آنچه در كتب شيعه در اين باب آمده است

1ـ چنانكه قبلاً يادآورشديم داستان سقيفه و بيعت مهاجر و انصار با ابو بكر در كتاب احتجاج طبرسي كه از كتب شيعه است تقريباً موافق است با آنچه در كتاب الإمامة و السياسة ابن قتيبة دينوري آمده كه مورد قبول اهل سنت نيز هست.

2ـ در كتاب "اثبات الوصيه" منسوب به مسعودي كه آن را نيز از كتب معتبرة شيعه مي خوانند، در داستان سقيفه موضوع تعيين خليفه و بيعت با او را چنانكه علامة مجلسي نيز نقل كرده(24)، چنين است: "واتصل الخبر بأمير المؤمنين بعد فراغه من غسل رسول الله وتحنيطه وتكفينه وتجهيزه ودفنه بعد الصلاة عليه مع من حضر من بني هاشم وقوم من صحابته مثل سلمان وأبو ذر و مقداد وعمار وحذيفة وأُبيّ بن كعب وجماعة نحو أربعين رجلاً. فقام (أي علي) فحمد الله وأثنى عليه ثم قال: إن كانت الإمامة في قريش فأنا أحق بها من قريش وإن لم تكن في قريش فالأنصار على دعويهم، ثم اعتزلهم ودخل بيته" كه خلاصة مضمون آن چنين است كهامير المؤمنين (ع) پس از آنكه رسول خدا را غسل داد و بر آن حضرت نماز خواند و وي را دفن نمود، خبر بيعت ابي بكر به او رسيد آنگاه براي خطبه بر پاي خاست و در حضور 40 نفر فرمود: اگر امامت بايد در قريش باشد من به خلافت از تمام قريش سزاوارترم و اگر نبايد در قريش باشد ادعاي انصار (در خصوص احقيت به خلافت) بجا و صحيح است! آنگاه از مردم كناره گرفت و به خانه رفت. در اين كتاب كه به عنوان وصيت يعني خلافت نوشته شده چنانكه ملاحظه و دقت شود در اين جملات هيچگونه ادعائي از منصوب بودن آن حضرت به خلافت از جانب خدا و رسول ديده نمي شود و فقط استشهاد به قوميت است كه اگر خلافت بايد در قريش باشد من از همة قريش به آن سزاوارترم! در حالي كه بايد گفت علي (ع) از همة جهانيان بدان سزاوارتر است اما نه از جهت منصوبيت از طرف خدا و رسول، بلكه از جهت اليق و اعلم و اتقي و اسخي و اشجع بودن، چنانكه در همة خلفاي اسلامي بايد اين خصال و شرايط منظور شود.

3ـ شيخ طوسي در كتاب تلخيص الشافي (ص 394) و علامة مجلسي در جلد هشتم "بحار الأنوار" (ص63) از كتاب شيخ طوسي از أبي مخنف و او از "عبد الله بن عبد الرحمن بن أبي عمر الأنصاري" ماجراي سقيفه را قريب به همان مضاميني كه گذشت، آورده و گفته است همينكه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از دنيا رفت، انصار در سفيقه اجتماع كرده و سعد بن عباده را در حالي كه مريض بود براي خلافت نامزد كردند و خطبه هايي ادا شد و احقيَت خود را، از جهت نصرت دين خدا و ياري رسول خدا و جهاد در دين و تسليم مخالفين بر شمردند و چون احتمال آن بود كه قريش با ايشان مخالفت كند، گفتند هرگاه چنين شود خواهيم گفت از ما اميري و از شما اميري، و چون سعد اين را شنيد نپسنديد و گفت: اين اولين وهن و سستي در اين امر است. چون خبر به عمر رسيد خود را به "سقيفه" رسانيد، آنگاه داستان بيعت ابو بكر را چنانكه قبلا گذشت، آورده است و در آن هيچگونه سخني از منصوبيت علي (ع) از جانب خدا و رسول و داستان غدير نيست. در قضية "سقيفه" و موضوع خلافت و بيعت ابو بكر و مخالفت علي (ع) و عكس العمل هواداران ابو بكر داستانهايي در كتب شيعه آمده كه إن شاء الله در محل خود بدان مي پردازيم. آنچه در اينجا تذكرش لازم است آنكه در "سقيفه" نه از طرف علي (ع) و نه از طرف اصحاب رسول و طرفداران حضرت امير (ع) سخني از قضية غدير خم و نصب آن حضرت، از جانب خدا و رسول، بر امامت و جانشيني پيامبر به ميان نيامده در حالي كه واقعة غدير خم تا رحلت رسول خدا (ص) بيش از هفتاد يا هشتاد و سه روز فاصله نداشت!! زيرا ماجراي غدير خم روز هجدهم ذيحجة سال دهم هجرت كه رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم از سفر حجّة الوداع مراجعت مي فرمود، واقع شد و اگر وفات پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم را 28 صفر سال يازدهم بدانيم، هفتاد روز و چنانچه رحلت آن حضرت را همچون ابن كثير(25) حد أكثر دوازدهم ربيع الأول بدانيم تقريباً هشتاد و سه روز از واقعة غدير خم مي گذشت.

داستان غدير اگر بدان گونه كه مدعيان معتقد اند، راست باشد كه رسول خدا در ميان بيش از صدها هزار مسلماني كه به حج آمده بودند، خطبه اي طولاني، بدان تفصيل كه در پارة اي از كتب شيعه موجود است خوانده و علي (ع) را به عنوان خلافت و امامت أمت به فرمان خدا نصب كرده و از مردم بدين عنوان بيعت گرفته! و حتي در پاره اي از روايات تا سه روز در آن مكان توقف فرموده! و حتي از زنان أمت أخذ بيعت كرده! و حسان بن ثابت شعري در بارة امامت علي (ع) سروده(26) (علاوه بر آنچه كه در مقامات و مكانهاي ديگر، منصوبيت إلهي علي (ع) را بدين سمت يادآور شده و حتي در مرض موت نيز در صدد استحكام اين مرام بوده است)، آنگاه بلا فاصله پس از رحلت رسول خدا تمام اصحاب (إلا قليلي نادر كه حد أكثر تا چهل تن ذكر شده) به تمام تأكيدات و تأييدات أوامر إلهي پشت پا زده و در امر زعامت مسلمين و خلافت پيامبر كوچكترين اعتنا و اشاره اي به آن نكرده و به منتخب خداوند پشت كرده و خود، دست به انتخاب خليفه زدند و ابتداء انصار و مردم مدينه سعد بن عباده را براي خلافت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم نامزد كرده و براي نيل به مقصود خود به فعاليت پرداخته اند، آنگاه مهاجرين پيش آمدند و دلائل انصار را رد كرده و خود را به جانشيني رسول خدا، لايقتر و اولي شمرده و با احتجاجاتي كه شرحش گذشت، مقام خلافت را حيازت و تصرف كردند و ابدا سخني از علي (ع) و منصوبيت وي و قضية غدير خم و أخذ بيعت به ميان نياوردند، بايد گفت داستاني عجيب است كه از سحر و معجزه گذشته و از محالات حوادث بشري است هر گز در تاريخ عالم مانند آن رخ نداده است و هيچ عقل سليم بلكه فرد ديوانه آن را باور نخواهد كرد! زيرا اگر در سفري دو نفر در بين راه باهم يك استكان چاي خورده يا چند كلمه سخن گفته باشند، ممكن نيست پس از سپري شدن كمتر از نود روز آن را به كلي فراموش كنند! چگونه صد هزار نفر يا بيشتر در مجمعي، امري بدان اهميت يعني بيعت را كه نزد مسلمين مخصوصا قوم عرب آن چنان اهميت دارد كه هيچ امري با آن مقايسه نشود را ديدند و در ظرف حد أكثر هشتاد و سه روز چنان فراموش نموده يا پشت پا زدند كه در تمام عمر آن را به ياد نياوردند يا از آن سخني نگفتند؟!! و حتي كساني كه در غدير خم پس از شنيدن خطبة پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم راه خود را از مردم مدينه جدا كرده و رهسپار موطن خويش شدند و طبعًا فاقد انگيزه هاي مهاجرين مقيم مدينه بودند، پس از اطلاع از خلافت ابو بكر، كمترين اعتراض يا تعجبي ابراز نكردند كه چگونه ابو بكر خليفه شد، با اينكه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم علي (ع) را به خلافت منصوب فرموده بود ؟!! چرا در تاريخ نشاني از چنين واكنشي ديده نمي شود؟

اتفاقي چنين، در هيچ ملتي رخ نداده است، و عجيب تر آنكه حتي همان چهل نفر مورد ادعا كه از بيعت ابو بكر تخلف ورزيدند هيچگاه از منصوصيت و منصوبيت علي (ع) از جانب خدا و رسول سخني نگفته و حجتي از اين باب، اقامه نكردند، جز آنكه حضرت علي (ع) را براي اين مقام، أحق و أولي مي شناختند و حتي آن دوازده نفري كه بنابر ادعاي كتاب "احتجاج" در مقام مخالفت با ابو بكر بر آمده و به خلافت او اعتراض كردند، از غدير خم حجتي به ميان نيآوردند.

اتفاقي چنين به كتمان و اتحادي چنان به نسيان كه در امت اسلام بعد از رسول خدا، ادعا شده به راستي با عقل سليم سازگاه نيست! عجيب تر از اينها، آنكه حتي خود علي (ع) نيز سخني از اين باب به ميان نيآورده و بدان احتجاج نكرده، و همين ثابت مي كند كه در غدير خم نصي بر خلافت نبوده است، و متأسفانه در كتب اماميه در اين باب مطالبي به هم تلفيق و مراتبي با هم تخليط شده كه از عقل و منطق و حقايق مسلم تاريخي دور و از وجدان و انصاف مهجور است.

اميدوارم كساني كه بر اين مسألة نا معقول پا فشاري مي كنند، متوجه شوند كه اگر چنين تواتر عظيمي (بلكه با لاتر از تواتر) بر باطل و كتمان حق، ممكن باشد، بي شبهه بايد گفت، ارزش تواتر بر باد رفته است وشك و ترديد مقاومت ناپذيري نسبت به كلّ دين و تعاليم اسلام ايجاد مي شود، زيرا ديگر هيچ اعتمادي بر امور متواتر نيست و به راحتي مي توان ادعا كرد كه چه بسيار احكام و معارفي كه اصحاب با تباني يكديگر كتمان و يا تحريف كرده اند، همچنانكه با مسألة خلافت كردند؟!

در اين صورت آيا امر قابل اعتمادي در اسلام بر ايمان باقي مي ماند؟

زيرا آنچه از اسلام در دست ماست به واسطة همين اصحاب كه با چنين اتحاد و اتفاق محير العقول و بي نظيري كه در بي اعتنايي به واقعة غدير خم رفتار كرده اند، به ما رسيده است!!

آيا كساني كه بر ماجراي غدير خم به عنوان دليل منصوصيت امير المؤمنين (ع) پا فشاري مي كنند خير خواه دين خدا و دوستدار اسلام اند؟! آيا واقعاً مقصودشان پيروي از بزرگترين فدائي اسلام يعني حضرت علي (ع) است يا اينكه...........؟!

اميدوارم خوانندگان فكور و منصف، جدّاً در اين مطالب انديشه كنند و نتايج و عواقب آن را از نظر دور ندارند.

***

الهوامش:

(24) بحار الأنوار، چاپ تبريز، ج8 ص58.

(25) "الفصول في سيرة الرسول"، ابن كثير، چاپ 1402هـ، ص220.

(26) علاّمة أميني در جلد دوّم "الغدير" (الطبعة الثالثة، ص34) شعري را از "حسان بن ثابت" ذكر كرده كه ادّعا مي شود، روزِ غدير در حضور رسولِ خدا  oسروده شده، شعر چنين است: يناديهم  يوم  الغدير  نبيهم                             بخم  و أسمِع   بالرسول مناديا فقال: فمن مولاكم ونبيكم                             فقالوا، ولم يبدوا هناك التعاميا : إلـهك مولانا وأنت نبينا                            و لم تلق منا  في  الولاية عاصيا فقال له : قم يا علـي، فإنني         رضيتك من بعدي إماما وهاديا فمن كنت مولاه فهذا وليـه        فكونوا له  أتباع صدق  مواليا هناك دعا : اللهم وال وليـه                       و كن للذي عادى عليّاً معاديا لازم است بدانيم كه اثري از اين شعر در ديوان مطبوع حَسّانِ بْنِ ثابِت ديده نمي شود و پيداست، كه اين شعر ساخته و پرداختة قرن چهارم به بعد است، زيرا به تصريح علاّمة أميني نخستين راويِ اين شعر، حافظ "أبو عبد الله المرزباني محمد بن عمران الخراساني" مُتَوفّي به سال 378 هجري است كه حدود سيصد سال با عصر نبوي فاصله داشته و به اصطلاح علم درايه، انقطاع واضحي در نقل وي وجود دارد و با توجّه به دواعي نقل، حدود سه قرن مسلمين از اين شعر بي خبر بوده اند!! در حالي كه پر واضح است اگر چنين شعري در روز غدير سروده شده بود، خصوصاً در آن عصر، به سرعت بر سر زبانها مي افتاد و شايع مي شد ولي شگفت آنگه در آثارِ اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و قديمترين كُتُبِ روايي و كلاميِ شيعه كمترين اثري از اين شعر نيست با اينكه جا داشت خود امير المؤمنين و فرزندانش و هم پيروان آنان، مكرّر به اين شعر استشهاد كنند و در احتجاج با رقباء و مخالفان، آن را يادآور شوند. البتّه متن شعر و استعمال ضماير غائب در آن، به خوبي گواه است كه در حضور پيامبر  oسروده نشده، زيرا تصريح دارد كه: "يناديهم  يوم  الغدير  نبيهم        بخم  و أسمِع   بالرسول مناديا" "روز غدير در محلّ خُمّ، پيامبرشان آنان را ندا مي كند و چه مناديِ نيكويي است پيامبر" در حالي كه اگر شاعر در حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم اين شعر را انشاد كرده بود، قاعدةً مي گفت: يناديهم  يوم  الغدير  نبينا ......... = پيامبرمان روزِ غدير ما را ندا مي كند. علاوه بر اينها سند اين خبر به لحاظ علم رِجال كاملاً مخدوش و بي اعتبار است، زيرا "يحيى بن عبد الحميد" كه در عِداد راويان آن آمده، همان است كه " أحمد بن حنبل" در بارة او گفته: "كان يكذب جهاراً = وي آشكارا دروغ مي گفت"! (ميزان الاعتدال في نقد الرجال، حافظ ذهبي، دار المعرفة، بيروت، ج4، ص392) در بارة راوي ديگر "قيس بن الربيع" نيز مي خوانيم: "لا يكاد يعرف عداده في التابعين، له حديث أنكر عليه = وي از تابعين شناخته نمي شود و حديثي از او نقل شده كه نزدِ ناقدان منكر است" (ميزان الاعتدال، ج3/ص393). در بارة "أبو هارون عبدي" كه نام اصلي او "عمارة بن جوين" است، أحمد بن حنبل گفته: "ليس بشيء = وي در خور إعتناء نيست" ابن مُعين مي گويد: "ضعيف لا يصدق في حديثه = ضعيف است و در حديثش راست نمي گويد"! نِسائي نيز مي گويد: "متروك الحديث = حديث او بايد ترك شود" جوزجاني گويد: "أبو هارون كذاب مفتر = أبو هارون بسيار دورغگو و افترا زننده است". شعبه گفته است: "لأن أُقَدَّم فتضرب عنقي أحب إلي من أن أحدث عن أبي هارون = اگر مرا پيش افكنند كه گردنم را بزنند برايم محبوبتر است كه از أبي هارون حديثي نقل كنم"! (ميزان الاعتدال، ج3/ ص 173). امّا در موردِ كتاب "سليم بن قيس الهلالي" لازم است بدانيم كه اساساً چنين ابياتي از قول "حسان بن ثابت" در آن مذكور نيست! بلكه اين كتاب حاوي أبيات ديگري است بدين مطلع: ألم تعلموا أن النبيَّ محمداً       لدى دوح خمٍّ حين قام مناديا (كتاب سليم بن قيس، منشورات دار الفنون، مكتبة الإيمان، بيروت، ص 229). شگفت است كه علامة أميني به هيچ وجه اشاره نكرده اند كه أشعار منسوب به حسان در كتاب سليم بن قيس غير از ابياتي است كه در جلد دوّم الغدير آورده اند! از اين گذشته علامة حلي در كتاب رجال خود در بارة كتاب سليم بن قيس گفته است: "و الوجه عندي الحكم بتعديل المشار إليه والتوقف في الفاسد من كتابه = به نظر من بايد مشار إليه را تعديل و در امور باطل كتابش توقف نمود" وي از إبن عقيل نقل مي كند: "و الكتاب موضوع لا مرية فيه = ترديدي نيست كه اين كتاب ساختگي است" (خلاصة الأقوال في معرفة الرّجال للعلامة الحلي، منشورات رضي، قم، ص 83). ابن داوود حلي نيز مي گويد: "سليم بن قيس الهلالي ينسب إليه الكتاب المشهور وهو موضوع بدليل أنه قال إن محمد بن أبي بكر وعظ أباه عند موته وقال فيه إن الأئمة ثلاثة عشر مع زيد وأسانيده مختلفة. لم يروِ عنه إلا أبان بن أبي عياش وفي الكتاب مناكير مشهورة وما أظنه إلا موضوعاً = كتاب مشهوري به سليم بن قيس الهلالي نسبت داده مي شود كه ساختگي است به دليل آنكه در اين كتاب ذكر شده محمد بن أبي بكر (كه در) زمان مرگ پدرش (دو ساله بود) او را اندرز داد!! و در آن ذكر شده أئمه با "زيد" سيزده نفرند! اسناد آن گوناگون است و جز أبان بن أبي عياش كسي از او نقل نكرده و در كتاب منكرات مشهوري وجود دارد ومن اين كتاب را جعلي مي دانم" (الرّجال، المطبعة الحيدرية ، نجف ص 249). آقاي "سيد أبو القاسم خويي" زعيم حوزة نجف در بارة اين كتاب مي نويسد: "والكتاب موضوع لا مرية فيه، وعلى ذلك علامات فيه تدل على ما ذكرناه، منها ما ذكر أن محمد بن أبي بكر وعظ أباه عند الموت، ومنها أن الأئمة ثلاثة عشر، وغير ذلك. قال المفيد: هذا الكتاب غير موثوق به، وقد حصل فيه تخليط وتدليس= شك نيست كه اين كتاب ساختگي بوده و نشانه هايي در كتاب موجود است كه به صحّتِ نظرِ ما دلالت دارد، از جمله اينكه محمد بن أبي بكر پدرش را به هنگام مرگش اندرز داد و أئمه سيزده  نفرند!! و غير آن. شيخ مفيد گويد: "اين كتاب قابل إعتماد نيست و در آن تخليط و تدليس صورت گرفته است" (معجم رجال الحديث، چاپ قم، ج هشتم، ص219) (x).