احاديث نص از نظر علم ملل و نحل

در علم ملل و نحل اسلامي كتب بسياري از طرف دانشمندان اسلامي تأليف شده كه ممكن است پاره از آنها از غرض و تعصب مذهبي خالي نباشد و فرقة مخالف مذهب خود را در عقيده اي متهم داشته و او را باطل معرفي كند. لذا ما در اينجا منحصرا مطالب را از كتبي كه علماي بزرگ شيعه در ملل و نحل تأليف كرده اند مي آوريم تا مسلم شود كه اگر احاديث تنصيص از طرف راستگويان صادر شده بود اين فرق مختلفه در شيعه پيدا نمي شد. در ميان علماي اقدم شيعه كساني كه كتاب ملل و نحل تأليف كرده اند جز دو نفر از مبرزين و بزرگان قديم اين طائفه را نمي شناسيم كه از آنان آثاري در اين باب در دست باشد. يكي از آن دو نفر "سعد بن عبد الله بن أبي خلف الأشعري القمي" متوفاي سال 301 هجري است. وي از بزرگان محدثين شيعه و از شيوخ روايت "محمد بن جعفر بن قولويه" و از اصحاب حضرت امام حسن عسكري است و پاره اي از روايات، ملاقات او را با امام حسن عسكري و فرزندش حضرت قائم آورده اند هر چند از نظر پاره اي از علماي بزرگ شيعه اين ملاقات دروغ و موضوع است، أمّا به هر حال در شخصيت بارز سعد بن عبد الله صاحب كتاب "المقالات و الفرق" هيچ ترديدي نيست كه وي از دانشمندان بزرگ شيعه بوده است، ديگري "ابو محمد حسن بن موسي نوبختي" متوفاي سال 300 تا 310 و صاحب كتاب "فرق الشيعه" است كه وي نيز از دانشمندان بزرگ شيعه در بغداد بوده است. ما خلاصة اين دو كتاب را در بيان مذاهبي كه در شيعه پيدا شده مي آوريم تا دليل باشد كه اگر واقعاً نصي وجود مي داشت، هرگز اين مذاهب گوناگون در شيعه پيدا نمي شد:

پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مسلمانان سه فرقه شدند:

1ـ فرقه اي با علي بن ابي طالب عليه السلام بودند كه به آنان شيعه گويند.

2ـ فرقة انصار كه خلافت را براي سعد بن عباده مي خواستند.

3ـ اكثريت كه به خلافت ابي بكر قائل شدند.

فرقه اي كه با علي (ع) بودند پس از قتل عثمان سه فرقه شدند:

1- فرقه اي از آن حضرت عزلت گزيدند چون سعد وقاص و عبد الله بن عمر ومحمد بن مسلمة انصاري و اسامه بن زيد.

2- فرقه اي با آن جناب مخالفت كردند چون طلحه و زبير و عائشه و همراهان ايشان.

3- فرقه اي كه با آن حضرت ماندند و اينان نيز يكدسته از آن جناب گريخته و به معاويه بن ابي سفيان پيوستند و از آن حضرت قصاص قاتلين عثمان را مى خواستند، و دسته اي از آنها به نام «خوارج» پس از قضية حكمين از آن جناب جدا شده به مخالفت پرداخته و از خوارج نيز فرقه هايي به وجود آمد. همينكه علي (ع) شهيد شد فرقه هاي مختلف اعم از همراهان عايشه و طلحه و زبير و پيروان علي (ع) (جز خوارج) همه تابع معاويه شدند و فرقة واحدي تشكيل شد جز عدة قليلي از شيعيان.

چون اكثريت با معاويه مخالفت نكردند ناچار عقيدة «مرجئه» پيدا شد، براي اينكه آنان معتقد شدند كه اهل قبله همگي مؤمن اند هرچند به اقرار ظاهري باشد و براي ايشان به مغفرت وآمرزش اميدوار گشتند (مرجئه از مادة رجاء است). اما فرقة مرجئه نيز بعداً چهار فرقه شدند:

1- فرقه اى از آنان در عقيده وگفتار خود غلوّ كردند كه اينان طائفة جهميه هستند و اينان مرجئة اهل خراسان و تابع «جهم بن صفوان» اند.

2- فرقه اي از آنان غيلانيه اصحاب « غيلان بن مروان» شدند و اينان مرجئة منطقة شام اند.

3- فرقة ديگر را ماصريه گويند از اصحاب «عمرو بن قيس الماصر» اينان مرجئة اهل عراق اند.

4- فرقة ديگر شكاك و بتريه كه اصحاب حديث اند و«سفيان بن سعيد ثوري» و «شريك بن عبدالله» و «ابن ابي ليلى» و «محمد بن ادريس شافعي» و «مالك بن انس» و امثال آنان از اهل حشو، كه ايشان را حشويه نامند، آنان معتقدند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رحلت كرد و كسي را خليفه نكرد تا جمع كلمه كند وكسي خليفه شود كه دين را نگهباني نمايد و أمت را ارشاد كند و از بيضة اسلام دفاع نمايد و در احكام به عدل رفتار كند و لشكركشي نمايد،  تعليم جاهل نموده و در مورد مظلوم به انصاف عمل نمايد، واين كارها را براي امام پس از سول تجويز كردند، آنگاه همين فرقه نيز مختلف شدند، پاره اي گفتند:

1- بر خود مردم نصب امام واجب است كه در جميع حوادث و پيشآمدهاى دين و دنيا به اجتهاد و اتخاذ رأي پردازند.

2- پاره اى گفتند: رأي باطل است ليكن خداي عز وجل مردم را امر فرموده كه امامي را با عقل خود اختيار كنند.

طائفه اي از قول گذشتگان خود كناره گرفتند كه ايشان را «معتزله» گويند، اينها پنداشتندكه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم امام را توصيف كرد ولي او را به نام  و نسب ذكر نكرد. اين قولي است كه درهمان اوقات احداث كردند.

جماعتي از اهل حديث هنگامي كه «حجاج» اماميه را آزار مي داد گريخته و گفتند چون رسول خدا به وقت رحلت، ابو بكر را به جاي خود به نماز امركرد از اين جهت او را امام دانسته و گفتند چون رسول خدا او را براي دين ما پسنديد ما نيز او را براي دنياي خود مي پسنديم.

گروهي را كه مي گويند رسول خدا امامي تعيين نكرد «مهمله» گويند و درمقابل ايشان «مستعمله» هستندكه مي گويند رسول خدا امامى تعيين كرده. بسياري از فرق «مهمله» كه قائل بودند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در مسألة امامت از كسي نام نبرده است معتقد شدند كه هرگاه مردم، با وجود فاضل، امامت مفضول را رجحان دهند امامت مفضول جائز است. اما در مورد كسانى كه شايستة امامت هستند اختلاف كردند.

«بتريه» كه اصحاب «حسن بن صالح بن حي» بودند و موافقان او مي گويند پس از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم علي (ع) افضل مردم و به امامت اولى بود اما بيعت ابو بكر هم خطا نبود. اين دسته در عثمان توقف كرده و اظهار نظر قطعي نكردند، ولى گروهي مخالفان علي (ع) را دوزخي دانستند و چنين گفتندكه علي (ع) خود، خلافتش را به ابو بكر و عمر واگذاشت و اين مانند كار كسي است كه حقى بر مردم داشته باشد، اما آن را به ديگري واگذارَد.

«سليمان بن جرير الرقى» وهفكران او گفتند علي (ع) امام بود وبيعت با ابوبكر صحيح نبود، اما نمي توان ابو بكر و عمر را فاسق دانست زيرا آنان به خطا چنين كردند و عامد نبودند. اما از عثمان بيزاري جستند و او را كافر شمردند. از نظر اينان محارب با علي كافر است.

«ابن التمار» وموافقانش مي گفتند علي (ع) استحقاق امامت داشت و او پس از رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم افضل مردم است ولي امت اسلام كه امامت را به ابو بكر واگذار كردند، گناهي ندارد و خطايشان در ترك «افضل» است . اين گروه نيز از عثمان و هركه با علي محاربه كرده بيزاري جسته و آنان را كافر شمردند.

«فضل رقاشي» و «ابو شمر» و «غيلان بن مروان» و «جهم بن صفوان» و گروهي از «مرجئه» كه با اين افراد همعقيده بودند گفتند هر كس كه عالم به كتاب و سنت باشد و براي امامت قيام كند، استحقاق امامت دارد، اما به هرحال امامت منوط به اجماع تمام امت است.

«ابو حنيفه» و گروهي ديگر از «مرجئه» امامت را جز در قريش جايز نمي دانند زيرا پيامبر فرموده است «الأئمه من قريش = پيشوايان از قريش اند» و اين گروه معتقدند هر قَرَشي كه مردم را به كتاب و سنت دعوت نمايد، امامتش واجب مي شود و بايد با او همراهي كرد.

«خوارج» جز گروه «نجديه» قائل اند كه امامت شايستة مردم امين است و از هر طائفه اي باشند، اشكالي ندارد، همين كه فردي عالم به كتاب و سنت مجري آندو باشد، كافي است و امامت او با بيعت دو نفر استوار مي گردد.

اما درميان خوارج گروه «نجديه» قائل اند كه امت به امام احتياج ندارد!! وبرهمة مردم واجب است كه خود به كتاب خدا عمل كنند.

«معتزله» معتقدند كه هركس كتاب و سنت را برپا دارد، مستحق امامت است و امامت جز  با اجماع و انتخاب امت، استوار نمي گردد و مي گويند اگر «قرشي» و «نبطي» هر دو براي اقامة كتاب و سنت قيام كنند، ما «قرشي» را  ولايت مي دهيم. اما «ضرار بن عمرو» مي گفت هرگاه «قرشي» و «نبطي» باهم قيام كنند، ما «نبطي» را بر مي گزينيم، زيرا عشيرة نبطي كمتر است وچنانچه خدا را عصيان كند، عزل كردن او آسانتر است.

«ابراهيم نظام» و همفكرانش مي گفتند چون خداوند فرموده ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ الله أَتْقَاكُمْ ...﴾= "همانا گرامي ترين شما در نزد خداوند پرهيزكارترين شما است" (الحجرات/13) پس امامت، بر هركس كه براي اجراي كتاب و سنت قيام كند، صحيح است. و معتقد بودند كه بيعت مردم با ابو بكر صحيح بود، زيرا وي در آن زمان شايسته ترين فرد براي امامت بود.

اينان اقوال ديگري نيز در بارة «امامت» دارندكه نيازي به ذكرشان در اينجا نيست و چون منظور ما شرح عقايد و معرفي فرق مختلف تشيع است لذا فقط به آن مي پردازيم. جميع اصول فرق در چهار فرقه جمع است: 1- شيعه، 2- معتزله، 3- مرجئه، 4- خوارج.

فرقه اي كه «شيعه» ناميده شدند گروهي هستند كه در زمان رسول خدا  صلى الله عليه وآله وسلم و بعد از رحلت آن حضرت: به علت انقطاع از ديگران و قائل شدن به امامت علي (ع)، شيعه نام گرفتند.

«مقداد بن اسود الكندي» و «سلمان فارسي» و «ابو ذر جندب بن جناده غفاري» و «عمار بن ياسر» كه اطاعت از علي (ع) را ترجيح مي داده و دوستي او و كساني را كه دوستي آنان موافق با دوستي علي (ع) باشد، برگزيدند، در شمار اين گروه اند.

چون رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به سراي باقي شتافت، فرقة شيعه به سه دسته منشعب شدند:

1- گروهي گفتند كه علي بن ابي طالب (ع) امام واجب الاطاعه اي است كه از جانب خدا و رسول تعيين گرديده و واجب است كه مردم او را امام دانسته و از  او اطاعت كنند و پذيرش غير او جايز نيست و پيامبر او را با ذكر اسم ونسب معرفي و تعيين كرده و عقد امارت بر مؤمنين را براي او بسته است .......... وبدين ترتيب امامت پس از او تا قيامت چنين خواهد بود و در اولاد او كه معصوم از گناه وطاهر از عيوب باشد، جاي او را مي گيرد!

2- گروهي ديگر گفتند: علي (ع) به سبب فضل و سابقه اش در اسلام و قرابتش با پيامبر و علم فراوانش و از آن رو كه شجاعتر و سخي تر از سايرين بود، پس از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از ديگران به خلافت، اولي است مع ذلك خلافت ابو بكر و عمر، نيز باطل نيست زيرا آندو نيز براي اين مقام  فاقد اهليت نبوده اند، از آن رو كه علي (ع) خود با رضايت خويش و بي آنكه بدين كار مجبور باشد، خلافت را به آندو تسليم كرد و ما نيز خلافت آندو را مي پذيريم، چنانكه مسلمين ديگر پذيرفتند و براي ما و هيچ كس غير از اين عقيده سزاوار نيست. خلافت ابو بكر نيز باعث رشد و هدايت شد، زيرا علي (ع) به خلافت او راضي شد. اما اگر علي (ع) به خلافت او رضايت نمي داد، ابوبكر خطاكار و گمراه وهالك مي بود. اين عقيدة متقدمان بتريه بوده است.

از اين دسته، گروهي منشعب شدند كه مي گفتند هرچند علي بن ابي طالب(ع) بعد از پيامبر به سبب قرابت و سابقه و علمش افضل از سايرين است ولي اگر مردم غير او را مشروط بر آنكه احكام دين خدا را اجرا كند، بر گزينند، كارشان باطل نيست. چه علي (ع) آن شخص را دوست بدارد يا نه! ولايت كسي كه مردم او را به رضايت خود انتخاب كرده اند، رشد و هدايت و طاعت خداوند است و اگر امت اسلام بر او اجتماع كنند، امامت او تثبيت شده و اطاعتش واجب مي شود وهركس از جمله قريش و بني هاشم، با او مخالفت كند كافر و گمراه و هالك است، حتي اگر اين مخالف خود علي (ع) باشد!!

3- فرقة ديگر را اصحاب «جارود زياد بن منذر بن زياد الأعجمي» تشكيل مى دهند كه آنان را «جاروديه» مي نامند. اينان معتقد بودند كه علي (ع) افضل امت است و مقام آن حضرت را براي هيچكس روا نمي دارند و مي گويند كسي كه مانع از احراز خلافت علي (ع) شد كافر است و امت بر اثر بيعت نكردن با علي (ع)، كافر و گمراه شدند.

در مورد امامت پس از آن حضرت نيز عقيده داشتند كه امامت با حضرت حسن بن علي و سپس حسين بن علي و پس از آندو از طريق شوري در ميان فرزندان آن دو بزرگوار خواهد بود و هركه از فرزندان حسين خروج كرده و شمشير بركشد و مردم را به امامت خويش بخواند، شايستة امامت است.

اينان امامت «زيد بن على بن الحسين بن علي» و امامت «زيد بن حسن بن حسن بن علي» را پذيرفته اند و فرق مختلف زيديه از آنها به وجود آمده است.

فرق «زيديه» مي پندارند كه امامت پس از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، از آن علي و بعد از او با حسن و سپس حسين است كه پيامبر به امامت آنان يكي پس از ديگري سفارش و تصريح فرموده، اما پس از امام حسين (ع) امر امامت در دو نفر از فرزندان حسين يعني علي بن الحسين و حسن بن حسن مقرر شده، هرچند كه معلوم نيست دقيقاً در كدام يك از آندوست!!  وپس از آندو امامت در اولاد اين دوتن خواهد بود.  اما اگر كسي از فرزندان حسين بن علي فرزندان علي بن الحسين ادعاي امامت كند و بگويد امامت فقط در اولاد حسين بن علي است و در اولاد حسن بن حسن نيست، امامت او باطل و خودش نيز ضال و مضل و هالك است! اما اگر كسي از فرزندان حسن يا حسين كه معتقد باشد امامت در فرزندان حسين جايز است و مردم بر امامت او راضي شده و اتفاق نمايند و با او بيعت كنند، امامت او صحيح است وكسي كه منكر اين اصل باشد و امامت را فقط در فرزندان يكي از حسنين بداند، براي امامت صلاحيت ندارد و چنين كسي از نظر اين فرقه، از دين خارج است!

به نظر اينان پس از حسين بن علي (ع) امامت اولاد حسين (ع) جز با اختيار و انتخاب فرزندان حسن و حسين بر يكي از خودشان و رضايتشان بر امامت او و خروج وي با شمشير، ثابت نمي شد. به عقيدة اين فرقه ممكن است در يك زمان چند امام باشد، ولى اماماني كه به امامت كسي دعوت مي كنند كه مورد رضاي آل محمد صلى الله عليه وآله وسلم باشد!

 اين گروه مي گويند امام كسي است كه در احكام و معارف دين به او مراجعه شود و او قائم مقام پيامبر بوده و دار اي حكومت در كشور است، او كسي است كه همة آل محمد او را برگزيده باشد و از او راضي بوده و بر ولايت او اجتماع كنند.