بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله الذي علّم بالقلم علم الانسان مالم يعلم و صلّي الله علي النبيّ المكرم و علي آله الطيّبين و أصحابه و أتباعه المؤمنين بكتابه المعظّم.

و بعد مخفي و پوشيده نيست كه فرقة شيعة اماميه مسألة امامت را از اصول دين و مذهب و آن را منصوص از جانب خدا و رسول صلى الله عليه وآله وسلم مي داند و منكر آن را از دين دور و از سعادت مهجور و مخلّد در آتش جهنّم مي شمارد، گرچه فرد ايمان به خدا و رسول صلى الله عليه وآله وسلم داشته باشد و به تمام و ظايف ديني عمل كند.  مدرك و مستند شيعه در اين گفتار و عقيده فقط اخبار و احاديثي است كه در كتبشان ذكر شده و مدّعي تواتر مضمون آنها مي باشند و گرنه در كتاب خدا از مسألة امامت ذكري صريح و خبري واضح نيست مگر به زور تأويل و تقدير و حمل به خبر و اين كار با قرآن كريم كاري نارواست، زيرا خداوند متعال قرآن را كتاب و نور مبين و روشن و بدون ابهام و ماية هدايت مردم و قابل درك و فهم و تدبّر خوانده و آيات كتابش را براي شناخت حقّ و باطل ميزان و فرقان قرار داده و بايد مسلمين اولاً آن را بفهمند تا حقّ و باطل را با آن بسنجند و حتي به دستور ائمه (ع) مكلّف اند هر خبر موافق با قرآن را پذيرفته و خبر مخالف قرآن را طرد كنند(1)، پس بايد اگر به راستي تابع ائمة اطهارند اخبار را حمل به قرآن كنند، نه آنكه قرآن را تأويل كرده و حمل به خبر نمايند.

به هر حال ضروري است اخبار و احاديثي كه راجع به "امامت" و نص بر آن رسيده است، بررسي شود و تحقيق كاملي در آنها صورت گيرد، زيرا نمي توان در امري كه از اصول دين و موجب سعادت يا شقاوت اخروي است از پيشينيان تقليد كرد، خصوصاً كه در كتاب خدا كه فروع جزئية بسياري در آن بيان شده از اين اصل مهم خبري نيست و با اينكه حق تعالي فرموده: "وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً" يعني: "ما تا زماني كه پيامبري نفرستيم (كه دين را تعليم كند، كسي را) عذاب نمي كنيم" (الاسراء/15) و باز فرموده: "حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ مَا يَتَّقُونَ" يعني: "تا براي ايشان آنچه را كه بايد بپرهيزند بيان فرمايد" (التوبه/15) چگونه به اين اصل كه در قرآن نيامده، عقاب فرموده يا ثواب مي دهد؟!

مدتها بود نويسنده در انديشة آن بودم كه نتيجة بررسيهاي خود را در اخبار امامت، كه در طول ساليان مطالعه و تحقيق بدان رسيده بودم به نظر برادران منصف و اهل تحقيق و طالبان حق و حقيقت بگذارم، صعوبت اين كار و نبودن توفيق و وجود حبّ و بغض ها و تعصّبات بيجا و فقدان امنيّت از حملات خرافاتيان اين كار را به تأخير افكند تا اينكه دانشمند ارجمند ومحقق متتبع عاليقدر آقاي "حيدر علي قلمداران" ـ دامت بركاته ـ كه وجود شريفشان داراي همت عالي است، گرچه قدرشان در ميان معاصرين مجهول مانده، به اين كار پرداخته و اين زحمت را متحمّل شدند و بحمد الله از عهدة تحقيق و بررسي به خوبي برآمده و نتيجة زحمات خود را در معرض افكار عموم گذاشته اند.

انتظار ما از خوانندگان اين است كه هدف مؤلف را كه ايجاد و حدت و اتفاق و همدلي ميان مسلمين بوده و به همين جهت و قت خود را براي اين تحقيق مصروف داشته و كتاب خود را "شاهراه اتحاد" ناميده اند، در نظر گرفته و به ديدة انصاف و بيطرفي و بدون پيشداوري بدان بنگرند نه با بغض و تعصب و عناد، زيرا تعصب و لجاج مانع فهم حقائق است و مدعيان تشيع چون مدار افكار و عقايد خود را تعصب مذهبي قرار داده اند در بسياري از امور و عقايد دانسته يا نادانسته حتي با ائمة خويش مخالفت مي ورزند و چه بسـا بر خلاف رفتار و گفتار آن بزرگواران عمل مي كنند كه از آن جمله است ايجاد تفرقه و انتقاد و بدگويي از ساير فرق اسلامي، اين كار بر خلاف روش و سيرة امام المتقين حضرت علي (ع) است زيرا آن حضرت با خلفاي راشدين مراوده داشت و به نماز جماعت وجمعة ايشان حاضر مي شد و همواره ايشان را به لحاظ فكري كمك كرده و مشكلات ايشان را حل و با ايشان معاملة برادري اسلامي مي نمود وحتي فرزندان خود را به نام خلفاء مي ناميد و يكي از فرزندان وي "عمر بن علي" و ديگري "عثمان بن علي" و ديگري "ابو بكر بن علي" است و چنانكه در "الارشاد" شيخ مفيد (ره) و ساير كتب حديث و تواريخ ذكر شده دختر خود و فرزند حضرت زهراي مرضيه (ع) يعني حضرت "أم كلثوم" را به عقد ازدواج خليفة ثاني درآورد و او را به دامادي خويش پذيرفت و در محاصرة خانة عثمان با دست خود به خانة وي آب مي برد و دو فرزند عزيزش امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ را به پاسداري از خانة وي گماشت و در كلمات خود از ايشان به خوبي يا دكرده و نسبت به ايشان بدگويي نمي كرد و اگرچه به حق، خود را براي خلافت أولي و أليق وأعلم مي دانست أما خلافت ايشان را كفر يا غصب يا باطل نمي شمرد.

در اينجا بعضي از كلمات آن حضرت را مي آوريم و توصيه مي كنيم كه دقيقاً مورد توجه خوانندگان محترم قرار گيرد و در مضامين آن به جد انديشه كنند، آن حضرت در نامه اي كه توسط "قيس بن سعد بن عباده" فرماندار مصر براي اهل مصر فرستاده، و در جلد اول كتاب "الغارات" ثقفي شيعي صفحة 210 و "الدرجات الرفيعة" سيد علي خان شوشتري صفحة 336 و در جلد سوم تاريخ طبري صفحة 550 مذكور است، ميفرمايد: "فلما قضي من ذلك ما عليه، قبضه الله عز وجل صلي الله عليه ورحمته و بركاته، ثم إن المسلمين استخلفوا به أميرين صالحين عملا بالكتاب و السنة و أحسنا السيرة و لم يعدوا السنة، ثم توفاهما الله عز وجل رضي الله عنهما" يعني: "چون رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آنچه از فرائض را كه بر عهدة او بود انجام داد خداي عز وجل او را كه صلوات خدا و رحمت و بركاتش بر او باد وفات داد آنگاه مسلمين دو أمير شايسته را جانشين او نمودند و آندو به كتاب و سنت عمل كرده و روش خود را نيكو نموده و از سنت و سيرة رسول خدا تجاوز نكردند سپس پروردگار عز وجل آندو را كه خداوند از ايشان خشنود باد قبض روح نمود". و در خطبة 228 نهج البلاغه نسبت به خليفة ثاني تمجيد نموده و مي فرمايد: «فَلَقَدْ قَوَّمَ الأوَدَ ودَاوَى الْعَمَدَ وأَقَامَ السُّنَّةَ وخَلَّفَ الْفِتْنَةَ ذَهَبَ نَقِيَّ الثَّوْبِ قَلِيلَ الْعَيْبِ أَصَابَ خَيْرَهَا وسَبَقَ شَرَّهَا أَدَّى إِلَى اللهِ طَاعَتَهُ واتَّقَاهُ بِحَقِّهِ» يعني: "كژيها را راست كرد وبيماريها را مداوا نمود وسنت را بپاداشت و فتنه را پشت سر نهاد وپاك جامه و كم عيب از اين جهان رفت، به خير آن رسيد و از شر آن پيشي گرفت و رهايي يافت و حق را اطاعت كرده و چنانكه بايد از او تقوي گزيد".

آيا ممكن است امام هدايت و جانشين منصوص رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم غاصبان خلافت را "صالح" بنامد و كساني را كه دستور خدا و رسول را كه در غدير خم اعلام شده بود زير پا گذاشته و خود بر خلاف شرع و به ناحق بر مسند خليفة رسول الله تكيه مي زنند و در دين بدعت مي گذارند و باعث گمراهي اكثريت مسلمين عالم مي شوند، "عامل به كتاب وسنت" بخواند و بر خلاف واقع بفرمايد "از سنت و سيرة رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم تجاوز نكردند". آيا هادي امت در حق بدعتگذاران و غاصبان منصب إلهي دعا مي كند؟! و يكي از آندو را به دامادي مي پذيرد؟!

آيا اگر كسي كمترين ارادتي به حضرت أسد الله و حيدر كرّار (ع) داشته باشد، مي تواند نسبت به آن حضرت چنين احتمالي را بپذيرد؟

 همچنين هنگاميكه مردم عليه عثمان قيام نموده و خانه اش را محاصره كرده و نزد امير المؤمنين (ع) جمع شدند و آن حضرت را به عنوان سفير خود به نزد خليفه فرستادند و آن حضرت از طرف ايشان بر عثمان وارد شد و چنانكه در خطبة 164 نهج البلاغة ميخوانيم فرمود:

«إِنَّ النَّاسَ وَرَائِي وقَدِ اسْتَسْفَرُونِي بَيْنَكَ وبَيْنَهُمْ و وَاللهِ مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لَكَ مَا أَعْرِفُ شَيْئاً تَجْهَلُهُ ولا أَدُلُّكَ عَلَى أَمْرٍ لا تَعْرِفُهُ، إِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ مَا سَبَقْنَاكَ إِلَى شَيْ‏ءٍ فَنُخْبِرَكَ عَنْهُ ولا خَلَوْنَا بِشَيْ‏ءٍ فَنُبَلِّغَكَهُ وقَدْ رَأَيْتَ كَمَا رَأَيْنَا وسَمِعْتَ كَمَا سَمِعْنَا وصَحِبْتَ رَسُولَ اللهِ (صلى الله عليه وآله) كَمَا صَحِبْنَا ومَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ ولا ابْنُ الخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ الحَقِّ مِنْكَ.» يعني: "مردم درپشت سر من هستند و مرا سفير و واسطه بين تو و خودشان نموده اند و سوگند به خدا نمي دانم به تو چه بگويم، چيزي نمي دانم كه تو نداني و ترا به امري كه نداني راهنمايي نمي توانم كرد، به راستي كه آنچه را كه ما مي دانيم، تو نيز مي داني، ما در چيزي بر تو پيشي نگرفته ايم كه اينك به تو برسانيم در حالي كه تو آنچه ما ديده ايم، ديده اي و آنچه ما شنيده ايم، شنيده اي و همچنانكه ما همنشنين پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم بوده ايم تو نيز بوده اي و پسر ابي قحافه (= ابو بكر) و پسر خطاب (= عمر) در عمل كردن به حق از تو سزاوارتر نبودند".  و چنانكه ملاحظه مي شود حضرتش در اين گفتار، شيخين را عامل به حق مي داند و پر واضح است كه در اين موقعيت جاي تقيه نبود، زيرا عثمان در آن شرايط قدرتي نداشت و حتي جانش در معرض خطر بود و طبعاً تقيه موردي نداشت بلكه تعريف از عثمان در زماني كه اكثريت از وي ناراضي بودند خلاف تقيه بود و اگر امام (ع) بر خلاف اين سخنان مي گفت و از عثمان انتقاد مي كرد بيشتر مورد پسند مردم خشمگين قرار مي گرفت و محبوبيت و نفوذ حضرتش بيش از پيش در ميان مردم افزايش مي يافت. آيا مي توان پذيرفت كسي كه پيامبر در باره اش فرمود: "إنه خشن في ذات الله غير مداهن في دينه" يعني "او در بارة خداوند بيگذشت بوده در امور دين اهل سازش و چشم پوشي نيست"، به جاي تعليم مردم و ياد آوري مقام إلهي خويش و تذكر اينكه تمامي اين وقايع ناشي از غصب خلافت إلهي است و عوض اينكه بين حق و باطل و صالح فرق قائل شود، اينگونه با خاطي مداهنه و از او تمجيد كند؟ و جان عزيز دو سرور جوانان بهشت يعني حضرات امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ را براي حفظ جان كسي به خطر اندازد كه نه تنها ظالمانه مقام خلافت را غصب كرده بلكه با اشتباهاتش مردم را نيز ناراضي ساخته و به خشم آورده؟!!.

همچنين چون حضرتش ملاحظه كرد لشكريانش به پيروان معاويه ناسزا مي گويند از اين كار نهي كرده و چنانكه در كتاب «وقعة الصفين» صفحة 103 و در خطبة 206 نهج البلاغه مسطور است، فرمود: «إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ ولَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وذَكَرْتُمْ حَالَـهُمْ كَانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ وأَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ وقُلْتُمْ مَكَانَ سَبِّكُمْ إِيَّاهُمْ اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا ودِمَاءَهُمْ وأَصْلِحْ ذَاتَ بَيْنِنَا وبَيْنِهِمْ واهْدِهِمْ مِنْ ضَلالَتِهِمْ حَتَّى يَعْرِفَ الحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ ويَرْعَوِيَ عَنِ الْغَيِّ والْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ.»  يعني: "دوست ندارم كه ناسزاگو باشيد، اما اگر كارهاي نادرستشان را بيان كرده و حال ايشان را ذكر مي كرديد، كلامتان درست تر و معذورتر بود و اگر به جاي دشنام به آنان، مي گفتيد: إلهي خون ما و آنان را حفظ و ميان ما و ايشان اصلاح و آنان را هدايت فرما، تا آنكه نمي داند حق را بشناسد و آنكه با حق دشمني و ستيز مي كند دست بردارد و باز گردد".

اما مدعيان تشيع، بر خلاف گفتار و رفتار آن حضرت در مجالس و منابر و تأليفات خود از بدگويي و عيبجويي هيچگونه مضايقه ندارند و آنچه را تفرقه اندازان و دشمنان مسلمين در كتابها وارد كرده اند و دست سياست و بدخواهان اسلام به وجود آورده، شب و روز تكرار مي كنند و مسلمين را نسبت به يكديكر معاند و بدبين مي كنند.

از ديگر تهمت ها بلكه ستمهايي كه مدعيان دوستي خاندان پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم در حق ائمة اهل بيت (ع) روا مي دارند مسألة تقيه است كه صدها حكم بر خلاف ما أنزل الله يا بر خلاف اتفاق مسلمين به نام ائمه ـ عليهم السلام ـ ساخته اندكه روح آن بزرگواران خبر ندارد بلكه از آن بيزار است، ولي اينان هرجا حكمي از امام را موافق سليقة خويش نبينند، آن را بدون دليلي متقن، حمل بر تقيه مي كنند و از اين طريق موجب جدايي و ايجاد شكاف ميان گروهي از مسلمين با اكثريت مسلمانان مي شوند و با اينكه معترف اندكه: "جعل تقيه براي حفظ دين و مذهب است و حتي امام در موقع هتك به دين و القاء بدعت در آن جان فدا مي كند ......... چه و جودش براي حفظ دين است و اهميت دين بيشتر از بقاي اوست.  خيلي از معاصي و ترك وظائف أولي براي مردم عادي در مورد تقيه جايز است و لي براي مرجع ديني و رؤساي مذهبي تجويز نمي شود چه موجب وهن آنان و تأثير نكردن كلامشان گشته و در نتيجه دين در نظر مردم بي مقدار مي شود. وظيفة رهبران مذهبي، منحصر به احكام مشترك بين تمام مكلف ها نيست، بلكه اضافه بر آن بايد عقايد عموم مردم را حفظ نمايند و كاري نكنند مردم سست عقيده و گمراه شوند ......... پس رئيس مذهب كه حامي دين و احكام آن است بايد كشته شدن را ترجيح داده و به عمل خود اعلان مخالفت با اهل بدعت و بدعت آنها، كند. روايات كثيره اي رسيده در تمام زمانها بر علماء ورؤساي ديني لازم است با بدعت مبارزه كنند، علم خود را ظاهر سازند و در صورت كوتاهي خدا آنان را لعنت مي كند ............ چرا در اين موارد كه غالباً ترس جان يا عرض يا اموال است و مصونيت در آن نادر است، اين همه أئمه (ع) پافشاري كرده اند علمتان را ظاهر كنيد، جلوي بدعت را بگيريد، مردم را بياگاهانيد؟ تمام اينها براي اين است كه تقيه به تمام اقسامش............ براي حفظ مذهب حق و به خاطر ابقاي دين الهي كه حافظ منافع مادي و معنوي و متكفل سعادت دنيوي و اخروي جامعه است، جعل شده، اگر رئيس مذهب عملا مخالفت با آن [بدعت] ننمايد و در ميان مردم به خاطر حفظ جان طبق آن عمل كند كم كم بدعت صورت مشروعيت به خود مي گيرد و افرادي كه در زمانهاي بعد مي آيند به اشتباه افتاده و گمراه مي شوند(2)". و "آنجا كه حق به خطر بيفتد، آنجا كه پرده افكندن بر روي عقيده و كتمان آن موجب نشر فساد يا تقويت كفر و بي ايماني يا گسترش ظلم و جور يا توسعة نابسامانيها و يا تزلزل در اركان اسلام و يا موجب گمراهي مردم و محو شعاير و پايمال شدن احكام گردد شكستن سد تقيه واجب است(3)".

اما به هنگام فتوي همة اين سخنان را از ياد برده و بسياري از اقوال ائمة دين را حمل بر تقيه مي كنند و حتي نمي انديشند كه در موقع تقيه هر عاقلي ـ تا چه رسد به أئمه بزرگوار دين ـ لا أقل سكوت مي كند نه اينكه مكررا بر خلاف كتاب و سنت حكم صادر كند و موجب حيرت و سرگرداني مأمومين شود!! زيرا اگر به فرض تقيه را در مورد بيان احكام شرع، در مورد پيشوايان دين جايز بدانيم ـ كه البته فرض صحيحي نيست ـ در اين صورت لا جرم مرجع مذكور، فتوايي را كه مطابق فتواي قدرتهاي حاكم است انتخاب كرده و به نيت تقيه اظهار مي كند، اما اگر هر بار كه دريك موضوع واحد از او سؤال مي شود فتوايي مخالف فتواي پيشين خود صادر كند بيشبهه هم موضوع فاش مي شود كه اين نقض غرض از تقيه است و هم چنانكه گفتيم مأمومين متحير مي مانند و ناگزير هر كس فتوايي را بر مي گزيند.

علاوه بر اين در مواردي كه دريك موضوع خاص فقهاي مذاهب ديگر متفق و همرأي نيستند و اصولاً فتواي واحدي به عنوان رأي غالب و جود نداشته و طبعاً اختلاف نظر با آنان موجد خطر نخواهد بود و موجبي براي اخفاء عقيده نيست، بسياري از علماء بدون توجه به اين حقايق، كثيري از اخبار را بر تقيه حمل كرده؟!!!. و بيدليل امام را به تقيه متهم مي كنند!

ديگر از مسائلي كه موجب تفرقه و از موانع جدي و حدت حقيقي ميان مسلمين و از عوامل دوري قلوب آنان از يكديگر به شمار مي رود، قاعدة "خذ ما خالف العامّة" است كه آن را در اخبار متعارض جاري مي دانند، في المثل شيخ طوسي ملقب به "شيخ الطائفه"، در يكي از تأليفات معروف خود موسوم به "الاستبصار فيما اختلف فيه من الأخبار" در هر باب، روايات متعددي را جمع آوري كرده است تعدادي از روايات هر يك از ابواب، موافق ظواهر آيات قرآن كريم و مؤيد به قرائن مذكور در كلام خداست و همچنين با رواياتي كه ساير فرق اسلامي نيز در همان موضوع در دست دارند، موافق است. اما به سبب حكومت قاعدة "خذ ما خالف العامه"، اين دسته از اخبار طرد شده و به رواياتي عمل مي شود كه مخالف احاديث مذكور است؟!!

اميد است اين قاعده نيز بدون تعصب و پيشداوري و چنانكه شايستة يك تحقيق علمي است، مودر بحث و بررسي علماي دلسوز و خير خواه، از قبيل مؤلف كتاب حاضر قرار گيرد و صحت و سقم آن كاملا مبين و آشكار شود.

يكي ديگر از عوامل تفرقه و فقدان همدلي ميان مسلمانان بدگويي و تحريك گويندگان و مداحان و كساني است كه دين را دكان خود كرده اند و به نام مذهب مردم را از اسلام دور مي كنند و از تهمت نسبت به مسلمانان ديگر اباء ندارند و علاوه بر آن تحت عنوان عشق به ائمه شعائري از خود به وجود آورده اند كه يقيناً در اسلام نبوده و بدعت است. اينان معرفت ائمة مسلمين و اظهار ارادت به آنان را براي شناخت اسلام كافي مي دانند و اين اعتقاد را به صورت غير مستقيم رواج مي دهند كه شناخت ائمة دين و محبت ورزيدن نسبت به آن بزرگواران قسمت اعظم دين است و مردم را از شناخت واقعي دين دور كرده اند.

ضرور مي دانم كه پيش از خاتمة اين مقدمه نكتة مهم ديگري را تذكر دهم باشد كه مورد توجه قرار گيرد، زيرا احتمالا براي خوانندگاني كه با ديگر آثار مؤلف دانشمند اين كتاب آشنا نيستند ممكن است اين توهم حاصل شود كه مقصود مؤلف از اين كتاب دفاع و جانبداري از فرقه اي خاص در مقابل فرقه يا فرق ديگر بوده است و في المثل كتاب را به قصد نقض عقايد شيعه و انتقاد از آنان و تبليغ معتقدات اهل سنت تأليف كرده است، حاشا و كلا، هذا بهتان عظيم.  بلكه به شهادت تأليفات اين فاضل محقق، ارادت و اكرام وي نسبت به اهل بيت مكرم نبوي و أئمه بزرگوار اسلام ـ عليهم السلام ـ اظهر من الشمس و غير قابل انكار است، علاوه بر اين ايشان در تأليفات خويش هر جا كه انتقادي را بر معتقدات برادران اهل سنت وارد ديده از ذكرش خودداري نكرده است، به عنوان نمونه، رأي وي را در باب حكومت كه به نوعي با موضوع اين كتاب نيز بي ارتباط نيست بيان مي كنيم تا شاهدي بر صدق مدعايمان باشد.  با نظري به كتاب گرانقدر ايشان يعني "حكومت در اسلام" مي توان در يافت كه به عقيدة وي: افراط و تفريط شيعه و سني در موضوع حكومت در مثل مانند دو خانواده است كه يكي را خانه اي به ميراث از اجداد رسيده باشد لكن بي اعتنايي به عمران و غفلت از اصلاح آن يك يك ستونهاي خانه خراب شود و سقف آن نيز رو به ويراني نهد و جايگاه جانوران شده باشد، ولي مالكان خانه فقط به داشتن آن خانة مخروبه دلخوش و از تعمير و اصلاح آن غافل باشند تا آنكه سقف نيز فرو ريزد و موجب هلاك خانواده شود. اين درست مثل عقيدة اهل سنت در مسألة حكومت است.

اما آن ديگري يعني طائفه شيعه چون خانواده اي خانه بدوش است كه هر صبح و شام در بيغوله و ويرانه اي مقام كند و هردم دچار هزاران آلام و اسقام گردد ولي در اين انديشه باشد كه اگر انسان از داشتن خانه اي ناگزير است بايد پايه اش از سنگ رخام و ديوارش از آهن و سقفش از پولاد و در و پنجره اش از طلا و نقره و چنين و چنان باشد و قرنها ست كه به اين خيال و سليقة عالي سرگرم است!!

طائفة شيعه يكسره معتقدند كه خلافت به نص خدا و رسول، مخصوص حضرت علي بن ابي طالب بوده و جز آن جناب و اولاد طاهرينش هيچكس حق نداشته و ندارد كه به أمر امامت أمت پردازد و كسي را نرسد كه انتخاب كند يا انتخاب شود. اهل سنت نيز بر خلاف اوامر الهي و سنت نبوي در انتخاب خليفه، رعايت شرايط لازم كه در كتب و صحاح خودشان اين صفات براي زمامدار مسلمين بيان شده است، ننموده اند و بعضي از مقررات شرع را به فراموشي سپرده اند و بي چون و چرا و چشم بسته از كساني پيروي مي كنند كه امر عظيم و فريضة عظماي انتخاب خليفه را به اقرار خودشان به طور ناقص و عجولانه انجام دادند. جاي تعجب بسيار است كه برخي از برادران اهل سنت كه انبياي عظام الهي را معصوم از خطاء و اشتباه ندانسته و دهها گناه و خطا براي پيامبران در كتب خود اثبات مي كنند، مع هذا اصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم را كه تعدادي از آنان حتي به مرحلة كمال اسلام نرسيده بودند و خطاهايشان قابل انكار نيست به نحو غير مستقيم، مقامي شبيه عصمت بخشيده اند، في المثل در بارة مروان بن حكم كه به تصديق كتب معتبره و مسانيد و صحاح خودشان وي و پدرش مطرود و ملعون پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم بوده اند، گفته شده كه: "اذا ثبت صحبته لم يؤثر الطعن عليه" و قتي كه ثابت شد مروان از صحابه بوده، ديگر طعن در وي مؤثر نيست"!! و يكي از علماي اهل سنت موسوم به عجلي، عمر بن سعد قاتل سيد الشهداء (ع) را توثيق نموده!!!. بدين ترتيب خلافت بسياري از خلفاء، انتخابي صحيح و مورد رضاي خدا و رسول قلمداد شده و از رعايت اصول مذكور در كتاب و سنت در بارة انتخاب خليفه و شخصيت حاكم و اينكه بايد تحت چه شرايط و واجد كدام صفات باشد، چشم پوشيده اند. و از اينرو مي بينيم كه در سلسلة خلفاي اسلام كساني چون يزيد بن معاويه و هشام و وليد و .............. ديده مي شود!!

خلاصه آنكه هدف ما و خصوصاً مؤلف فاضل اين كتاب آن است كه اولاً بفهمانيم كه بسياري از اعتقادات رايج در ميان ما، مستند و مدلل به دلايل قطعي شرعي نبوده و موافق آيات نوراني قرآن نيست و ديگر آنكه ائمة اطهار خود بزرگترين افراد متديّن و خدا ترس بوده و دعوتشان همچون دعوت انبياء، دعوت به دين و معرفت حقايق و قوانين الهي بوده نه معرفي خودشان، اينان به هيچ وجه خودخواه و خودپسند نبوده اند بلكه در پيروي و تبعيت از كتاب خدا بر ديگران سبقت داشته اند و آنچه در بارة ايشان از نصوص تمجيديه و خوارق عادات و اظهار معجزات و كرامات و تعريف از خود، وارد شده باطل و دروغ و ساختة متعصبين و يا دشمنان ائمه بوده و إلا تعليم ائمه جز دعوت به ايمان و تقوي و عمل صالح نبوده است.

اميد ما آن است كه طالبين هدايت اين كتاب را با دقت و تعمق و بي تعصب بخوانند و إن شاء الله از خواب غفلت بيدار شوند و قريب دكان داراني كه هر كس سخن بگويد يا بنويسد بي دليل و برهان، وي را تكذيب و تكفير و تفسيق مي كنند، نخورند و در نشر و طبع و معرفي اين كتاب مؤلف را كمك و دين خدا را ياري كنند تا اين نفاق و بدبيني از ميان مسلمين بر خيزد و زيانهايي كه تا كنون بر أثر تفرقه و ناهمدلي ميان شيعه و سني بر مسلمين وارد شده از اين بيشتر نشود. زيرا چه جنگها و خونريزيها كه متأسفانه ميان مسلمين واقع شده و قطعاً يكي از عوامل آن اختلافات مذهبي بوده و جنگ چالدران و يا جنگ هرات در زمان شاه عباس صفوي و ......... از نمونه هاي آن است. كه جز تضعيف مسلمين و سيادت كفار و تسلط آنان بر بلاد اسلامي و غارت ثروات و معادن مسلمانان و اشاعة فقر و بيچارگي مؤمنان نتيجه اي نداشته و همچنين هر فرقه براي تبليغ مذهب خويش و اثبات بطلان اعتقادات فرق ديگر سرمايه هاي كلان خرج كرده كه بهتر بود در امور مهمتري صرف مي شد و باز بر أثر تفرقه هر طائفه اي براي بزرگان خود اهميتي مبالغه آميز قائل شدند و براي آنان فضائلي راست و دروغ در كتب خويش جمع آوري كردند و از اصل اسلام بي خبر ماندند و براي ترويج مذهبشان كتابها تأليف و به تدريس و شرح و تفصيل آنها پرداخته و به دفاع از شعائر اختصاصي خود مشغول شده و به كتاب خدا كمتر پرداختند و ﴿وَغَرَّهُمْ فِي دِينِهِمْ مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ﴾ يعني: "وآنچه به دين خود افترا بسته بودند، ايشان را فريقت و مغرور ساخت" (آل عمران/24) و فراموش نكنيم كه ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى الله الْكَذِبَ لَا يُفْلِحُونَ﴾ يعني: "آنانكه به دروغ، بر خدا (و دينش) افتراء مي بندند رستگار نمي شوند" (النحل/116).

به هر حال ديني كه پروردگار متعال فرستاده و كتاب كريمي كه نازل فرموده قطعاً موجب سعادت دو سرا در آن بيان شده و اگر بعضي از فروعات صريحاً و مفصلا ًتبيين نگرديده طبعاً از عوامل اصلي سعادت نبوده است و به همين جهت به اشاره اكتفا شده و إلا اصول دين و آنچه مناط ايمان و سعادت يا كفر و شقاوت است به وضوح و صراحت تمام بيان گرديد، چنانكه مي فرمايد ﴿وَالمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آَمَنَ باللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ﴾ يعني: "مؤمنان همگي به خداوند و فرشتگانش و كتب (آسماني اش) و پيامبرانش ايمان آورده اند" (البقره/285) و نيز مي فرمايد: ﴿وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آَمَنَ باللهِ وَالْيَوْمِ الْآَخِرِ وَالمَلَائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ...﴾ يعني: "ولي نيكو كار كسي است كه به خداوند و روز بازپسين و فرشتگان و كتاب (آسماني) و پيامبران ايمان آورد" (البقره/ 177) و نيز فرموده: ﴿وَالَّذِينَ آَمَنُوا بالله وَرُسُلِهِ أُولَئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ...﴾ يعني: "آنان كه به خداوند و پيامبرانش ايمان آورده اند، آنان اند كه راستگوي اند" (الحديد/ 19) و همچنين فرموده: ﴿..وَمَنْ يَكْفُرْ باللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآَخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالاً بَعِيداً﴾ يعني: "هر كه به خداوند و فرشتگانش و كتب (آسماني اش) و پيامبرانش و روز بازپسين كفر ورزد به راستي گمراه شده است" (النساء/ 136).

در واقع پروردگار رؤوف لطيف به وضوح تمام بيان فرموده كه اعتقاد و ايمان به چه چيز لازم است و انكار چه اموري كفر است؟ و اگر در اين زمينه اعتقاد ديگري نيز براي سعادت بشر لازم مي بود بي شبهه از بيان آن دريغ نمي فرمود و كسي حق ندارد بر آنچه ايزد مهربان فرموده بيفزايد و يا از آن بكاهد. طبعاً اگر ايمان به امامت و ولايت خلفاي منصوص يا غير منصوص لزومي داشت، خداوند سبحان از ذكر آن دريغ نمي فرمود و چون ذكر نفرموده قطعاً معرفت و ايمان به آنان ضروري نبوده است. "والسلام على من اتبع الهدى"

 

خادم الشريعه: سيد ابو الفضل بن الرضا البرقعي

 

***

 

الهوامش:

(1) در اصول كافي باب "الأخذ بالسنه وشواهد الكتاب" از حضرت امام جعفر صادق (ع) احاديث متعدد نقل شده كه آنحضرت شرط صحت و مقبوليت حديث را موافقت آن با قرآن دانسته و از پذيرش احاديث مخالف قرآن نهي فرموده و آنهارا "زخرف = دروغ خوش نما" ناميده است. همچنين آنحضرت ميفرمايد: پيامبر o در مني خطبه اي خواند و در آن فرمود: "ايها الناس، آنچه از جانب من شما رسيدكه موافق قرآن بود من آن را گفته ام و آنچه به شما رسيدكه مخالف قرآن بود من آن را نگفته ام.

در باب ديگري از همين كتاب از امام محمد باقر (ع) روايت شده كه ميفرمود: "هرگاه برايتان سخني [در امر دين] گفتم، از من بپرسيد، كجاي قرآن است.

در واقع مي فرمايد كه سخن را حتي از پيشوايان دين در صورتي بپذيرند كه متكي به تاييد قرآن كريم باشد. 

(2) عبارات بين القوسين را از چاپ سوم كتاب "تقيه در اسلام"، صفحة 32 به بعد نقل كرده ام كه از تاليفات آيه الله شيخ علي تهراني است.

(3) عبارات بين القوسين را از صفحة 65 كتاب "تقيه سپري براي مبارزة عميق تر" كه از تاليفات آية الله ناصر مكارم شيرازي است، نقل كرده ام.