تئوري امامت

در ترازوي نقد

 

 

 

 

 

حجت الله نيكـويي

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه

ترديد در انديشه‌هاي رايج ديني وتشکيک در دگم‌ها وکليشه‌هاي نخ‌نما شده‌اي که ميراث تفکر آباء واجدادي انسانها در يک جامعه ديني است، اولين ومهمترين گام بسوي دينداري عالمانه ومحققانه‌است. چنين شک و ترديدي البته هولناک وهراس آوراست وآزادگي وعقلانيت عظيمي ميطلبد، اما ثمره‌اي بزرگ دارد: ايمانِ آگـاهانه و آزادانه. آري ايماني که از رهگذر آزادي و آگاهي نصيب آدمي گردد، به هزاران ايمان عاميانه و مقلدانه و جبري مي‌ارزد. كتاب حاضر كوشش خرد مؤلف در راه رسيدن به چنين ايماني را به تصوير كشيده‌است. زماني كه اولين قدم را در اينراه برداشتم، هرگز نمي‌دانستم كه «تحقيقي بودن اصول دين» وعدم جواز تقليد در اين حوزه، رؤيايي دروغين وخيالي است، و در جمهوري اسلامي بايد در اصول دين هم مقلد بود. بعدها وقتي نتيجة تحقيقاتم در باب امامت، به نتيجه‌اي خلاف انتظار طبقة رسمي روحانيت شيعه منتهي شد، با تاوان سنگيني مواجه شدم كه شرح آن در اين مختصر نمي‌گنجد. لذا خوانندة عزيز را هشدار مي‌دهم كه اگر تاب تحمل تلخي‌هاي چنين راهي را ندارد، از خواندن اين كتاب صرف نظر كند.

 

+         +        +

 

تئوري امامت در ترازوي نقد

 در اين نوشتار مي‌کوشيم تا نشان دهيم که تئوري امامت - آنچنانکه در بين اهل تشيع رايج است - در ترازوي نقد وزني ندارد و نيازمند به تجديد نظر و بازسازي تئوريک است. اما بيش از شروع بحث، لازم است نكاتي را به عنوان مقدمه ذكر كنيم:

1- بايد ميان دين ومعرفت ديني تفكيك قائل شويم. دين عبارت است از اركان، اصول وفروعي كه بر نبي نازل شده و در كتاب آسماني آمده‌است؛ به علاوة سنت پيامبر (ص). اما معرفت ديني - كه عمدتاً در پنج شاخة فقه، كلام، تفسير، اخلاق و تحليل سيرة عملي پيامبر (ص) و پيشوايان دين ظهور مي‌كند - فهم عالمان از دين (كتاب و سنت) است. دين، ثابت، كامل، خالص و عاري از خطا است. اما فهم ما از دين واجد هيچيك از اين اوصاف نيست و به همين دليل بايد ميان دين و معرفت ديني تفكيك قائل شويم(1).

2- معرفت ديني مانند همة معارف، معرفتي بشري است. چرا كه محصول تلاش عالمان در فهم دين است و چون عالمان بشرند، اوصاف بشري آنها (مانند محدوديت قوة عاقله، نقص دانش و فهم، جايز الخطا بودن، يكسونگري و...) در فهمشان از دين ريزش كرده و روي آن تاثير ميگذارد و لذا نتيجة تلاش آنها، بوجود آمدن معرفتي بشري (يعني ناقص، ناخالص، خطاآلود، آميخته به يكسونگري‌ها و همواره محتاج بازسازي و اصلاح) است. آنچه به نام معرفت ديني، توسط عالمان و فقيهان به جامعه عرضه مي‌شود (يعني همين آراء فقهي، كلامي، تفسيري و...) محصول رجوع آنها به متون ديني، و تفكر عميق در اين متون است، و نبايد آنها را معادل دين دانست. اين آراء در حقيقت فهمي از دين هستند نه خود دين(2).

3- با توجه به دو اصل فوق (تفكيك دين از معرفت ديني و بشري بودن فهم عالمان از دين) ميتوان به نتايج زير رسيد:

الف- مخالفت با هيچ رأي فقهي، كلامي، تفسيري و... مخالفت با دين نيست بلكه مخالفت با فهمي از دين است. عالمان با مراجعه به متون ديني، هر يك به دركي از دين مي‌رسند، و اين دركها و دريافتها را در قالب آراء فقهي، كلامي و... بيان مي‌كنند. هيچيك از اين آراء و نظريات را نبايد معادل دين بگيريم و مخالفت با هيچكدام از اين تئوري‌ها را نبايد مخالفت با دين محسوب كنيم. مخالفت با دين هنگامي صورت مي‌گيرد كه خودِ متن دين (قرآن و سنت) انكار شود نه درك و فهمي كه عده‌اي از آن دارند. به عبارتي ديگر اگر كسي حقانيت آيه‌اي از قرآن منكر شود و آن را خرافه بداند، دين را نفي كرده‌است اما اگر از همان آيه دركي متفاوت با ديگران داشته باشد، با هيچ منطقي نمي‌توان او را به مخالفت با دين متهم نمود.

ب- هيچ فهمي از دين، فوق نقد و چون و چرا نيست و قداست دين و متون ديني را نبايد به آراء و نظرات ديني عالمان و فقيهان سرايت داد. دين حقيقتي است آسماني و قدسي، اما معرفت ديني ريشه در فهم ناقص و خطاآلود و يكسونگرانه بشر زميني و لذا هيچگاه نمي‌تواند مقدس و فوق نقد و چون و چرا باشد. معرفت ديني به دليل بشري بودن، همواره نيازمند اصلاح و بازسازي است و چون كشف خطاها و جبران نقص‌ها، فقط وفقط در ساية نقادي‌ها و چون و چرا‌هاي مخالفان و منتقدان، وبحث‌ها و گفتگوهاي عالمانه و آزاد ميسر مي‌شود، بايد با استقبال از اين نقادي‌ها به اصلاح و بازسازي انديشه‌هاي ديني بپردازيم و از اين طريق به حقيقت دين نزديك‌تر شويم.

ج- تشيع و تسنن نيز دو فهم از دين هستند و هيچكدام اسلام ناب و خالص نيستند. هر دو مخلوطي از حق و باطل‌اند. هر دو معرفتي بشري و لذا ناقص، ناخالص وخطا آلود هستند(3) و هر دو به يك اندازه محتاج اصلاح وتكميل و بازسازي اند. امامت - كه ستون خيمة تشيع است - نيز تئوري و نظرية كلامي بيش نيست و لذا نمي‌تواند برتر از نقد و چون و چرا شمرده شود.

4- قصد ما در اين مقاله نه دفاع از تسنن است و نه حمله به تشيع. بلکه روشن کردن اين حقيقت است که تئوري امامت (آنگونه که در کتب رايج اهل تشيع نوشته و بر روي منابر و در رسانه‌ها و از پشت تريبونهاي رسمي گفته مي‌شود و در مدارس و دانشگاه‌ها و حوزه‌هاي علميه مورد تعليم و تعلم قرار مي‌گيرد) قابل دفاع عقلي نيست. البته امكان وجود قرائت‌هاي درست، منطقي و قابل دفاع از امامت را نفي نمي‌كنيم و منتظر ارائة چنين قرائت‌هايي از طرف عالمان نو انديش و آزادفكر شيعه مي‌مانيم.

5- از آنجا كه عالمان شيعه، اولاً در بحث نُبوَّت نيز قائل به ضرورت بعثت پيامبران هستند، ثانياً امامت را استمرار نبوت مي‌دانند و ثالثاً معتقدند همان دلايل عقلي كه ضرورت بعثت پيامبران و عصمت آن برگزيدگان خدا را اثبات مي‌كند، ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر خاتم (ص) را نيز اثبات مي‌كنند، لذا مجبور مي‌شويم بحث را از فلسفة نبوت آغاز كنيم.

 دليل عقلي ضرورت بعثت پيامبران

اين دليل بر مبناي نقصان علم و دانش بشري و عدم كفايت عقل انسان درشناخت راه كمال وسعادت اقامه شده‌است:

«الف. خداي متعال انسان را براي تكامل اختياري آفريده‌است.

ب- تكامل اختياري در گرو شناخت صحيح راجع به سعادت و شقاوت دنيا و آخرت است.

ج- عقل انسان براي چنين شناختي كفايت مي‌كند.

نتيجة اين مقدمات اين است كه حكمت خداي متعال اقتضاء دارد كه براي اينكه نقض غرض از خلقت انسان پيش نيايد، خدا راه ديگري (وحي) در اختيار انسان قرار دهد تا از آن راه پي به سعادت دنيا و آخرت ببرد وبتواند كمال اختياري پيدا كند»(4)

شبيه همين استدلال در جاي ديگر و با تعابيري متفاوت چنين آمده‌است:

«1. هدف از آفرينش انسان، حركت بسوي خدا، بسوي كمال مطلق و تكامل معنوي در تمام ابعاد است.

2- بدون شك انسان اين راه را بدون رهبري يك پيشواي معصوم نمي‌تواند به انجام برساند و طي اين مرحله بي‌رهبري يك معلم انساني ممكن نيست.

نتيجه: بعثت پيامبران و نصب امامان معصوم بعد از پيامبر اسلام (ص) ضروري است و در غير اين صورت نقض غرض از جانب خداوند لازم مي‌آيد.»(5)

همانطور كه بوضوح معلوم است، اينگونه ادله مدلولي عام دارند و در پي اثبات ضرورت وجود پيشوايان معصوم (اعم از پيامبر يا امام) در ميان مردم هستند. اما خوب است وارد بررسي مقدمات اين ادله شويم:

1- درست است كه خداوند به دليل حكيم بودن، كار عبث و بيهوده انجام نمي‌دهد اما چگونه مي‌توان غرض او از آفرينش انسان را به روش عقلي كشف كرد وحتى آن را به همة انسانها تعميم داد و مدعي شد كه همة انسانها با اين غرض خلق شده‌اند؟ فراموش نكنيم كه ادلة اثبات ضرورت بعثت پيامبران يا نصب امامان معصوم، ادله‌اي عقلي و پيشيني هستند يعني اولاً مقدمات آنها بايد از قبل و به روش عقلي اثبات شده باشند وثانياً بتوانند تصور ضرورت وقوع يك حادثه را قبل از وقوع آن، در ذهن انسان بوجود بياورند. ادلة مورد بحث بايد به گونه‌اي باشند كه قبل از بعثت پيامبران وانزال كتب آسماني وشرايع إلـهي قابل اقامه باشند. فرض كنيم در زماني (يا مكاني) زندگي مي‌كنيم كه خداوند هنوز پيامبري بسوي مردم نفرستاده و يا اينكه ما هنوز خبري از بعثت پيامبر (ص) نشنيده‌ايم. در چنين فضايي فقط مي‌دانيم كه خالق ما خداي يكتاست و اين خدا حكيم است و كار عبث و بيهوده انجام نمي‌دهد. حال چگونه با تحليلهاي عقلي صرف مي‌توان فهميد كه غرض خداوند از آفرينش انسانها چيست؟ تا بعد از آن بتوانيم حكم كنيم كه براي تحققِ آن غرض، بايد پيامبر (ص) هم بفرستد؟

تأملي اندك در محتواي اين استدلال نشان مي‌دهد كه دو پيش فرض پشت سر مقدمات آن خوابيده‌است، وآن اينكه قبل از ارسال رُسُل و انزال كتب آسماني وبدون استفاده از تعاليم پيامبران، با تحليلهاي عقلي محض مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه اولاً انسان براي پيمودن راهي خاص و رسيدن به مقصدي خاص آفريده شده‌است وثانياً آن راه خاص عبارت است از ايمان آوردن به حقايقي خاص و انجام وظايف و آدابي خاص كه عقل ما از شناخت آن حقايق و وظايف عاجز است. پيش فرض اول غير قابل اثبات است، و پيش فرض دوم عين مدعا است و همين باعث شده‌است كه استدلال مذكور مشتمل بر دور و مصادره به مطلوب شود. قبل از بعثت پيامبران و بدون استفاده از تعاليم آنها چگونه مي‌توانيم مدعي شويم كه در اين جهان هستي حقايقي هست كه ما از آنها بي‌خبريم اما حتماً بايد خبردار شويم وبه آنها ايمان بياوريم؟ چگونه مي‌توانيم بفهميم كه براي سعادتمند شدن، وظايف خاصي وجود دارد كه ما از آنها بي‌اطلاع هستيم اما حتماً بايد مطلع شويم وبه آن وظايف عمل كنيم؟ اولاً وجود حقايق نامعلوم اما واجب الإيمان، و همينطور وظايف خاص ناشناخته اما واجب العمل، عين ادعاي ضرورت نبوت است وثانياً هرگز نمي‌توان براي اثبات آن دليل وبرهان عقلي اقامه نمود.

2- حال فرض كنيم كه با دليل عقلي و پيشيني، غرض خداوند از آفرينش را يافته‌ايم و به اين نتيجه هم رسيده‌ايم كه براي رسيدن به كمال معنوي، بايد راهي خاص رفت و به حقايقي خاص ايمان آورد و به وظايفي خاص عمل نمود كه عقل انسان به تنهايي هيچكدام از اينها را نمي‌تواند كشف كند، و از طرفي سعادت وكمال معنوي انسان هم فقط و فقط در گرو كشف اين راه و پيمودن آن است (باز هم تاكيد مي‌كنيم كه اينها را مفروض مي‌گيريم با آنكه هيچكدام قابل اثبات نيستند) اما آيا با مفروض گرفتن اين مقدمات مي‌توان ضرورت بعثت پيامبران را نتيجه گرفت؟ پاسخ باز هم منفي‌است. آنچه از اين مفروضات ومقدمات مي‌توان نتيجه گرفت، جز اين نيست كه هدايت شدن انسان از طرف خداوند ضرورت دارد. يعني خداوند حتماً بايد انسان را در شناخت راه و مقصد، ياري و هدايت كند. اما هدايت مي‌تواند به راه‌هاي مختلف انجام پذيرد و بعثت پيامبران تنها راه ممكن نيست. خداوند مي‌تواند از راه‌هاي ديگري - مثلاً هدايت باطني - انسانها را به كمال مطلوب برساند، همانطور كه پيامبران را اينگونه هدايت كرد (يعني براي هدايت پيامبران، پيامبر نفرستاد) و همين نشان مي‌دهد كه ادعاي ضرورت نبوت - براي هدايت انسانها - ادعايي ناسنجيده وشتابزده‌است. قايلان به ضرورت نبوت، يا معناي ضرورت را نمي‌فهمند و يا خداوند را ناتوان از هدايت باطني انسانها مي‌دانند.

3- اگر اين دليل درست باشد وبنا به مقتضاي حكمت الهي، ارسال پيامبران از سوي خداوند ضرورت داشته باشد، لازمه منطقي آن اين‌است كه خداوند در هر عصري صدها هزار پيامبر مبعوث كند بطوري كه در هر منطقه‌اي از مناطق روي كرة زمين يك پيامبر وجود داشته باشد تا مردم سراسر جهان بتوانند بطور مستقيم وبدون واسطه از هدايتها و راهنمائي‌هاي پيامبران بهره‌مند شوند. در حاليكه در هيچ عصر چنين نبوده‌است. حال آيا بر طبق مقدمات دليل مذكور خداوند در بسيار از موارد، خلاف حكمت عمل نكرده و مرتكب نقض غرض نشده‌است؟ اين اشكال از طرف برخي عالمان شيعه بدين نحو پاسخ داده شده‌است.

«اولاً: آنچه گفته مي‌شود كه انبياء در منطقه خاصي... مبعوث شده‌اند سخني صواب نيست. چرا كه خود قرآن صريحاً مي‌گويد: امتي نبود مگر آنكه در ميان آن امت نذير و هشدار دهنده‌اي فرستاده شد.... ثانياً: مقتضاي حكمت خدا اين است‌كه راهي بين خدا و انسان باشد كه انسانها با استفاده از آن راه بتوانند حقايقي را كه براي شناخت راه كمال نياز دارند بشناسند. ولي مقتضاي حكمت اين نيست‌كه حتماً همة انسانها از اين راه بهره ببرند. شايد انسانهايي نخواهند از اينراه استفاده كنند، و اين عدم استفاده، مربوط به سوء اختيار خودشان باشد و اصلاً شايد كساني علاوه بر اينكه خودشان از اين راه بهره گيري نمي‌كنند، مانع استفادة ديگران هم بشوند... در چنين مواردي گناه اين محروميت از نبوت به گردن اشخاص مانع است و از طرف خدا كوتاهي نشده‌است.»(6).

اما اين پاسخ قانع كننده نيست. زمان پيامبر اسلام (ص) را در نظر بگيريد. درآن زمان كه ايشان مشغول هدايت مردم عربستان بودند، راهنما و هدايتگر ميلياردها انسان ديگر در صدها كشور از قاره هاي آمريكا، اروپا، آفريقا، اقيانوسيه وحتى بقية كشورهاي آسيا مانند چين، ژاپن، كره، مالزي، اتحاد جماهير شوروي و دهها و صدها جزيره‌اي كه در اقيانوسها ودرياهاي دور افتاده زندگي مي‌كردند چه كسي بود؟ كدام پيامبر آنها را به راه راست (يا راه كمال) هدايت مي‌كرد؟ شايد هر يك از اين مناطق، در گذشته‌هاي دور پيامبري مبعوث شده بود - وآية قرآن هم بيش از اين نمي‌گويد - اما حد أقل در زمان بعثت پيامبر اسلام (ص) در هيچكدام از اين مناطق پيامبري وجود نداشت و تعاليم پيامبران پيشين هم بنا به ادعاي شيعه و سني تحريف شده بود وبنا بر اين بر طبق ادلة ضرورت نبوت، نياز ضروري به پيامبر جديد وجود داشت. اما چرا در هيچكدام از آن مناطق پيامبري نيامد و عملاً نسلهاي بسياري از انسانها در اكثر نقاط كرة زمين از تعاليم پيامبران محروم ماندند؟ آيا سوءاختيار آنها باعث محروميتشان شد؟ اما ايجاد مانع از طرف ديگران (مخالفان پيامبر) نيز توجيه موجهي نسيت، چراكه خداوند خود بايد به فكر اين مشكل باشد و نگذارد مخالفان و ستمگران، مانع رسيدن پيام الهي به گوش انسان‌هاي ديگر شوند. درست است كه هدايت الهي نبايد جبري باشد، اما مقتضاي برهان فوق اين‌است‌كه تعاليم الهي بايد به هر وسيله‌اي كه امكان پذير باشد - مثلاً پيامبران متعدد - به گوش همة انسانها برسد و آنگاه انسان‌ها مختار باشند كه راه راست را انتخاب كنند يا طريق ضلالت و گمراهي را در پيش بگيرند. فرض كنيم در زمان پيامبر اسلام (ص) عده‌اي كارشكني مي‌كردند و مانع گسترش تعاليم او به نقاط ديگر مي‌شدند. اما آيا خداوند نمي‌توانست براي خنثى كردن كارشكني‌هاي مخالفان، در نقاط ديگر كرة زمين هم پيامبراني مبعوث و مردم آن نقاط را نيز به راه راست هدايت كند؟ مگر غرض خداوند از آفرينش مردم نقاط ديگر جهان، رساندن آنها به كمال نبود و مگر براي رسيدن به كمال نياز ضروري به هدايتها و راهنمايي‌هاي پيامبران الهي نداشتند؟ آيا عده‌اي مخالف، مانع پياده شدن طرح الهي و رسيدن خداوند به هدفش شده‌اند؟ در اينجا سخن اصلي اين نيست كه گناه محروميت ميلياردها انسان از رسيدن به كمال به گردن كيست. سخن در اين‌است كه آيا ميتوان قبول كرد عده‌اي كافر ومشرك، مانع رسيدن خداوند به غرض از خلقت انسان شدند، آن هم به نحو اكثري؟ براي اينكه مطلب كمي روشن‌تر شود فرض كنيم روز قيامت فرا رسيده‌است و انسان‌هايي كه مثلاً در زمان پيامبر اسلام (ص) و در جزيره‌اي دور افتاده در اقيانوس هند زندگي مي‌كرده‌اند از خداوند بپرسند كه خدايا مگر تو ما را براي رسيدن به كمال معنوي نيافريدي و مگر نمي‌دانستي كه بدون بهرمندي از تعالم پيامبران الهي و كتابهاي آسماني، پيمودن راه كمال براي ما محال بود؟ پس چرا براي ما (و امثال ما) هم پيامبري نفرستادي و باعث محروميت ما از رسيدن به كمال شدي؟ آنگاه خداوند بايد بگويد: شما حق داريد. من شما را براي رساندن به كمال معنوي آفريده بودم و خيلي هم دوست داشتم شما به كمال برسيد. اما متأسفانه عده‌اي نگذاشتند من به اين هدف (غرض) برسم و همين باعث محروميت شما از رسيدن به كمال شد. لكن تقصير من نبود، تقصير آنها بود!!؟ حال اگر اين محروم شدگانِ از كمال بپرسند: پس خدائي تو كجا رفته بود، مگر نمي‌توانستي براي ما هم يك پيامبر بفرستي؟ آنگاه پاسخ خداوند چه خواهد بود؟ اگر واقعاً:

«مقتضاي حكمت خدا اين‌است‌كه راهي بين خدا و انسان باشد كه انسانها با استفاده از آن راه بتوانند حقايقي را كه براي شناخت راه كمال نياز دارند بشناسند.»

اين راه نبايد فقط براي عده‌اي در عربستان باز شود بلكه براي مردم تمام نقاط ديگر جهان هم بايد چنين راهي باز شود، در حالي كه هيچگاه چنين نبوده‌است و در طول تاريخ، همواره اكثريت قريب به اتفاق مردم جهان، از وجود پيامبران الهي و تعاليم آنان محروم بودند. از اينها گذشته فرض كنيم مخالفان و ستمگران مانع گسترش تعاليم پيامبران نمي‌شدند، اما آيا در آن زمان، امكان عمليِ گسترش اين تعاليم به سرار جهان - بطوري كه در تمام كشورهاي جهان، مردم هر شهر و روستايي عين اين تعاليم را بدون كوچك‌ترين تحريف وكم و زياد شدن دريافت كنند - وجود داشت؟ آيا در هزار وچهار صد سال پيش - كه وسايل مسافرت جز اسب و شتر و قايقهاي بادي و پارويي چيز ديگري نبود - امكان مسافرت پيامبر (ص) به صدها كشور دور افتاده مانند كانادا، نيوزلند، ژاپن، چين، آلمان و..... بود؟ و انگهي مگر مسافرت به تنهايي كافي است؟ پيامبر(ص) بايد در هر كدام از آن كشورها چندين سال اقامت كند تا مجموعة تعاليم اسلام را به گوش همه برساند. آنگاه حساب كنيد براي اينكه پيامبر(ص) به تمام مناطق دنيا مسافرت كند وتعاليم اسلام را به گوش همة مردم جهان برساند به چند صد سال عمر نياز دارد؟ اگر وظيفة گسترش تعاليم پيامبر(ص) در سراسر جهان را به عهدة پيروان او بگذاريد باز هم مشكل حل نمي‌شود. چرا كه اولاً تعداد اصحاب و پيرواني كه تعاليم پيامبر(ص) را بطور كامل و صحيح ياد گرفته‌اند (مانند سلمان و ابو ذر) بسيار كم است در حالي كه براي اين منظور نيازمند دهها و صدها هزار انسان تعاليم يافته هستيم كه باز هم در يك زمان كوتاه رسيدن به اين هدف ممكن نيست و در دراز مدت هم مشكل محروميت بسياري از انسانها به قوت خود باقي مي‌ماند. ثانياً اصحابي كه به عنوان شاگرد و نماينده پيامبر(ص) به نقاط ديگر كره زمين سفر كرده‌اند چگونه به مردم آن نقاط اثبات كنند كه در فلان منطقه پيامبري مبعوث شده‌است، و ما شاگردان و نمايندگان او هستيم و آمده‌ايم تا از طرف او شما را به راه راست هدايت كنيم؟ اگر مردم از اين نمايندگان، معجزه بخواهند و اينان از آوردن معجزه عاجز باشند - كه البته عاجز هم هستند - تكليف چيست؟ مگر نبايد وحياني بودن اين تعاليم به مردم اثبات شود تا هم مردم را جذب كند و هم راه عذر و بهانه را به روي مخالفان ببندد و حجت را بر آنها تمام كند؟ ثالثاً اگر به ادلة عقلي ضرورت عصمت پيامبران و امامان توجه كنيم، خواهيم ديد كه متوسل شدن به نمايندگان و شاگردان پيامبر(ص) يا امام معصوم در تناقض با آن ادله‌است. چرا كه شاگردان و نمايندگان، معصوم نيستند و ممكن است در درك و فهم تعاليم پيامبر(ص) و يا ضبط و نگهداري آن در حافظه و انتقال آن به ديگران مرتكب خطا و سهو (وحتى خيانت) شوند.

4- و آخرين اشكالي كه به ذهن مي‌رسد اين‌است‌كه اگر اين دليل درست بود و بعثت پيامبران بنا به مقتضاي حكمت الهي ضرورت داشت، زمين هيچ عصري از پيامبران خالي نمي‌ماند. در حاليكه در بسياري از دوره‌ها مانند دورة زماني بين حضرت مسيح (ع) و پيامبر اسلام (ص) كه بيش از ششصد سال طول كشيد، در هيچ كجاي زمين خبري از پيامبري الهي نبود و در اينجا ديگر نه مي‌توان از سوء اختيار مردم سخن گفت و نه از كارشكني‌هاي مخالفان.

تا اينجا يكي از ادلة اثبات ضرورت نبوت را مورد بررسي قرار داديم. اما نيازي به طرح ادلة ديگر نمي‌بينيم. چرا كه تمام اين ادله دچار همان مشكلاتي هستند كه به آنها اشاره شد. به عنوان مثال متكلمان قديم شيعه از راه قاعدة لطف، ضرورت بعثت پيامبران را اثبات مي‌كردند بدين صورت كه:

الف. نبوت لطف است.

ب- لطف بر خداوند واجب است.

نتيجه: بعثت پيامبران بر خداوند واجب است.

پيش فرض اثبات نشدة برهان فوق نيز اين‌است‌كه گويي غرض خداوند از آفرينش انسان، از پيش و به روش عقلي به دست آمده وآن عبارت است از طي يك مسير خاص و رسيدن به نتيجه‌اي خاص (مثلاً كمال معنوي) و آنگاه بر مبناي همين پيش فرض اثبات نشده، ادعا گرديده كه نبوت لطف است يعني انسان را در رسيدن به آن هدف ياري مي‌كند. اما اگر غرض از آفرينش انسان نامعلوم باشد، چگونه مي‌توان نبوت را لطف دانست؟ از اينها گذشته اگر به قاعدة لطف توجه كنيم خواهيم ديد كه نبوت (ارسال پيامبران) فقط يكي از مصاديق لطف است و لطف خداوند از راه‌هاي ديگري هم مي‌تواند شامل حال بندگان شود. بنا براين از واجب بودن لطف بر خداوند نمي‌توان ضرورت و وجوب نبوت را نتيجه گرفت. آنچه فرضاً بر خداوند واجب است لطف است (يعني ايجاد عواملي كه رسيدن انسانها به غرض آفرينش را امكان‌پذير و سهل و آسان مي‌كند.) اما اينكه خداوند كدام راه را براي اين كار برمي‌گزيند، به اراده خودش بستگي دارد و اگر يك راه خاص (مثلاً بعثت پيامبران) را بر او واجب بدانيم در حقيقت براي او تعيين تكليف كرده‌ايم، و اين با مقام بندگي منافات دارد و با قواعد منطق نيز سازگار نيست.

تا اينجا مقدمات برهان فوق را بررسي كرديم و ديديم كه از اين مقدمات، ضرورت نبوت را نمي‌توان نتيجه گرفت، اما نيازي به بررسي مقدمات وجود ندارد. مي‌پرسيم اگر واقعاً بر طبق دليل فوق و بنا به قاعدة لطف، بعثت پيامبران براي راهنمايي انسان‌ها بسوي سعادت و كمال ضرورت دارد و بر خداوند واجب است، پس چرا خداوند اين لطف را در هر زماني فقط شامل حال عدة معدودي از انسانها مي‌كرد وهميشه اكثريت به اتفاق مردم دنيا، از اين لطف محروم مي‌ماندند؟ مگر لطف بر خداوند واجب نبود؟ به عنوان مثال در زمان پيامبر اسلام (ص)، آيا فقط لطفِ به مردم عربستان بر خداوند واجب بود؟ آيا بر خداوند واجب نبود در همان زمان، به مردم مكزيك هم لطف كند و پيامبري به سوي آنان بفرستد؟ و باز مي‌توان پرسيد كه چرا حد اقل مدت ششصد سال (دورة زماني بين حضرت عيسى و پيامبر اسلام) اين لطف به كلي تعطيل شد و خداوند در اين مدت پيامبري براي مردم نفرستاد؟ آيا خداوند فراموش كرده بود كه به واجباتش عمل كند؟!

حال نوبت آن است كه به بحث اصلي يعني امامت وارد شويم و ببينيم كه چگونه همين اشكالات به ادلة ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر (ص) نيز وارد مي‌شود. به اعتقاد متکلمان شيعه: «امامت عبارت از رياست عامه بر جامعة اسلامي در امور دين و دنيا»(7)

بنابراين: «امام کسي است که نه تنها در امور دين جلودار است بلکه در امور دنيا هم پيشواست و رياست او اختصاصي به امور دنيا و يا امور آخرت ندارد، بلکه فراگير و شامل همة امور – چه ديني و چه دنيوي- مي‌شود»(8)

اما شان اصلي امام چيست؟

«امام حافظ و نگهبان شريعت و مرجع مردم براي شناساندن اسلام است»(9)

حتي شرط عصمت و منصوب بودن از طرف خدا به خاطر اين‌است که وظيفة اصلي و فلسفه وجودي امامان معصوم، هدايت و راهنمايي مردم و بيان احکام الهي است:

«امام و جانشين پيامبر بايد از سوي خدا تعيين گردد، چرا که او بايد همچون پيامبر معصوم از گناه و خطا، و داراي علم فوق العاده‌اي باشد تا بتواند رهبري مادي و معنوي امت را بر عهده گيرد، اساس اسلام را حفظ کند، مشکلات احکام را تبيين نمايد، حقايق قرآن را شرح دهد و اسلام را تداوم بخشد»(10)

در احاديث امامان شيعه نيز اگر به ضرورت وجود امامان معصوم اشاره‌اي شده‌است، دليل اين ضرورت هدايت و راهنمايي انسانها و بيان احکام الهي و اتمام حجت بر مردم - از طريق صراط مستقيم و حقايق دين - عنوان گرديده‌است.

امام صادق مي‌فرمايد: «زمين هيچگاه از حجت خدا خالي نمانده تا حلال و حرام را به مردم ياد دهد و آنان را بسوي راه راست هدايت کند» (اصول کافي، جلد اول)

امام محمد باقر نيز مي‌فرمايند: «خدا از هنگامي که آدم را قبض روح کرد، هيچگاه زمين را بي امام نگذاشته‌است. امام مردم را به جانب خدا هدايت مي‌کند و بر بندگانش حجت است. در آينده نيز زمين بدون امامي باقي نخواهد ماند تا حجت باشد بر بندگانش» (اصول کافي، جلد اول)

باز هم روايت ديگري، امام صادق مي‌فرمايند: «اوصياي پيغمبر درهاي ارتباط با خدا هستند. اگر آنان نباشند خدا شناخته نمي‌شود به واسطه آنان خدا بر بندگانش احتجاج مي‌کند» (اصول کافي، جلد اول)

اما نقطة اصلي اختلاف شيعه و سني در مسألة امامت کجاست؟

«شيعه مي‌گويد: بعد از پيامبر (ص) غير از مقام تلقي و ابلاغ وحي همه مقامات پيامبر باقي است و بايد آن مقامات به عهدة شخصي باشد که از طرف خدا تعيين شود»(11)

به عبارت ديگر نزاع اصلي بين شيعه و سني بر سر اين‌است که:

 «شيعه مي‌گويد لازم است خداي متعال بعد از ختم نبوت، کسي را تعيين کند که تدبير امور ديني و دنيوي جامعة اسلامي را به عهدة او بگذارد ولي اهل تسنن اين عقيده را نمي‌پذيرند»(12)

پس شيعه قائل به نصب امامان معصوم پس از پيامبر (ص) است. حال بايد ديد عالمان شيعه براي اثبات اين تئوري چگونه استدلال کرده‌اند.

 

+         +        +

 

دليل عقلي بر ضرورت نصب امامان معصوم بعد از پيامبر (ص)

«با توجه به اينکه دين اسلام آخرين دين آسماني و پيامبر اکرم خاتم انبياء است و همچنين با توجه به اينکه هدف الهي از ارسال پيامبران اين بوده که دين حق در ميان مردم باقي باشد و حجت بر آنان تمام شود. اگر بعد از پيامبر اسلام امامي نصب نشود که حقايق دين را براي مردم بيان و مجملات را رفع و کليات را تفصيل نمايد، دين در معرض مسخ شدن و بالاخره محو و نابود شدن قرار مي‌گيرد. چرا که حقايق دين آنطور که مردم بتوانند استفاده کنند، در قرآن وجود ندارد و ما براي عمدة احکام و حقايق ديني محتاج سنت پيامبر هستيم. از طرفي روايات پيامبر ضمانت بقا ندارد و در معرض فراموشي و از بين رفتن بوده‌است. علاوه بر اين دست سياست روز با روايات بازي مي‌کرد و در بين روايات، روايات دروغين و ساختگي جا مي‌داده و خود قرآن هم که قابل تاويل و تفسير هاي گوناگون بوده‌است.پس در صورت نبودن کسي که بعد از پيامبر همة ويژگيها و مقامات آن حضرت بجز نبوت و رسالت را داشته باشد، يعني مثل خود پيامبر معصوم و از خطا و اشتباه در عمل و قول مصون باشد تا کلامش در تبيين حقايق دين حجت باشد.ختم نبوت نقض غرض از بعثت را سبب مي‌گردد و مخالف با حکمت الهي خواهد بود»(13).

بر طبق دليل فوق نکتة اساسي در نياز به امام معصوم در اين است که:

«اگر بيانات پيامبر در تفصيل و تبيين مراد الهي مصون از تحريف بود...و ايشان تمامي آنچه را که مردم تا روز قيامت نياز دارند به تفصيل بيان کرده بودند، ديگر از اين جهت نيازي به امامت (يعني نصب امام معصوم بعد از پيامبر) نبود ولي مي‌دانيم که چنين نيست. يعني نه پيامبر تمام تفاصيل احکام را که تا روز قيامت مورد نياز است بيان فرموده‌اند و نه اينکه خداي متعال ضمانت حفظ و مصونيت گفتار پيامبر را کرده‌است»(14).

توجه داشته باشيد که اين دليل براي اثبات ضرورت وجود امام معصوم بعد از پيامبر (ص) اقامه شده‌است نه امام به معناي عام و بدون قيد معصوم. به عبارتي ديگر در اينجا علاوه بر ضرورت وجود کساني که هم حافظ تعاليم پيامبر باشند و هم مفسران قرآن و سنت رسول اکرم (ص)، ضرورت عصمت آنها نيز ادعا شده‌است. يعني در اين استدلال بطور ضمني وتلويحي ادعا شده‌است که عالمان وفقيهان که معصوم نيستند نمي‌توانند حافظ تعاليم پيامبر و ادامه دهنده راه او در تفسير قرآن و بيان احکام الهي وحقايق ديني باشند واين مطلب توسط بسياري از عالمان شيعه به صراحت ذکر شده‌است. به نمونه‌اي از آن نگاه کنيد:

«استنباط احکام رويدادهاي بيشماري که تا روز رستاخيز واقع مي‌شوند از آياتي که در قرآن پيرامون احکام وارد شده‌اند و يا احاديث بسيار محدودي که از پيامبر دربارة احکام وارد شده‌اند کار بسيار مشکل و پيچيده و از عهده بشر عادي بيرون مي‌باشد...هرگز يک بشر عادي با علم محدود خود نمي‌تواند از اين مدارک محدود، احکام موضوعات و رويدادهاي روزافزون جامعه اسلامي را استخراج و استنباط بنمايد. بلکه فرد لايق و شايسته‌اي لازم است که با تعاليم الهي و غيبي، احکام اين نوع حوادث را از آن ادله محدود استخراج کرده و در اختيار امت بگذارد»(15).

بسيار خوب، پس بنا به استدلال عقلي که آمد، وجود امامان معصومي که بعد از پيامبر (ص)، هم حافظ تعاليم به جاي مانده از او باشند و هم احکام الهي و حقايق ناگفته را به مردم بازگو کنند و هم پاسخ مسائل و موضوعات جديد در هر عصري را بدهند ضرورت دارد!! اما اگر چنين است بايد به چند سؤال مهم پاسخ داد:

1- حصر تعداد امامان معصوم در عدد دوازده چه توجيهي دارد و چگونه با مقدمات بکار رفته در دليل مذکور سازگار مي‌افتد؟ اگر به مقدمات دليل فوق توجه کنيم مي‌بينيم سه دليل، نصب امامان معصوم بعد از پيامبر (ص) را ضروري کرده‌است:

الف. ناگفته ماندن بسياري از حقايق و تعاليم الهي و احکام دين. ب. خطر تحريف تعاليم پيامبر. ج. امکان بوجود آمدن مسائل و موضوعات جديد در اعصار آينده. اما اين سه عامل، هميشگي‌اند و مخصوص دوران خاصي نيستند. خطر تحريف و نابودي تعاليم پيامبر، هميشه و در همه اعصار وجود دارد، مسائل و موضوعات جديد، در هر عصري بوجود مي‌آيند و تمام شدني نيستند و از همه مهمتر، حقايق دين هم به دليل ذوبطون بودن قران تمام شدني نيست و در هيچ عصري نمي‌توان گفت که همه حقايق و تعاليم الهي و اسرار و رموز وحي کشف و بيان شده و به قول معروف کفگير به ته ديگ خورده‌است. بنابراين اگر استدلال فوق درست باشد، لازمه منطقي آن اين‌است که بعد از پيامبر (ص) در هر عصري امام معصومي وجود داشته باشد، که هم حافظ تعاليم پيامبر (ص) و امامان قبلي باشد و جلوي تحريف و نابودي آنها را بگيرد و هم حقايق ناگفته را به مردم بگويد و هم پاسخ مسائل و موضوعات جديد و احکام حوادث نوظهور را بگويد. و اين روند بايد تا روز قيامت ادامه يابد. در حاليکه شيعه معتقد است خداوند براي دوران بعد از پيامبر (ص) و تا روز قيامت فقط دوازده نفر امام معصوم نصب کرده‌است. آيا اين تناقض نيست؟

وقتي عوامل ضرورت دهنده به نصب امام معصوم، هميشگي هستند و هيچگاه از بين نمي‌روند، حصر تعداد امامان معصوم در عدد دوازده چگونه با حکمت الهي سازگار مي‌افتد؟

اگر دليل فوق واقعا درست باشد خداوند بايد تا روز قيامت و در هر عصري حداقل يک امام معصوم نصب کند اما چرا چنين نکرده‌است؟

2- اگر اين استدلال درست باشد، فقط ضرورت وجود امام معصوم اثبات نمي‌شود بلکه علاوه بر آن، ضرورت حضور مستمر امامان معصوم در همه اعصار و تا روز قيامت هم اثبات مي‌شود و غيبت امام دوازدهم به هيچ وجه قابل توجيه نخواهد بود. اگر فلسفه وجودي امامان معصوم آن چيزهايي باشد که در اين دليل آمده‌است، در اينصورت فقط وجود آنها به تنهايي کافي نيست و بلکه حضور مستمر آنها در جامعه و در طول تاريخ هم ضرورت پيدا مي‌کند. اما اکنون مي‌بينيم حداقل 1400 سال است که حضور امام معصوم در جامعه و در ميان مردم خبري نيست و مردم هيچگونه دسترسي به امام معصوم ندارند و همين، نقض آشکاري است بر اين استدلال. اگر بنا را بر درستي و صحت استدلال مذکور بگذاريم بايد بگوئيم اکنون که 1400 سال از غيبت امام معصوم مي‌گذرد، دين اسلام مسخ يا نابود شده‌است!!

يک بار ديگر نگاه کنيد:

«اگر بعد از پيامبر اسلام (ص) امامي نصب نشود که حقايق دين را براي مردم بيان و مجملات را رفع و کليات را تفصيل نمايد، دين در معرض مسخ شدن و بالاخره محو و نابود شدن قرار مي‌گيرد. چرا که حقايق دين انطور که مردم بتوانند استفاده کنند، در قرآن وجود ندارد و ما براي عمده احکام و حقايق ديني محتاج سنت پيامبر (ص) هستيم. از طرفي روايات پيامبر (ص) ضمانت بقا ندارد و در معرض فراموشي و از بين رفتن بوده‌است. علاوه بر اين دست سياست روز با روايات بازي مي‌کرد و در بين روايات، روايات دروغين و ساختگي جا مي‌داده و خود قرآن هم که قابل تاويل و تفسير هاي گوناگون بوده‌است»(16).

حال تکليف مردم در عصر غيبت چيست و چه کسي بايد حقايق ناگفته و احکام حوادث و موضوعات جديد را به مردم بگويد و جلوي جعل و تحريف و نابودي تعاليم پيامبر(ص) (و همينطور امامان قبلي) را بگيرد و مانع از به انحراف کشيده شدن مردم شود؟؟ تکليف اسلام چه مي‌شود و چه کسي جلوي مسخ و نابودي آن را ميگيرد؟

هر پاسخي که به اين سوالات بدهيم منطقاً قابل سرايت به دوران پس از پيامبر(ص) نيز هست و لذا دليل مورد بحث را نقض مي‌کند.

شگفت انگيز اين‌است که عالمان شيعه خود با چشم باز مي‌بينند که هم جعل و تحريف‌هاي فراوان در احاديث پيامبر(ص) و [امامان] رخ داده و هم بسياري از اين احاديث و روايات، در گذر زمان و حوادث دوران، نابود و مفقود گرديده‌است و باز مي‌گويند وجود امامان معصومي که جلوي تحريف و نابودي اين تعاليم را بگيرند ضروري است و اصلاً يکي از حکمت هاي نصب امام معصوم بعد از پيامبر(ص) همين است!! اما هيچگاه از خودشان سوال نمي‌کنند که اگر حفظ اين تعاليم واقعاً ضرورت داشت و نصب امام معصوم هم براي جلوگيري از تحريف و نابودي اين تعاليم بود، پس چرا اين تعاليم حفظ نشد؟ آيا امامان نتوانستند به وظيفه خود عمل کنند؟! بعد از امام حسن عسكري وظيفه حفظ اين تعاليم به عهدة کيست؟ اگر بگويي به عهدة امام زمان است مي‌پرسيم: اولاً امام زمان غايب چگونه مي‌تواند جلوي جعل و تحريف و نابودي اين احاديث را بگيرد؟ وقتي مردم به او دسترسي ندارند چگونه مي‌توانند از جعلي بودن يک روايت باخبر شوند؟ ثانياً: ما با چشم خود مي‌بينيم که در اين احاديث هزار گونه جعل و تحريف رخ داده و همين تحريف‌ها به دليل اينکه بطور قطع و يقين قابل شناسايي نيستند، عالمان شيعه را به هزار فرقه تبديل کرده‌است. آيا همين نشان نمي‌دهد که اگر هم امام غايبي وجود داشته باشد، به دليل غايب بودن نتوانسته‌است به وظيفه‌اش عمل کند؟؟

حال ممکن است اين وظيفه را به عهده فقها بگذاريد. اما با اين کار اساس استدلال عقلي در اثبات ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر (ص) را ويران گرديد. اگر عالمان و فقيهان امت قادر به حفظ اين تعاليم از خطر جعل و تحريف و نابودي باشند، ديگر چه ضرورتي براي نصب امام معصوم بعد از پيامبر (ص) مي‌ماند؟ مگر اعتراف نکرده‌ايد که عالمان و فقيهان نيز مي‌توانند اين وظيفه را انجام دهند؟ عين همين نقض را مي‌توان در مورد مرجعيت ديني و بيان حقايق و احکام الهي بر استدلال مذکور وارد آورد.

سوال اين‌است که بعد از امام حسن عسکري چه کسي ناگفته‌ها را بگويد و پاسخ مسائل و موضوعات جديد را در آينده بدهد؟ مسلّماً امام غايب از انجام وظيفه ناتوان است، مجبوريد اين وظيفه را به گردن فقها بگذاريد که البته عالمان و متکلمان شيعه از قول معصوم و به انضمام اين قاعده عقلي که جاهل بايد به عالم رجوع کند و غير متخصص بايد از متخصص بپرسد همين کار را کرده‌اند، يعني گفته‌اند که در زمان غيبت امام معصوم بايد به فقيهان رجوع کرد.

اما اين پاسخ نيز در تناقض با ادله اثبات ضرورت امامت است. اگر فقيهان مي‌توانند اين وظيفه را انجام دهند و مرجع ديني مردم باشند، ديگر چه ضرورتي براي نصب امام معصوم بعد از پيامبر (ص) باقي مي‌ماند؟ بعد از پيامبر (ص) نيز مي‌توان گفت که فقيهان قادرند مرجعيت ديني مردم را به عهده گرفته و با اجتهاد در قرآن و سنت پيامبر، پاسخ مسائل و موضوعات جديد را بدهند.

مگر فراموش کرده‌ايد که در هنگام اثبات ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر (ص) مي‌گفتيد: «استنباط احکام رويدادهاي بيشماري که تا روز رستاخيز واقع مي‌شوند از آياتي که در قرآن پيرامون احکام وارد شده‌اند و يا احاديث بسيار محدودي که از پيامبر (ص) درباره احکام وارد شده‌اند کار بسيار مشکل و پيچيده و از عهده بشر عادي بيرون مي‌باشد... هرگز يک بشر عادي با علم محدود خود نمي‌تواند از اين مدارک محدود، احکام موضوعات و رويدادهاي روزافزون جامعه اسلامي را استخراج و استنباط بنمايد. بلکه فرد لايق و شايسته‌اي لازم است که با تعاليم الهي و غيبي، احکام اين نوع حوادث را از آن ادله محدود استخراج کرده و در اختيار امت بگذارد»(17)

پس چگونه مي‌خواهيد کاري را که به اعتراف خودتان از عهده فقيهان بر نمي‌آيد و بشر عادي و غير معصوم، هرگز توان انجام آن را ندارد، به عهده فقيهان غير معصوم که همگي بشر عادي هستند بگذاريد؟ آيا اين يک تناقض آشکار نيست؟؟

بطور خلاصه مي‌توان گفت که اگر استدلال عقلي مورد بحث درست بود، غيبت طولاني امام به هر دليل و حکمتي محال بود. به عبارتي ديگر غيبت امام دوازدهم و عدم حضور پيشوايان معصوم در ميان مردم که 1400 سال از آن مي‌گذرد ناقض ادعاي ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر(ص) است.

در ادامه بحث در مورد ضرورت نصب امام معصوم پس از پيامبر(ص) به اينجا مي‌رسيم که متکلمان سنتي شيعه، براي اثبات ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر(ص)، با توسل به قاعده لطف، چنين دليل مي‌آورند:

«الف:نصب امام معصوم بعد از پيامبر (ص) لطف است.

ب: لطف بر خداوند واجب است.

در نتيجه: نصب امام معصوم بعد از پيامبر (ص) بر خداوند واجب است».

به عبارتي ديگر:

«اگر امام معصوم در بين مردم نباشد، مردم نمي‌توانند آنگونه که بايد و شايد، راه سعادت را بشناسند و بپيمايند و چون خداوند به بندگانش لطف دارد...لطفتش اقتضاء مي‌کند که اين کار (يعني نصب امام معصوم) را انجام دهد»(18).

هنوز هم بسياري از متکلمان شيعه براي اثبات ضرورت نصب امامان معصوم بعد از پيامبر (ص) اينگونه استدلال مي‌کنند. (مرتضي مطهري، امامت و رهبري).

حال وقتي سؤال مي‌شود که اگر نصب امام لطف و لطف بر خدا واجب است، پس چرا از هزار و صد سال پيش تاکنون، اين لطف از انسانها دريغ شده‌است، و به قول فخر رازي آيا غيبت امام دوازدهم که نتيجه‌اش عدم دسترسي مردم به اوست، خلاف قاعده لطف نيست؟؟

چنين پاسخ مي‌شنويم:

«وجوده لطفٌ وتصرفه لطف آخر و غيبته منَّا (يعني وجود امام لطف است و تصرف او در امور لطف ديگري است و غيبت او از ناحيه خود ماست). يعني وجود امام لطف است چه در ميان امت حاضر و چه غايب باشد، متصرف باشد يا غير متصرف، يعني چه حکومت و رياست جامعه را بر عهده داشته باشد يا نداشته باشد. همين که شخص معصوم در جامعه وجود داشته باشد اين لطف است. قاعده لطف وجود چنين شخصي را اقتضاء مي‌کند. خدا همچنين کرده و زمين را از امام معصوم خالي نگذاشته‌است. همچنين تصرف امام و عهده داري امور مردم به دست ايشان لطف ديگري است و اين هم مقتضاي قاعده لطف مي‌باشد. اما اين لطف شرطي دارد و آن اينکه مردم مانع اين لطف نشوند. يعني کاري نکنند که باعث محروميت خودشان از امام گردند. خداي متعال يازده امام را نصب کرده و آنان در بين مردم زندگي مي‌کردند و به مردم بهره مي‌رساندند. لکن مردم قدر اين نعمت هاي بزرگ را ندانستند و هر کدام از ائمه را بگونه‌اي شهيد کردند.. حال با چنين وضعيتي اگر آخرين امام هم ظاهر مي‌ماند شهيد مي‌شد و ديگر براي هميشه مردم از نعمت امام محروم مي‌ماندند. لذا غيبت او براي اين بود که مردم به محروميت ابدي از نعمت امامت دچار نشوند... اگر جامعة اسلامي چنان رفتاري با يازده امام ديگر نکرده بود، خدا هم آنان را از حضور امام محروم نمي‌ساخت»(19)

ناتواني اين پاسخ در حل معماي غيبت آشکار است و نيازي به توضيح ندارد. اما شايد توجه به نکات زير خالي از لطف نباشد:

1-2. به چه دليل مي‌گوييم صِرفِ وجود امام معصوم به تنهايي لطف است حتي اگر غايب باشد و مردم هيچگونه دسترسي به او نداشته باشند و او نيز نتواند تصرفي در امور بکند؟

در چنين حالتي چگونه مي‌تواند عاملي موثر در رسيدن انسانها به هدف آفرينش باشد؟

يک بار ديگر به جمله نگاه کنيد:

«اگر امام معصوم در بين مردم نباشد، مردم نمي‌توانند آنگونه که بايد و شايد، راه سعادت را بشناسند و بپيمايند»(20)

اگر چنين است چگونه مي‌توان امام غايب را مصداقي از لطف دانست در حاليکه مردم در اثر عدم دسترسي به او نمي‌توانند راه سعادت را بشناسند و بپيمايند؟

فلسفه وجودي امام معصوم چيست؟ به چه دليل مي‌گوييم بعد از پيامبر (ص) حتما بايد امامان معصومي از جانب خدا نصب شوند؟

بر طبق ادعاي شيعه:

«حکمت الهي اقتضاء دارد که امامان معصومي در بين مردم باشند تا دين، مسخ يا محو نشود»(21)

اما آيا صرف وجود امام به تنهايي مي‌تواند مانع مسخ يا محو دين شود؟ امام معصوم چگونه بايد جلوي مسخ يا تحريف دين را بگيرد؟ جز با هدايت و راهنمايي مردم و بيان صحيح احکام الهي و افشاي بدعتها و مبارزه با خرافات؟ حال اگر امام غايب باشد، چگونه مي‌تواند اين کارها را بکند؟ وجود امام معصوم اگر لطف باشد به خاطر انجام همين وظايف است. اما اگر در اثر غايب بودن، قادر به انجام هيچيک از اين وظايف نباشد، چگونه مي‌توان وجود او را لطف دانست در حاليکه با عدمش فرقي ندارد؟

بطور خلاصه وجود امام غايب نمي‌تواند لطف محسوب شود چون امام غايب هيچ نقشي در هدايت مردم بسوي کمال (غرض آفرينش) ندارد(22).

2-2. در جملة «غيبته منا» (عامل غيبت او ما هستيم) آيا منظور همه انسانهايي است که در طول بيش از هزار و صد سال از راهنمايي‌ها و هدايت‌هاي او محروم شده‌اند؟ آيا واقعا گوينده اين سخن با آنکه در زمان امام حسن عسکري وجود خارجي نداشته خودش را نيز جزء عاملان غيبت امام دوازدهم مي‌داند؟! گيريم که عده‌اي در هزار و صد سال پيش نسبت به امامان معصوم جفا پيشه کردند و گناه دهها ميليارد انسان ديگر در زمانهاي آينده چيست؟ چرا آنها بايد چوب گناهان عده‌اي به اصطلاح نمک نشناس و بي لياقت در هزار و دويست سال پيش را بخورند؟

اگر به ادلة ضرورت امامت نگاهي بيندازيم و تاملي هر چند سطحي و گذرا در آنها بکنيم، خواهيم ديد که اين توجيهات قادر به حل معماي غيبت نيستند. اگر آن ادله درست باشند و وجود امامان معصوم بعد از پيامبر (ص) بنا به قاعدة لطف و با مقتضاي حکمت الهي، ضرورت داشته باشد، ديگر هيچ عاملي و هيچ حکمتي نمي‌تواند باعث غيبت طولاني امام معصوم شود. به عبارت ديگر سخن در اين نيست که چه عاملي باعث غيبت امام شد. سخن در اين‌است که بر طبق ادلة ضرورت امامت که در همه آنها منشا ضرورت، نياز اساسي مردم به راهنمايي‌ها و هدايت‌هاي امامان معصوم عنوان شده‌است، غيبت امري محال مي‌شود. متکلمان شيعه گمان مي‌کنند اگر تقصير را به گردن کسي ديگر از غير خدا بيندازند، مشکل حل مي‌شود. در حاليکه اگر وجود امام معصوم بنا به قاعدة لطف و يا مقتضاي حکمت الهي ضرورت داشته، خصوصاً با توجه به مقدماتي که در دليل عقلي شيعه آمد، خداوند مي‌بايستي به هر وسيلة ممکن، جان او را حفظ کند و نگذارد که بي گناهان و طرفداران و مشتاقان آن امام از هدايت‌ها و راهنمايي هاي او محروم شوند.

آيا واقعاً براي خداوند محال بود که جان او را از راهي به غير از غايب شدن که ناقض فلسفه وجودي امام است و در حقيقت نوعي نقض غرض به حساب مي‌آيد حفظ کند؟

ما از عالمان شيعه مي‌خواهيم در هنگام توجيه غيبت طولاني امام دوازدهم، ادلة ضرورت امامت را فراموش نكنند، و با تأملي دوباره در آنها به اين پرسش پاسخ دهند که آيا اگر قائل به ضرورت وجود امامان معصوم باشيم ديگر مي‌توانيم بي لياقتي و نمک نشناسي عده‌اي در هزار و صد سال پيش و يا خوف از شهيد شدن ايشان را توجيه موجهي براي غيبت او، و لذا محروميت دهها ميليارد انسان بي گناه در آينده بدانيم؟ و اصلاً آيا بيان عواملي که باعث غيبت شد، پرت شدن از مرحله نيست؟

براي روشن تر شدن مطلب مي‌پرسيم، در زمان غيبت، تکليف مردم چيست؟ چگونه راه کمال و سعادت را بشناسند و طي کنند و به مقصد برسند؟ در پاسخ به اين سئوالات، عالمان شيعه رجوع به فقيهان را توصيه مي‌کنند، غافل از اينکه با اين سخن، اساس براهين اثبات ضرورت امامت را ويران مي‌کنند. اهل سنت در برابر چنين سخني خواهند گفت که اگر عالمان و فقيهان مي‌توانند وظايف امامان معصوم را انجام دهند، ديگر چه ضرورتي براي نصب امامان معصوم بعد از پيامبر(ص) مي‌ماند؟ مگر همين سخن را براي دوران بعد از پيامبر(ص) نيز نمي‌توان گفت؟ آيا عالمان شيعه نمي‌دانند و يا فراموش کرده‌اند که دليل عقلي تخصيص بردار نيست؟.....

3 -2. پيش از اين گفتيم که اگر فلسفة وجودي امامان معصوم بعد از پيامبر نياز ضروري مردم به هدايتها و راهنمائي‌هاي آنها در فهم درست دين و شناخت صراط مستقيم و راه سعادت و کمال باشد، حصر تعداد امامان در عدد دوازده غير منطقي و بي‌معنا مي‌شود!! چرا که اين نياز، هيچگاه منتفي نمي‌شود و مردم تا روز قيامت نياز ضروري به امام معصوم خواهند داشت. اينجاست که ادعاي خوف شهادت امام دوازدهم به عنوان عامل اصلي غيبت، بار ديگر سستي خود را آفتابي مي‌کند. فرض کنيم که اگر امام غايب نمي‌شد، به شهادت مي‌رسيد. مگر خداوند نمي‌توانست امام ديگري بعد از او نصب کند؟ مگر امامان قبلي شهيد نشدند؟ چرا خداوند براي حفظ جانشان آنها را غايب نکرد؟ مگر دوازده نفر بودن امامان، ضرورت عقلي يا شرعي دارد که خداوند مجبور به حفظ امام دوازدهم به هر قيمتي حتي غايب کردن او از ديده‌ها و محروم کردن دهها و صدها ميليار انسان بي گناه در آينده شود؟

فرض کنيم مردم آن زمان بي لياقت نبودند و احتمال شهادت امام هم منتفي مي‌شد، در اينصورت آيا امام دوازدهم تا عصر حاضر و تا روز قيامت زنده مي‌ماند و مردم را هدايت مي‌کرد؟ در پاسخ به ‌اين سؤال که چرا امامان قبلي غايب نشدند و تا مرحله شهادت پيش رفتند، عالمان شيعه گفته‌اند:

«اگر بعد از رسول خدا امامان معصوم نبودند و يا بودند ولي غايب از ديدگان مردم، دين تحريف و يا محو مي‌شد و اين خلاف حکمت خدا از بعثت پيامبر بود»(23)

«امامان ما در طول دويست و پنجاه سال...اسلام را به ديگران رساندند و همين انتقال اسلام حقيقي از اين نسل به نسل بعدي باعث شد که حقايق دين به دست فراموشي سپرده نشود و دست کم در گوشه هايي از جهان، تعدادي اگرچه اندک حقايق اسلام را از اهل بيت دريافت نمودند»(24)

«اگر در اين مدت امامان غايب بودند، طولي نمي‌کشيد که اسلام در دست حاکمان تحريف مي‌شد و دين به صورتي در مي‌آمد که با واقعيت خودش هيچ شباهتي نداشت.خلاصه حکمت نصب امام بعد از وفات پيامبر در طول اين دويست و پنجاه سال تحقق پيدا کرد. لکن حکمت الهي اقتضاي بيش از اين را نداشت. يعني اگر آخرين امام هم حاضر و در ميان مردم بودند به سرنوشت پدران خود مبتلا مي‌شدند و آيندگان که در طول هزاران سال مي‌آمدند و زندگي مي‌کردند، از نعمت وجود امام محروم مي‌گشتند.خداي متعال حضرت مهدي را براي آخر الزمان ذخيره قرار داد. براي زماني که مردم تدريجاً با بهره گيري از تعاليم باقي مانده از ساير امامان در عالم منتشر شده‌است راه صحيح را جويا شوند و خودشان را براي مبارزه با کفر و ظلم آماده کنند و در آن زمان امام عصر ظهور فرمايند»(25).

گاهي گرفتار شدن در دام تناقض، آدمي را چنان مضطرب مي‌کند که ديگر همة ادعاهاي قبلي‌اش را فراموش مي‌کند و براي حل يک تناقض ناخواسته به تناقض ديگري متوسل مي‌شود. اما اين دست و پا زدنها، نمي‌تواند کسي را از غرق شدن نجات دهد:

1-3-2 وقتي مي‌گوييم: «اگر بعد از پيامبر و در طول دويست و پنجاه سال امامان معصوم نبودند دين خداوند به دست حاکمان تحريف يا محو مي‌شد» منظورمان از دين خداوند چيست؟ اگر قرآن است که خداوند خود وعدة حفظ قرآن از تحريف و نابودي را داده و براي اين کار نيازي به امام معصوم نيست و به اين نکته در لابلاي ادله ضرورت امامت صراحتاً اعتراف شده‌است(26).

 اما اگر احاديث و روايات پيامبر و تعاليم آن حضرت در بيان حقايق قرآني و کليات و اصول اساسي دين اسلام مورد نظر باشد، خطر تحريف و نابودي اين تعاليم هميشه وجود دارد و بنابراين نمي‌توان گفت که بعد از امام يازدهم نيازي به حضور امام معصوم در ميان مردم نيست. از شگفتيهاي روزگار اين‌است که از طرفي خطر تحريف تعاليم پيامبر را دليل بر ضرورت وجود و لاجرم حضور امام معصوم بعد از پيامبر براي حفظ اين تعاليم مي‌گيرند و از طرفي ديگر هم براي فرار از تناقض مي‌گويند:

«حکمت نصب امام بعد از وفات پيامبر، در طول اين دويست و پنجاه سال تحقق پيدا کرد. لکن حکمت الهي اقتضاي بيش از اين نداشت»

عجبا!! اگر حکمت الهي در نصب امامان معصوم بعد از پيامبر(ص) آن چيزهايي باشد که در ادلة اثبات ضرورت وجود امامان معصوم آمده‌است، چگونه مي‌تواند در دوره‌اي خاص [مثلا 250 سال] تحقق پيدا کند و ديگر اقتضاي بيش از آن را نداشته باشد؟ آيا بعد از 250 سال، خطر تحريف و نابودي تعاليم پيامبر(ص) از بين رفته بود؟ آيا همة حقايق دين و احکام الهي که تا روز قيامت مورد نياز مردم است بيان شده بود و ديگر چيزي براي گفتن باقي نمانده بود؟ آيا در زمانهاي بعد امکان بوجود آمدن مسائل و موضوعات جديد وجود نداشت؟ تو را به خدا فراموش کردن مقدمات بکار رفته در ادله ضرورت وجود امامان معصوم را يک بار ديگر نگاه کنيد:

»امامان ما در طول دويست و پنجاه سال...اسلام را به ديگران رساندند و همين انتقال اسلام حقيقي از اين نسل به نسل بعدي باعث شد که حقايق دين به دست فراموشي سپرده نشود و دست کم در گوشه هايي از جهان، تعدادي اگرچه اندک حقايق اسلام را از اهل بيت (ع) دريافت نمودند... اگر در اين مدت امامان غايب بودند، طولي نمي‌کشيد که اسلام در دست حاکمان تحريف مي‌شد... خلاصه حکمت نصب امام بعد از وفات پيامبر (ص) در طول اين دويست و پنجاه سال تحقق پيدا کرد. لکن حکمت الهي اقتضاي بيش از اين را نداشت«(27).

اولاً: آيا مقتضاي حکمت الهي در نصب امامان معصوم اين بود که بعد از چند نسل، بالاخره عده‌اي - هر چند اندك - تربيت شوند که اسلام را از طريق امامان معصوم و بطور صحيح و کامل بفهمند و بعد از آن ديگر هرچه بادا باد؟ گيريم که عده‌اي اندک در آن زمان به اين سعادت رسيدند، بقيه چه مي‌شوند؟ تکليف آيندگان چيست؟ ثانياً: آيا نتيجة منطقي توجيهات فوق، عدم ضرورت وجود امام دوازدهم نيست؟ با توجيهات فوق ديگر چه نيازي به وجود امام دوازدهم مي‌ماند؟ چه معنايي دارد که خداوند، شخصي را که نيازي به وجودش نيست به امامات نصب و بعد براي نجات او از شهادت، وي را از ديده‌ها پنهان کند و هزاران سال زنده نگه دارد تا به قول شيعه روز ظهور فرا رسد؟ مگر نمي‌توانست در آخرالزمان شخص لايقي را خلق و او را به امامت نصب کند؟ وقتي مقتضاي حکمت الهي در نصب امام معصوم محقق شده و بيش از اين نيازي به وجود امام در بين مردم نيست، آيا وجود امام دوازدهم و پنهان شدنش از ديده‌ها و عمر هزاران سالة او در حاليکه هيچ فايده‌اي براي مردم ندارد و وجود و عدمش يکسان است کاري لغو و بيهوده و لذا خلاف حکمت الهي نيست؟؟ آيا خنده دار نيست که بگوييم:

«اگر آخرين امام هم حاضر و در ميان مردم بودند به سرنوشت پدران خود مبتلا مي‌شدند و آيندگان از نعمت وجود امام محروم مي‌شدند»

مردم آينده در صورت شهادت امام دوازدهم، از کدام نعمت محروم مي‌شدند که حالا با غيبت امام و نجات او از شهادت، از ان نعمت برخوردارند؟ امام غايبي که از ديده‌ها پنهان است و مردم او را نمي‌شناسند و هيچگونه دسترسي به او ندارند چگونه مي‌تواند براي مردم نعمت محسوب شود؟ فايدة وجودي او چيست؟

عالمان شيعه در پاسخ به اين سوال مي‌گويند: فايدة وجودي امام معصوم فقط مرجعيت ديني و دنيوي نيست، بلکه فوايد تکويني هم بر وجود امام مترتب است و براي تحقق اين فوايد، نيازي به حضور امام نيست. مثلاً وجود امام معصوم، واسطه فيض الهي است.(28) يعني فيض الهي به واسطه امام معصوم به انسانهاي مي‌رسد. گاهي مي‌گويند: اگر امام معصوم نباشد، زمين اهلش را فرو مي‌برد(29)، و اگر امام نباشد چنين و چنان مي‌شود. گاهي نيز وقوع برخي حوادث مانند واقعة طبس را به دخالت امام زمان و عنايت او به مردم ايران نسبت(30) مي‌دهند.

در برابر همة اين ادعاها سخن ما اين‌است که اولا "هاتو برهانکم ان کنتم صادقين". دليل و برهان بياوريد اگر راست مي‌گوئيد! چگونه ثابت مي‌كنيد كه وجود امام واسطة فيض الهي است؟ چگونه اثبات مي‌کنيد که واقعة طبس معلول تصرفات تکويني امام دوازدهم بوده‌است نه (به عنوان مثال) دخالت شوروي سابق؟؟ هيچکدام از اين ادعاها قابل اثبات نيست و نبايد براي فرار از تناقض، متوسل به ادعاهاي غير قابل اثبات شويم. ثانيا: با گفتن اينکه امام غايب فوايدي دارد (مانند آنچه در بالا گفته شد ويا مثلاً شفاي بعضي بيماران، فريادرسي در بيابان ها، نقش بر آب كردن توطئة دشمنان و...) مشکل تناقض غيبت امام با ادلة ضرورت امامت حل نمي‌شود.

آيا ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر(ص) از اين راه اثبات مي‌شد که در آينده ممکن است عده‌اي در بيابانها گم شوند و خطر مرگ آنها را تهديد کند و يا عده‌اي به بيماري‌هايِ لاعلاج مبتلا شوند و نياز به شفا گرفتن داشته باشند؟ آيا ضرورت امامت از اين راه اثبات مي‌شد که براي جلوگيري از فرو رفتن مردم در زمين بايد همواره اماماني باشند تا نگذارند زمين اهلش را فرو خورد؟ بيان احکام الهي و پاسخ گويي به سئوالات مردم و حفظ تعاليم پيامبر(ص) از خطر تحريف و نابودي چه مي‌شود؟ هدايت مردم به سوي کمال و سعادت چه مي‌شود؟؟ اگر واقعاً:

«همانگونه که حکمت خداوند ايجاب مي‌کند که پيامبراني براي هدايت انسانها بفرستد، حکمتش ايجاب مي‌کند که بعد از پيامبران در هر عصر و زماني پيشوايي از سوي خدا براي هدايت انسانها وجود داشته باشد تا شرايع انبياء و اديان الهي را از خطر تحريف و تغيير حفظ کنند، نيازهاي هر زمان را مشخص سازند و مردم را به سوي خدا و عمل به آيين پيامبران دعوت نمايند، در غير اينصورت هدف آفرينش انسان که تکامل و سعادت است عقيم مي‌ماند، بشر از راه هدايت باز مي‌ماند، شرايع انبياء ضايع مي‌گردد و مردم سرگردان مي‌شوند»(31).

آري اگر واقعاً اينطور باشد، غيبت طولاني امام معصوم، امري محال مي‌شود و توجيهاتي از اين قبيل که مردم خودشان باعث غيبت امام دوازدهم شدند ناموجه‌است چرا که اولاً در صورت صحت و استحکام اينگونه ادله، نياز ضروري انسانها به امام معصوم، همگاني و در همه زمانهاست و اگر عده‌اي لياقت اين نعمت را ندارند، ميلياردها انسان ديگر در آينده نبايد چوب بي لياقتي و نمک نشناسي آنها را بخورند. اگر اين ادله درست باشند، خداوند خودش بايد به هر وسيله ممکن، جان او را حفظ کند و نگذارد بي گناهان و طرفداران آن امام چوب بي لياقتي يک عده را بخورند.

ثانياً اگر اين ادله درست باشند، هيچيک از انسانهايي که در دوران غيبت به سر مي‌برند به سعادت و تکامل نمي‌رسند و آنگاه مي‌توان پرسيد که اگر خداوند واقعاً انسانها را براي رسيدن به سعادت آفريده بود و اگر واقعاً انسانها بدون راهنمايي پيشوايان معصوم از شناخت و پيمودن راه سعادت و کمال عاجز مي‌شوند، چرا اجازه داد تا عده‌اي بي لياقت و نمک نشناس، باعث محروميت ده‌ها و يا صدها ميليارد انسان بي گناه از هدايت هاي پيشوايان معصوم شوند و مانع رسيدن اين بدبختها به کمال و سعادت گردند و در نتيجه خلقتشان بيهوده از آب درآيد؟ آيا در اينجا واقعاً همه تقصيرها را مي‌توان به گردن عاملان غيبت انداخت يا اينکه با اين توجيهات خداوند هم مقصر از آب در مي‌آيد؟ آنها بي لياقت بودند و قصد جان امام را کردند، خداوندي خدا کجا رفته بود؟

 اينجاست که مي‌بينيم شيعه بطور ناخواسته به دليل پافشاري بر يک ادعاي باطل، حتي توحيد را هم زير سؤال مي‌برد. توجيهاتي از اين دست که فايدة وجود امام در زمان غيبت فايده خورشيد در پشت ابر است نيز مشکلي را حل نمي‌کند و به جاي اينکه گرهي را باز کند، گره‌هاي موجود در تئوري امامت را کورتر مي‌کند، چرا که ناشي از قياسي مع الفارق است. ضرورت وجود خورشيد به خاطر گرما و نوري است که از آن به طبيعت کرة زمين مي‌رسد و چون ابرها نمي‌توانند جلوي نور و حرارت آن را بطور کامل بگيرند، قرار گرفتن خورشيد در پشت ابرها - آن هم به مدت کوتاه و موقت نه هزاران سال! - با فلسفة وجودي خورشيد منافاتي ندارد. اما ضرورت وجود امام معصوم براي چه بود؟ بر طبق ادله‌اي که آمد، نياز ضروري انسانها به هدايت و راهنمايي بسوي سعادت و کمال، نصب امامان معصوم را ايجاب مي‌کرد. حال آيا امامي که غايب است مي‌تواند راهنما و هدايتگر مردم باشد و جلوي تحريف حقايق ديني را بگيرد؟ آيا مي‌تواند نيازهاي هر زمان را مشخص و مردم را بسوي خدا و آيين پيامبران دعوت کند؟ پاسخ اين سوالات به وضوح روشن است. پس ديگر قياس او با خورشيد پشت ابر چه محملي دارد؟ خورشيدي که پشت ابرهاست همان خواص قبلي –نور و گرما- را دارد اما کمي محدودتر. به عبارتي ديگر وقتي خورشيد به پشت ابرها مي‌رود، نمي‌گوييم نور و گرمايش رفت اما در عوض فوايد ديگري دارد که هنوز مي‌توان از آنها استفاده کرد!!! حال آيا امامي که غايب است همان خواص قبلي يعني هدايت و راهنمايي مردم و بيان احکام الهي و در يک کلام مرجعيت ديني و دنيوي را اگرچه کمتر و محدود تر دارد؟ مسلماً پاسخ منفي است. پس استفاده از تعبير خورشيد پشت ابر، تدبير کارسازي براي رهايي از اين مخمصة هولناک نيست.

به اعتقاد ما تمام ادلة ضرورت امامت، با غيبت امام دوازدهم نقض مي‌شود. به دو نمونه ديگر اشاره مي‌كنيم:

«هشام بن حكم، در مناظره مفصلي كه با دانشمند شامي دربارة مسألة رهبري پس از پيامبر (ص) داشت، به او چنين گفت:

آيا خداوند پس از درگذشت پيامبر (ص)، براي رفع هر نوع اختلاف در ميان مسلمانان، دليل و حجتي فرا راه آنها قرار داده‌است يا نه؟

[دانشمند شامي]: آري، قرآن و احاديث پيامبر (ص)، براي رفع اختلاف كافي است.

[هشام بن حكم]: اگر قرآن و احاديث پيامبر (ص)، براي رفع اختلاف كافي است، چرا من و شما با هم اختلاف داريم، در حالي كه هر دو شاخة يك تنه و عضو يك درختيم؟ چرا هر كدام مسيري را انتخاب نموده‌ايم كه بر خلاف مسير ديگري است؟»(32).

در اين مناظرة كوتاه، گويي هر دو نفر معتقدند كه خداوند حتماً بايد براي بعد از پيامبر(ص)، دليل و حجتي فرا راه انسانها قرار دهد كه بتواند مانع بروز هرگونه خطا واختلاف در ميان امت اسلامي باشد. در حاليكه معلوم نيست اين بايد از كجا آمده‌است؟ لكن مرد شامي، قرآن وحديث پيامبر(ص) را مرجع حل اختلاف مي‌داند ومعتقد است اگر همة مسلمانان، به قرآن و سنت پيامبر(ص) رجوع كنند و اين دو را سرمشق قرار دهند، اختلافي بين آنها پديد نخواهد آمد وغافل است از اينكه حتى اگر همة مردم به قرآن و سنت پيامبر (ص) مراجعه كنند، باز هم بين آنها اختلافاتي بوجود خواهد آمد. زيرا همة انسانها از قرآن و سنت پيامبر (ص)، درك واحدي ندارند. هشام بن حكم نيز دچار همين اشتباه شده و در همين دام افتاده‌است. او نيز فكر مي‌كند اگر امامان معصومي بعد پيامبر (ص) به عنوان مفسران قرآن و حافظان سنت پيامبر (ص)، از طرف خداوند نصب شوند، مشكل حل مي‌شود وديگر در ميان مردم هيچ اختلافي پيش نمي‌آيد. در حالي كه حتى اگر مفسرانِ معصوم هم نصب شوند بازهم اختلاف بوجود خواهد آمد. چرا كه انسان‌هاي مختلف از همان سخن معصوم، به برداشت‌هاي مختلف مي‌رسند وشاهد سخن ما اين‌است كه در بين همان اصحاب و پيروان پيامبر(ص) و يا امامان معصوم هم اختلاف رخ مي‌داد. اگر ما بتوانيم هشام بن حكم را براي دقايقي زنده كنيم و با او سخن بگوييم از او خواهيم پرسيد كه آيا خداوند بعد از امام حسن عسكري (ع) و در زمان غيبت، براي رفع هر نوع اختلاف، دليل و حجتي فرا راه امت اسلامي قرار داده‌است يا نه؟ مسلماً نمي‌تواند به اين سؤال پاسخ منفي دهد، چون پاسخ منفي به اين سؤال به معناي پس گرفتن ادعاهاي خودش در زمان حيات است. او مجبور است حجتي را نشان دهد. اگر بگويد حجتِ ما، قرآن و سنت پيامبر (ص) و احاديث امامان معصوم است، به او خواهيم گفت كه اگر قرآن، سنت پيامبر (ص) واحاديث امامان، براي رفع اختلاف كافي است پس چرا عالمان شيعه كه همگي شاخة يك تنه و عضو يك درختند (يعني مرجع همة آنها همين متون است) اين همه با هم اختلاف دارند وهركدام مسيري را انتخاب نموده‌اند كه بر خلاف مسير ديگري است؟ اگر استدلال شما در هزار و دويست سال پيش درست بود، پس چرا خداوند به فكر دوران ما نبوده‌است؟

همين هشام بن حكم در مناظرة ديگري با پيشواي معتزله در بصره (عمرو بن عبيد) براي اثبات ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر (ص) به نحو ديگري استدلال مي‌كند اما اين بار آن هم ضعيف‌تر:

«هشام: آيا چشم داري؟

عمرو: بلي

هشام: با آن چه ميكني؟

عمرو: با آن رنگ‌ها را مي‌بينم.

هشام: گوش داري؟

عمرو: بلي

هشام: با آن چه ميكني؟

عمرو: با آن صدا‌ها را مي‌شنوم؟

هشام: بيني داري؟

عمرو: آري

هشام: با آن چه مي‌كني؟

عمرو: بو‌ها را استشمام مي‌كنم.

وي سپس از وجود ديگر حواس مانند ذائقه و لامسه و اعضايي مانند دست وپا و نقش آنها در وجود اسنان مي‌پرسد و از عمرو بن عبيد پاسخهاي صحيح مي‌شنود. سپس مناظره چنين ادامه مي‌يابد:

هشام: عقل هم داري؟

عمرو: آري دارم.

هشام: نقش عقل در انسان چيست؟

عمرو: هرگاه يكي از حواس، در ادراك خود خطا كند يا ترديد نمايد، به عقل رجوع مي‌كند و ترديد او را از بين مي‌برد.

هشام: خداوندي كه براي رفع ترديد حواس و اعضاي من چنين پناهگاهي آفريده‌است، آيا ممكن است جامعة انساني را به حال خود واگذارد؟ و پيشوايي [معصوم] براي آن تعيين نكند كه شك وترديد و حيرت و خطاي آنها را بر طرف نمايد؟»(33).

در اين استدلال جايگاه عقل در بدن انسان چنين مفروض شده‌است كه هرگاه يكي از حواس، در ادراك خود خطا يا ترديد كند، به عقل رجوع نموده و عقل هم ترديد او را از بين مي‌برد. اما اگر واقعاً اينطور باشد بايد بگوييم كه عقل به دليل خطاهايي كه خودش دارد، نمي‌تواند اين نقش را معصومانه بازي كند و ما به وضوح مي‌بينيم كه گاهي حواس ما خطا مي‌كنند. پس خداوند در بدن ما مرجع معصومي براي حواس پنجگانه قرار نداده‌است و نميتوان گفت خداوندي كه در بدن ما عقل را براي رفع ترديد حواس قرار داده‌است، امكان ندارد كه بعد از پيامبر (ص)، براي جامعة اسلامي امامان معصومي نصب نكند. چون قياس مع الفارق مي‌شود.از اين كه بگذريم رابطة عقل و حواس رابطه‌اي تكويني و غير ارادي و ارگانيك است. لامسة انسان موجودي با اراده نيست كه وقتي با يك شيئي گرم روبرو مي‌شود، به عقل رجوع كند و در محضر ش زانو بزند و از او بپرسد كه حضرت آقاي عقل آيا اين شيئي كه من با آن مواجه شدم، واقعاً گرم است يا اينكه من خيال مي‌كنم گرم است؟ وبعد هم عقل به او پاسخ حقيقي را بدهد و لامسه نيز با تشكر فراوان از اينكه ترديدش بر طرف شده‌است، تا ديدار بعدي، از محضر عقل اجازه مرخصي بگيرد!

اما انسانها عقل و اراده دارند. پس قياس انسانها در جامعه، به حواس در بدن، قياسي مع الفارق است. حال فرض كنيم كه هيچيك از اشكالات فوق بر اين استدلال وارد نباشد. اما مي‌توان سؤال كرد كه اگر بنا به استدلال مذكور، وجود امام معصوم براي حل اختلافات و رفع ترديدها و... ضرورت دارد، چرا امام دوازدهم غايب شد؟ خداوندي كه براي بدن انسان عقل را قرار داده تا از حواس رفع ترديد كند، چرا جامعة مسلمين را در عصر غيبت به حال خود واگذاشته و مردم را در شك و ترديد و حيرت و خطا رها كرده‌است؟ تعجب ما از اين است‌كه چنين ادلة سست و ضعيفي چگونه از طرف عده‌اي به عنوان «عميق‌ترين بيان در اثبات وجود امام معصوم»(34) مطرح مي‌شود.

در اين دليل هم مانند تمام ادلة ديگر، فرض بر اين است‌كه خداوند بايد به هر طريقي كه ممكن است جلو خطاي انسانها در فهم دين و همينطور بوجود آمدن اختلافات فكري در بين مردم را بگيرد. در حاليكه اگر خداوند چنين اراده‌اي كرده بود، همه را معصوم مي‌آفريد واصلاً نيازي به پيامبران و كتابهاي آسماني هم وجود نداشت. چرا بايد به خداوندي كه خالق ماست تعيين تكليف كنيم و با اين كار، دانسته يا ندانسته، خود را در دام تناقضهاي بيشمار بيندازيم؟

3- سومين اشکال که بر ادلة عقلي ضرورت امامت (مانند دليل مورد بحث) وارد مي‌شود اين است که اگر اين ادله درست بودند، خداوند مي‌بايستي از زمان اولين پيامبر- يعني حضرت آدم- تا آخرين پيامبر، همواره بعد از هر پيامبر تشريعي، پيامبران تبليغي و يا امامان معصومي نصب مي‌کرد تا حافظ تعاليم آن پيامبر و مفسر کتاب آسماني او باشند. به عبارت ديگر زنجيرة پيامبران و يا امامان معصوم در آن زمان به هيچ وجه قطع نمي‌شد. اما شيعه و سني هر دو مي‌دانند که چنين طرحي اجرا نشد و به عنوان مثال خداوند بعد از حضرت عيسي و تا زمان بعثت پيامبر اسلامکه بيش از 600 سال طول کشيد و در آن ميان، نسلهاي زيادي از انسانها آمدند و رفتند – نه پيامبر تبليغي فرستاد و نه امام معصومي نصب کرد و دين مسيح نيز پس از مدتي تحريف شد. حال آيا ضرورت نداشت که دين حضرت عيسي حداقل تا زمان بعثت پيامبر اسلام (ص) توسط پيامبران تبليغي و يا امامان معصوم، از تحريف و نابوي مصون بماند تا از يک طرف مردمي که در آن دوره زندگي مي‌کردند، از رسيدن به کمال و سعادت محروم نشوند و هم در زمان پيامبر اسلام (ص) مسيحيان به راحتي و با اطمينان خاطر (از اينکه پيامبر قبلي آنها واقعا نويد پيامبر بعدي را داده بود) به دين اسلام مشرف شوند؟ فراموش نکنيم که دليل عقلي تخصيص‌بردار نيست.

ما از عالمان شيعه مي‌خواهيم يک بار ديگر به ادلة ضرورت امامت رجوع کنند و ببينند که آيا مي‌توان اين ادله را فقط و فقط براي بعد از پيامبر اسلام(ص) اقامه کرد؟ آيا حضرت عيسى(ع) توانست تمام حقايق دين و احکام الهي مربوط به آن دوره را براي مردم بگويد؟ آيا بعد از ان حضرت و در زمانهاي آينده امکان نداشت مسائل، مشکلات و موضوعات جديدي پيش بيايد که در زمان او مطرح نبوده و لذا پاسخي هم بدانها داده نشده بود؟ حتي اگر حضرت عيسى(ع) همه چيز را گفته بود و مسائل جديد هم در آينده بوجود نمي‌آمد، حداقل خطر تحريف و نابودي تعاليم آن پيامبر که وجود داشت، پس چرا خداوند براي حفظ انجيل و تعاليم وي پيامبران تبليغي نفرستاد و امامان معصومي نصب نکرد؟

در اينجا خوب است به روايات امامان شيعه در مورد ضرورت وجود پيشوايان معصوم و حجت هاي الهي نيز اشاره کنيم و صحت و سقم اين روايات را با نظر کردن به عالم واقع تعيين کنيم. قبلاً از قول امام صادق آورديم که:

«زمين هيچگاه از حجت خدا خالي نمانده تا حلال و حرام را به مردم ياد دهد و آنان را بسوي راه راست هدايت کند» (اصول کافي، جلد اول)

از امام باقر نيز آورديم که:

«خدا از هنگامي که آدم را قبض روح کرد، هيچگاه زمين را بي امام نگذاشته‌است. امام مردم را به جانب خدا هدايت مي‌کند و بر بندگانش حجت است. در آينده نيز زمين بدون امامي باقي نخواهد ماند تا حجت باشد بر بندگانش» (اصول کافي، جلد اول)

اما مي‌دانيم که هم در گذشته‌هاي دور - مانند دورة زماني بين حضرت عيسى(ع) و پيامبر اسلام(ص) - و هم در زماني که در آن به سر مي‌بريم اين قانون نقض شده‌است. اکنون بيش از هزار و صد سال است که خبري از يک امام معصوم که راهنماي مردم بسوي راه راست باشد و احکام حلال و حرام را بگويد و از اين طريق حجت را نيز بر مردم تمام کند نيست. ما در اينجا وجود امام غايب را انکار نمي‌کنيم اما مي‌گوييم او نمي‌تواند حجت خدا محسوب شود زيرا مردم از راهنمايي‌ها و هدايت هاي او محروم و بي‌خبرند. به عبارت ديگر حجت غايب اصطلاحي تناقض آميز است. خداوند چگونه مي‌تواند به واسطه امام غايب با بندگانش احتجاج کند؟ اگر قرار باشد خداوند به واسطة کسي با مردم احتجاج کند، آن کس پيامبر يا امام معصومي‌است که حي و حاضر باشد و با هدايت مردم به راه راست و بيان احکام الهي و حقايق ديني، راه عذر و بهانه را بسوي انسانها ببندد نه امام غايبي که معلوم نيست کجا زندگي مي‌کند؟ چه مي‌خورد؟ چه مي‌پوشد؟ کسب و کارش چيست؟ تعاليمش کدامند؟ و حرف حسابش چيست؟ و از ما چه مي‌خواهد و چه نمي‌خواهد؟ و حتي معلوم نيست که وجود خارجي دارد يا ندارد؟ چنين کسي هرگز نمي‌تواند حجت خدا بر بندگانش محسوب شود. به عبارت ديگر اکنون و در عصر غيبت امامي که بتوان او را حجت خدا ناميد وجود خارجي ندارد. امام دوازدهم حتي اگر وجود داشته باشد، حجت خدا نيست. فعلاً حجت خدا کتاب خداست. بعلاوة عقل انسان؛ و همين نشان مي‌دهد که هم ادعاي ضرورت وجود امامان معصوم به عنوان حجت هاي الهي، ادعايي ناسنجيده و خيال پردازانه است و هم پيشگويي‌هاي امامان شيعه که بر مبناي همين اعتقاد صورت گرفته خلاف واقع از آب درآمده‌است(35).

4- مي‌دانيم که پيامبران الهي به دو دسته تقسيم مي‌شوند: پيامبران تشريعي مانند حضرت ابراهيم و موسي که با خود کتاب آسماني داشتند و شريعت جديدي مي‌آوردند و پيامبران تبليغي مانند حضرت يحيي و زکريا که مردم را به دين و شريعت پيامبر تشريعي قبل از خود دعوت مي‌کردند و حقايق و تعاليم آن دين را به مردم تعليم مي‌دادند و با بدعت‌ها و تحريف‌ها مبارزه مي‌نمودند. پيامبران تبليغي، حافظان، مفسران و مبلغان شريعتي بودند که قبل از آنها و توسط يک پيامبر تشريعي آورده شده بود. حال سؤالي که همواره براي متکلمان (شيعه و سني) مطرح بوده اين است که:

«فرضاً اين مطلب را پذيرفتيم که اسلام به واسطه کمال و کليت و تماميت و جامعيتش، به نبوت تشريعي پايان داده‌است، اما پايان يافتن نبوت تبليغي را چگونه مي‌توان توجيه کرد؟»(36)

به عبارت ديگر درست است که بعد از پيامبر اسلام، به پيامبر تشريعي جديدي که دين و شريعت تازه‌اي بياورد نيازي نيست، اما به چه دليل امت اسلام از پيامبران تبليغي محروم ماند؟ پاسخ علماي شيعه به اين سؤال خواندني است:

«تا زماني بشر نيازمند وحي تبليغي است که درجة عقل و علم و تمدن به پايه‌اي نرسيده‌است که خود بتواند عهده‌دار دعوت و تعليم و تبليغ و تفسير و اجتهاد در امر دين خود بشود. ظهور علم و عقل و به عبارت ديگر رشد و بلوغ انسانيت، خود به خود به وحي تبليغي خاتمه مي‌دهد و علماء جانشين چنان انبياء مي‌گردند. قرآن در اولين آياتي که نازل مي‌شود سخن از قرائت و نوشتن و قلم و علم به ميان مي‌آورد:

﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ. خَلَقَ الإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ. اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ. الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ [العلق/1-5].

اين آيات اعلام مي‌کند که عهد قرآن، عهد خواندن و نوشتن و ياد دادن و علم و عقل است. اين آيات تلويحا مي‌فهماند که در عهد قرآن وظيفه تعليم و تبليغ و حفظ آيات آسماني به علماء منتقل شده و علماء از اين نظر جانشين انبياء مي‌شوند. اين آيات اعلام بلوغ و استقلال بشريت در اين ناحيه‌است. قرآن در سراسر آياتش بشر را به تعقل و استدلال و مشاهده عيني و تجربي طبيعت و مطالعه تاريخ، و به تفقه و فهم عميق دعوت مي‌کند»(37)

«در دورة اسلامي، مسلمين هم آثار خود را حفظ و نگهداري کردند و مانع نابودي آنها شدند و هم کم و بيش آثار ملل پيشين را نگهداري و به نسلهاي بعد منتقل مي‌کردند. يعني تقريباً مقارن به عهده ختم نبوت است که بشريت لياقت خود را براي حفظ مواريث علمي و ديني نشان داده‌است... طلوع و ظهور علم، و رسيدن بشر به حدي که خود حافظ و داعي و مبلغ دين آسماني باشد، خواه و ناخواه به نبوت تبليغي خاتمه مي‌دهد»(38)

«بلوغ عقلي و علمي بشر و طلوع دوره توانايي وي بر دريافت حقايق کليه معارف و قوانين الهي و بر حفظ مواريث (علمي و) ديني و مبارزه با تحريف‌ها و بدعت ها، دعوت و تبليغ و اشاعة دين، زمينة اصلي پايان يافتن پيامبري است»(39).

«اولين پُستي که در دورة خاتميت، از پيامبران به عالمان انتقال مي‌يابد، پُست دعوت و تبليغ و ارشاد و مبارزه با تحريف‌ها و بدعت هاست... آن چيزي که اين مبارزه را ممکن و آسان مي‌کند محفوظ ماندن معيار و مقياس اصلي يعني قرآن است. رسول اکرم (ص) مخصوصاً تاکيد کرده‌است که براي تعيين صحت و سقم چيزهايي که از زبان او نقل مي‌شود از مقياس قرآن استفاده کنند»(40).

«نگهداري متون اصلي از دستبرد حوادث، استنباط فروع از اصول، و تطبيق کليات بر جزئيات، طرح و اکتشاف مسائل جديد که هر عصري با خود مي‌آورد، جلوگيري از گرايش‌هاي يک جانبه، مبارزه با جمود بر شکلها و ظاهرها و عادت ها، تفکيک احکام اصلي و ثابت و مادر از مقررات فرعي، تشخيص اهم و مهم و ترجيح اهم، تعيين حدود اختيارات حکومت در وضع قوانين موقت و بالاخره تنظيم برنامه هاي متناسب با احتياجات روز، از اهم وظايف علماي امت در دورة خاتميت است»(41)

اين بود فلسفة ختم نبوت از ديدگاه عالمان شيعه. حال نوبت آن است که بپرسيم اگر فلسفة ختم نبوت آن است که در فوق آمد، ديگر چگونه مي‌توان ادعاي ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر(ص) را قبول کرد؟ اگر بعد از پيامبر اسلام(ص) عالمان و فقيهان امت مي‌توانند وارث پيامبران شوند و کار پيامبران تبليغي (يعني حفظ دين، تبليغ دين، تفسير دين، مبارزه با بدعت‌ها و تحريف‌ها و خرافات، دعوت مردم به دين و...) را انجام دهند، ديگر چه نيازي به امامان معصوم هست؟

وزن ادلة عقلي شيعه در اثبات ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر را با ترازوي نقد سنجيديم و نتيجه اين توزين بر همگان آشکار شد. حال ممكن است بگوييد كه نيازي به اثبات ضرورت وجود امامان معصوم وجود ندارد. ادلة نقلي شيعه نشان مي‌دهد كه خداوند -بنا به هر دليل و مصلحتي كه بوده - انسانهاي معصومي را پس از پيامبر(ص) به امامت و جانشيني آن حضرت نصب كرده‌است، وآن امامان، يكي پس از ديگري به هدايت مردم و نشر معارف حقة الهي و مبارزه با ظلم وستم پرداختند و دوازدهمين امام، بنا به علل يا مصالحي از ديده‌ها غايب شد و در آخر الزمان به فرمان خداوند ظهور خواهد نمود. مقام امامت، عصمت و علم لدني و موهبتي آنها با رجوع به ادلة نقلي (قرآن و روايات پيامبر) و اسناد و مدارك تاريخي اثبات مي‌شود. بنا بر اين، قول، فعل و تقرير آنها براي همة مسلمين حجت است، و در عصر غيبت كه دسترسي به امام معصوم مقدور نيست، عالمان و فقيهان بايد به تعاليم به جاي مانده از آنها مراجعه نمايند و عوام نيز بايد به همين فقيهان كه راويان احاديث امامان معصوم و آشنا به تعاليم آنها هستند، رجوع كنند. بطور خلاصه:

الف. عدم ضرورت وجود امامان معصوم، مساوي عدم وجود آنان نيست.

ب- ادلة نقلي شيعه، وجود امامان معصوم را با قاطعيت اثبات مي‌كنند.

ج- براي فهم درست دين، بايد به تعاليم به جاي مانده از امامان رجوع كنيم.

در مورد نكته (الف) اگر چه سئوالات و ابهامات فراواني وجود دارد كه بايد از لحاظ فلسفي مورد بررسي قرار گيرند، ولي نيازي به ورود در آن بحث‌ها احساس نمي‌كنيم و فرض را بر صحت آن مي‌گيريم. اما در مورد مطلب (ب)، بايد به ادلة نقلي شيعه مراجعه كنيم و ببينيم كه اين ادله تا چه حد از استحكام منطقي برخوردارند و اسناد و مدارك معتبر تاريخي كه مورد قبول هر دو فرقه هستند، تا چه حد ادعاهاي شيعه را تأييد مي‌كند. ما در اينجا نمي‌توانيم بطور مفصل وارد بحث پيرامون اين ادله شويم. اما نكاتي را در ذيل مي‌آوريم كه به گمان ما رهپويان حقيقت را مي‌تواند راهنما باشد:

اول- فراموش نكنيم كه اهل سنت نقدهاي فراواني به اين ادله زده و اشكالات زيادي از اين استدلال‌ها گرفته و پاسخ هاي مفصلي به آنها داده‌اند كه نبايد اينها را از نظر دور داشت. اگر واقعاً طالب حقيقتيم بايد آراء و نظرات هر دو طرف دعوا را با دقت و حوصله مطالعه كرده و با بي‌طرفي بين آنها قضاوت كنيم. متأسفانه در كشور ما، اهل سنت در طرح نظرات انتقادي خود نسبت به تشيُّع، از آزادي قلم و بيان محرومند و حق چاپ و نشر نظرات خود در كتاب‌ها و نشريات را ندارند، و لذا كسي كه بخواهد در اين موضوعات به معناي واقعي كلمه تحقيق كند با نبود يا كمبود منابع مواجه خواهد شد و همين، كار تحقيق را بسيار دشوار و گاهي ناممكن مي‌كند. به همين دليل اكثريت قاطع مردم ما (حتى طلبه‌ها و دانشجويان) در حال حاضر نه تنها در فروع دين، بلكه در اصول دين هم مقلدند و همان تعاليمي را كه از زمان كودكي توسط خانواده، مدرسه، منابر و مجالس سنتي به آنها القاء شده‌است به عنوانت حق و حقيقت مي‌پذيرند وعموماً متأثر از همان تعاليمي هستند كه روحانيتِ سنتي مبلغ آنهاست و شايد كمتر كسي يافت شود كه به اين آموزه‌ها به ديدة شك و ترديد و با نگاه نقادانه نظر كند. بنا بر اين اگر حكومت، واقعاً ادعاي دين و دينداري دارد و در فكر گسترش تعاليم ديني و رشد مذهبي مردم است بايد فضايي باز و آزاد براي تضارب آراء و انديشه هاي مختلف و متضاد ايجاد كند تا حد اقل تحقيق در اصول دين كه پايه و اساس دينداري است به معناي واقعي كلمه امكان‌پذير باشد. حكومت چگونه مي‌تواند ادعاي ديني بودن كند در حالي كه با استبداد و ديكتاتوري و ايجاد جوِّ خفقان، حتى راه تحقيق در اصول دين را هم به روي مردم بسته و با اين كار پايه و اساس دينداري حقيقي را سست و متزلزل كرده‌است؟

دوم- روحانيون شيعه عموماً اينگونه تبليغ مي‌كنند كه نيازي به خواندن كتب اهل سنت نيست، چرا كه عالمان شيعه در كتابهايشان، انتقادات و شبهات اهل سنت را نقل كرده و به آنها پاسخ داده‌اند. پس يك محقق با مطالعة كتاب‌هاي عالمان شيعه، با يك تير دو نشان را مي‌زند، هم با نظرات اهل سنت آشنا مي‌شود وهم پاسخ علماي شيعه به شبهات آنان را دريافت مي‌كند. اما اين، ادعايي بيش نيست، و يك محقق نبايد فريب اينگونه تبليغات را بخورد:

اولاً بدون مراجعه به منابع اهل سنت و مطالعة وسيع و عميق درآنها، چگونه مي‌توان فهميد كه آيا اين ادعاي عالمان شيعه درست است يا نه؟ بنابراين رجوع به كتب كلامي اهل سنت ومطالعة نظرات آنها شرط لازمِ يك تحقيق علمي و واقعي است.

ثانياً پاسخهايي هم كه به برخي از انتقادات اهل سنت داده شده‌است، از نظر آنها قانع كننده نبوده وعالمان آنها به اين پاسخ‌ها نيز پاسخ داده‌اند و لذا براي قضاوت نهايي بايد به مجموع همة گفتگوها و مباحثات رجوع كرد.

سوم - عالمان شيعه امامت را استمرار نبوت و لذا از اصول دين مي‌دانند ومعتقدند كه ايمان انسانها بدون اعتقاد به امامت، ولايت و عصمت علي بن ابي طالب (ع) و فرزندانش (تا امام دوازدهم)، ناقص و ناتمام‌است و حقيقت دين و تعاليم وحي و احكام الهي را بايد از زبان آنها شنيد. به عبارت ديگر سعادت و تكامل معنوي انسان در گرو پيروي از آن بزرگواران‌است. اما وقتي به قرآن و احاديث و روايات پيامبر (ص) مراجعه كنيم، هيچگونه صراحتي در تأييد مدعيات شيعه نمي‌بينيم و همين، ادلة نقلي شيعه را از اعتبار مي‌اندازد. تئوري امامت مي‌گفت كه وجود امامان معصوم بعد از پيامبر(ص) ضروري است و خداوند به مقتضاي حكمت بالغه‌اش، بايد امامان معصومي بعد از پيامبر(ص) نصب كند و چنين هم كرده‌است. اولين آنها علي بن ابي طالب(ع) و آخرين آنها حضرت مهدي (عج) است كه بنا به علل يا مصالحي غيبت نموده و در آخرالزمان ظهور خواهد كرد. در ضمن اين امامان به دليل علم و عصمتي كه خداوند به آنها عطا كرده‌است از هرگونه خطا و لغزش و گناه مصون هستند و به دليل ارتباطي كه با عالم غيب و سرچشمة وحي دارند، همة حقايق و اسرار و رموز وحي الهي را مي‌دانند و داراي علم لدنّي و مصون از خطا مي‌باشند وفيض الهي به بواسطة آنها به انسان مي‌رسد و اگر نباشد زمين اهلش را فرو مي‌خورد و مهمتر از همه اينكه بنا به فرمودة امام صادق (ع):

 «اوصياي پيغمبر [كه به ادعاي شيعه همان امامان معصوم هستند] درهاي ارتباط با خدا هستند. اگر آنها نباشند خدا شناخته نمي‌شود. به واسطة آنان خدا بر بندگانش احتجاج مي‌كند»(42)

و لذا به دليل اوصافي كه ذكر شد و به فرمان خداوند، مردم موظفند در كلية امور دين و دنيا تابع محض و بي چون وچراي آنها باشند. آنها ميزان حق و فضيلت هستند و هركس به مقداري كه بتواند خود را به آنها نزديك و از تعاليم الهي آنها بهره بگيرد و به دستورات آنها عمل كند، به سعادت و كمال مي‌رسد. اين خلاصه‌اي بود از تئوري امامت آن طور كه در بين اهل تشيع رايج است. اما:

الف. در هيچ کجاي قرآن آيه‌اي نمي‌يابيم که به صراحت، اين مدعيات (يعني ضرورت نصب امام بعد از پيامبر(ص)) را تائيد کند. در قرآن آيات فراواني پيرامون توحيد، نبوت و معاد آمده‌است که با صراحت تمام، حقايق مربوط به اين 3 اصل را بيان مي‌کنند. حتي در مورد نبوت، هم در مورد فلسفة نبوت سخن مي‌گويد و هم نام بسياري از پيامبران را ذکر مي‌کند و هم خاتميت پيامبر اسلام(ص) را با صراحت بيان مي‌نمايد. اما در مورد امامت و عصمت، نه اصل آن بگونه‌اي که شيعه مي‌گويد به صراحت بيان شده و نه از مصاديق آن (يعني نام امامان معصوم) ذکري به ميان آمده‌است. تمام آياتي که مورد استناد شيعه قرار مي‌گيرد قابل تفسيرهاي متعددند و به هيچ وجه صراحتي در تائيد مدعيات شيعه ندارد. اگر مدعيات شيعه درست بود، بنا به همان منطق شيعه، بيان صريح اين مطالب در قرآن ضرورت عقلي داشت و بر خداوند واجب بود. چرا که خداوند، خود وعدة حفظ قرآن از تحريف و نابودي را داده‌است و قرآن سند جاودان و خلل‌ناپذير اسلام محسوب مي‌شود. اما احاديث و روايات پيامبر(ص) ممکن است در گذر زمان و حوادث ناگوار تاريخي نابود و يا توسط سوداگران حديث، دچار جعل و تحريف شود. پس اگر اعتقاد به امامت - آنگونه که شيعه مي‌گويد - از اصول دين و ضامن سعادت و شرط رستگاري انسان‌ها باشد، ذکر صريح و بي پردة آن در قرآن ضرورت عقلي دارد و به قول شيعه بر خداوند واجب است. اما همين‌که مي‌بينيم در قرآن چنين چيزي وجود ندارد، متوجه مي‌شويم که مدعيات شيعه باطل است. به عبارت ديگر حتي اگر امامت و عصمت امامان شيعه، مطلبي درست باشد، اعتقاد به آن براي رسيدن به سعادت و کمال و نجات اخروي ضرورتي ندارد و شرط لارم نيست.

ب- در روايات پيامبر(ص) نيز هيچگونه صراحتي در تأييد ادعاهاي شيعه وجود ندارد و تمام رواياتي که مورد استناد شيعه قرار مي‌گيرند يا جعلي هستند (مانند احاديثي که در آنها نام امامان آمده‌است و حتي بسياري از عالمان شيعه نيز به جعلي بودن آنها اعتراف دارند) و يا قابل تفسيرهاي متعددند (مانند حديث غدير خم يا ثقلين). اگر شيعه درست مي‌گويد، چرا پيامبر اسلام(ص) اين حقايق را با صراحت بيان نکردند تا از هرگونه ترديد و شک و شبهه‌اي جلوگيري کرده و حجت را بر مردم تمام نمايند؟ چرا حتي يک بار با صراحت تمام نگفتند که اي مردم، علي ابن ابي طالب(ع) امام معصوم و جانشين بر حق من است و بعد از من رياست در کليه امور ديني و دنيوي امت اسلامي به فرمان خداوند به عهدة علي است؟ و هر مسلماني موظف به اطاعت محض و بي چون و چرا از او و امامان بعدي است؟ اگر واقعاً امامت و جانشين پيامبر(ص) بايد از طريق نص الهي باشد، چرا چنين نص صريحي نه در قرآن آمده‌است و نه در کلمات پيامبر(ص)؟(43)

ج- باز مي‌توان سؤال کرد که اگر ادعاهاي شيعه در مورد امامت و عصمت علي بن ابي‌طالب(ع) و فرزندانش درست است، چرا پيامبر(ص) اين مطلب را در سند مکتوب نياورد؟ چرا اين مطالب را که به ادعاي شيعه اصل و اساس دين و ضامن سعادت و نجات انسانها در دنيا و آخرت است، به صورت مکتوب و مهر شده، به سران و بزرگان عرب ابلاغ نکرد و دستور حفظ و نگهداري اين مکتوبات و ابلاغ آن به نسلهاي آينده را نداد؟ ممکن است بگوييد در لحظات آخر عمر مبارکش قصد چنين کاري را داشت اما او را متهم به غلبه بيماري کردند و مانع نوشتن چنين مطلبي شدند. اما صرف نظر از صحت و سقم اسناد و مدارک تاريخي اين واقعه، بايد گفت که: اولاً معلوم نيست آن حضرت قصد نوشتن چه چيزي را داشتند و لذا استناد به اين حادثة تاريخي که البته اعتباري سندي هم ندارد مشکلي را حل نمي‌کند. ثانياً اگر پيامبر(ص) واقعاً قصد مکتوب کردن مدعيات شيعه را داشتند چرا در آخرين لحظات عمر و در بستر بيماري و احتضار به فکر چنين کاري افتادند؟ آيا در همة اين سالهاي گذشته نمي‌توانستند چنين مطالبي را مکتوب کنند و به سران قبايل عرب و بزرگان از صحابه ابلاغ نمايند؟

·                         

+         +        +

 

دليل قرآني شيعه در اثبات امامت علي (ع)

«از آياتي كه به اتفاق اكثر مفسرين و اهل حديث، دربارة امام علي بن ابي طالب نازل شده‌است آية زير مي‌باشد:

إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آَمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ (سوره مائده/ آيه 55)

شأن نزول آيه را بسياري از مفسران و اهل حديث چنين نقل كرده‌اند: سائلي وارد مسجد شد و درخواست كمك كرد، كسى به او چيزى نداد، امام على (ع) در حاليكه در ركوع بود با انگشت كوچك خود كه انگشتري در آن بود، به فقير اشاره كرد تا انگشتري را از دست او درآورد، او نيز انگشتري را از دست امام درآورد و به دنبال كار خود رفت. در اين موقع خبر به پيامبر رسيد. وي از خدا اينچنين درخواست كرد:

همانطور كه براي موسى از خاندان خودش وزيري معين نمودي، پروردگارا براي من نيز از اهل بيتم وزيري معين بفرما.

در اين لحظه فرشتة وحي فرود آمد و آية ياد شده را براي پيامبر خواند. شأن نزول آيه را به صورتي كه نقل گرديد، شخصيت هاي برجسته‌اي مانند: خود امام، ابن عباس، عمار، جابر، ابو رافع، انس بن مالك، و عبد ا..... سلام نقل كرده‌اند. شيوة استدلال [به اين آيه نيز] بسيار روشن است. زيرا مقصود از «ولي» در اينجا همان متصرف و سرپرست و اولي است. چرا كه اگر مقصود، دوست و كمك بود، ولايت اختصاص به گروهي نداشت. زيرا ولايت به اين معني مربوط به تمام افراد با ايمان است»(44).

به عبارت ديگر:

«هرگاه مقصود از «ولي»، غير از ولايت و زعامت ديني و مقام سرپرستي باشد منحصر كردن مقام به سه نفر، بي جهت و بي مورد خواهد بود. زيرا چنانكه گفته شد، همة افراد با ايمان، محبّ و دوست و ناصر و يار يكديگر و [اين امر] اختصاص به اين سه نفر ندارد»(45).

نقد دليل

1- پايه و اساس استدلال فوق، داستان اعطاي انگشتري به سائل توسط امام علي (ع) و آن هم در ميانة نماز و در حال ركوع، و بعد نزول آية ولايت در شأن آن حضرت است. اما اين داستان نه تنها سند و مدرك معتبري ندارد، بلكه آثار جعل در آن نمايان است. توضيح اين دو مطلب به قرار ذيل است:

1- 1. همانطوركه در متن استدلال ديديم، عالمان شيعه وقتي مي‌خواهند با استناد به آية ولايت، امامت امام علي (ع) را اثبات كنند، ابتدا مدعي مي‌شوند كه به اتفاق اكثر مفسران و اهل حديث، اين آيه در شأن امام علي (ع) نازل شده و زمينة نزول آن هم داستان اعطاي انگشتري در حال نماز بوده‌است. اما معلوم نيست كه اين ادعا از كجا آمده‌است، زيرا اكثريت قاطع عالمان اهل سنت (چه در گذشته و چه در حال) اين داستان را ساختگي و جعلي مي‌دانند. خوب است به جاي اينكه ادعا كنيم اكثر مفسران و اهل حديث در اين مورد اتفاق نظر دارند، يك سند صحيح و معتبر در اثبات صحت و اعتبار اين شأن نزول بيآوريم. كاري كه عالمان شيعه هرگز نكرده‌اند. گاهي مي‌گويند اين داستان در بعضي از كتب اهل سنت (مانند تفسير ثعلبي) آمده‌است و با اين كار به خيال خود گمان مي‌كنند كه چون به كتابي از اهل سنت استناد كرده‌اند پس در اينجا قاعدة جدل (يعني استفاده از مقبولات خصم براي قانع كردن او) رعايت شده و مي‌توان به راحتي گفت كه اهل سنت نيز اين داستان را قبول دارند. در حالي كه اين يك مغالطة بزرگ و نابخشودني است. آري بعضي مفسران اهل سنت (مانند ثعلبي) در تفسير خود، اين داستان را آورده اما سند معتبري براي آن ذكر نكرده‌اند وبراي همين، اكثريت عالمان و مفسران اهل سنت، نظر آنها را قبول ندارند. اگر قرار بر اين باشد كه وجود يك روايت در بعضي منابع اهل سنت را دليل بر اين بگيريم كه اهل سنت به آن روايت اعتقاد دارند، با همين روش مي‌توان گفت كه شيعه قائل به تحريف قرآن است. چرا كه در بعضي كتب حديث شيعه (و اتفاقا در معتبرترين آنها يعني اصول كافي) رواياتي از امامان نقل شده كه در آنها صراحتاً قرآن را تحريف شده معرفي كرده‌اند. حال آيا وجود اين احاديث در بعض كتب شيعه مي‌توان دليل بر اين گرفت كه شيعه واقعاً معتقد به تحريف قرآن است؟ هرگز! چراكه اكثريت قاطع عالمان شيعه اين احاديث را از نظر سند و متن مخدوش مي‌دانند. اگر با موازين پذيرفته شده در بين اكثريت قاطع عالمان و حديث‌شناسان شيعه، اين احاديث بررسي شوند، معلوم خواهد شد كه همة آنها هم از نظر سند و هم از نظر متن، ضعيف و بلكه مخدوش هستند و اشتباه بزرگ كليني و معدودي از عالمان شيعه در پذيرش اين احاديث را نبايد به پاي شيعه نوشت. همينطور است داستان دهها هزار حديث و روايات جعلي كه مشتمل بر مطالب خرافي و ضد عقل و قرآن هستند و در كتابهاي شيعه (مانند بحارالأنوار) آمده‌اند. اينها را نيز نبايد به پاي شيعه گذاشت. داستان اعطاي انگشتري در حال نماز هم اگر چه در معدودي از منابع اهل سنت آمده، اما قاطبة عالمان و فقيهان و مفسران بزرگ اهل سنت معتقدند كه سند آن فوق العاده ضعيف و مخدوش و متن آن نيز مضطرب و نشانه هاي جعل درآن واضح و آشكاراست.

حال بر عالمان شيعه فرض است كه ابتدا سند اين داستان را ارائه نموده و مورد وثوق بودن سلسلة راويان آن - از ديدگاه اهل سنت - را با استناد به منابع معتبر رجاليِ اهل سنت نشان دهند (نه اينكه نام يك يا چند مفسر اهل سنت را بيآورند و بگويند كه اين مفسران، داستان مذكور را در تفسير خود آورده‌اند) وبعد از اثبات صحت سند، تازه نوبت به بررسي متن آن مي‌رسد. در اين مرحله بايد به سؤالات و تشكيكات اهل سنت در مورد متن اين داستان و ارتباط آن با آية ولايت، پاسخ داد.

2 - 1. ابهامات فراواني در متن اين داستان و شأن نزول وجود دارد كه در اينجا به چند مورد اشاره مي‌كنيم:

الف. بر طبق داستان، عمل امام علي (ع) (يعني اعطاي انگشتري در حال نماز) مورد مدح قرآن قرار گرفته‌است و مي‌دانيم كه اگر عملي مورد مدح قرآن قرار گيرد، يا واجب است يا مستحب. اما اولاً نه وجوب و نه استحباب آن، در هيچ آيه يا روايتي نيامده‌است (مگر اينكه همين آيه را دليل بر وجوب يا استحباب اين عمل بگيريم كه البته تا كنون هيچ مفسري چنين ادعايي نكرده‌است). ثانياً اين عمل - بنا به ادعاي سازندگان اين داستان - فقط از علي (ع) سرزده‌است، در حالي كه اگر واجب يا مستحب بود، پيش از اين واقعه، يا بعد از آن، پيامبر (ص) و اصحاب بزرگِ او حداقل يك بار چنين كاري را مي‌كردند وحال آنكه هرگز چنين عملي از آنها نقل نشده‌است. ثالثاً هيچ فقيهي (چه شيعه و چه سني) فتوا به وجوب يا استحباب اين عمل نداده‌است (ولذا هيچ كس چنين عملي را انجام نمي‌دهد). اين تنقاض چگونه حل مي‌شود؟

ب- بر طبق اين داستان، گويا امام علي (ع) با بخشش انگشتري خود در حال نماز، چنان عمل زيبا و ايثارگرانه‌اي كرده‌است كه ارزش آن حتى از تمام اعمال واجب و مستحبي كه تا آن موقع انجام داده (مانند فداكاري ايشان در شب ليلة المبيت و يا شركت داوطلبانه در جهادهاي مهمي چون بدر و احد و حماسه‌ها و دلاوري‌هايي كه از خود نشان داده بود) بيشتر بوده و لذا در همان زمان پيامبر (ص) (ودر خطاب به مردم) وحي مي‌شود كه ولي شما فقط خدا ورسول وآن كس است كه چنين عمل عظيمي را انجام داده‌است. اما آيا بخشش يك انگشتر در حال نماز (چه واجب باشد چه مستحب) آنقدر ارزش واهميت دارد كه وقتي كسي چنين كاري مي‌كند، خداوند با نزول آيه‌اي او را به مقام امامت و ولايت نصب كند؟

ممكن است بگوييد كه نصب امام علي (ع) به امامت و ولايت، به خاطر انجام اين عمل نبوده، بلكه خداوند در اين آيه با اشاره به عمل آن حضرت مي‌خواهد آدرس بدهد و بگويد كه ولي وسرپرست شما خدا و رسول و همان كسي است كه انگشترش را در حال نماز به سائل داد. اما اين توجيه مورد قبول نيست. زيرا اگر قرار بر آدرس دادن بود، باز هم آدرس‌هاي مهمتر و حساس‌تر و با ارزش‌تر (والبته شناخته شده‌تر) مانند واقعة ليلة المبيت و يا حماسه هاي بزرگي مانند نبرد با عمرو بن عبد ود (در جنگ خندق) هم بود. چرا خداوند چنين آدرس هايي نداد كه هم با ارزش‌تر و هم براي امت، شناخته شده‌تر باشد؟

ج- وقوع چنين حادثه‌اي، بسيار بعيد و غريب است. آيا اجابت درخواست سائل، آنقدر واجب يا مستحب بوده كه علي (ع) نتوانسته حتى دقيقه‌اي صبر كند تا نمازش تمام شود و بعد از آن انگشترش را به عنوان زكات به او بدهد؟

د- در متن آيه براي همة افعال، صيغة مضارع بكار برده شده‌است وصيغة مضارع دلالت بر تكرار دارد. در حالي كه اين عمل - به زعم سازندگان داستان - فقط يك بار انجام شده‌است. آيا همين نشان نمي‌دهد كه آية مذكور، ربطي به اين داستان (حتى اگر واقعي باشد) ندارد؟

2- افعال و ضماير بكار رفته در اين آيه همگي جمع هستند و اطلاق جمع بر واحد، نوعي مجاز است، و مجاز نياز به قرينه دارد. اين قرينه كدام است؟ به عبارت ديگر ما مدعي نيستيم كه محال است فعل يا ضمير جمع براي فرد خاصي بكار رفته‌است، بايد قرينه و بيِّنه‌اي بيآورد كه ادعاي او ثابت كند. حال سؤال ما اين‌است‌كه با كدام قرينه متوجه شده‌ايم كه منظور از «الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ» فرد خاصي، مثلاً امام علي (ع) است؟

 3- اگر خداوند مي‌خواسته با اين آيه، امامت و ولايت علي (ع) را اعلام كند، اولاً: چرا صريحاً وبا ذكر نام آن حضرت اين كار نكرده تا دهان مخالفان و بهانه گيران را ببندد. ثانياً: اگر به هر دليل يا علتي ذكر صريح نام امام علي (ع)، به صلاح نبوده، چرا حداقل از بكار بردن ضماير جمع و صيغة مضارع (كه هر دو مورد، استنباط امام علي (ع) از اين آيه را دچار مشكل جدي مي‌كند) احتراز نكرده‌است؟ چه ضرورتي داشت كه براي اشاره به فرد خاص، از فعل و ضمير جمع استفاده كند وبراي بيان عملي كه فقط يك بار و آن هم در گذشته اتفاق افتاده‌است، صيغة مضارع بكار برد و با اين دوكار، استنباط امامت علي (ع) از آية مذكور را دچار مشكل كند و عدة زيادي از مسلمين (در اينجا اهل سنت) را به اشتباه و گمراهي بيندازد؟

4- واژة «ولي» كه در اين آيه بكار رفته‌است، معاني مختلفي دارد كه براي رسيدن به معناي مورد نظر خداوند در آية مذكور، بايد به آيات قبل و بعد رجوع كنيم. خداوند در آيات قبل، مؤمنان را از دوستي با يهود ونصارى (به خاطر بعضي مصالح دنيوي كه ممكن است داشته باشند) نهي كرده و گفته‌است كه اگر با آنها دوستي كنيد، شما هم از آنها محسوب مي‌شويد و اين باعث محروميت شما ازهدايت الهي مي‌شود.

حال در اين آيه مي‌خواهد بگويد كه دوست و ياور حقيقي شما فقط خدا و رسول او و كساني هستند كه ايمان آورده‌اند و نماز مي‌خوانند و زكات مي‌پردازند و اين عبادات را در كمال خضوع و فروتني و خشوع انجام مي‌دهند. بعد از اين آيه (درست مانند آيات قبل، كه در آن، نتيجة دوستي با كفار بيان مي‌كند) نتيجة دوستي با خدا ورسول و مؤمنان حقيقي را بيان مي‌كند و مي‌گويد اگر خدا ورسول و مؤمنان را به دوستي بگيريد و آنان را ياري كنيد، پيروزي و نصرت الهي نصيب شما مي‌شود، چرا كه حزب خدا هميشه پيروز است. مي‌بينيم كه اگر معناي «ولي» را دوست و ياور بگيريم، ارتباط و هماهنگي آيات حفظ مي‌شود. اما اگر به معناي «سرپرست» يا «اولى به تصرف» و يا «امام مفترض الطاعه» بگيريم، نظم منطقي آيات به هم مي‌خورد ودر بين آيات گسستگي بوجود مي‌آيد.

پاسخ عالمان شيعه به اين استدلال، اين است‌كه در ابتداي آيه، كلمة «انما» آمده كه از اداوات حصر است، و اگر معناي «ولي» را دوست بگيريم، حصر بي معنا مي‌شود زيرا همة ما مي‌دانيم كه دوست حقيقي ما فقط خدا و رسول و امام علي نيست. اما اين پاسخ از سه اشكال عمده رنج مي‌برد:

1- 4. در اين پاسخ، داستان اعطاي انگشتري توسط امام علي (ع) و نزول آيه در شأن آن حضرت، مسلم گرفته شده‌است. در حالي كه چنين داستان و شأن نزولي اساساً ساختگي است. قبل از اثبات صحت و قطعيت اين داستان، چنين توجيهي غير منطقي است.

2-4. حتى اگر داستان مذكور حقيقت داشته و آيه در شأن امام علي (ع) نازل شده باشد، باز هم مي‌توان گفت كه معناي «ولي» در اين آيه «دوست و ياور» است، و منظور خداوند از «الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُون» فقط آن حضرت نبوده، بلكه ايشان مصداقي از آن مفهوم كلي است و اين آيه مي‌خواهد بگويد كه دوستان حقيقي شما چنين انسانهايي هستند (كه نمونه‌اش علي (ع) است).

3- 4. اگر وجود «إنما» در ابتداي آيه، مانع از بكار بردن واژة «ولي» در معناي «دوست» شود، آنگاه مانع بكار رفتن اين واژه در معناي «امام و اولى به تصرف» هم مي‌شود. براي توضيح مطلب فرض مي‌كنيم آيه در شأن امام علي (ع) آمده و معناي «ولي» هم، همان است كه شيعه مي گويد، يعني «اولى به تصرف». بسيار خوب. اما با همان استدلالي كه شيعه مي‌كند، بايد بگوييم كه بعد از پيامبر(ص) فقط يك امام داريم (يعني علي بن ابي طالب (ع))، و بعد از ايشان، ديگر هيچكس امام مفترض الطاعه و يا اولى به تصرف نيست. و بدين ترتيب اگر چه امامتِ علي (ع) اثبات مي‌شود اما جايي براي امامت فرزندانش (يا هركس ديگر) نمي‌ماند. آيا شيعه اين را مي‌پذيرد؟ به اين سؤال تا كنون دو پاسخ داده شده‌است:

الف. آيه فقط مي‌خواهد به امامت و ولايت علي (ع) اشاره كند و در مورد بقية امامان، هرچند سكوت كرده‌است اما با توجه به اين قاعده كه «اثبات شيء، نفي ما عدا نمي‌كند» نمي‌توان گفت كه خداوند با اين، امامت ديگران نفي كرده‌است. اما اين پاسخ قانع كننده نيست. چرا كه عين همين سخن را مي‌توان در مورد بكار بردن واژة «ولي» در معناي دوستي و محبت هم گفت و مدعي شد كه خداوند در اين آيه مي‌خواهد به وجوب دوستي خدا ورسول و امام علي (ع) اشاره كند و هرچند در مورد دوستي با بقية مؤمنين سكوت كرده، اما به همان دليلي كه آمد، نمي‌توان گفت كه وجوب دوستي با مؤمنان ديگر نفي شده‌است. حال اگر وجود «إنما» در ابتداي جمله را مانع از اين معني بدانيد، خود به خود بايد در مورد امامت نيز همين موضع را بگيريد و امامت بقية امامان را نفي كنيد. چرا كه اين حصر، به هر حال به واژه «ولي» برميگردد و مي‌گويد وليِّ شما فقط خدا ورسول و [به قول شيعه] علي بن ابي طالب است.

ب- پاسخ دوم اين است‌كه وقتي قبول كرديم علي (ع)، امام و وليّ مؤمنان و نسبت به آنها «اولى به تصرف»است، در حقيقت ايشان را مفترض الطاعه دانسته‌ايم و قبول كرده‌ايم كه هرچه او بگويد حق است، و چون ايشان براي بعد از خود، فرزندش حسن را به عنوان جانشين خودش در امر امامت معرفي كرده‌است، پس ما هم بايد حسن بن علي (ع) را امام و ولي خود بدانيم و همينطور چون هر امامي، امام بعد از خود را معرفي كرده‌است پس ما هم بايد همة آنها را امام و ولي خود بدانيم. چرا كه «اولى به تصرف» بودنِ امام علي (ع) را از پيش (وبه دليل اين آيه) پذيرفته‌ايم.

اما اين پاسخ نيز دردي را دوا نمي‌كند. اگر اين استدلال درست باشد، ديگر نيازي به بيان امامت و ولايت علي (ع) در آيه هم نمي‌ماند و بيان آن لغو و بيهوده خواهد بود. چون با قبول امامت و ولايت پيامبر(ص)، در حقيقت پذيرفته‌ايم كه اگر ايشان كسي را به عنوان جانشين خود و امام و ولي مسلمين تعيين كند، مردم موظف به پذيرش آن هستند و ضرورتي براي بيان امامت فرد بعد از پيامبر(ص) نيست.

از اين گذشته در اين پاسخ، بازهم معناي حصر فراموش شده‌است. اگر پاسخِ مذكور درست باشد، چه نيازي به استفاده از واژة «إنما» وجود دارد؟ و اصلاً آيا بكار بردن اين كلمه، بي‌مورد نخواهد بود؟

 

+         +        +

 

بررسي واقعة غدير خم

قبل از ورود به داستان غدير خم، خوب است نكاتي را در مورد شأن نزول و مفاد آية تبليغ (67 سورة مائده) كه يكي از ستونهاي اصلي استدلال شيعه بر غدير خم است متذكر ‌شويم. آية مذكور چنين است:

يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ

اي پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده، ابلاغ كن؛ و اگر نكني پيامش را نرسانده‌اي، و خداوند تو را از (گزند) مردم نگاه مي‌دارد. آري خدا گروه كافران را هدايت نمي‌كند.

عالمان شيعه معتقدند كه اين آيه در روز غدير خم نازل شده و در حقيقت خداوند با نزول اين آيه، به پيامبر(ص) دستور داده‌است كه موضوع امامت و ولايت علي (ع) را به مردم ابلاغ نمايد و او را به عنوان جانشين پس از خود نصب كند و تأكيد كرده‌است كه اگر پيامبر(ص) اين كار را نكند، رسالتش ناتمام مي‌ماند، و در ضمن نبايد هيچگونه ترسي از مردم داشته باشد زيرا خداوند او را از شر دشمنان حفظ خواهد كرد. در اينجا سه مطلب مهم بايد مورد بررسي قرار گيرد:

الف. اينكه آيا واقعاً اين آيه در روز غدير خم نازل شده‌است؟

ب- اينكه آيا مفاد آية مذكور، ابلاغ موضوع ولايت و امامت علي (ع) است؟

ج- اينكه موضوع ترس پيامبر از مردم چه بوده‌است؟

در مورد مطلب اول (الف) با قاطعيت مي‌گوييم كه هيچ سند و مدرك معتبري اين مدعا را اثبات نمي‌كند و عالمان شيعه تا كنون حتى يك سند معتبر براي اثبات اينكه اين آيه در روز غدير خم و در شأن علي (ع) نازل شده‌است نيآورده‌اند. گاهي براي اثبات اين ادعا، به كتابهايي از بعضي عالمان اهل سنت استناد مي‌كنند و مي‌گويند فلان دانشمند اهل سنت هم اين مدعا را مطرح و يا تأييد كرده‌است. اما اولا: اكثريت قاطع دانشمندان اهل سنت چنين ادعايي را قبول ندارند و در كتابهاي خود نشان داده‌اند كه شأن نزول مذكور، جعلي و ساختگي است. ثانيا: معدود افرادي هم كه شأن نزول فوق را محتمل دانسته‌اند هيچ سند معتبري براي اثبات آن ارائه نداده‌اند. خوب است عالمان شيعه براي اثبات و تحكيمِ مدعاي خود، به جاي ارائة فهرستي از كتب اهل سنت كه در آنها اين شأن نزول مطرح و يا تأييد شده‌است، يك بار و فقط يك بار سلسلة راويان اين شأن نزول را با قواعد رجال شناسي مورد قبول فريقين بررسي كرده و بطور مستند نشان دهند كه واسطه هاي نقل آن همگي از نظر عالمان بزرگِ اهل سنت مورد وثوق بوده و هستند. اينجاست كه عالمان شيعه به بن‌بست مي‌رسند و چيزي براي گفتن ندارند. به عنوان مثال آقاي ناصر مكارم شيرازي در تفسير نمونه ابتدا مدعي مي‌شوند كه:

«در كتابهاي مختلفى كه دانشمندان اهل تسنن، اعم از تفسير و حديث و تاريخ نوشته‌اند، روايات زيادي ديده مي‌شودكه با صراحت مي‌گويد: آية فوق دربارة علي (ع) نازل شده‌است.»(46).

سپس به جاي بررسي كلية واسطه‌ها و راويان اين شأن نزول (حداقل در يك مورد)، فقط نام مصادر حديث را مي‌آورند:

«اين روايات را جمع زيادى از صحابه از جمله «زيد بن ارقم» و «ابو سعيد خدري» و «ابن عباس» و «جابر بن عبد الله انصاري» و...... نقل كرده‌اند»(47).

و بعد از بيان اينكه اين احاديث به طرق گوناگون بيان شده‌اند، بدون بررسي سند حتى يكي از طرق، و اثبات معتبر و مورد وثوق بودن واسطه‌هاي نقل آن، نام دانشمنداني (مانند ابو نعيم اصفهانى، ابن عساكر، فخر رازى، و.........) را ذكر مي‌كنند كه «به اين احاديث در كتب خود تصريح كرده‌اند»(48).

تا اينجا (اگر به روش علمي دراين مباحث ملتزم باشيم) چيزي عايد ما نشده‌است جز نام چند دانشمند كه در كتب خود ذكري از اين شأن نزول كرده‌اند (بدون اينكه معلوم شود آيا دانشمندان نامبرده در فهرست فوق، شأن نزول مذكور را رد يا قبول كرده‌اند و در هر دو صورت، آيا سندي هم براي اثبات مدعاي خود آورده‌اند يا خير) وهمه چيز در هاله‌اي از ابهام مانده‌است. اما آقاي مكارم شيرازي، خود با يك اعتراف عجيب و باور نكردني، ابهامات موجود را از بين مي‌برند:

«اشتباه نشود. منظور اين نيست كه دانشمندان و مفسران فوق نزول اين آيه را دربارة على (ع) پذيرفته‌اند بلكه منظور اين‌است‌كه روايات مربوط به اين مطلب را در كتب خود نقل كرده‌اند. اگر چه پس از نقل اين روايت معروف، آنها به خاطر ترس از شرائط خاص محيط خود، و يا به خاطر پيشداوريهاي نادرستي.... از پذيرفتن آن خودداري كرده‌اند»(49).

عجبا! اگر دانشمندان مذكور، شأن نزول مورد ادعاي شيعه را نپذيرفته‌اند و بلكه آن را رد كرده‌اند، ديگر ذكر اسامي آنها به عنوان دانشمندان كه به اين شأن نزول در كتب خود تصريح كردند، چه فايده‌اي براي اثبات يا تقويت ادعاي شيعه دراين مورد دارد؟ مگر كسي منكر اين بود كه بعضي دانشمندان بزرگِ اهل سنت، در بعضي كتب خود به اين شأن نزول اشاره كرده‌اند؟ مهم اين‌است‌كه آيا اين بزرگان، روايات مربوط به آن را پذيرفته‌اند يا نه؟ و در هر دو صورت دليل و مدرك آنها كدام است. اخلاق نيز حكم مي‌كند كه به جاي متهم كردن اين دانشمندان به تعصبات مذهبي و يا ترس از شرايط خاص محيط، مدعاي آنها را با دليل و منطق و با سند و مدرك معتبر، نقد كنيم. جالب اينجاست كه آقاي مكارم شيرازي در ادامه مي‌فرمايد:

«ولي جمعي ديگر [از دانشمندان اهل سنت] نزول آيه را در مورد علي (ع) مُسلَّم دانسته‌اند»(50).

لكن نامي از اين افراد نمي‌آورند. ما نيز نميدانيم آن جمعي ديگر كه نزول آيه در مورد علي (ع) (و در روز غدير خم) را قطعي و مسلَّم دانسته‌اند چه كساني هستند و سند و مدرك آنها در اين مورد كدام است. اي كاش آقاي مكارم شيرازي براي اثبات و يا تقويت مدعاي خود به جاي ارائة فهرستي از دانشمندان اهل سنت كه شأن نزول مذكور را رد كرده و يا فقط محتمل دانسته‌اند، اسامي و اسناد و مداركِ دانشمنداني را ارائه مي‌دادند كه اين شأن نزول را قطعي و مسلم مي‌دانند. دراين صورت بهتر مي‌توانستيم به نتيجه برسيم.

حال بپردازيم به نكتة بعدي (ب) و بحث پيرامون مفاد آية تبليغ:

سؤال اين‌است‌كه در اين آيه، معنا و مصداق «مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ»: چيست؟ به عبارت ديگر خداوند از پيامبر(ص)، ابلاغ چه چيزي به مردم خواسته‌است؟ به نظر ما خداوند در اين آيه مي‌خواهد به پيامبر(ص) بگويد كه آياتي را كه به تو نازل شده و يا مي‌شود به مردم برسان و در اين راه از هيچ كس نترس و فقط وظيفه‌ات را كه ابلاغ آيات الهي به مردم است انجام بده و خداوند نيز ترا از شر دشمنان و بدخواهان (كافران و يا منافقاني كه ممكن است آيات الهي به ضرر آنها تمام شود و در صدد كارشكني و يا ضربه زدن به پيامبر(ص) و مؤمنان برآيند) حفظ مي‌كند. به عبارتي ديگر آية تبليغ مفهومي كلي دارد و خطاب به پيامبر(ص) مي‌گويد آيات الهي را كه بر تو نازل شده و يا مي‌شود به مردم برسان كه اگر اين كار را نكني رسالتِ خود را انجام نداده‌اي. اما عالمان شيعه مي‌گويند كه در اين آيه، پيامبر (ص) مأمور ابلاغ پيام الهي مبني بر ولايت وامامتِ علي (ع) شده‌است. به عبارت ديگر گويي خداوند ابتدا به طريق وحي، پيام امامت و ولايت علي (ع) را به پيامبر (ص) رسانده وبعد، از او خواسته‌است كه اين پيام الهي را به مردم برساند. اما سؤال اين‌است‌كه اگر آنچه ابتدا (يعني پيش از نزول اين آيه) به پيامبر(ص) نازل شده (يعني آنچه كلمة «ما» در عبارت «ما انزل إليك» به آن شاره مي‌كند) موضوع امامت و جانشيني علي (ع) پس از پيامبر(ص) است، آيه‌اش در كجاي قرآن قرار دارد؟ مگر اين موضوع، قبلاً به طريق وحي به پيامبر(ص) «نازل» نشده‌است، پس چرا آن حضرت در روز غدير خم، ذكري از آن آيه نمي‌كند؟ آنچه به طريق «وحي» به پيامبر(ص) «نازل» شده و آن حضرت مأمور «ابلاغ» آن به مردم است و در غير اين صورت «رسالتش» ناتمام مي‌ماند لاجرم بايد آيه‌اي از قرآن باشد، اما كجاست آيه‌اي كه در آن سخن از امامت و ولايت علي (ع) و جانشيني او پس از پيامبر(ص) آمده باشد؟

ممكن است بگوييد كه موضوع امامت علي (ع) بصورت آيه‌اي از قرآن به پيامبر (ص) نازل نشده بود زيرا اين كار به صلاح نبود و احتمال داشت بعدها دشمنان و مخالفان علي (ع)، براي رسيدن به اهداف خود، حتى قرآن را هم تحريف كنند. اما اين توجيه به هيچ روي پذيرفته نيست زيرا:

1- سخن فوق بر خلاف ظاهر آيه است. بر طبق آنچه از ظاهر آيه معلوم مي‌شود، قبلاً مطلبي به پيامبر(ص) «نازل» شده و حال آن حضرت موظف به «ابلاغ» آن به مردم است تا «رسالتش» ناتمام نماند. پس آن مطلب حتماً بايد آيه‌اي از قرآن باشد. زيرا در غير اين صورت در آية مورد بحث عبارت «أُنْزل» نمي‌آمد.

2- اگر قرار است كتاب قرآن آخرين كتاب آسماني (و براي همة انسانها تا روز قيامت) باشد، خداوند خودش آن را از گزند دشمنان حفظ مي‌كند و جلوي تحريف و نابوديِ آنرا مي‌گيرد و ترسي هم از تحريفگران نخواهد داشت. همانطور كه خود در قرآن فرموده‌است: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»، پس چرا بايد از ذكر صريح امامت علي (ع) و جانشيني او پس از پيامبر(ص) بصورت آيه‌اي در قرآن بترسد؟ چگونه است كه خداوند از اينهمه يهود و نصارا و بت پرست و مشرك و ملحد و منافق و.... (آن هم در زماني كه پيامبر(ص) تازه رسالتش را آغاز كرده و تنها و بي‌ياور است و قدرتي ندارد و حتى خطر مرگ، او را تهديد مي‌كند) نمي‌ترسد و آيات توحيد و مبارزه با كفر و شرك و بت پرستي را به پيامبرش نازل مي‌كند و او را مأمور شكستن بتها و مبارزه با كفار و مشركين و هدايت مردم به سوي توحيد و يكتاپرستي مي‌نمايد، اما اكنون كه سراسر عربستان مسلمان شده و به پيامبر(ص) ايمان آورده‌اند و آن حضرت قدرت كامل دارد و در مدت رسالت خود، صدها و هزاران شاگرد تربيت كرده‌است، مي‌ترسد كه مبادا عده‌اي آخرين كتاب آسماني را تحريف كنند؟

3- اگر خطر تحريف در ميان باشد، آيا فقط امامتِ علي (ع) در معرض اين خطر قرار دارد؟ آيا خطر تحريف آيات مربوط به كفار و مشركين و يهود و نصارا و ستاره پرستان و... را تهديد نمي‌كند؟ مسلماً اگر چنين خطري باعث اين شود كه خداوند بنا به مصلحت، مطلب مهمي مانند امامتِ علي (ع) را به صورت آيه‌اي از قرآن نيآورد، در اين صورت صدها مطلبِ مهمتر از آن (مانند آيات مربوط به توحيد و نبوت و معاد) نيز در قرآن نمي‌آمد و به عبارت دقيقتر، اصلاً قرآني نازل نمي‌شد.

4- اگر دشمنان و بدخواهان، قادر به تحريف قرآن بودند، همين آية تبليغ (وهمينطور آيات ديگري مانند آية ولايت) را كه مستمسك شيعه براي اثبات ادعاهايش است، از قرآن حذف مي‌كردند. براستي اگر از يك طرف اين آيات بر طبق اسناد و مدارك محكم و خدشه ناپذير، در شأن علي (ع) نازل شده‌اند و صراحتاً اشاره به امامت و ولايت او مي‌كنند و از طرفي هم دشمنان و بدخواهانِ آن حضرت قادر به تحريف قرآن بودند، پس چرا اين آيات تحريف نشد؟

5- اگر دشمنان و بدخواهان، قادر به تحريف قرآن بودند، به طريق اولى قادر به تحريف احاديث پيامبر(ص) (در مورد امام علي (ع)) هم بودند و نمي‌گذاشتند كه حديثي از پيامبر(ص) در مورد امامتِ علي (ع) به جاي ماند. حال آنكه شيعه معتقد است روايات متعددي از پيامبر(ص) (مانند غدير خم، ثقلين، منزلت و....) به جاي مانده‌است كه در دلالت داشتن بر امامت علي (ع) و جانشيني آن حضرت پس از پيامبر(ص) صراحت دارند. در اينكه آيا اين احاديث، واقعاً موضوع امامتِ علي (ع) را به صراحت بيان مي‌كنند يا خير، سخني نمي‌گوييم. مي‌پرسيم اگر چنين است، اين احاديث چگونه بعد از هزار و چهار صد سال، بدست ما رسيده‌اند و توسط دشمنان و بدخواهان تحريف و يا نابود نشده‌اند؟ دشمناني كه قادر به تحريف قرآن بودند و خداوند را از انزال آيه‌اي صريح در مورد امامتِ علي (ع) ترساندند، چگونه نتوانستند كلام پيامبر(ص) را كه بشر بود، تحريف كنند ويا باعثِ فراموشيِ آن از حافظة تاريخ شوند؟

حال فرض كنيم كه آنچه قبلاً به پيامبر(ص) نازل شده بود، امامتِ علي (ع) بود، لكن صلاح نبود اين مطلب به صورت آيه‌اي صريح در قرآن بيايد. بسيار خوب، اما اگر چنين است چرا پيامبر(ص) (در روز غدير خم) با صراحت نفرمود كه اي مردم، من قبلاً از طرف خداوند مأمور شده بودم كه موضوع امامت و ولايتِ علي (ع) را به شما ابلاغ كنم ولي بنا به مصالحي تا كنون نتوانسته‌ام (و يا نخواسته‌ام) اين پيام الهي را به طور علني و رسمي به شما ابلاغ كنم و هم اكنون فرشتة وحي بر من نازل گرديد و از طرف خداوند به من پيغام داد كه اين موضوع را به اطلاع شما برسانم، لذا هم اكنون به فرمان الهي، علي (ع) را رسماً به عنوان امام و جانشين پس از خودم به شما معرفي مي‌كنم؟ گيريم خداوند صلاح نمي‌دانست چنين مطلبي را با صراحت در موضوع امامتِ علي (ع) نازل كند، پيامبر(ص) كه مي‌توانست چنين مطلبي را با صراحت و شفافيت بيان كند. پس چرا آن حضرت چنين كاري نكرد؟

و اما مطلب سوم (ج) يعني ترس پيامبر از مخالفت و كارشكني مردم نسبت به مسألة امامت و جانشيني علي (ع) نيز شنيدني است. عالمان شيعه از طرفي مدعي هستند كه پيامبر(ص) از همان روزي كه رسالت خود را علني كرد، علي (ع) را به عنوان خليفه، وصي و جانشين پس از خود به مردم معرفي و بعدها نيز به دفعات و در مناسبتهاي مختلف اين موضوع را با صراحت بيان نموده‌است، و از طرفي هم مي‌گويند كه آن حضرت از نصب علي (ع) به عنوان امام و جانشين پس از خود، بيم داشت و خداوند در آية تبليغ (كه بنا به ادعاي شيعه در روز غدير خم نازل شده‌است) به پيامبر(ص) اطمينان داده و گفته است كه ترس را كنار بگذار و پيام خداوند را به مردم برسان زيرا خداوند تو را از شر دشمنان و بدخواهان و يا كج‌فهمان و كج‌انديشان حفظ مي‌كند! آيا اين يك تناقض آشكار نيست؟ نگاه كنيد:

«بر حسب آنچه از روايات متعدد استفاده مي‌شود، پيامبر(ص) قبلاً مأمور شده بودند كه امامتِ علي (ع) را رسماً اعلام كنند ولي بيم داشتند كه مبادا مردم، اينكار را حمل بر نظر شخصيِ آن حضرت كنند و از پذيرفتن آن سرباز زنند. از اينروي در پي فرصت مناسبي بودند كه زمينة اين كار فراهم شود تا اينكه اين آية شريفه نازل شد: «يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك...» وضمن تأكيد بر لزوم تبليغ اين پيام الهي.... به آن حضرت مژده داد كه تو را از پيامدهاي آن مصون خواهد داشت. با نزول اين آيه، پيامبر اكرم (ص) دريافتند كه زمان مناسب فرا رسيده وتأخير بيش از اين روا نيست. از اين روي در غدير خم به انجام وظيفه مبادرت ورزيدند. آنچه اختصاص به اين روز داشت، اعلام رسمي و گرفتن بيعت از مردم بود وگرنه رسول خدا (ص) در طول دورانِ رسالتشان بارها و به صورتهاي گوناگون، جانشيني امير مومنان علي (ع) را گوشزد كرده بودند و (حتي) در همان روزهاي آغازين بعثت، هنگامي كه آية «وأنذر عشيرتك الأقربين» نازل شد در حضور همة خويشاوندان فرمودند: نخستين كسي كه دعوت مرا بپذيرد جانشين من خواهد بود و به اتفاق فريقين، نخستين كسي كه پاسخ داد علي بن ابي طالب بود. ونيز هنگامي كه آية «يا أيها الذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الأمر منكم...» نازل شد و اطاعتِ كساني را به عنوان «اولي الأمر» بطور مطلق واجب كرد... جابر بن عبد الله انصاري از آن حضرت پرسيد: «أولي الأمر» چه كساني هستند؟ فرمود: هُم خلفايي يا جابر وأئمة المسلمين بعدي، أولهم علي بن أبي طالب...»(51).

در اينجا سئوالات زيادي مطرح مي‌شود كه به چند نمونة آن اشاره مي‌كنيم:

1- بر طبق كدام روايات معتبر، پيامبر اكرم (ص) قبلاً (و از طرف خداوند) مأمور شده بودند كه امامت علي (ع) را رسماً اعلام كنند؟ خواهش ما اين‌است ‌كه براي اثبات اين ادعا، فقط يك حديث معتبر با ذكر سند ارائه دهيد.

2- اگر پيامبر(ص) بيم داشتند كه مردم، اين كار را حمل بر نظر شخصي كنند و از پذيرش آن سرباز زنند، پس چرا مي‌گوييد كه آن حضرت، در همان روز اول و در ميهماني كه براي فاميل و خويشاوندان خود ترتيب داده بود، با صراحت تمام، علي (ع) را به عنوان وزير، وصي، خليفه و جانشين پس از خود معرفي كرد وبعدها نيز دهها و صدها بار در موقعيتهاي مختلف، اين كار را تكرار نمود؟ آيا اين تناقض نيست؟ ممكن است بگوييد هيچكدام از آن موارد، اعلامِ امامت و جانشيني علي (ع)، رسمي نبوده‌است، اما سوال ما اين‌است‌كه اگر خوفِ حملِ سخنان پيامبر بر نظر شخصي و عدم پذيرش اين سخنان از سوي مردم مطرح باشد، اولاً چه فرقي بين اعلامِ رسمي و غير رسمي اين مطلب وجود دارد، و ثانياً بر طبق ادعاي شيعه (و به نحوي كه در فوق آمد) پيامبر(ص) در همان روز اول و در آن ميهماني، رسماً و با صراحت تمام، امامتِ علي (ع) را به مردم ابلاغ كرده‌اند. اگر آنچه شيعه در مورد حديث «يوم الإنذار» مي‌گويد، (صرف نظر از صحت و سقم آن) معرِّفيِ رسميِ علي (ع) به عنوان جانشين پيامبر نيست، پس معناي «معرفي رسمي» چيست؟

3- اگر خوف از سوء فهم مردم در ميان بود، پيامبر(ص) مي‌توانست با بيان صريح و شفاف موضوع، و تاكيد بر اينكه نصب علي (ع) به امامت و جانشيني پس از من، فرماني از سوي خدا و اصلي از اصول دين است، مانع اين سوء فهم شود. اما چرا آن حضرت چنين كاري نكرد؟ مگر اينكه بگوييم حتى اگر پيامبر(ص) اين موضوع را با صراحت و شفافيت بيان مي‌كرد، باز هم مردم سخنان او را حمل بر نظر شخصي كرده و از پذيرش آن سرباز مي‌زدند. اما اين سخن فقط يك ادعاي غير قابل اثبات است كه نه تنها پشتوانه‌اي از دليل و برهان ندارد بلكه دلايل فراواني در رد آن مي‌توان اقامه كرد. آيا اگر پيامبر(ص) در سالهايي كه در مدينه به قدرت رسيده بود وشمار مسلمانان روز به روز بيشتر مي‌شد و بر ايمان و اعتماد و محبت مردم نسبت به آن حضرت افزوده مي‌گرديد، امامت و جانشيني علي (ع) را رسماً و صراحتاً و به عنوان يك فرمان الهي، اعلام مي‌كرد، مردم سخن او را حمل بر نظر شخصي نموده و با اين كار نعوذ بالله، پيامبر را متهم به دروغ گويي و سوء استفاده از مقام رسالت مي‌كردند؟؟ آيا ممكن است مردمي كه به پيامبر(ص) ايمان آورده‌اند و در راه پيشرفت دين خدا شكنجه‌ها ديده و زخمها خورده و آوارگي‌ها كشيده و زن و فرزند از دست داده و همة هستيِ خود را در راه رسالت پيامبر(ص)، در طبق اخلاص نهاده‌اند، به اين راحتي ايمانِ خود را بر باد دهند؟ امامت و جانشيني علي (ع) پس از پيامبر(ص)، به دنياي آنها لطمه مي‌زد يا به آخرتشان؟ اگر به دنيا لطمه مي‌زد (كه البته دليلي هم براي اثبات آن نداريم) چنين واقعيتي چگونه مي‌توانست مانع پذيرش امامتِ علي (ع) از سوي آنها شود در حالي كه در طول بيست و سه سال رسالت پيامبر(ص) همة دنيايشان را از دست داده بودند و ديگر دنيايي نداشتند كه امامتِ علي (ع) آن را به خطر بيندازد؟ اصحاب بزرگي كه بهترين سالهاي جوانيِ خود را در راه رسالت پيامبر و گسترش دين اسلام در سختي و محروميت از نعمتهاي دنيا گذارنده بودند، آيا معقول است كه در دوران پيري و كهولت به خاطر حُبّ مقام و قدرت و رياست، حُكم خدا را زير پا گذاشته و ثواب يك عمر مجاهدت در راه خدا را پايمال و آخرتِ خود را تباه كنند؟ ممكن است بگوييد كه اصحاب پيامبر(ص) بالأخره انسان بودند و ارتكاب چنين خطايي از سوي آنها محال عقلي نبود ولذا خوف پيامبر(ص) معقول و موجه بود. اما اولاً اين سخن فقط يك احتمال است وقطعيت ندارد. وثانياً شرط ابلاغ پيامهاي الهي به مردم اين نيست كه پيامبر(ص) ابتدا يقين كند سخن او را حمل بر نظر شخصي نمي‌كنند، زيرا اين احتمال در خيلي از جاهاي ديگر هم وجود دارد و اگر صرف احتمال عقلي (مبني بر عدم پذيرش مردم) مانع از ابلاغ پيامهاي الهي به مردم شود، پيامبر(ص) هيچگاه نمي‌تواند هيچ آيه‌اي از قرآن را به مردم ابلاغ كند. ما مُنكر اين نيستيم كه همواره ممكن است عده‌اي كج فهم و سُست ايمان، دچار چنين سوء فهمي شوند، اما اكثر اصحاب پيامبر(ص) انسانهايي با ايمان پولادين بودند و هيچگاه چنين تهمتي به رسول خدا نمي‌زدند و پيامبر نيز هيچگاه به خاطر سوء فهم و عدم پذيرش اقليتي كج‌فهم وسست ايمان، وظيفة خود را ترك نمي‌كند. پس بطور خلاصه دو اصل را نبايد فراموش كنيم: اول: اينكه اصل بر برائت است مگر اينكه خلاف آن اثبات شود، (و دراينجا دليلي نداريم كه خلاف را اثبات كند). و دوم: اينكه قصاص قبل از جنايت عقلاً و شرعاً حرام است (مدعاي شيعه مبني بر اينكه اگر پيامبر(ص) موضوع امامت و جانشيني علي (ع) پس از خود را با صراحت بيان ميكرد، مردم - خصوصاً اصحاب بزرگ - سخن آن حضرت را حمل بر نظر شخصيِ خودش ميكردند، قصاص قبل از جنايت است.)

4- اينكه مي‌گوييد: «پيامبر(ص) قبلاً مأمور شده بودند كه امامتِ علي (ع) را رسماً اعلام كنند» منظور از «قبلاً» چه زماني است؟ لاجرم خواهيد گفت: از همان روز اول كه رسالت آن حضرت علني شد (يعني حدود بيست سال قبل از واقعة غدير خم). حال سؤال اين است‌كه چرا خداوند از همان روز اول كه اين وظيفه و مأموريت را به عهدة پيامبر(ص) نهاد، او را از شر دشمنان و بدخواهان و يا از بيم كج‌فهميِ مردم ايمن نكرد وبه او اطمينان خاطر نداد؟ آيا اين كار بر خلاف حكمت نيست كه خداوند به پيامبر(ص) فرمان دهد كه علي (ع) را رسماً به عنوان امام و جانشين پس از خود معرفي كند و با آنكه مي‌بيند آن حضرت از بيمي كه دارد، به وظيفة خود (يعني ابلاغ پيام الهي به مردم) عمل نمي‌كند، ساكت بنشيند و بيست سال بعد (يعني در ماه‌هاي آخر عمل پيامبر(ص)) به او بگويد كه ديگر بيش از اين تأخير روا نيست و بايد اين پيام را به گوش مردم برساني؟ ممكن است بگوييد كه شرايط اجازه نمي‌داد كه پيامبر(ص) در سالهاي رسالت خود، علي (ع) را رسماً به امامت نصب كند، و در روز غدير خم شرايط از هر جهت آماده بود. اما اين توجيه به هيچ روي درست نيست. زيرا سؤالات زير را به ذهن بوجود مي‌آورد:

الف. مگر خداوند به اين حقيقت واقف نبود كه در آن سالها، شرايط براي اين كار مناسب نبود، پس چرا اين وظيفه را به عهدة پيامبر (ص) گذاشت؟

ب- روز غدير خم، روزي بود كه پيامبر(ص) به همراه جمعي از ياران خود از حجة‌الوداع باز مي‌گشتند، يعني چند روز بعد از آخرين حجِ آن حضرت. آيا چند روز قبل از غدير خم (يعني مراسم حج كه بيش از صد هزار نفر از سراسر عربستان همراه پيامبر حضور داشتند) شرايط مناسب نبود؟ چرا آية تبليغ در مراسم حجة‌الوداع نازل نشد تا پيامبر(ص) در حضور همة شركت كنندگان در مراسم حج - كه جمعيت انبوهي بودند - امامت و جانشيني علي (ع) پس از خود رسماً اعلام كند؟ آيا در روزهاي حجة‌الوداع شرايط همچنان نامناسب بود؟ اگر به اين سوال پاسخ مثبت دهيد مي‌پرسيم اين شرايط نامناسب كه بيست سال طول كشيد و حتى در روزهاي حجة‌الوداع هم از بين نرفته بود و جلوي پيامبر را مي‌گرفت، چه بود به ناگهان در روز غدير خم از صحنة روزگار محو شد و شرايط مناسب جاي آن را گرفت؟

5- يك بار ديگر نگاهي بياندازيم به مطلبي كه از آقاي مصباح يزدي نقل كرديم. ايشان نيز مانند اكثر عالمان شيعه مدعي هستند كه:

هنگامي كه آية «يا أيها الذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الأمر منكم...» نازل شد و اطاعتِ كساني را به عنوان «اولي الأمر» بطور مطلق واجب كرد... جابر بن عبد الله انصاري از آن حضرت پرسيد: «أولي الأمر» چه كساني هستند؟ فرمود: هُم خلفايي يا جابر وأئمه المسلمين بعدي، أولهم علي بن أبي طالب...»(52)

در اينجا پاسخ به سوالات زير ضروري مي‌شود:

الف. آيا عالمان شيعه (و از جمله خود ايشان) واقعاً نمي‌دانند كه حديث مذكور به هيچ وجه سند محكم و معتبري ندارد و در سلسلة راويان آن افرادي (مانند «محمد بن همام»، «جعفر بن محمد بن مالك»، «حسين بن محمد بن سماعه» و...) وجود دارند كه نه تنها از نظر عالمان اهل سنت، بلكه حتى از نظر بزرگان شيعه نيز فاسد، فاسق و لذا غير قابل اعتماد هسـتند؟ درسـت است كه عالمان بايد به مردم «آموزش عقايد» بدهند، اما كدام «عقايد»؟ عقايدي كه سـاخته وپرداختة عده‌‍اي حديث سـازِ فاسـد، فاسـق و غير قابل اعتمادند؟

ب- مگر بنا به ادعاي شيعه، پيامبر(ص) علاوه بر ابلاغ آيات الهي به مردم، مأمور شرح و تفسير آن آيات نبودند، و مگر آية «اولي الأمر» سالها (و حداقل ماهها) پيش از واقعة غدير خم نازل نشده بود، پس چرا پيامبر اكرم (ص) اين آيه را فقط براي جابر تفسير كرد؟ آيا اين سؤال كه «اولي الأمر چه كساني هستند؟» فقط براي جابر پيش آمده بود؟ مي‌دانيم كه در زبان عرب «اولي الأمر» به معناي «صاحبان امر حكومت» و يا به عبارتي ديگر «مسئولين حكومتي» است و عموم مردم از اين آيه لزوم اطاعت از حاكمان (براي حفظ نظم و سامان يافتن امور مردم) را فهميدند. حال اگر واقعاً منظور خداوند از «اولي الأمر» افراد خاصي (يعني علي بن ابي طالب و فرزندانش) بود، آيا پيامبر(ص) موظف نبود كه اين مطلب در ملأ عام براي همة مردم بيان كند؟ اگر بگوييد شرايط اين اجازه را به پيامبر(ص) نمي‌داد، مي‌پرسيم چرا خداوند آيه‌اي را نازل كرد كه هم نيازمند تفسير بود وهم شرايط مناسب براي تفسير آن از سوي پيامبر وجود نداشت؟ آيا نزول آيه‌اي كه هم نيازمند تفسير و تعيين مصداق از سوي پيامبر(ص) است و هم پيامبر(ص) (به دليل شرايط خاص) از تفسير آن خوف دارد و تا چند سال ديگر اين خوف ادامه خواهد داشت، بيهوده و حتى نوعي اضلال از طرف خداوند نيست؟

حال بپردازيم به داستان غدير خم. اولين و مهمترين گام براي تحليل علمي و دقيق اين حادثه، اين است‌كه با تحقيق و تفحص وسيع و عميق در لابلاي متون معتبر تاريخي و روائي و با جمع و تفريق اختلافاتي كه در اين متون (در نقل ماجراي غدير خم) وجود دارد، به يك قدر متيقن (يا به عبارت ديگر: قدر مشترك) برسيم كه مورد قبول عالمانِ بزرگ هر دو فرقه (يعني شيعه و سني) باشد. گام بعدي اين است‌كه بدانيم حوادث پيرامون اين ماجرا (يعني علل و عوامل وقوع آن) چه بوده‌است. ما در حد توان خود اين دو گام را و خلاصة واقعه را آنگونه كه در تواريخ معتبر آمده و مورد قبول طرفين دعواست تقديم حضور شما مي‌كنيم:

در سال دهم هجري كه رسول خدا (ص) عازم آخرين سفر حج بود، نامه هايي به رؤساي قبايل عرب و بلاد مسلمين فرستاد و از آنان دعوت كرد كه براي انجام حج در مكه حاضر شوند. از جمله نامه‌اي به علي (ع) - كه در اين هنگام در يمن بسر مي‌بُرد، و اخذ زكات مي‌نمود - نوشت و آن حضرت را به شركت در مراسم حج دعوت كرد. علي (ع) وقتي نامة رسول خدا (ص) را دريافت كرد، با خود انديشيد كه اگر بخواهد اموال بيت المال را با خود حمل كند، نمي‌تواند در موقع مقرر به مكه برسد. ناچار آن اموال را به تعدادي از كساني كه همراه او بودند - مانند بريدة أسلمي و خالد بن ‌وليد - واگذار نمود، كه تحت مراقبت آنان حمل شود و خود با سرعت بيشتر روانة مكه شد تا به موقع در مراسم حج حضور يابد. پس از انجام مراسم حج به سوي كاروان يمن بازگشت. لكن وقتي به قافلة بيت المال رسيد مشاهده نمود كه پاره‌اي از اموال بيت‌المال مورد تصرف و استفادة «خالد بن وليد» و «بُرَيْدِه اسلمي» و ديگران قرار گرفته‌است. از مشاهدة آن وضع غضب بر وي مستولي شد و خاطيان را مورد عتاب و خطاب قرار داده و با آنان به شدت و با قاطعيت برخورد كرد. اين رفتار، كه عين صواب بود بر متخلّفان سخت گران آمد و كينة آن حضرت را در دل گرفتند و آمادة انتقام شدند، و كساني را به خدمت رسول خدا فرستاده و يا خود مستقيماً مراجعه نموده و از خشونت و شدت سختگيري آن جناب شكايت نمودند. رسول خدا پس از استماع شكايت آنان ايشانرا از دشمني علي (ع) منع فرمود و براي آرامش دادن به آنها پاره‌اي از فضائل آن حضرت را بيان كرد. اما «خالد» و «بُرَيْدِه» و ديگران كه قبل از ملاقات رسول خدا تا توانسته بودند از بدگوئي علي (ع) نزد ديگران مضايقه نكرده بودند، و طبعاً بسياري از مردمي كه هنوز علي (ع) را به درستي نمي‌شناختند ممكن بود بر اثر بدگويي‌ها نسبت به آن حضرت بدبين شده و كدورتِ خاطر حاصل كنند. رسول خدا (ص) وقتي اين وضعيت را مشاهده نمود، بر خود لازم ديد كه قبل از آنكه جمعيت همراه متفرِّق گردند و پيش از آنكه امواج اين واقعه به مكه برسد و يا در مدينه شايع شود و مردم آنجا را تحت تاثير قرار دهد، از شخصيت بارز و ممتاز علي (ع) دفاع كرده و اورا را با فضائلي كه دارد به مسلمانان معرفي كند و قضيه را در همانجا حل و فصل نمايد. لذا در اجتماع غدير خم به معرفي آن جناب و وجوب دوستي او بر همة مسلمانان را مطرح كرد بدين صورت كه ابتدا از مردم در مورد «اولى» بودن خودش نسبت به آنان اعتراف گرفت، و سپس فرمود: «من كنت مولاه فهذا عليٌ مولاه» و در آخر چنين دعا فرمود: «اللهم والِ من والاه و عادِ من عاداه»(53).

اين بود خلاصه‌اي از ماجراي غدير خم، آنگونه كه در اسناد و مدارك معتبر تاريخي و روائي آمده و مورد قبول فريقين است. همانگونه كه ديديم، علت و زمينة اصليِ وقوع اين حادثه ماجراي درگيري عده‌اي از كاروانيان يمن (خصوصاً خالد بن وليد و بريدة اسلمي) با علي (ع) بود و در تحليل اين حادثه نبايد اين نكتة مهم مغفول واقع شود. اكنون نوبت آن است كه داستان غدير خم را از زبان يكي از مراجع شيعه (آقاي ناصر مكارم شيرازي) بشنويم:

«در آخرين سال عمر پيامبر (ص) مراسم حجة‌الوداع، با شكوه هرچه تمامتر در حضور پيامبر (ص) به پايان رسيد،...ياران پيامبر كه عدة آنها فوق العاده زياد بود، از خوشحالي درك اين فيض و سعادت بزرگ در پوست نمي‌گنجيدند.... آفتاب حجاز آتش بر كوهها و درهها مي‌پاشيد.... ظهر نزديك شده بود، كم كم سرزمين جحفه و سپس بيابانهاي خشك و سوزان غديرخم از دور نمايان مي‌شد. اينجا در حقيقت چهارراهى‌ است كه مردم سرزمين حجاز را از هم جدا مي‌كند... ناگهان دستور توقف از طرف پيامبر (ص) به همراهان داده شد. مسلمانان با صداي بلند، آنهائى را كه پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان هم برسند.... موذن پيامبر (ص) با صداي الله اكبر مردم را به نماز ظهر دعوت كرد،.... نماز ظهر تمام شد. مسلمانان تصميم داشتند فورا به خيمه هاي خود پناهنده شوند، ولى پيامبر (ص) به آنها اطلاع داد كه همه بايد براي شنيدن يك پيام تازة الهى خود را آماده كنند..... منبري از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر بر فراز آن قرار گرفت و بعد از حمد و سپاس پروردگار، مردم را مخاطب ساخت و چنين فرمود:... اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار ميگذارم چه خواهيد كرد؟ يكى از ميان جمعيت صدا زد، كدام دو چيز گرانمايه يا رسول الله؟! پيامبر (ص) بلافاصله گفت: اول ثقل اكبر، كتاب خدا است... و دوم خاندان من... ناگهان مردم ديدند پيامبر (ص) به اطراف خود نگاه كرد... و همينكه چشمش به على (ع) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد... و فرمود: چه كسي از همة مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟! گفتند: خدا و پيامبر داناترند. پيامبر گفت: خدا، مولى و رهبر من است، و من مولى و رهبر مومنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و ارادة من بر ارادة آنها مقدم) سپس فرمود: فمن كنت مولاه فعلى مولاه: هر كس من مولا و رهبر او هستم، على (ع)، مولا و رهبر او است.... [سپس] سر به سوي آسمان برداشت و عرض كرد:..... خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار.... يارانش را يارى كن و آنها را كه ترك ياريش كنند، از ياري خويش محروم ساز، و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مكن.... خطبة پيامبر به بپايان رسيد.... هنوز صفوف جمعيت از هم متفرق نشده بود كه امين وحى خدا نازل شد و اين آيه را بر پيامبر (ص) خواند: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى.. «امروز آئين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم» پيامبر (ص) فرمود: خداوند بزرگ است، همان خدائى كه آئين خود را كامل و نعمت خود را بر ما تمام كرد، و از نبوت و رسالت من و ولايت علي (ع) پس از من راضي و خشنود گشت.»(54).

در خلاصه‌اي كه از قول مكارم شيرازي آورديم صراحتاً ذكري از آية تبليغ نيامده‌است. لكن همانطور كه پيش از اين آمد، ايشان در تفسير آية تبليغ مدعي هستند كه اين آيه در روز غدير خم و در شأن علي (ع) آمد، و در نقل فوق آنجا كه مي گويند «مسلمانان تصميم داشتند به خيمه هاي خود پناهنده شوند، ولي پيامبر(ص) به آنها اطلاع داد كه همه بايد براي شنيدن يك پيام تازة الهى خود را آماده كنند» منظورشان اين است‌كه آية تبليغ به پيامبر(ص) نازل شد و آن حضرت موظف گرديد كه پيام الهي (يعني ولايت و امامتِ علي (ع)) را به گوش مردم برساند. حال بپردازيم به نقاط ضعف استناد شيعه به اين داستان:

1- اولين اشكال اين است‌كه داستان غدير خم در اين نقل تحريف شده‌است. يعني به بعضي حوادث مهم كه زمينة بروز اين حادثه بودند (مانند اختلاف و درگيري عده‌اي از كاروانيان يمن با علي (ع) و شكايت‌هاي مكرر تعدادي از آنها - از جمله خالد بن وليد و بريدة اسلمي - از علي (ع) در نزد پيامبر(ص)) اصلاً اشاره‌اي نشده‌است وبعضي حوادث (مانند نزول آية تبليغ وآية اكمال دين در اين روز) بدون هيچ سند و مدرك معتبري در درون اين داستان گنجانده شده‌اند تا نتيجة مطلوب شيعه بدست آيد.

ماجراي كاروان يمن وشكايت عده‌اي از علي (ع) براي اين حذف شده‌است تا مبادا كلمة «مولا» در جملة «من كنت مولاه فهذا علىٌّ مولاه» معناي «دوست و ياور» را بدهد.

آية تبليغ براي اين در داستان فوق گنجانده شده‌است تا به خواننده چنين القا شود كه پيامبر(ص) از طرف خداوند مأمور شده بود كه آن سخنان را دربارة علي (ع) به مردم بگويد و بدين ترتيب نصب علي (ع) به امامت، جنبة الهي پيدا كند.

آية اكمال دين هم براي اين وارد داستان شده‌است تا اين مطلب را القا كند كه دين خداوند، با نصب علي (ع) به امامت كامل شد و بدونِ اعتقاد به امامت آن حضرت (و فرزندانش)، دين و ايمان انسان ناقص است، در ضمن در لابلاي داستان، با آوردن جملاتي مانند «آفتاب حجاز آتش بر كوهها و درّه‌ها مي‌پاشيد» در بيان شدت گرماي هوا اغراق شده‌است تا اين مطلب القا شود كه بعيد است پيامبر(ص) در چنين هواي گرمي و در زير آفتاب سوزاني كه آتش بر سر مردم مي‌پاشيد، مردم را جمع كرده و به آنها توصيه كند كه علي (ع) را دوست داشته باشيد. به عبارت ديگر در بيان گرماي هوا چنان اغراق شده كه وانمود شود مطلب مهمتر از توصيه به دوستي علي (ع) بوده‌است. اما اين جعل و تحريفها جز اينكه ارزش و اعتبار استدلال را از بين ببرند كاري نمي‌كنند.

2- قبل از اينكه زمان آخرين حج پيامبر(ص) برسد، آن حضرت نامه‌هايي به بزرگان و سران قبايل عرب در سراسر عربستان داده و از آنها خواسته بود كه در مكه حاضر شوند. تا اينجا، اين مطلب به ذهن مي‌رسد كه لابد پيامبر(ص) قصد داشت مطالب حساس و مهمي در مراسم حج بيان كند وبا اين كار براي آخرين بار با مردم اتمام حجت نمايد. مراسم حجة‌الوداع در حالي شروع شد كه بيش از يكصد هزار نفر از مردم سراسر عربستان (از شهرها و روستاهاي مختلف) به مكه آمده بودند تا براي آخرين بار محضر پيامبر(ص) را - آنهم در مراسم حج - درك كنند. پيامبر(ص) در اين مراسم باشكوه، دو سخنراني مهم و طولاني ايراد فرمود. اولي در عرفات و دومي در منا. در اين دو سخنراني (كه بيش از يكصد هزار نفر از مردم عربستان، با جان و دل به آن گوش مي‌دادند) پيامبر(ص) يك بار ديگر خلاصه‌اي از مهمترين و حساسترين تعاليم اسلام را - كه اكثر آنها جنبة اجتماعي و سياسي داشت - به مردم ابلاغ كرد و حتى مطالب مهمي در مورد نحوة حكومت در اسلام بيان نمود، اما نه اشاره‌اي به الهي بودنِ مقام جانشيني پس از خود و نه نامي از علي (ع) به عنوان امام و جانشين پس از خود بُرد. به عبارت ديگر هر چند در مورد ماهيت حكومت اسلامي و نحوة رفتار حاكمان با مردم و حقوق متقابل مردم و حكومت مطالب فراواني بيان نمود اما هيچگاه نگفت كه حاكم و زمامدار پس از من بايد از طرف خدا و با معرفي من انجام شود و لذا نامي هم از علي (ع) به عنوان امام و جانشين پس از خود نبرد.

اگر واقعاً پيامبر(ص) در روز غدير خم خواست علي (ع) را به عنوان امام و جانشين پس از خود تعيين كند، اين كار را در مراسم حج (و در همين دو سخنراني) انجام مي‌داد تا بگوش همة مسلمانان (خصوصاً بزرگان و سران قبايل عرب، كه بنا به دعوت پيامبر(ص) در اين مراسم شركت كرده بودند) برسد و حجت بر همه تمام شود. درتحليل واقعة غدير خم، هميشه يك نكتة مهم مغفول مانده‌است وآن اينكه در مراسم با شكوه حجة‌الوداع، بيش از يكصد هزار نفر از مردم سراسر عربستان حضور داشتند. اما وقتي اين مراسم به پايان آمد، مردم شهر‌ها و روستاها و قبايل مختلف، براي بازگشت به شهر و ديار خود، هر كدام راه خود را در پيش گرفته و كاروانهاي مختلف هر يك به راهي رفتند و مردم مكه هم در مكه ماندند. تعدادي از كاروانها هم كه مسيرشان به طرف مدينه بود، به همراه كاروان پيامبر(ص) راه مدينه را در پيش گرفتند. يعني اينگونه نبود كه همة جمعيت يكصد هزار نفري، بعد از پايان مراسم حج، به همراه پيامبر(ص) تا غدير خم آمده باشند. بلكه تعداد افرادي كه به همراه پيامبر آمدند، قاعدتاً بسيار كمتر از كل تعداد شركت كنندگان در حجة‌الوداع بوده‌است.

حال اگر واقعاً پيامبر(ص) مي‌خواست علي (ع) به عنوان امام و جانشين پس از خود به مردم معرفي كند، آيا بهتر و عاقلانتر نبود اگر اينكار را در مراسم حج و در حضور بيش از يكصد هزار مسلمان - كه در ميان آنها بسياري از بزرگانِ عرب و سران قبايل گوناگون، بنا به دعوت قبلي خودش حضور داشتند - انجام مي‌داد؟ مگر اينكه بگوييم پيامبر(ص) نمي‌خواست در اين مورد از جانب خود تصميم بگيرد و منتظر فرمان الهي بود و خداوند هم در روز غدير خم با نزول آية تبليغ اين فرمان را به او داد. اما اين توجيه دردي را دوا نمي‌كند زيرا: اولاً (همانگونه كه در پيش آمد) هيچ سند و مدرك معتبري كه مورد قبول فريقين باشد، اين ادعا را تأييد نمي‌كند. و ثانياً اين توجيه تنها كاري كه مي‌كند اين است‌كه سؤال را از پيامبر خدا منتقل مي‌كند و تقصير را به گردن خدا مي‌اندازد. چرا كه همين سؤال را از پيامبر خدا مي‌توان بدينگونه مطرح كرد كه اگر خداوند مي‌خواست به پيامبر(ص) فرمان دهد كه علي (ع) را به عنوان امام و جانشين پس از خود معرفي كند، چرا اين فرمان را در مراسم حج صادر نكرد تا حجت بر همة مردم تمام شود و احتمال اختلاف بين اُمّت (بر سر امامت و خلافت) كمتر شود؟ از اينها گذشته، در آخرين سخنراني پيامبر (كه در آخرين روزهاي عمر مباركش ايراد فرمود) نيز خبري از نصب علي (ع) به عنوان امام و جانشين پس از خود نيست. آيا مطلب به اين اهميت - كه بنا به ادعاي شيعه ماية اكمال دين خدا شده و سرنوشت اسلام و مسلمين به آن وابسته‌است - بايد فقط يك بار در روز غدير خم و در ميان تعداد محدودي از ياران و همراهيان پيامبر گفته شود؟ آيا نبايد پس از آن باز هم در جاهاي ديگر (و مهمتر از همه در آخرين سخنراني پيامبر(ص)) مورد تأكيد قرار مي‌گرفت؟

3- اگر پيامبر(ص) در اين روز مي‌خواست علي (ع) را به عنوان امام و جانشين پس از خود معرفي كند، چرا اين مطلب را با صراحت بيان نكرد تا جايي براي اختلاف نماند؟ چرا با صراحت نگفت كه خداوند به من فرمان داده‌است تا علي (ع) را به عنوان امام و جانشين پس از خود به شما معرفي كنم و من نيز اكنون در حضور شما او را رسماً به عنوان امام و جانشين پس از خود به شما معرفي مي‌كنم و اگر شما او را امامِ خود ندانيد و با او مخالفت كنيد، دين وايمانتان ناقص است و از هدايت و سعادت محروم مي‌شويد؟ آيا پيامبر(ص) نمي‌توانست با صراحت بگويد كه اي مردم، مقام امامت، مقامي است الهي كه جز با نصب از طرف خدا تحقّق نمي‌پذيرد و اكنون نيز خداوند علي (ع) را بعد از من به امامتِ اين اُمّت نصب كرده‌است وشما هم بعد از من بايد از او اطاعت محض و بي چون و چرا كنيد؟

4- اصحاب و ياران پيامبر(ص) كه هم عرب بودند و هم به پيامبر ايمان داشتند و هم در صحنة غدير خم حضور داشتند و سخن پيامبر را مستقيماً مي‌شنيدند، از سخنِ آن حضرت، اولى به تصرف بودنِ علي (ع) نسبت به مردم و همينطور امامت و جانشيني او پس از پيامبر(ص) را استنباط نكردند بلكه همان معناي دوستي و محبت نسبت به علي (ع) را فهميدند و اين خود بهترين گواه است بر اينكه شيعه، سخن پيامبر را درست نفهميده‌است.

چگونه‌است كه صدها نفر از اصحاب بزرگ پيامبر كه بسياري از آنها دانشمند و مفسر قرآن هم بودند و صدها بار محضر پيامبر را درك كرده بودند، چنين برداشتي از سخنان آن حضرت نكرده‌اند اما سالها بعد، عده‌اي كه نه با پيامبر(ص) حشر و نشر داشتند و نه در واقعة غدير خم حاضر بودند، به چنين دركي رسيده‌اند؟ از ميان صدها و هزاران نفر از اصحاب و ياران بزرگ پيامبر(ص)، حتى يك نفر سخنان پيامبر(ص) در روز غدير خم را به معناي نصب علي (ع) به امامت و جانشيني پس از پيامبر ندانست و چنين استنباطي از آن نكرد. (اگر مي‌توانيد، يك سند محكم و معتبر ارائه دهيد كه نشان دهد حتى يك نفر و فقط يك نفر از ياران پيامبر(ص)، چنين برداشتي از سخن آن حضرت داشتند.)

در پاسخ به اين نكته، عالمان شيعه مي‌گويند: اصحاب پيامبر(ص) معناي حديث غدير را (آنگونه كه ما مي‌فهميم) فهميده بودند. اما پس از پيامبر(ص) به دليل دنيا پرستي، رياست‌طلبي و هواي نفس، با آنكه مي‌دانستند پيامبر(ص)، علي را به جانشيني پس از خود نصب كرده بود، جشمشان را به روي حقيقت بستند و عالمانه وعامدانه با حق و حقيقتي كه مثل روز برايشان روشن بود به دشمني و عناد برخاستند. به عبارت ديگر بعد از پيامبر(ص) مردم همه مرتد شدند، جز سه يا چهار نفر. اما در اينجا سوال پيش مي‌آيد:

الف. مردم و اصحاب پيامبر (ص) كداميك از اصول اعتقادي را زير پا گذاشته بودند كه آنها را به ارتداد متهم مي‌كنيد؟ اگر منظورتان «امامت علي» است، كه اين هنوز اثبات نشده‌است و متهم كردن اصحاب بزرگوار پيامبر (ص) به ارتداد به دليل انكار امامت علي (ع) قبل از اثبات آن، دور منطقي و مصادره بر مطلوب است.

ب- مدعاي فوق (ارتداد مردم پس از پيامبر) به اين معناست كه بيست و سه سال نبوت پيامبر و اين همه زحمات طاقت فرساي او هيچ نتيجه‌اي نداشت جز تربيت سه يا چهار مسلمان واقعي! آيا اين پذيرفتني است؟ از اينها گذشته، آيا سند و مدرك معتبري از همان سه نفر كه به قول شيعه مسلمان ماندند (مانند سلمان و ابو ذر) مبني بر تاييد مدعاي شيعه وجود دارد؟

ج- مدعاي فوق به اين معناست كه اصحاب و ياران پيامبر (ص) مشتي منافق دنيا پرست و رياست طلب و ناجوانمرد و.... از آب درآمدند، در اينصورت چگونه مي‌توان به قرآني كه از دست آنها و با نقل آنها به دست ما رسيده‌است اطمينان كرد؟ چنين انسانهاي دنيا پرست و رياست طلب ومنافقي، از كجا معلوم كه قرآن هم تحريف نكرده باشند و حتى براي اطمينان دادن به آيندگان و فريب آنها آيه‌اي مانند «إنا نحن نزلنا الذكر وإنا له لحافظون» را به آن وارد نكرده باشند؟

د- اگر مدعاي شيعه در مورد معنا و مفاد حديث غدير خم درست‌است، چرا علي (ع) بعد از آن هيچگاه با استناد به اين حديث، بر حق الهي خود در امر امامت و خلافتِ مسلمين استدلال نكرد؟ اين درست است كه علي (ع) در مواردي براي اثبات فضيلت خود، به اين حديث استدلال مي‌كرد. اما هيچگاه نمي‌گفت كه بر طبق اين حديث، من از طرف خدا و توسط پيامبر(ص) به عنوان امام معصوم و جانشين بلافصل آن حضرت منصوب شده‌ام، بلكه حديث غدير را به عنوان يكي از فضيلتهاي خود ذكر مي‌كرد. در هيچ روايت معتبري از علي (ع) نيامده‌است كه بگويد من جانشين بر حق پيامبر(ص) و منصوب از طرف خدا و رسول او هستم به دليل اينكه پيامبر (ص) در روز غدير، آن سخن را در حق من گفت. البته علي (ع) خود را در امر خلافت و زمامداري مسلمين اَحق از ديگران مي‌دانست بلكه براي اثبات برتري خود، خصوصيات و ويژگيهايي مانند تربيت شدن در دامان پيامبر(ص) و سبقت در اسلام و فداكاري هايش در راه دين خدا و دانش فراوان خود اشاره مي‌كرد و گاهي نيز سخنان و يا سفارشهاي پيامبر(ص) در مورد خودش (مانند حديث غدير خم) را مطرح مي‌نمود تا بدين طريق فضيلت و برتري خود را نسبت به ديگران اثبات كند. اما هيچگاه نگفت كه من در روز غدير خم، به فرمان الهي و توسط پيامبر(ص) به امامتِ امت نصب شده‌ام و اگر واقعاً مردم تن به اطاعت و فرمانبرداريِ من ندهند، فرمان خدا و رسول را زير پا گذاشته‌اند.

اكنون زمان آن رسيده‌است كه جملة معروف پيامبر(ص) در مورد علي (ع) را مورد تجزيه وتحليل قرار دهيم. در سخنراني روز غدير خم، پيامبر(ص) ابتدا از مردم مي‌پرسد كه آيا من نسبت به شما از خود شما «اولى» نيستم؟ و وقتي مردم به اين سؤال پيامبر پاسخ مثبت مي‌دهند، آن حضرت مي‌فرمايد: «من كنت مولاه فهذا عليٌ مولاه» و سپس آن دعاي معروف را در حق ايشان و دوستدارانشان مي‌كند: «اللهم والِ من والاه و عادِ من عاداه» يعني: خدايا دوست داشته باش هر كه او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كسي را كه با او دشمني مي‌كند.

در اينجا ادعاي عالمان شيعه اين است‌كه در جملة: «من كنت مولاه فهذا عليٌ مولاه» منظور پيامبر(ص) از واژة «مولا» همان «اولى به تصرف» است كه امامت را نيز مي‌توان از اين مفهوم استنباط كرد. تنها دليل شيعه اين است‌كه پيامبر(ص)، قبل از بيان اين جمله «اولى» بودنِ خود نسبت به مردم را مطرح كرده و در اين مورد از مردم اعتراف گرفته و پس از آن گفته‌است كه «هركس من مولاي او هستم، علي (ع) هم مولاي اوست». بنابراين معلوم مي‌شود كه منظور پيامبر(ص) از «مولا» همان «اولى» است.

 اما اين دليل، از قوت زيادي برخوردار نيست زيرا مي‌توان گفت سوالي كه پيامبر(ص) در صدر حديث از مردم مي‌كند براي اين است‌كه ابتدا از آنها در مورد «اولى» بودنِ خويش نسبت به مردم اعتراف بگيرد تا بر مطلوب خويش تاكيد كند. به عبارت ديگر آن حضرت، با اين عمل قصد داشت به مردم بگويد كه اگر مرا به عنوان پيامبر قبول داريد و اگر واقعاً مرا نسبت به خود اولى مي‌دانيد، بايد با علي (ع) دوستي كنيد، همانطور كه با من دوستي مي‌كنيد. درست مانند پدري كه هنگام نصيحت به فرزندش گاهي سوال مي‌كند كه آيا من پدر تو نيستم، و وقتي كه فرزند پاسخ مثبت مي‌دهد، پدر به او مي‌گويد كه اگر واقعاً مرا به عنوان پدر خود مي‌داني و اگر واقعاً قبول داري كه من مصلحت تو را بيشتر از تو مي‌دانم و تو را از خودت بيشتر دوست دارم، پس (في المثل) با فلان شخص، دوست و مهربان باش و با او دشمني نكن. حال براي اينكه مطلب بهتر فهميده شود، سؤالي مي‌كنيم و آن اينكه اگر پيامبر(ص) بعد از سخني كه در صدر حديث گفته بود، نصيحت ديگري مي‌كرد آيا تناقض و محذور عقلي پيش مي‌آمد؟ و آيا مي‌توانستيم بگوييم كه صدر و ذيل كلام پيامبر(ص) با هم ناسازگارند؟ هرگز! زيرا اطلاق و عموميت اين جمله (= الست أولى بكم من أنفسكم) تمامي خواسته هاي پيامبر از امت را شامل مي‌شود و نمي‌توان آن را قرينة معناي «مولا» قرار داد. به عبارت بهتر، هر خواستة ديگري كه پس از آن مطرح مي‌شد نيز به همين ميزان مشمول اين حكم بود.

 «مولا» در زبان عرب معاني گوناگوني دارد كه جز با وجود يك قرينه، نمي‌توان به معناي مورد نظر گوينده پي برد. لكن يكي از رايج‌ترين و پركاربردترين معاني آن «دوست» و «ياور» است، و قرائن زير نشان مي‌دهد كه پيامبر(ص) در جملة: «من كنت مولاه...» همين معنى را اراده كرده‌است:

الف- زمينه و علت اصليِ وقوع حادثة غدير خم و صدور اين حديث، ماجراي درگيري بين عده‌اي از كاروانيان يمن (مانند خالد بن وليد و بريدة اسلمي) با علي (ع) و دشمني و بدگويي اين عده نسبت به آن حضرت بود بگونه‌اي كه ممكن بود بدگويي‌هاي اين افراد از علي (ع)، شخصيت آن حضرت را در بين مردم خدشه دار كند. پيامبر(ص) نيز براي رفع اين كدورت‌ها و دشمني‌ها و براي اينكه شخصيت بارز علي (ع) را بار ديگر به مردم معرفي كند و بدبيني‌هايي را كه ممكن بود نسبت به آن جناب بوجود آمده باشد رفع نمايد، وجوب دوستي و محبت او را به مردم يادآوري كرد. تا با اين كار جلوي فتنه‌هايي را كه ممكن بود در آينده پيش بيايد، بگيرد.

ب- اگر پيامبر(ص) مي‌خواست «اولى» بودنِ علي (ع) را مطرح كند، هيچگاه به جاي «اولى» از واژة «مولا» استفاده نمي‌كرد. زيرا «اولى» بر وزن افعل و «مولا» بر وزن «مفعل» است و عرب هيچگاه «مفعل» را به جاي «افعل» بكار نمي‌برد. آيا اگر پيامبر مي‌خواست «اولى» بودنِ علي (ع) را مطرح كند نمي‌توانست بگويد: «من كنت أولى بنفسه فهذا علي أولى به»؟ آيا پيامبر(ص) - بر فرض بر اينكه قصد داشت «اولى» بودن «امامت» علي (ع) را مطرح كند - نمي‌دانست كه بكار بردن واژة «مولا» (كه در عرف زبان عرب به معناي «دوست» و «ياور» است) به جاي «اولى» ممكن است بسياري از انسانها را به اشتباه بيندازد؟

ج- دعاي پيامبر(ص) پس از جملة «من كنت مولاه...» محكمترين قرينه براي اثبات اين حقيقت است كه در جملة مذكور «مولا» به همان معنى رايج (يعني «دوست» و «ياور») بكار رفته است. دعاي پيامبر(ص) پس از جملة فوق چنين است: اللهم والِ من والاه و عادِ من عاداه، يعني: خدايا دوست داشته باش هر كه را او را دوست دارد و دشمن بدار كسي را كه با او دشمني مي‌كند. همين دعا بوضوح نشان مي‌دهد كه منظور پيامبر(ص) از «مولا» همان «دوست و ياور» بوده و جملة مورد بحث، مفهومي جز توصيه به محبت و دوستي با علي (ع) نداشته‌است. اگر منظور پيامبر(ص) از «مولا» همان «اولى» بود، پس از آن جمله مي‌بايستي چنين دعا مي‌كرد: اللهم والِ من آمن بأولويته و عادِ من لم يؤمن بأولويّته، يعني خدايا هركس را كه به «اولى» بودن علي (ع) ايمان آورد دوست داشته باش و هركس را كه به «اولى» بودن او ايمان نمي‌آورد دشمن داشته باش. به عبارت ديگر اگر منظور پيامبر(ص) از جملة «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» نصب آن جناب به امامت و جانشيني پس از خود بود، در دعاي خود مي‌فرمود: خدايا هركس را كه از او اطاعت مي‌كند دوست داشته باش وهر كس را كه از او اطاعت نمي‌كند، دشمن بدار.

د- همانطور كه پيش از اين آمد، استنباط اصحاب بزرگ پيامبر (ص) از اين جمله (من كنت مولاه فهذا علي مولاه) وجوب دوستي و محبت نسبت به علي (ع) بود و اين خود قرينه‌اي است محكم و خدشه ناپذير در اثبات اينكه پيامبر(ص) از بكار بردن واژة «مولا» معنايي جز «دوست و ياور» را اراده نكرده‌است.

هـ. باز هم تأكيد مي‌كنيم كه اگر منظور پيامبر(ص) از «مولا» همان «اولى به تصرف» باشد و با اين سخن بخواهد امامت علي (ع) را مطرح كند، خودش بهتر از همه مي‌داند كه اينجا (غدير خم) كه عدة محدودي از ياران او در كنارش هستند، جاي اين كار نيست و چنين امر مهم و سرنوشت سازي مي‌بايستي چند روز قبل از آن و در مراسم حج و در حضور بيش از يكصد هزار نفر از مردم سراسر عربستان صورت مي‌گرفت، نه اكنون (و در غدير خم) كه اكثر آن مسلمانان و بزرگان وسران قبايل عرب و بلاد مسلمين متفرق و راهيِ شهر و ديار خود شده‌اند.

و- اگر منظور پيامبر(ص) از حديث غدير خم، نصب علي (ع) به امامت و جانشيني پس از خود بود، بعد از واقعة غدير خم و در مدينه نيز حداقل يكبار به اين موضوع اشاره مي‌كرد و آن را مورد تاكيد قرار مي‌داد. اما حتى در آخرين سخنراني‌اش كه يك هفته قبل از رحلت ايراد فرمود، كمترين اشاره‌اي به اين موضوع نكرد و همين نشان مي‌دهد كه منظور آن حضرت از جملة «من كنت مولاه...» مطرح كردن «اولويت» علي (ع) و نصب آن حضرت به امامت و جانشيني پس از خود نبوده‌است.

اكنون بهتر مي‌فهميم كه در واقعة غدير خم، نه خداوند خطا كرده‌است، نه پيامبر(ص) و نه اصحاب بزرگ پيامبر (ص)، بلكه در اينجا عالمان شيعه هستند كه خطا كرد‌ند زيرا با تفسير غلطي كه از جملة پيامبر(ص) كرده‌اند، بطور ناخواسته خدا، پيامبر و هزاران نفر از اصحاب بزرگ وبا ايمان و وفادار پيامبر را خطاكار معرفي كرده‌اند. خطاي خداوند اين است‌كه آية تبليغ را در مراسم حجة‌الوداع (كه بيش از يكصد هزار مسلمان در آن حضور داشتند) نازل نكرد وبعد از اينكه اكثر اين مسلمانان براي بازگشت به شهر و ديار خود از پيامبر خدا حافظي كرده و متفرق شده بودند تازه يادش افتاد كه بايد فرمان نصب علي (ع) به امامت را صادر كند. اشتباه پيامبر(ص) هم اين بود كه اولاً با صراحت سخن نگفت و ثانياً با بكار بردن واژة «مولا» به جاي «اولى» كه خلاف قواعد زبان عرب است (و اگر هم نباشد كاملاً استثنائي است) بسياري از انسانهاي بي‌گناه را به اشتباه انداخت. و ثالثاً بعد از واقعة غدير، گويا فراموش كرده بود كه در اين روز، فقط عدة محدودي از ياران آن حضرت همراهش بودند وبسياري از مردم عربستان (حتى در مدينه) از اين واقعه خبر ندارند وممكن است بعد از او در ميان امت، در مورد امامت و رهبري جامعة مسلمان، اختلاف و درگيري رخ دهد و به اسلام ضربه وارد شود، و همين فراموشي مانع از آن شد كه چنين مطلب مهمي را با نامه و يا بصورت شفاهي به اطلاع ساير مسلمانان و بزرگان عرب و سران قبايل برساند و يا حتى در آخرين سخنراني‌اش يادي از اين موضوع مهم بكند. اشتباه هزاران نفر از اصحاب پيامبر هم اين بود كه از ميان آنها حتى يك نفر منظور پيامبر(ص) را - آنگونه كه شيعه مي‌فهمد - نفهميد.

اما سوال اين است‌كه آيا واقعاً خدا و پيامبر و اصحاب آن حضرت اشتباه كرده‌اند يا عالمان شيعه؟ قضاوت نهايي را به عهدة خوانندة انديشمند مي‌گذاريم.

 

+         +        +

 

تعارض تئوري امامت با اصل ختم نبوت

خصوصياتي كه شيعه براي امامان خود قائل است (مانند منصوب بودن از طرف خدا، عصمت و مصونيت از هرگونه خطا و لغزش و گناه، علم موهبتي و مصون از خطا بما كان و ما يكون، ارتباط مستمر با ملائكه، دريافت نامه‌اي غيبي از خداوند كه در آن وظايف و مأموريت‌هاي امام تعيين شده‌است، توانايي تصرف تكويني در نظام عالم و انجام معجزه، مفترض الطاعه بودن، عرضه شدن اعمال به ايشان و...)(55). اگر آنان را از پيامبران بالاتر نبَرَد، حداقل مقامي هم رتبة پيامبران به آنها مي‌دهد. گويي پيامبر اسلام (ص) آخرين پيامبر نبوده، بلكه بعد از آن حضرت دوازده پيامبر ديگر هم آمده‌اند و اين صراحتاً با آيات قرآن و اعتقاد عموم مسلمين مبني بر خاتميت پيامبر اسلام (ص) منافات دارد.

در برابر اين اشكال، عالمان شيعه تأكيد مي‌كنند كه امام معصوم همة اوصاف پيامبران را دارد جز اينكه نبي نيست، و به او وحي نمي‌شود، ولذا اعتقاد به وجود امامان معصوم پس از پيامبر(ص) منافاتي با اصل ختم نبوت ندارد. اما اين پاسخ، مشكل فوق را حل نمي‌كند. سؤال اين است‌كه با اوصافي كه براي امامان ذكر شد، فرق امام معصوم با نبي چيست؟ اينكه مي‌گوييم امام معصوم، نبي نيست يعني چه؟ كدام خصوصيت در نبي هست كه در امامان معصوم نيست؟ اگر به نبي وحي مي‌شود، به امامان معصوم هم (بنا به ادعاي شيعه) وحي مي‌شود. ارتباط مستمر با ملائكه و دريافت نامه‌اي غيبي از سوي خداوند كه در آن وظايف و مأموريت‌هاي امام آمده‌است چه فرقي با وحي دارد؟ و آيا چنين رابطه‌اي حتى از وحي نيز بالاتر نيست؟ از اينها گذشته عالم بما كان و ما يكون بودن، اصلاً جايي براي وحي نمي‌گذارد و در حقيقت امام از وحي الهي بي‌نياز مي‌كند ومقام او را حتى از پيامبران بالاتر مي‌برد. به عبارت ديگر با اوصافي كه شيعه براي امامان خود قائل است، امامان معصوم همان پيامبران الهي - اما در سطحي بسيار بالاتر - هستند. بنابراين با گفتن اينكه امام معصوم، نبي نيست مشكلي حل نمي‌شود. مگر نبي يك اسم است كه با تغيير آن به امام معصوم، بتوان مشكل تعارض تئوري امامت با اصل ختم نبوت را حل كرد؟ نبوت يك منصب الهي است كه سه خصوصيت اصلي دارد: 1. وحي. 2. مأموريت الهي. و 3. معجزه. شيعه همة اين خصوصيات - بلكه به مراتب بالاتر از اينها - را براي امامان معصوم قائل شده‌است. حال سؤال اين است‌كه با قبول اوصاف مذكور براي امامان شيعه، اگر بگوييم خاتم پيامبران، حضرت مهدي (عج) است نه حضرت محمد (ص)، كدام محذور عقلي پيش مي‌آيد؟ با تغيير نام نبي به امام، نمي‌توان چنين تناقضي را حل كرد. اگر امامان را واجد چنان اوصافي بدانيم، در حقيقت براي آنان مقام نبوت قائل شده‌ايم (حداقل در حد نبوت تبليغي) و اين با اصل ختم نبوت ناسازگاراست.

ناكارآمدي تئوري امامت در عصر حاضر

فرض كنيم خداوند واقعاً امامان معصومي را به عنوان جانشينان پيامبر(ص) و هاديان امت نصب كرده و دوازدهمين آنها نيز در حدود هزار و دويست سال پيش غايب شده و تا كنون زنده و لي پنهان از ديده‌هاست و روزي به فرمان خدا براي تحقق وعدة الهي ظهور خواهد كرد.

اما سؤال مهم اين است‌كه اين اعتقاد حتى اگر درست باشد براي امروز مسلمين به چه كاري مي‌آيد و كدام مشكل را حل مي‌كند؟ از آن طرف، عدم اعتقاد به امامت و عصمتِ علي بن ابي طالب (ع) و فرزندانش، امت اسلامي را از كدام نعمت محروم و به كدام مشكلات گرفتار مي‌كند و چه كمبودهايي را باعث مي‌شود؟

قبل از ورود به بحث اصلي، ذكر يك نكته واجب‌است وآن اينكه هيچ انساني به خاطر خطاهاي فكري و اعتقادي، به جهنم نمي‌رود، مگر اينكه اين خطا‌ها، عمدي و به عبارت ديگر نوعي عناد آگاهانه با حق باشد. و گرنه اگر كسي با تحقيق و مطالعه و با دليل و برهان به اعتقادي دست يابد، حتى اگر خطا هم كرده باشد، مادام كه خودش آن را حق مي‌داند، همان براي او حجت است و روز قيامت به او نمي‌گويند كه چرا اشتباه كرده. زيرا اشتباهِ او عمدي و آگاهانه و از روي عناد و لج‌بازي نبوده ونه تنها معذور بلكه مأجور هم خواهد بود. بنابراين اگر كسي با مطالعه و تحقيق و تفكر وتأمّل در ادلة امامت و عصمت، به اين نتيجه رسيد كه اين اعتقادات باطل‌اند و پشتوانة محكمي ندارد، حتى اگر اشتباه هم كرده باشد، به خاطر انكار اين عقايد گرفتار مجازات آخرت نمي‌شود چرا كه قصد او انكار آگاهانه و عامدانة حق نبوده‌است بلكه بر عكس در پي يافتن حق و حقيقت بود - كه البته اين كار اساس مسلماني و دينداري حقيقي است - اما در تشخيص حقيقت دچار اشتباه شده‌است.

پس با فرض بر اينكه عقيدة شيعه در مورد امامت و عصمت درست باشد، منكران امامت و عصمت، چنانكه ادلة شيعه را ناكافي يافته باشند و عنادي با حق و حقيقت نداشته باشند، معذور و بلكه مأجورند اما اگر به خاطر مسائل دنيايي و نفساني و از روي غرور و تكبر و خودخواهي و با آنكه به حقانيت شيعه پي برده‌اند، چشم خود را به روي حقيقت ببندند و سرپوش روي آن بگذارند و از درِ عناد و لجاجت و تعصب‌هاي كور و كر، درآيند، البته با كفر فاصله‌اي نخواهد داشت. كما اينكه شيعه نيز اگر چنين باشد فرقي با كافر ندارد.

اما برويم بر سر اصل مطلب يعني كاربرد عملي تئوري امامت در عصر حاضر. به ادعاي عالمان شيعه، به دليل منصوب بودن امامان دوازده‌گانه از طرف خدا وعصمت آن بزرگواران از هرگونه خطا و لغزش و گناه، و همينطور به دليل ارتباطي كه آن بزرگان با عالم غيب داشتند و علمشان به حقايق دين و احكام الهي، موهبتي و لدني بود نه اكتسابي، لذا قول، فعل و تقرير آنها براي هر مسلماني حجت است وبراي فهم درست دين و گام زدن در طريق هدايت، زانو زدن در محضر ايشان شرط لازم وضروري است و با وجود اين ستارگان هدايت، نبايد به دنبال ديگران رفت. اكنون نيز اگر چه امامان معصوم حضور ندارند اما تعاليم به جاي مانده از آنها مي‌تواند چراغ هدايت انسانها بسوي سعادت و كمال باشد و با وجود اين تعاليم، رجوع به تعاليم ديگران كه مصعوم نيستند - مانند مالكي شافعي و... - دور شدن از مسير هدايت است. آب را بايد از سرچشمه برداشت و سرچشمه در اينجا تعاليمي است كه از امامان معصوم به يادگار مانده‌است. اسلام ناب را بايد از مكتب اهل بيت (يعني امامان دوازده‌گانه) آموخت.

در سخنان فوق، حق و باطل به هم آميخته‌اند. آري اگر ما كسي را معصوم و منصوب از طرف خداوند بدانيم، قول، فعل و تقرير او براي ما حجت مي‌شود اما به شرط حضور او در جامعه و دسترسي مستقيم و بلا واسطه ما با او. اگر در زمان ما امام معصومي در جامعه وجود داشت، ديگر نيازي به شافعي و مالكي و... نداشتيم اما چه كنيم كه امام معصومي در ميان ما نيست و سرمايه ما اكنون سه چيز است: 1- قرآن. 2. عقل و 3. احاديث و روايات امامان معصوم. در حُجِّيَّت عقل و قرآن سخني نيست اما آيا احاديث و روايات مي‌توانند براي ما حجت باشد؟

و آيا ادعاي شيعه مبني بر اينكه به دليل رجوع به احاديث امامان معصوم و مرجع قرار دادن اين احاديث، به اسلام ناب دست يافته، قابل دفاع است؟ پاسخ ما به اين سئوالات، منفي‌است و معتقديم كه ادعاي شيعه مبني بر دسترسي به سرچشمه، خواب وخيالي بيش نيست و شيعه و سني تا وقتي كه احاديث را مرجع نهايي بدانند، هر دو از آب گِل‌آلود مي‌نوشند. تعاليم به جاي مانده از پيامبر(ص) و امامان معصوم، به دلايلي كه در زير مي‌آيد، عقلاً و منطقاً نمي‌تواند براي ما كه در عصر حاضر زندگي مي‌كنيم اعتبار لازم و حجيت شرعي داشته باشد:

اول. وجود واسطه‌هاي فراواني كه هيچكدام معصوم نيستند و لذا منطقاً نمي‌توان اعتماد مطلق به آنها داشت و همين، صدور قطعي اين روايات از پيامبر(ص) يا امامان معصوم را در بوتة ترديد مي‌افكند. حال چگونه مي‌توان حديثي را كه صدور آن از معصوم قطعي نيست، حجت شرعي دانست؟

دوم. نابود شدن بسياري از احاديث پيامبر و امامان در طول تاريخ، مانع درك درست و دريافت قطعي از همان احاديث به جاي مانده مي‌شود. همانطور كه آيات قرآن همديگر را معني مي‌كنند، احاديث و روايات هم چنين هستند. همانطور كه در قرآن ناسخ و منسوخ داريم، در احاديث هم ممكن است داشته باشيم و چون بسياري از احاديث معصومين اكنون موجود نيست، تمام استنباطهاي ما از احاديث به جاي مانده، ظني و مشكوك است چرا كه ما در حقيقت با يك متن ناقص و بريده روبرو هستيم، نه يك متن كامل و مدوّن و مسنجم. فراموش نكنيم كه در مطالعة يك متن، اگر تنها به قطعه‌ها وبريده‌هايي از آن رجوع كنيم، چه بسا به فهم درست متن نرسيم.

سوم. براي فهم درست روايات، بايد به شرايط زماني و مكاني و... در هنگام صدور آن، توجه كامل كنيم و به عبارت ديگر قرائن حاليه و مقاليه را درست و با دقت مطالعه كنيم. اما شرايط زماني و مكاني و قرائن حاليه و مقاليه، هيچگاه بطور كامل و مطمئن به دست ما نمي‌آيد چرا كه متكفل اين امور، علم تاريخ است و ارزش و اعتبار و ميزان قطعيت تاريخ، امروز بر همگان روشن است. ظنيت تاريخ امروزه جزو بديهياتي است كه منكر ندارد.

چهارم. اصل اصيل تقدمِ عقل و قرآن بر حديث نيز، حجيت اين احاديث را ناممكن مي‌سازد و اين مهمترين دليل است به حكم عقل و بنا به سفارش خود پيامبر(ص) و امامان اگر حديثي به گوشمان رسيد كه مخالف عقل و يا قرآن بود، بايد آن را به ديوار بزنيم، حتى اگر آن حديث از لحاظ سند، مشكلي نداشته باشد. از طرفي اگر سخني، با عقل و منطق سازگار بود و با قرآن هم مخالفتي نداشت، آن را مي‌پذيريم حتى اگر آن سخن از يك شخص غير معصوم - مانند سلمان يا ابوذر - صادر شده باشد. به عبارت ديگر گويي معصوم بودن يا نبودن صاحب سخن، تأثيري در پذيرش يا عدم پذيرش آن سخن ندارد و نبايد هم داشته باشد. اگر سخني معقول و منطقي و موافق قرآن باشد آن را مي‌پذيريم حتى اگر گويندة آن معاويه باشد، و اگر سخني معقول و منطقي نباشد و يا با قرآن مخالف باشد آن را نمي‌پذيريم حتى اگر آن سخن را از زبان امام علي (ع) نقل كرده باشند واين يعني بيهوده بودن اعتقاد شيعه به امامت و عصمت امام علي (ع) و فرزندان او؛ زيرا اعتقاد به امامت و عصمت آن بزرگواران، عملاً تأثيري در بررسي روايات ندارد. اگر ما به امامت و عصمت آنها هم اعتقاد نداشته باشيم، باز سخن معقول و موافق قرآن را از آنها مي‌پذيريم و اكنون هم كه به عصمت آنها معتقديم، سخنان نامعقول و مخالف قرآن را كه از آنان نقل كرده‌اند نمي‌پذيريم. پس اعتقاد و عدم اعتقاد به امامت و عصمت آنان يكي است.

پنجم. حتى اگر به طور قطع و يقين سخني از معصوم به ما برسد كه شك و شبهه‌اي در صدور آن از زبان معصوم نباشد و از لحاظ عقل و هماهنگي با قرآن نيز مشكلي نداشته باشد، ممكن است در برداشت ما از سخن، خطا رخ دهد و ما كلام معصوم را درست نفهميم و همين نشان مي‌دهد كه وجود امامان معصوم براي تفسير معصومانة دين و جلوگيري از انحراف مردم و بروز اختلافات در ميان امت، كافي نيست و اگر خداوند مي‌خواست در ميان امت، اختلافي رخ ندهد ومردم به فهم تماماً درست و كامل از دين برسند، همه را معصوم مي‌آفريد چرا كه وجود مرجع معصوم به تنهايي نمي‌تواند مانع خطاي مردم و ايجاد اختلاف شود. حتى ميان اصحاب پيامبر (ص) و امامان معصوم هم اختلاف و تشتت آراء وجود داشت. اكنون نيز كه عالمان شيعه به احاديث و روايات امامان معصوم رجوع مي‌كنند، به فهم واحدي از اينروايات نمي‌رسند و هزارگونه اختلاف و تشتت آراء در ميان آنها وجود دارد. به عبارت ديگر فلسفة وجودي امامان معصوم در عمل محقق نشده‌است و معلوم نيست كه حرف حق كدام است و حرف باطل كدام. در عالم تشيع نيز هر عالِمي ساز خود را مي‌زند و به معصوم نسبت مي‌دهد.

 

 

+         +        +

 

تحليل حديث ثقلين

از مجموع مطالبي كه در نقد ادلة عقلي ضرورت امامت آورديم (خصوصاً بحث تناقض غيبت امام دوازدهم با اين ادله) و نكاتي كه در بالا و تحت عنوان «ناكارآمدي تئوري امامت در عصر حاضر» متذكر شديم، ضعف و سُستي تفسير متكلمان شيعه از حديث ثقلين بخوبي آشكار مي‌شود. حديث مذكور - كه از قول پيامبر آمده - چنين است:

إِنى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي، ما إن تمسّكتم بهما لن تضلوا بعدي أبداً:

(من از ميان شما مي‌روم در حالي كه دو يادگار گرانبها براي شما به جاي مى‌گذارم. كتاب خدا (قرآن) و عترتم (خاندان رسول) ما دام كه به اين هر دو چنگ زنيد هيچگاه گمراه نمي‌شويد.

اگر به ادلة عقلي ضرورت امامت - كه در آنها فلسفه وجودي امام را تفسير قرآن و بيان احكام الهي و حقايق ديني عنوان كرده‌اند - توجه كنيد و حديث ثقلين را در كنار آنها بگذاريد، به تفسير شيعه از اين حديث مي‌رسيد و آن اينكه قرآن به تنهايي براي هدايت و راهنمايي انسان به سوي سعادت وكمال كافي نيست و ضرورتاً نياز به مفسران معصوم و منصوب از سوي خدا دارد و پيامبر(ص) در اين حديث خواسته‌است تا آن مفسران معصوم را - كه عترت او هستند - معرفي كند. به عبارت ديگر بعد از پيامبر(ص)، مردم بايد تفسير صحيح قرآن را از زبان عترت او - كه بنا به ادعاي شيعه همان امامان دوازده‌گانه‌اند - بشنوند، در غير اين صورت به گمراهي و ضلالت خواهند افتاد:

«مقارن نمودن اهل بيت و قرآن كريم در لزوم تمسك به آنها و اينكه اين دو هرگز از يكديگر جدا نمي‌شوند، نشانگر آن است كه هيچ يك از اين دو به تنهايي كافي نيست، كساني كه مي‌گفتند: «كتاب خدا مارا بس است» سخت در اشتباه بودند، هم خود و هم مردم را فريب مي‌دادند»(56).

حال سخن ما اين است‌كه اگر اين تفسير از حديث ثقلين درست باشد، نتيجة منطقي آن، ضلالت و گمراهي قطعي همة انسانها در عصر غيبت و محروميت ميلياردها انسانِ بي‌گناه از هدايت و سعادت خواهد بود. چرا كه امكان عملي تمسك به عترت پيامبر (ص) در فهم و تفسير قرآن منتفي شده‌است و مردم يا خودشان در آيات قرآن تدبر مي‌كنند و با اتكا به عقل خود، به فهمي بشري (و لذا ناقص، ناخالص و خطاآلود) از دين مي‌رسند و يا از عالمان و فقيهان (كه آنها نيز فهمي بشري از دين دارند) تقليد مي‌كنند. پس با اين حساب همة آنها گمراهند و تا ظهور امام معصوم راهي به سوي هدايت و سعادت وجود ندارد. آيا چنين سخني پذيرفتني‌است؟

تنها راهي كه براي شيعه مي‌ماند اين‌است‌كه بگويد: هرچند عترت رسول اكرم (ص) اكنون حاضر نيستند، اما تعاليم آنها در قالب احاديث و روايات به ما رسيده‌است و اين تعاليم، خلاء وجودي آنها را پر مي‌كند.

ما در بندِ قبل و تحت عنوان «ناكارآمدي تئوري امامت در عصر حاضر» نشان داديم كه اگر قايل به ضرورت وجود امامان معصوم پس از پيامبر(ص) - آنهم با ادله‌اي كه قبلاً از قول متكلمان شيعه آورديم - باشيم، هيچگاه نمي‌توانيم تعاليم به جاي مانده از امامان را پركنندة خلأ وجودي آنها بدانيم. در اينجا نيز مي‌افزاييم كه اگر تفسير شيعه از حديث ثقلين - كه متكي به ادلة ضرورت امامت - درست باشد، لازمة منطقي آن وجود و حضور امامان معصوم در همة اعصار است وغيبت امام معصوم با اين تفسير سازگار نيست و توسل به تعاليم به جاي مانده از امامان معصوم نيز مشكلي را حل نمي‌كند.

به نظر ما اگر قبول كنيم كه پيامبر(ص) به زبان مردم سخن مي‌گويد و عُرف گفتاري مردم را رعايت مي‌كند، بايد بپذيريم كه منظور آن حضرت از حديث ثقلين اين بوده كه چون اهل بيت و خاندان من از همة مردم به من نزديكترند و بيشتر از ديگران در معرض تعاليم من قرار دارند، معارف قرآني و احكام الهي را بيشتر و بهتر از ديگران مي‌دانند. لذا مردم بايد حتى الامكان سعي كنند از علم آنها استفاده كنند و از محضرشان درس دين بياموزند. خصوصاً اگر توجه كنيم كه حديث ثقلين به دو صورت آمده‌است، در يكي:

«كتاب الله و سنتي» و در ديگري «كتاب الله وعترتي» و اين دو منافاتي با هم ندارند، بلكه همديگر را كامل مي‌كنند. توضيح اينكه حديث ثقلين در اصل حاوي عبارت: «كتاب الله و سنتي» بوده و پيامبر(ص) در اين حديث گفته‌است كه بعد از من بايد به كتاب خدا و سنت من رجوع كنيد وبه اين دو ريسمان الهي چنگ زنيد تا گمراه نشويد. لكن از آنجا كه خاندان آن حضرت از ديگران به او نزديكتر بودند، با سنت او بيشتر از ديگران آشنايي داشتند، لذا پيامبر(ص) در موارد ديگري همين حديث را با عبارت «كتاب الله و عترتي» بيان نموده‌اند. حال اگر قائل شويم كه اولاً منظور پيامبر(ص) از واژة «عترتي» افراد خاصي (مثلا امامان دوازده‌گانة شيعه) است و ثانياً رجوع مردم به اينافراد خاص، براي فهم درست دين و برخورداري از نعمت هدايت و رسيدن به سعادت آخرت، ضرورت دارد، دراينصورت با همان نقدهايي مواجه مي‌شويم كه پيش از اين در بررسي ادلة ضرورت امامت مطرح شد.

در تفسيري كه ما از حديث ثقلين ارائه داديم، نه سخن از ضرورت رجوع به عترت پيامبر وجود دارد و نه علم عالمان ديگر نفي مي‌شود. قول به ضرورت، به دليل محذورات عقلي قابل قبول نيست و نفيِ رجوع به عالمانِ ديگر نيز خلاف قواعد منطق است. زيرا اثبات شيء نفي ما عدا نمي‌كند. به عبارت ديگر معناي سخن پيامبران اين است‌كه اگر به عالمان ديگر رجوع كنيد، حتماً گمراه مي‌شويد و هرگز راهي به هدايت و سعادت نخواهيد برد. در قياس استثنائي، نفي مقدم، نفي تالي را نتيجه نمي‌دهد. سخن پيامبر بيش از اين نيست كه اگر به عترت من رجوع كنيد هرگز گمراه نمي‌شويد. آيا اگر مقدم (رجوع به عترت) را نفي كنيم، نتيجة نفي تالي (و به عبارتي ديگر گمراهي قطعي و حتمي) خواهد بود؟ پاسخ اين سؤال بر طبق قواعد منطق منفي است. اگر سخن پيامبر(ص) را عرفي تلقي كنيم خواهيم ديد كه استنتاج عصمتِ عترت از حديث ثقلين نيز از استحكام لازم منطقي برخوردار نيست. شيعه براي اثبات عصمت عترت با تمسك به حديث ثقلين چنين استدلال مي‌كند:

«امر رسول خدا مبني بر تمسك به قرآن و عترت بطور يكسان و در كنار يكديگر نشانگر آن است كه: همانگونه كه قرآن كريم از خطا و اشتباه مصون است... عترت پاك رسول خدا نيز از خطا و اشتباه و بطريق اولي از گناه، معصوم و مبرّا هستند.»(57)

اما ظاهر كلام پيامبر چنين نيست كه اين دو همسنگ هستند. آنچه از ظاهر اين سخن فهميده مي‌شود اين است‌كه اگر هر دو (قرآن و عترت) رجوع كنيد هرگز گمراه نمي‌شويد. اگر منظور پيامبر(ص) از حديث مذكور، همرديف و همسنگ بودنِ قرآن و عترت بود، دو لازمة عقلي و منطقي داشت:

1- در چنين فرضي، ضرورتي نداشت كه بگويد به هر دو (قرآن و عترت) رجوع كنيد تا هدايت شويد بلكه بايستي مي‌گفت: به هر يك از اين دو رجوع كنيد هدايت مي‌شويد. البته اگر مباني شيعه را بپذيريم، در چنين فرضي پيامبر(ص) بايستي مي‌گفت كه به جاي رجوع به قرآن، به عترت من رجوع كنيد. زيرا از نظر شيعه ما انسانهايِ غير معصوم، تفسير قرآن را - آنچنانكه بايد و شايد - نمي‌دانيم و از فهم بسياري از آيات قرآن عاجزيم و لذا نياز ضروري به تفسير امامان معصوم از اين كتاب آسماني داريم. به عبارت ديگر با پذيرش مباني شيعه، اگر امام معصوم (كه مفسر حقيقي قرآن است) در ميان باشد، رجوع مستقيم مردم به قرآن و تدبّر در آيات آن، نه تنها ضرورتي ندارد بلكه كاري عبث و بيهوده و حتى ممنوع خواهد بود. فراموش نكنيد كه از نظر شيعه امامان معصوم، «قرآن ناطق» هستند و وقتي «قرآن ناطق» در ميان باشد آيا رجوع به «قرآنِ صامت» (به دليل عجز مطلق غير معصوم از فهم درست بعضي از آيات و احتمال خطا در فهم آيات ديگر) كاري عبث و بيهوده و لذا خلاف نخواهد بود؟

2- اگر منظر پيامبر (ص) از حديث ثقلين، همسنگ بودِ قرآن و عترت و در نتيجه «عصمت عترت» بود، لازم مي‌آمد كه مصاديقِ «عترت» را با صراحت و شفافيت تمام، نام برده و تك تك آنان را به مردم معرفي كند. اما چرا آن حضرت چنين كاري نكرد؟ مگر بنا به ادعاي شيعه مردم از تشخيص وجود ملكة «عصمت» در يك شخص، عاجز نيستند و مگر شيعه نمي‌گويد كه معصوم را بايد معصوم به مردم معرفي كند، پس چرا پيامبر از معرفيِ صريح امامان معصوم (با ذكر نام و كُنيه) دريغ كرد؟

تذكر اين نكته را ضروري مي‌دانم كه حتى يك حديث معتبر كه در آنها پيامبر(ص) افرادي را به عنوان «امام معصوم» نام برده باشد وجود ندارد و احاديث مورد استنادِ عالمان شيعه، همگي جعلي و بي اعتبارند. زيرا در سلسلة راويان آنها افرادي وجود دارد كه نه تنها از نظر اهل سنت اعتباري ندارند، بلكه حتى از نظر عالمان بزرگ شيعه نيز اطميناني به آنها نيست.

از اينها گذشته فرض كنيم كه در ميان خاندان پيامبر(ص)، عالمان و مفسران بزرگي وجود داشته باشد كه مستقيماً از محضر ايشان استفاده كرده و قرآن را از ديگران بيشتر و بهتر مي‌فهمند و اگر چه معصوم نيستند، اما عالماني با تقوا و فقيهاني خدا ترس هستند. حال اگر پيامبر(ص) به مردم بگويد كه علاوه بر رجوع به قرآن و تدبر در آيات آن، به اين عالمان هم رجوع كنيد و از علم آنها بهره ببريد تا هرگز گمراه نشويد، كدام محذور عقلي پيش مي‌آيد؟ خواهيد گفت عالمان و فقيهان، معصوم نيستند و ممكن است در فهم دين خطا كنند. پس نمي‌توان گفت كه با رجوع به آنها (حتى اگر علمشان را از پيامبر گرفته باشند) هرگز گمراه نمي‌شويم. مي‌گوييم:

 اولا: بايد درك خود را از هدايت و گمراهي تصحيح كنيم. هدايت يعني قرار گرفتن در مسير تلاش صادقانه و خالصانه براي يافتن حق و تسليم شدن در برابر همان حقي كه يافته‌ايم (هر چند ممكن است در تشخيص حقيقت اشتباه كرده باشيم، اما تا هنگاميكه در حدّ توان بشري تلاش صادقانه و خالصانه كرده‌ايم، همين باعث جلب رضايت خدا و تقرب به مقام ربوبي و رسيدن به اجر اخروي خواهد شد وهدايت نيز جز اين نيست) و كدام راه بهتر از درس آموزي از مكتب اصحابي كه محضر پيامبر را درك كرده و حقايق ديني را از او آموخته‌اند. (خصوصاً اگر از بين خاندان آن حضرت بوده و بهرة بيشتري از معارف او برده باشند)؟

بنابراين انسان مومني كه در قرآن تدبر مي‌كند و به تفكر و تعمّق در آيات آن مي‌پردازد و براي فهم بهتر قرآن، از انديشه‌ها و يافته‌هاي بزرگان معرفت (خصوصاً اصحاب خاصّ پيامبر و خاندان او) هم استفاده مي‌كند و قصد و نيت او هم خالص است، به كسي هرگز نمي‌توان «گمراه» گفت، اگر چه مي‌دانيم به دليل معصوم نبودن و محدوديتهاي بشري كه دارد ممكن است اشتباهاتي هم داشته باشد. آنچه انسان را از مسير هدايت منحرف مي‌كند، و به وادي ضلالت و گمراهي مي‌كشاند، عنادِ آگاهانه با حق (به خاطر هواي نفس، ملاحظات دنيوي و..) است.

ثانياً: عالمان شيعه معتقدند كه امامان معصوم در احاديث متعددي مردم را در عصر غيبت به فقيهان ارجاع داده و آنها را حجت خود بر مردم معرفي كرده وهدايت انسانها را در گرو پيروي از آنها دانسته‌اند. كاري به صحت و سقم اين مدعا نداريم. مي‌پرسيم آيا مي‌توان از همين احاديث نتيجه گرفت كه فقيهان معصومند؟ مسلماً پاسخ اين سوال منفي است. حال اگر چنين است چرا توصية پيامبر به پيروي از «عترت» نتيجه مي‌گيريد كه عترت پيامبر حتماً بايد معصوم باشند؟ مي‌بينيم كه اگر درك خود را از هدايت و ضلالت تصحيح كنيم، در توصية پيامبر مبني بر تمسك به عترت (به معناي عالمان و مفسران و فقيهان از خاندان مباركش) و اينكه اين تمسك مانع گمراهي مردم مي‌شود (حتى اگر خطاهايي هم در اين ميان رخ دهد) هيچ مشكل و محذور عقلي پيش نخواهد آمد و چون چنين است، نمي‌توان حديث ثقلين را دليل قاطع و محكمي بر عصمت عترت (و اطلاق ضروري اين لفظ به افرادي خاصي) گرفت. حديث مذكور ضرورتاً چنين نتيجه‌اي نمي‌دهد زيرا با فرض عدم عصمت عترت هم سازگار مي‌افتد (به شرط اينكه سخن پيامبر را عُرفي بفهميم و درك خود را از هدايت و ضلالت نيز تصحيح كنيم).

ثالثا: اگر گمراهي را به معناي خطاي در فهم دين و تشخيص حقيقت بگيريم، مجبوريم اعتراف كنيم كه ما هميشه گمراهيم و هرگز روي هدايت را نخواهيم ديد، حتى اگر به عترتي كه بنا به ادعاي شيعه معصوم است رجوع كنيم. چرا كه هر چند بنا به فرض، عترت پيامبر معصوم است اما انسانهاي ديگر غير معصومند و ممكن است در فهم كلام معصوم و حفظ و نگهداري و انتقال آن به ديگران دچار خطا شوند و لذا سخن پيامبر(ص) در حديث ثقلين (كه اگر به قرآن وعترت رجوع كنيد هرگز گمراه نمي‌شويد) حتى با فرض عصمت عترت، خلاف واقع از آن در مي‌آيد. به خدا پناه ببريم از تحليل‌هايي كه نتيجة نهايي آنها خلاف واقع بودنِ سخنِ پيامبراست.

يك سؤال مهم

اگر امامان معصوم براي بيان حقايق ديني و احكام الهي و تفسير معصومانه قرآن آمده بودند، چرا هيچيك از آنان يك دورة كامل تفسير قرآن را ننوشتند تا مرجعي معتبر، كامل و مدوَّن براي آيندگان به يادگار بگذارند و عالمان شيعه در اعصار آينده و در غياب امام معصوم، در فهم دين و تفسير درست قرآن دچار تفرقه و تشتّت آراء نشوند؟ چرا امام علي (ع) در مدت بيست و پنج سال خانه‌نشيني و دوري از حكومت، چنين تفسيري ننوشت؟ چرا امامان بعدي (ومخصوصاً امام جعفر صادق (ع) كه آزادانه به نشر معارف اسلام مي‌پرداخت) چنين كاري نكردند؟ چرا امام حسين (ع) در ده سال اول امامتش (كه معاويه هنوز در قيد حيات بود و به دليل صلح‌نامه‌اي كه با امام حسين (ع) نوشته وامضاء كرده بود، اوضاع جامعه آرام بود و امام حسين (ع) نيز با او در جنگ و مبارزه نبود) از اين فرصت استفاده نكرد و يك دورة تفسير مفصل قرآن ننوشت؟

همين سؤال را مي‌توان در مورد آموزش اصول و روش‌هاي صحيح اجتهاد و استنباط احكام از متون ديني نيز مطرح كرد. مگر امامان نمي‌دانستند كه بزودي دوران غيبت فرا مي‌رسد و مردم از حضور امامان معصوم محروم مي‌شوند، پس چرا هيچكدام يك دوره اصول فقه و آموزش روش درست تفقُّه در دين را ننوشتند تا در آينده، عالمان و فقيهان حد اقل در هنگام اجتهاد در متون ديني، ابزار و روش واحدي استفاده كنند واين همه دچار اختلاف و تشتّت آراء نشوند؟ آنچه از آن بزرگواران به جاي مانده‌است جز بيان يك سري احكام فقهي كه مخصوص دوران خودشان بوده، چيز ديگري نيست و هيچگونه آينده‌نگري و آموزش روش اجتهاد در تعاليم آنان يافت نمي‌شود.

في المثل در مورد اينكه آيا شرايط زمان ومكان در اجتهاد دخيل است يا نه، سخني نگفته‌اند. آنها فقط مي‌گفتند كه (به عنوان مثال) احتكار در شش چيز حرام است (گندم، جو،...) اما هرگز نمي‌گفتند كه آيا اين حكم مخصوص همان دوران است يا اينكه تا ابد حكم احتكار همين خواهد بود؟ براي همين است كه امروز مي‌بينيم فقيهي ماند آية الله گلپايگاني مي‌گويد حكم احتكار همان است كه معصوم گفته و احتكار تا روز قيامت فقط در همان چند چيز كه در حديث آمده حرام است. اما فقيهي ماند آيت الله منتظري مي‌گويد حرام بودن احتكار گندم و جو و... در آن دوره به اين دليل بوده كه نيازهاي اساسي مردم در همين مواد غذايي خلاصه مي‌شده و احتكار در اين موارد به جامعة اسلامي ضربه‌هاي سختي مي‌زده است. اكنون كه نيازها تغيير كرده، احتكار در همان چيزهايي كه امروز جزو نيازهاي ضروري مردم است (مانند: آهن، سيمان، روغن و...) حرام است. يعني ملاك اصلي در حكم احتكار نيازهاي ضروري مردم و جامعه است. و چه بسا روزي برسد كه گندم و جو و كشمش و... از نيازِ ضروري بودن خارج شوند و لذا احتكار اين اقلام حرام محسوب نشود و در عوض احتكار اقلامي مانند گوشت و مرغ و ماهي و... و يا چوب و كاغذ و... حرام شود.

حال سؤال ما اين است‌كه چرا امامان معصوم در هنگام بيان احكام دين و پاسخ به سئوالات مردم، فقط به ذكر احكام و پاسخ سؤال مردم اكتفا مي‌كردند و تذكر نمي‌دادند كه به عنوان مثال حكم ديّه بر عاقله مخصوص جوامع قبيله‌اي مانند عربستان و دروان ما قبل مدرنيته‌است يا نه، و در جوامع ديگر و زمانهاي آينده اين حكم جاري هست يا نيست؟ اين سئوالات را مي‌توان بطور كلي به اينصورت مطرح كرد كه چرا امامان معصوم آثار مكتوبي در زمينة تفسير قرآن، بيان احكام الهي، جهان‌بيني ديني، تاريخ صحيح حوادث صدر اسلام، جايگاه عقل وعلم و فلسفه و... در دين و همينطور اصول اخلاق و عرفان اسلامي و..... از خود بجاي نگذاشتند تا جلوي تحريف و نابودي تعاليم خود را تا حدود زيادي بگيرند و براي آيندگان نيز چراغ هدايت باشند؟ درست است كه سند مكتوب هم گاهي در معرض جعل و تحريف قرار مي‌گيرد، اما احتمال جعل و تحريف در سند مكتوب بسيار كمتر از سخناني است كه به صورت شفاهي و دهان به دهان بين مردم مي‌چرخد. لذا اگر واقعاً امامان شيعه از طرف خداوند منصوب و مأمور تفسير معصومانة قرآن و بيان احكام الهي و حقايق ديني بودند، مكتوب كردن تعاليم آنها توسط خودشان (براي جلوگيري از جعل و تحريف و نابودي، و همينطور براي استفادة بيشتر مردم و آيندگان) از اوجب واجبات بود. اما چرا هيچكدام چنن كاري نكردند؟ كافي است به همين نكته بينديشيم تا به اين حقيقت پي ببريم كه تفسير معصومانة دين، غرض خداوند نبوده‌است. به عبارت ديگر، خداوند متعال شرط سعادت و كمال (قرب الهي) را در اين قرار نداده‌است كه اين انسانها دين او را بطور كامل و صد در صد درست و بدون هيچگونه خطا و نقص بفهمند وبه همة احكام ريز و درشت آن مو به مو عمل كنند. چرا كه اگر مي‌خواست چنين كاري كند همة انسانها را معصوم مي‌آفريد. دليل ما بر اين ادعا اين است‌كه اولاً چنين شرطي براي انسانهاي غير معصوم، در حقيقت تكليف ما لا يطاق است و صرف نظر از قُبح آن، باعث محروميت همة انسانها از سعادت و كمال مي‌شود. ثانياً حتى اگر اين شرط قابل تحقق بود و از طاقت بشري بيرون نبود، حداقل لازمة ضروري آن وجود و حضور يك مرجع معصوم در تمام دوران‌ها و تا روز قيامت. اما اكنون مي‌بينيم كه چنين شرطي محقق نشده‌است و از همين واقعيت نتيجه مي‌گيريم كه خداوند شرط رسيدن به سعادت و قرب الهي را در فهم و عمل معصومانه قرار نداده بلكه در اين قرار داده‌است كه انسان، صادقانه و خالصانه در پي حقيقت باشد و در اين راه، عقل و فطرت و وجدانِ پاك خود را مبناي تشخيص حق از باطل قرار دهد و در اين جهد صادقانه و خالصانه، اگر هم دچار خطاها و لغزش هايي شود مسلماً معذور خواهد بود.

در فهم دين هم قصه همين است و جز اين نيست. خداوند از انسان خواسته است تا با تدبر در قرآن و بكار انداختن عقل و فكر و انديشه، سعي در فهم دين و شناخت را راست كند و چون مي‌دانسته كه بشرِ ناقص و جايزالخطا، در اين تلاشِ صادقانه، جز به فهمي بشري از دين، به چيز ديگري نمي‌رسد، همان را از انسان قبول مي‌كند و نقص‌ها و خطاهاي غير عمدي را بر انسان مي‌بخشد و فقط عنادِ آگاهانه و عامدانه با حق را نمي‌پذيرد. به اينجا مي‌رسيم كه اگر هم كساني بعد از پيامبر(ص) شعارِ «حسبنا كتاب الله» مي‌دادند، شعار نادرستي نمي‌دادند. خداوند خودش براي بعد از پيامبر(ص) فقط قرآن را براي مردم، وسيلة هدايت و راهنمايي قرار داده‌است وتفسير معصومانة قرآن مورد نظر خداوند نبوده‌است. بگذريم از اينكه اگر تفسير معصومانة دين شرط سعادت و كمال بود، حتى با نصب امامان معصوم و حضور آنها در همة دورانها باز هم چنين غرضي تحصيل نمي‌شد. چرا كه حتى اگر در هر عصري امام معصومي وجود داشته باشد كه حقايق ديني و احكام الهي را درست و صحيح بيان كند، باز هم مردم ممكن است در فهمِ كلام معصوم و ضبط وانتقال آن به ديگران دچار خطا و كج فهمي شوند و تعاليم معصوم دچار جعل و تحريف شود. مگر همين عالمان شيعه در عصر حاضر، به درك‌هاي مختلف از كلام معصوم نمي‌رسند؟ و مگر هر كدام از اين فقيهان درك خود را از كلامِ امامِ معصوم را به نام كلامِ معصوم و حقيقت دين به خورد مردم نمي‌دهند؟ و مگر درك آنها، دركي بشري (ولذا ناقص، ناخالص و خطاآلود) نيست؟

 

+         +        +

 

چند نكته پيرامون امام دوازدهم و ماجراي غيبت او

1- از نظر تاريخي تولد فرزندي از امام حسن عسن عسكري(ع) به نام مهدي مشكوك است و اسناد و مدارك معتبر تاريخي كه مورد قبول اهل سنت نيز باشد، تولد چنين فرزندي را تأييد نمي‌كنند. به عبارت ديگر هيچ سندي محكم تاريخي كه با موازين و معياريهاي اهل سنت (در قبول روايات تاريخي) نيز تأييد شود، در اين مورد وجود ندارد و لذا راه اثبات آن براي اهل سنت بسته‌است. مدعيان، اگر سند محكمي دارند ارائه دهند.

2- حتى اگر تولد فرزندي از امام حسن عسكري (ع) هم اثبات شود، به تنهايي براي اثبات مدعاي شيعه در مورد غايب شدن او از ديده‌ها و زنده بودنش تا زمان ظهور، كافي نيست. در اينجا براي اثبات ادعاي شيعه منطقاً دو راه مي‌ماند:

اول. اينكه قرآن يا پيامبر(ص) به صراحت چنين موضوعي را مطرح كرده باشد. اما نه در قرآن و نه در سخنان پيامبر(ص) چنين چيزي يافت نمي‌شود. آري در كتب شيعه احاديث و رواياتي از پيامبر(ص) نقل شده‌است كه در آنها پيامبر اكرم (ص) نام امامان معصوم را يكي پس از ديگري بيان كرده‌اند و در مورد دوازدهمين امام نيز به غيبت طولاني و ظهور او در آخر الزمان (و به فرمان الهي) اشاره فرموده‌اند. اما اين روايات، همگي جعلي و ساختگي است و حتى بسياري از عالمان شيعه نيز آنها را قبول ندارند. باز هم مدعيان وجود و غيبت امام دوازدهم، براي نقض سخن ما اگر مي‌توانند يك حديث بياورند كه از لحاظ سند و متن هيچ مشكلي نداشته باشد.

دوم. اينكه تئوري امامت و عصمتِ علي بن ابي طالب (ع) و فرزندانش با ادلة محكمِ عقلي و نقلي اثبات شود و بعد در سخنانِ امامِ معصوم چنين مطلبي آمده باشد. اما متأسفانه همانطور كه پيش از اين ديديم، اين تئوري به هيچ وجه قابل دفاع عقلي نيست و بلكه دلايل زيادي در رد آن وجود دارد. طالبان حقيقت مي‌توانند به كتابهاي فراواني كه در نقد تئوري امامت نوشته شده است رجوع كنند.(58)

3- وجود امامي كه از ديده‌ها پنهان است و هيچ نفعي از او به جامعة اسلامي نمي‌رسد و فقط در ميان مردم و بطور پنهان و ناشناس مي‌گردد بدون اينكه بتواند باري بدبختيهاي اين كاري بكند، كاملاً لغو وبيهوده است وهمين، داستانِ اماِ دوازدهم و غيبت او را سخت مشكوك مي‌كند. اگر وجود امام غايبي كه هيچ نفعي از او به مردم و اسلام نمي‌رسد لغو نيست، پس بگوييد لغو چيست؟

4- اگر به نحوة زندگي امامِ دوازدهم بينديشيم، مشكوك بودن اين اعتقاد بيشتر جلوگر مي‌شود. سؤال اين است‌كه امامِ دوازدهم چگونه موجودي است؟ آيا انساني است مانند همة انسانهاي ديگر (و با همة لوازم انساني مانند نياز به داشتن همسر و فرزند و خانه و زندگي و كسب وكار و...) يا اينكه موجودي غير طبيعي و ما فوق بشري است؟ در اينجا هر دو فرض را بررسي مي‌كنيم.

1-4. فرض اول اين است‌كه امامِ دوازدهم مانند همة اجدادش و مانند همة انسانهايِ ديگر، يك انسان كاملاً طبيعي است و از اين نظر هيچ فرقي با ديگران ندارد جز اينكه روحي بزرگ و ضميري پاك دارد و صاحب مقام امامت و عصمت‌است. لكن اينها مقامات معنوي است كه منافاتي با نسان بودن او (از لحاظ طبيعي) ندارد. در حقيقت او انساني طبيعي مانند ديگران است كه نسبت به بقية انسانها واجد برتري‌هايي در كمالات روحي و معنوي بوده و اكنون اگر چه از ديده‌ها غايب است اما مانند همة انسانهاي ديگر يك زندگي كاملاً طبيعي دارد. اين فرض ما، مشكلات فراواني را براي معتقدان به وجود آن امام ايجاد مي‌كند. بر طبق اين فرض امامِ دوازدهم بايد مانند همة انسانهاي ديگر (و مانند همة پيامبران و امامان قبل):

الف. شغل و كسب و كار داشته باشد.

ب- خانه و محلي براي زندگي داشته باشد.

ج- ازدواج كند وصاحب همسر و فرزنداني شود.

د- گاهي بيمار يا مجروح شود.

هـ. در مسافرتها از وسايل نقلية عمومي مانند اسب و شتر و يا در عصر حاضر هواپيما، قطار، اتوبوس، كشتي و.... استفاده كند.

و- گاهي با ديگران دچار اختلاف و دعوا شده و براي حل اختلاف ممكن است مجبور شود مراكز خاصي مانند دادگاه‌ها مراجعه كند.

ز- و در يك كلام تن به مقتضيات يك زندگي شهري يا روستايي (خصوصاً در عصر حاضر) بدهد و يك شهروند به تمام معنا باشد.

التبه براي اينكه شناخته نشود مجبور است:

ح- با نام مستعار زندگي كند.

ط- مرتب نقل مكان كند تا ثابت بودن هيئت او (از نظر جواني) ديگران را نسبت به او مشكوك نكند.

حال هر يك از لوازم و تبعاتي را كه در بالا نام برديم مورد تأمل قرار دهيد تا ببينيد به كجا مي‌رسيد. آيام امامِ دوازدهم يك بار ازدواج كرده و همسرش نيز مانند خودش عمر طولاني و هزاران ساله دارد يا اينكه آن حضرت تا كنون دهها بار ازدواج كرده و همسرش بعد از گذراندن سالياني چند پير شده و از دنيا رفته و داستاني دو باره شروع شده‌است؟ فرزندان آن امام از نظر طور عمر چه وضعيتي دارند؟ آيا آنها هم مانند پدرشان عمر هزاران ساله دارند يا اينكه مانند انسانهاي ديگر پير مي‌شوند و از دنيا مي‌روند (در حالي كه پدرشان همواره در هيئت جواني سي ساله‌است)؟! آيا همسر و فرزندان و همينطور خانواده و فاميل همسر امام هم از راز او خبر دارند يا اينكه (به عنوان مثال) پدر و مادر همسرش نمي‌دانند كه چه كسي دامادشان شده‌است؟ آيا سند ازدواج خود را در يك محضر رسمي (كه در هر كشوري زير نظر قوة قضائيه است) ثبت مي‌كند؟ يا اينكه ازدواجش همواره غير رسمي است؟ كسب و كار او چيست و روزي‌اش را از كجا در مي‌آورد؟ خانه و ديار او كجا است؟ آيا او هم از لوازم خانگي مانند يخچال، تلفزيون، ماشين لباسشويي، كولر، بخاري و... استفاده مي‌كند؟ آيا او هم پول آب و برق و گاز و تلفني را كه استفاده مي‌كند به دولت مي‌پردازد؟ آيا او هم ماليات بر درآمد مي‌دهد؟ نام مستعار او كه بايد قبض تلفن و برق و گاز و آب و... به آن نام برايش صادر شود چيست؟ آيا او هم براي مسافرت به شهرها يا كشورهاي ديگر بايد بليط هواپيما يا قطار و... بخرد و براي خروج از كشور، پاسپورت تهيه كند؟ آيا فرزندان او زندگي عادي و طبيعي دارند؟ در اينصورت امامِ دوازدهم كه اكنون داراي چند عروس، داماد و نوه و نتيجه و.... است آيا مي‌تواند راز خود را از اين همه اهل و عيال و فاميل پنهان كند؟ در هنگام بيماري يا مجروح شدن، آيا در يك بيمارستان بستري مي‌شود و تن به عمل جراحي مي‌دهد؟ آيا در حوادث طبيعي مانند زلزله، سيل و طوفان، دچار آسيب و خسارت مي‌شود؟ آيا سيستم اداري حاكم در كشورش را به رسميت مي‌شناسد و اموراتش را از همان مجاري مي‌گذراند؟ في المثل آيا او هم شناسنامه و كارت شناسايي و دفترچة بيمه و پاسپورت مي‌گيرد و در هنگام خريد يا ساخت خانه، مراحل اداري لازم را طي مي‌كند؟ آيا در انتخابات و يا تظاهرات مردمي شركت مي‌كند؟ آيا مقاله يا كتاب (با نام مستعار) مي‌نويسد و منتشر مي‌كند؟(59). آيا تا كنون بناحق و توسط پليس دستگير و زنداني شده‌است؟ وآخرين سؤال اينكه آيا احتمال مرگ در مورد ايشان وجود دارد يا نه؟ براي فرار از همة اين سؤالات مجبوريم به فرض ديگري پناه ببريم:

2 -4. فرض دوم اين است‌كه امامِ دوازدهم مانند ديگران يك انسان طبيعي نيست و از لحاظ جسمي و روحي با ديگران كاملاً متفاوت است. به عبارتي ديگر در اين فرض، او يك زندگي كاملاً غير طبيعي و غير عادي دارد. في المثل خداوند او را به طرق غيبي و از راه‌هاي غير طبيعي، از بيماري‌هايِ خطرناك و حوادث مرگ‌بار حفظ مي‌كند. براي مسافرت، نيازي به وسايل نقليه ندارد بلكه از طريقِ طي الأرض در يك چشم بر هم زدن مي‌تواند در هر كجاي دنيا كه اراده كرده‌است حضور يابد. از راه‌هاي غيبي همة امور عالمرا زير نظر دارد و از ضماير پنهان همة انسانها آگاه است. مي‌تواند در امور عالم تصرف كند و حوادث را بر طبق خواست خود پيش ببرد. براي زندگي نيازي به لوازمي مانند يخچال و اجاق گاز و كولر و بخاري... ندارد. از گاز و برق استفاده نمي‌كند چون در اينصورت مجبور مي‌شود پول آنها را بپردازد. در هنگام تشنگي هم از آبهاي طبيعي، يعني چشمه‌ها و رودخانه‌ها استفاده مي‌كند. اگر خانه‌اي براي زندگي داشته باشد، حتماً در جايي است كه دست تمدن بشر به آنجا نرسيده‌است (مثلاً در جزيره‌اي در افتاده و متروك در آن سوي اقيانوسها). اگر به غذا نيازي داشته باشد، يا از بهشت برايش مي‌آورند ويا هميشه از طريق شكار حيوانات، نياز غذايي خود را بر طرف مي‌كند. اگر نياز جنسي هم داشته باشد،از طريق غير طبيعي و غير مرسوم اين نياز را برطرف مي‌كند. مثلاً با حوريان بهشتي زندگي مي‌كند و لذا مشكلات زندگي خانوادگي طبيعي و مرسوم در اجتماعات بشري را ندارد. امامِ دوازدهم اگر چه درميان مردم و در كوچه و بازار راه مي‌رود و در مراسم حج شركت مي‌كند، اما مردم او را نمي‌بينند.

چند روز پبيش، قبل از اينكه شروع به نوشتن اين مقاله كنم، در مجلسي حضور داشتم كه همة اعضاي مجلس (و از جمله روحاني معروفي كه گردانندة مجلس بود) را مي‌شناختم. هنگامي كه براي امام حسين (ع) عزاداري مي‌كرديم، آن روحاني معروف گفت: به خدا قسم امام زمان (عج)، اكنون در مجلس ما حضور دارد زيرا اين مجلس، مجلس عزاداري براي امام حسين (ع)است. با تعجب به اطراف نگاه كردم! اما جز حاضران در جلسه كه همه را مي‌شناختم كسي را نديدم. بعد از اتمام جلسه به روحاني گفتم كه آيا شما امام زمان (عج) را در جلسه ديديد كه آن حرف را زديد؟ در پاسخ گفت: من او را نديدم اما يقين دارم كه او در اين جلسه حضور داشت زيرا او در هرجايي كه ذكر مصيبت اهل بيت (ع) و خصوصاً امام حسين (ع) باشد حضور دارد و مانند مردم در عزاداري شركت مي‌كند واشك مي‌ريزد. گفتم اولاً اگر او حضور داشت پس چرا هيچ كدام از ما او را نديديم؟ ثانياً اينكه مي‌گوييد او در همة مجالس عزا حضور دارد، مستلزم اين است‌كه در يك لحظه بتواند در صدها و بلكههزاران مكان حضور داشته باشد، چرا كه در همان ساعاتي كه ما عزاداري مي‌كرديم، در صدها هزار هزار مكان ديگر در ايران و كشورهاي ديگر، مجالس عزا برپا بود. آيا امام زمان (عج)، در آنِ واحد در صدها هزار مكان مختلف حضور داشت، آن هم به نحوي كه قابل رؤيت نبود؟ آيا اين ادعاها در مورد يك انسان كه موجودي مادي و طبيعي است صدق مي‌كند؟ نكند امام زمان (عج) يك موجود غير مادي و ماوراء طبيعي است؟

روحاني بيچاره كه پاسخي براي اين سئوالات نداشت، گفت: اينها مسائلي هستند كه درك من و تو به آنها نمي‌رسد. عقل ما ناقص است و نبايد همه چيز را با عقل خود بسنجيم!! خداوند صلاح ديده‌است كه از طريق غير عادي و طبيعي، مانع رؤيت او توسط مردم شود. همانگونه كه با معجزة الهي و از طرق غيبي، جان او را از خطرات حفظ مي‌كند و به او عمر طولاني مي‌دهد تا زمان ظهور فرا رسد.

 گفتم اگر خداوند اِبا ندارد از اينكه از طرق غير طبيعي و غير عادي، جانِ امام را حفظ كند. چرا همين كار را در هزار و دويست سال پيش انجام نداد و از طرق غيبي و با تصرف در علل طبيعي خطر شهادت را از آن حضرت دور نكرد و به جاي آن، امام را از ديده‌ها پنهان كرد و به او عمر هزاران ساله داد و با اين كار ميلياردها انسان را از نعمتِ حضور امام معصوم محروم كرد؟ اين بار حاج‌آقا كمي عصباني شد و با تندي تلخي گفت: باز هم مي‌گويم، چيزهايي است كه به عقل ما نمي‌رسد و نبايد در اين مسائل پاي عقل و استدلال را به ميان كشيد. پاي استدلاليان چوبين بود. دِلَت را پاك و ايمانت را قوي كن تا اين مسائل برايت حل شود. نگذار شيطان با اين شبهه‌ها فريبت دهد.

من هم با خنده گفتم: حربة خوبي به دست گرفته‌ايد اما نگذاريد اين حربه، به دست يهودي‌ها يا پيروان اديان ديگر بيفتد. چون آنها هم وقتي در بحث علمي و عقلي كم بياورند وبه بن‌بست برسند، از همين حربه استفاده خواهند كرد!!.

 

+         +        +

 

بخش دوم
مصاحبه أي انتقادي يرامو تئوري امامت و نقد هاي مخالفان

 

متن كامل مصاحبه با حضرت حجت الاسلام و المسلمين محسن غرويان پيرامون تئوري امامت ونقدهاي مخالفان

مصاحبه گر: حجت الله نيكويي تاريخ مصاحبه: 11/12/79

نيكويي: براي اينكه بحث ما سير منطقي خود را داشته باشد اجازه مى خواهم از مبادي تصوري شروع كنيم؛ سؤال اول اين‌است كه مفاهيم امامت وعصمت از ديدگاه متكلمان شيعه چگونه تعريف مي‌شوند؟

غرويان: بسم الله الرحمن الرحيم. امامت يك معناي عام دارد ويك معناي خاص. امامت به معناي عام يعني پيشوايي؛ و اين هم شامل انبياء مي‌شود و هم امام به معناي خاص، يعني امامي كه ما قائليم بعد از پيامبر اسلام(ص) راهنمايي مردم را به عهده دارد. امامت به معناى خاص يعني پيشوايي مردم بعد از پيامبر. عصمت نيز به معناي اين‌است كه آنها از خطا و اشتباهي كه منافي با مقام امامتشان باشد مصون هستند و گرفتار خطا واشتباه نمي‌شوند. البته اقوال و ديدگاههاي ديگري هم از طرف عالمان شيعه مطرح شده‌است ولي قول مشهور همان است كه عرض كردم.

نيكويي: فرموديد امامت در معناي خاص - كه مورد نظر شيعه است - يعني پيشوايي مردم بعد از پيامبر (ص) آيا اين پيشوايي فقط در امور ديني است يا اينكه شامل امور دنيوي هم مي‌شد؟

غرويان: در كلية امور ديني ودنيوي است. ما اصولاً امور ديني را از امور دنيوي جُدا نمي‌دانيم. امور دنيوي هم در زير مجموعة دين مي‌گنجد. بطور كلي امامت، رياست و پيشوايي در كلية شؤون انساني است كه دين بايد در آنجا نظر بدهد. امام معصوم در همة شؤون انساني كه در آنها احتياج به دين دارد پيشوا ونظر او حجت است.

نيكويي: عصمت را مصونيت از خطا واشتباهي كه منافي مقام امامت يا نبوت باشد تعريف كرديد. آيا اين مصونيت شامل هرگونه گناهي چه صغيره چه كبيره، چه عمدي و چه سهوي نيز مي‌شود؟

غرويان: بله هم گناه كبيره وهم صغيره. البته سه نوع گناه داريم كه عبارتند از گناه اخلاقي، گناه عرفاني و گناه قانوني. امام معصوم گناه قانوني نمي‌كند، يعني قانون خدا را زير پا نمي‌گذارد، به واجبات عمل كرده واز محرمات دوري مي‌كند. امام ممكن است امام معصوم گناه اخلاقي انجام دهد. مثلاً فرض كنيد در كوچه‌اي عبور مي‌كند وشخصي به او سلام مي‌دهد وحضرت فراموش مي‌كند جواب سلام او را بدهد ويا اينكه خود حضرت ممكن است گاهي به شخص بزرگتر سلام نكند. اين گناه اخلاقي محسوب مي‌شود نه اينكه امام، واجبي از واجبات خدا را ترك كرده باشد. هچنين گناه عرفاني ممكن است از امام سر بزند. به اين معنا كه مثلاً در هنگام نماز حواس او پرت شود و از آن درجات معرفت و عرفاني كه دارد يك لحظه غفلت بكند. اين گناه عرفاني و از باب حسنات الابرار سيئات المقربين گناه‌است امام گناه شرعي نيست.

نيكويي: پس مي‌توان گفت كه از ديدگاه شيعه، امام معصوم به شخصي مي‌گويند كه از طرف خدواند به رياست مردم در كليه امور ديني و دنيوي منصوب شده و از هرگونه گناهي كه منافي مقام امامت است – يعني ترك واجب و انجام حرام – مصون مي‌باشد. حال مي‌رسيم به سؤال اصلي و آن اينكه آيا وجود امام معصوم بعد از پيامبر(ص) ضرورت عقلي دارد؟ به عبارت ديگر آيا خداوند حتماً بايد امامان معصومي را به عنوان جانشينان پيامبر(ص) نصب كند؟

غرويان: اصل اينكه پيشوايي براي مردم لازم است، دليل عقلي دارد، همان دليل عقلي كه بر ضرورت بعثت پيامبران وجود دارد. بعد از پيامبر اسلام (ص) هم باقي است. يعني اگر سؤال شود كه چرا مردم احتياج به پيامبران دارند، مي‌گوييم براي اينكه راه‌هاي شناخت بشر محدود است و خداوند حكيم از ما تكليف خواسته‌است. بنابراين بايد راه‌هاي انجام تكليف را براي ما روشن كند، راه سعادت را از شقاوت مشخص كند و لذا پيامبران و كتب آسماني را براي بشر فرستاده‌است. همين دليل بعد از پيامبر هم برقرار است. يعني وقتي پيامبر(ص) رحلت كردند بايد بعد از حضرت حجت‌هايي در بين انسانها باشند كه مردم به آن حجتها رجزع كنند. اين دليل بقاء امامت بعد از پيامبر(ص) است.

نيكويي: در اينجا حضرتعالي دو دليل عقلي آورديد تا با آنها هم ضرورت بعثت پيامبران و هم ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر(ص) را اثبات كنيد. دليل اول اين بود كه راه‌هاي شناخت بشر محدود است و خود به تنهايي نمي‌تواند حقايق مبروط به مبدأ و معاد ونحوة انجام تكليف الهي وبطور كلي راه رسيدن به كمال وسعادت را تشخيص دهد و لذا حكمت الهي اقتضاء مي‌كند كه پيامبران را مبعوث كند تا مردم را به راه راست هدايت و راهنمايي كنند. دليل دوم اين بود كه اگر خداوند از طريق بعثت پيامبران، مردم را به راه راست هدايت نكنند، حجت بر مردم تمام نمي‌شود ومردم در روز قيامت بر عليه خدواند حجت خواهند داشت. اين دو دليل همانطور كه فرموديد بعد از پيامبر خاتم(ص) نيز به قوت خود باقي است، وضرورت وجود امامان معصوم بعد از آن حضرت را هم اثبات مي‌كند. قبل از طرح اشكالاتي كه بر اين ادله وارد شده‌است و براي روشن‌تر شدن بحث، سؤالي را مطرح مي‌كنم وآن اينكه درست است كه بعد از پيامبر(ص)، مردم مانند هميشه نياز به پيشوا و راهنما دارند، اما آيا اين راهنمايان و پيشوايان حتماً بايد معصوم باشند؟ به عبارت ديگر آيا وجود صفت عصمت در امامان، ضرورت عقلي دارد؟ اگر ضرورتي براي عصمت هست دليل آن چيست؟

غرويان: اينجا ضرورت يعني اينكه ببينيم عقل چه اقتضاء مي‌كند؟ عقل در اينجا مي‌گويد هرچه آن پيشوا يا امام، خطايش كمتر باشد بهتر است. يعني هرچه كم خطاتر باشد بهتر مي‌تواند حجت و پيشواي مردم باشد.

نيكويي: در بهتر بودن عصمت فعلاً سخني نيست. سخن در ضرورت عقلي عصمت است، ضرورتي كه به معناي محال بودن عدم آن است. مي‌توان سؤال را اينگونه مطرح كرد كه اگر امامان بعد از پيامبر(ص)، معصوم و منصوب از طرف خدا نباشند و يا به عبارت ديگر اگر مرجعيت ديني و دنيوي مردم بعد از آن حضرت به عهدة عالمان وفقيهان بيفتد چه مي‌شود؟

غرويان: خود ائمه(ع) هم به يك معنا فقيهند، يعني عالم هستند. فقيه يعني كسي كه آگاهي عميق نسبت به اسلام دارد. آگاهي عميق نسبت به دين، يك بحث، عصمت بحث ديگري است. مي‌گوييم آيا اگر اين فقيه عصمت هم داشته باشد به جايي ضرر مي‌زند؟

اينكه مي‌گوييد ضرورت عصمت از كجا ثابت مي‌شود؟ ما مي‌پرسيم عدم عصمت از كجا ضرورت دارد كه ما بپذيريم؟ بهتر آن است كه ما قائل به عصمت آنها باشيم و دليلي هم بر خلاف عصمت نداريم. ضرورت هم در اينجا به معناي حسن عقلي است. يعني وقتي مي‌گوييم عصمت ضرورت دارد منظورمان اين‌است كه حسن عقلي دارد وعقل اين را بهتر مي‌داند.

نيكويي: بسيار خوب، اكنون نوبت آن است كه به طرح دو اشكال اساسي كه به ادلة اثبات ضرورت نبوت و امامت وارد شده‌است بپردازيم. اولين اشكال اين‌است كه اگر آن ادله درست باشند، نتيجة منطقي آنها نه تنها ضرورت وجود پيشوايان معصوم در هر عصري است بلكه ضرورت تعدد آنها نيز هست؟. به اين معنا كه اگر آن ادله و مقدمات و مفروضات آنها درست باشند، ضرورت دارد كه در هر عصري تعداد پيامبران يا امامان معصوم آنقدر زياد باشد كه در سراسر جهان و در هر شهر و روستايي و حتى در هر جزيره‌اي كه در اقصي نقاط جهان و در ميان درياها و اقيانوسهايِ دور افتاده قرار دارد، يك پيامبر يا امام معصوم وجود داشته باشد، در حالي كه در هچ عصري چنين نبوده‌است، به عنوان مثال در زمان حضرت رسول اكرم(ص) و در حالي كه ايشان مردم حجاز را به راه راست هدايت مي‌كردند در هچ نقطة ديگر از دنيا (مانند كشورهاي قاره‌هاي اورپا، آمريكا، آفريقا، اقيانوسيه و ديگر كشورهاي آسيايي مانند چين، ژاپن، كره، مالزي، افغانستان، ايران و....) پيامبري نبوده‌است. حال مگر طبق ادله‌اي كه در اثبات ضرورت بعثت انبياء و نصبت امامان معصوم بعد از پيامبر(ص) آورديد، مردمِ اين مناطق نياز به راهنما و پيشوائي معصوم ندارند، و مگر حكمت الهي اقتضاء نمي‌كند كه اين مردم توسط پيامبران يا امامان معصوم به راه راست هدايت شوند، پس چرا مردم اين مناطق از راهنمائي‌ها و تعاليم پيامبران و امامان محروم ماندند؟ مگر نبايد حجت بر مردم تمام شود تا در روز قيامت، مردم بر عليه خدواند حجت نداشته باشند، پس چرا مردم نقاط ديگر جهان از وجود حجتهاي الهي محروم ماندند؟ آيا اگر مقدمات استدلال شما درست باشند، مردم آن نقاط در روز قيامت، معذور نخواهند بود؟

غرويان: ما در آن ادله گفتيم چون مردم نياز به راهنما وحجت دارند و خدواند هم بايد حجت بفرستد. اما اينكه عده‌اي از مردم به علل طبيعي ويا به دست خودشان از وجود حجتهاي الهي محروم شوند بحث ديگري است. ما مي‌گوييم خدواندي كه از انسان حركت در مسير هدايت را مي‌خواهد، بايد حجت بفرستد وفرستاده‌است. اما اينكه وسايل و ابزار پخش معارفِ وحياني به نقاط ديگرِ جهان نبوده و يا كم بوده، بحث ديگري است. ما مي‌گوييم در زمان پيامبر اسلام(ص) مسلمان‌ها مي‌بايستي وسيلة انتشار اين معارف وهدايتها را ايجاد مي‌كردند ولي نكردند. اين ربطي به استدلال ما ندارد. خداوند رسول و حجتش را فرستاده‌است. حالا اين انسانهايي كه هدايت را گرفته‌اند بايد شروع كنند به پخش و انتشار اين معارف و اينها تنبلي كردند و اين وظيفه را انجام ندادند. زمان پيامبر اسلام(ص)، مسلمانها مي‌بايستي به نقاط ديگر دنيا سفر مي‌كردند، واين هدايتها و معارف الهي را به گوش مردم سراسر جهان مي‌رساندند؛ اما اين كار را نكردند اين ديگر تنبلي مسلمين است نه اينكه با حكمت خدواند منافات داشته باشد. حالا مي‌فرماييد بالاخره مردمي كه در اقصى نقاط جهان هستند و پيام رسالت به گوش آنها نرسيده يا نمي‌رسد، آيا فرداي قيامت بر عليه خدواند حجت دارند يا نه؟ در اينجا بايد توجه كنيم كه خداوند در هر فردي يك حجت باطني قرار داده و يك حجت بيروني و ظاهري. حجت بيروني و ظاهري همان پيامبران و كتب آسماني هستند و حجت باطني نيز عبارت از عقل و فطرت و وجدان انسان است. كساني كه نداي حجت بيروني – يعني پيامبران يا امامان معصوم – به آنها نرسد، بايد طبق حجت باطني‌شان عمل كنند يعني به خوب و بدهايي كه عقلاً و فطرتاً تشخيص مي‌دهند عمل كنند. اما يك سري تكاليفي هست كه از راه حجت بيروني بايستي براي آنان تبيين شده كه نشده‌است و اگر به اين تكاليف عمل نكنند خداوند آنها را عقاب نخواهد كرد.

نيكويي: در اينجا دو سؤال مطرح مي‌شود. اول اينكه فرض كنيم در زمان پيامبر اسلام(ص) – به عنوان مثال – ياران پيامبر و پيروان او تنبلي و سستي كردند و پيام آن حضرت را به سراسر دنيا نرساندند. خوب چرا خدواند در جاهاي ديگر پيامبر نفرستاد تا تنبلي پيروان پيامبر اسلام(ص) باعث نشود كه ميلياردها انسان در نقاط ديگر جهان از هدايتهاي الهي مرحوم شوند؟ مردم نقاط ديگر جهان چه گناهي كرده‌اند كه بايد چوب تنبلي پيروان پيامبر اسلام(ص) را بخورند؟ چه اشكالي داشت خداوند در نقاط ديگر جهان هم پيامبراني مبعوث مي‌كرد؟ دوم اينكه حالا اگر مردم زمان پيامبر اسلام(ص) واقعاً تنبل نبودند و قصد انتشار اين معارف به سراسر دنيا را مي‌كردند آيا در عمل امكان داشت از عهدة اين كار برآيند؟ آيا چنين امر عظيمي با توجه به امكانات مسافراتي آن عصر محال نبود؟ اگر قبول كنيم كه چنين كاري در آن زمان و با توجه به آن شرايط از عهدة مسلمانان بر نمي‌آمد، آيا اين سؤال پيش نمي‌آيد كه چرا خداوند براي مردم نقاط ديگر جهان پيامبراني نفرستاد؟؟

غرويان: ما كه در آن زمان نبوديم تا بتوانيم در مورد امكان يا عدم امكان آن صحبت كنيم. چه دليلي داريم كه امكان عملي وعقلي اين كار نبوده‌است. امكان عقلي و عملي بوده اما سخت بوده‌است. اما اينكه مي‌فرامييد چرا خدواند در نقاط ديگر جهان و در هر كشوري يك پيامبر نفرستاد، و به نظر من دليلش اين‌است كه انسانها تنبل مي‌شدند. خداوند يك پيامبر فرستاده‌است كه او ابلاغ وحي مي‌كند. بقيه را گذاشته‌است براي تكليفي كه مسلمانها بايد انجام دهند، يعني رنج سفر را بر خود هموار كنند و بروند پيام خدواند را به نقاط ديگر برسانند. اگر در هر گوشه و كناري خداوند يك پيامبر مبعوث مي‌كرد، اين مشقت و رنج سفر براي هدايت انسانها منتفي مي‌شد.

نيكويي: اما خدواند كه مى‌دانست پيروان پيامبر(ص) تنبلي مي‌كنند و در نتيجه ميلياردها انسان در نقاط ديگر زمين از هدايتهاي الهي محروم مي‌شوند، پس چرا در نقاط ديگر و در هر كشور يا منطقه‌اي پيامبر جداگانه‌اي نفرستاد؟ و يا اينكه چرا به بعضي از انسانها اين اراده و همت را نداد تا تعاليم پيامبر را به نقاط ديگر جهان از جمله فرانسه، سوئد، فنلاند كشورها شوروي سابق و.. برسانند؟؟

غرويان: ما بطور قاطع نمي‌توانيم قضاوت كنيم كه مصلحت كداميك بيشتر بوده‌است. اينكه خداوند در يك نقطه پيامبري بفرستد و از آنجا معارف وحياني به جاهاي ديگر پخش شود يا اينكه در هر منطقه‌اي يك پيامبر بفرستد. اما مي‌گوييم در حكمت الهي مصلحت پيامبر يگانه بيشتر بوده و نمي‌توانيم بگوييم راه ديگري – كه مصلحت آن بيشتر بوده – وجود داشته‌است. اما اينكه مي‌فرماييد خداوند مي‌دانسته كه يك عده‌اي از هدايت محروم مي‌شوند پس چرا براي آنها پيامبر نفرستاده پاسخش اين‌است كه گاهي خدواند براي مصالحي در آينده، فعلي را انجانم مي‌دهد كه در ظاهر مصلحت آن به نظر ما كم است، ولي اثرش در آينده آشكار مي‌شود. مثلاً ما مي‌بينيم كه مكه ومسجد الحرام يك پايگاهي است كه تمام مسلمين جهان توجهشان به اين خانه‌است. يعني در مكه يك مركزيت ايجاد شده‌است و به دليل اينكه اين مكان پايگاه وحي است بين همة مسلمين نوعي وحدت ايجاد شده‌است. اگر خداوند در هر نقطه‌اي يك پيامبر مي‌فرستاد، اين وحدت بين مسلمين برقرار نمي‌شد. شايد خداوند اين مصلحت را لحاظ كرده كه اينجا پايگاه مركزي باشد و از همين جا تعاليم اسلام به جاهاي ديگر منتشر شود.

نيكويي: مگر پيامبران فرستادگان خداوند نيستند و از طرف خداوند وحي دريافت نمي‌كنند، خوب خدواند مي‌توانست پيامبران متعددي مبعوث كند و تعاليم اسلام را به همة آنها وحي كند و به همة آنها فرمان دهد كه دلهاي مردم را متوجه همان مركز يعني مسجد الحرام كنند و بدين ترتيب هم مركزيت و اتحاد حفظ مي‌شد، هم مردم نقاط ديگر جهان از معارف الهي وتعاليم اسلامي محروم نمي‌ماندند.

غرويان: من اين را نفي نمي‌كنم؟ اين هم يك فرض است كه نمي‌توانيم نفي بكنيم. اما اينكه اين بهترين فرض و مصلحت آن از فرضهاي ديگر بشتر است، اين را چگونه مي‌توان اثبات كرد؟؟ شايد اين فرض مفاسدي داشته كه خدواند به اين شكل عمل نكرده‌است. نكتة ديگر اينكه هدف خداوند از بعثت پيامبران هدايت انسانهاست خوب حالا اينطور مصلحت ديده‌است كه يك پيامبر بفرستد و آن پيامبر صحابه‌اي داشته باشد و آن صاحبه خودشان بروند در اقصى جهان ومردم را بسوي اسلام دعوت كنند، اين از پراكندگي و تعدد پيامبران بهتر است. اينكه مي‌فرماييد خداوند در هر جامعه‌اي پيامبري بفرستد و آنها نقش ياران و معاونان آن پيامبر اصلي را بازي كنند، خوب اين نقش را همان علماي امت بازي مي‌كنند. يعني پيامبر در هر جامعه‌اي هدفش اين بود كه انسانهايي پرورش پيدا كنند و اينها هادي امت بسوي پيامبر بشوند. ضرورتي نداشت كه خدواند چندين پيامبر بفرستد. هر پيامبري انسانهاي برجسته‌اي را تربيت مي‌كرد و اين انسانها همان نقش را براي هدايت مردم بازي مي‌كردند.

نيكويي: اما سؤال من ناشي از ادعاي ضرورت عقلي بعثت پيامبران است. اگر قائل به ضرورت عقلي بعثت انبياء – و همينمطور نصب امامان معصوم بعد از آخرين پيامبر – نباشيم، به هيچ وجه اين سؤال پيش نمي‌آيد كه چرا خداوند در هر عصري پيامبران متعدد مبعوث نكرد. درچنين فرضي – يعني عدم ضرورت – مي‌توانيم بگوييم كه خداوند در برهه‌هايي از زمان و در بعضي از مناطق روي كرة زمين به هر مصلحتي كه بوده، پيامبراني فرستاده تا مردم آن مناطق را هدايت كند. اما اگر قائل به ضرورت عقلي باشيم و براي اثبات اين ضرورت، ادله‌اي را كه حضرتعالي به آنها اشاره كرديد بياوريم، اين سؤال به قوت خود باقي مي‌ماند و پاسخ درخوري نمي‌يابد. در اينجا ديگر نمى‌توانيم بگوييم خداوند اينطور مصلحت ديده‌است كه در يك نقطة پيامبري بفرستد و از آنجا توسط ياران و پيروانش تعاليم او به سراسر جهان منتشر شود. چون چنين كاري در عمل ممكن نيست و اگر هم ممكن باشد به هر حال مي‌بينيم كه به قول شما در اثر تنبلي ياران پيامبران هيچگاه چنين طرحي عملي نشد و ميلياردها انسان از تعاليم پيامبران محروم ماندند و در ضمن طبق ادلة خودتان، در روز قيامت بر عليه خدواند حجت خواهند داشت. اگر بعثت پيامبران بنا به ادله‌اي كه آورديد ضرورت داشت، خداوند مي‌بايستي فكر اينها را هم مي‌كرد و نمي‌گذاشت ميلياردها انسان در سراسر جهان چوب تنبلي عده‌اي از ياران پيامبر را بخورند. مصلحتي كه شما به آن اشاره كرديد با آن ضرورت در تناقض است. اما اينكه مي‌فرماييد ما دو گانه حجت داريم – باطني و ظاهري – و مي‌فرماييد مردم نقاط ديگر جهان اگرچه از حجت ظاهري يعني پيامبران و امامان معصوم محرومند اما حجت باطني – يعني عقل و فطرت و وجدان پاك بشري – دارند و همين مقدار اگر به مقتضيات و فرامين عقل و فطرت عمل كنند به نجات و سعادت اخروي مي‌رسند، سؤالي را در ذهن ايجاد مي‌كند و آن اينكه اگر عقل و فطرت و وجدان – وبه عبارت ديگر حجت باطني – براي رسيدن انسان به سعادت آخرت و براي اتمام حجت در اين دنيا كافي است و با داشتن عقل و فطرت هيچكس در روز قيامت نمي‌تواند بر عليه خداوند حجت بياورد و بهانه جويي كند، ديگر چه ضرورتي براي بعثت پيامبران و نصب امامان معصوم مي‌ماند؟ آيا اين سخن در تناقض با همان ادله‌اي نيست كه براي اثبات ضرورت نبوت و امامت آورديد.. مگر در آنجا نمي‌گفتيد كه اگر خداوند پيامبراني بسوي مردم نفرستد – تا با راهنمايي‌هاي خود، راه سعادت را از شقاوت معلوم كنند – مردم در روز قيامت بر عليه خداوند حجت خواهد داشت؟ اگر اين سخن درست باشد تمام كساني كه از راهنمايي‌ها و هدايتهاي پيامبران (يا امامان معصوم) محروم مانده‌اند، روز قيامت بر عليه خداوند حجت خواهند داشت و تنبلي ياران پيامبر و همينطور داشتن عقل و فطرت و وجدان، نمي‌تواند مانع از اين باشد كه آنها بر عليه خداوند حجت بياورند. اگر يادتان باشد در آن ادله مي‌گفتيد كه راه‌هاي شناخت بشر محدود است و با عقل و فطرت و وجدان به تنهايي نمي‌تواند راه كمال و صراط مستقيم را بشناسد و طي كند و از همين مقدمه نتيجه مي‌گرفتي كه اگر خداوند براي بشر پيامبراني نفرستد و راه را به او نشان ندهد، خلاف حكمت عمل كرده و محال است خداوند خلاف حكمت عمل كند. اگر اين سخنان درست باشد نتيجة منطقي آنها ضرورت تعدد پيامبران و پيشوايان معصوم در هر عصري است. در حالي كه در هيچ عصري چنين نبوده است. حال آيا مي‌توان گفت خداوند در بسياري از موارد بر خلاف حكمت عمل كرده‌است؟ اينكه در موارد عدم وجود پيامبران كه حجتهاي ظاهري هستند به حجت باطني يعني عقل وفطرت متوسل مي‌شويد، با اين كار و با اين سخن ناخواسته مقدمات ادله‌اي را كه آورديد نقض مي‌كنيد. اگر خداوند هيچ پيامبري هم نمي‌فرستاد باز مي‌توانستيد به حجت باطني متوسل شويد و بگوييد كه با وجود عقل و فطرتي كه خدا به مردم داده‌است، مردم نمي‌توانند در روز قيامت بر عليه خداوند حجت بياورند. اما ضرورت بعثت پيامبران و نصب امامان معصوم پس از آخرين پيامبر چه مي‌شود؟

غرويان: ببينيد، همانطور كه اشاره كردم، آن ادله فقط مي‌گويند اصل وحي و مبعوث كردن پيامبر و فرستادن كتاب آسماني – و همينطور نصب امام معصوم بعد از پيامبر خاتم – براي بشر ضرورت دارد. براي اينكه عقل و فطرت بشر كافي نسيت و انسان نياز به هدايت رسولان الهي و امامان معصوم دارد، اگر خدواند از بشر بيش از هدايت عقلي تكليفي نمي‌خواست، ضرورتي نداشت پيامبري بفرستد و يا امام معصومي نصب كند. اما ما معتقديم چون خداوند از بشر تكاليفي مي‌خواهد بيش از آن مقداري كه عقل خودمان آن را درك مي‌كند، لذا بايد راهنمايان كمكي هم براي بشر بفرستد كه اين راهنمايان، همان انبياء و امامان معصوم هستند. اما اينكه چرا در اين نقطه فرستاد و در آن نقطه نفرستاد، اين ديگر ربطي به بحث عقلي ندارد. بحث عقلي فقط ضرورت اصل بعثت پيامبران و نصب امامان معصوم را اثبات مي‌كند.

اما اينكه چرا در بعضي نقاط پيامبر مبعوث شد و در بعضي ديگر نشد، آن ديگر ربطي به بحث عقلي ندارد و استدلال به قوت خود باقي است. اين مسأله علل و عوامل مختلفي مي‌تواند داشته باشد و توجيهات مختلفي مي‌توانيم براي آن داشته باشيم, خداوند مصلحت ديده‌است كه انسانها به تلاش بيفتند، بروند سؤال كنند و اگر ديدند در فلان نقطه پيامبري مبعوث شده به آنجا مهاجرت كنند و معارف وحياني را تحصيل كنند. اينها مصالحي‌است كه خداوند لحاظ كرده تا انسانها از نقاط مختلف دنيا اگر با خبر شدند در فلان منطقه پيامبري مبعوث شده‌است در صدد بيايند كه آن پيامبر را بشناسند و تعاليم او را فرا بگيرند.

نيكويي: سؤال ديگري كه در رابطه با ادلة اثبات ضرورت نبوت و امامت مطرح مي‌شود اين‌است كه اگر آن ادله درست باشند وجود و حضور مستمر پيامبران و يا امامان معصوم در بين انسانها و تا روز قيامت لازم و ضروري مي‌شود و لذا در هچ زماني زمين نبايد از پيشوايان معصوم و حجتهاي الهي خالي باشد. در حالي كه هم در زمان پيامبران و هم بعد از آخرين پيامبر، در بسياري از دوره‌هاي طولاني زندگي بشر، نه پيامبري وجود داشته و نه امام معصومي كه مردم را راهنمايي و هدايت كنند، به عنوان مثال در دورة زماني بين حضرت عيسي (ع) وپيامبر اسلام(ص) كه بيش از ششصد سال فاصله زماني است و در طول اين دوران، نسلهاي متعددي از انسانها آمده‌اند ورفته‌اند، پيامبري وجود نداشته‌است. اكنون نيز حدود هزار و صد سال است كه بنا به اعتقاد شيعه امام داوزدهم (عج) غيبت كرده و مردم عملاً از راهنمايي‌ها و هدايت‌هاي يك پيشواي معصوم محرومند. در حالي كه اگر آن ادله درست بودند عدم وجود پيامبر در دورة طولاني و همينطور غيبت طولاني امام معصوم محال بود. يعني هيچ عاملي نمي‌توانست مانع بعثت پيامبران و يا باعث غيبت طولاني پيشوايان معصوم شود. اين اشكال چگونه حل مي‌شود؟

غرويان: از سئولات شما اين بر مي‌آيد كه گويا تصورتان اين‌است كه وقتي مي‌گوييم از جانب خداوند متعال مسألة نبوت و امامت و پيشوايي و مرجعيت مردم ضرورت دارد، معنايش اين‌است كه اينها بايد جبراً براي انسانها محقق شود. اما اين طور نيست. ما مختار آفريده شده‌ايم، وقتي مي‌گوييم اصل بعثت و وحي و نبوت و امامت از طرف خدواند متعال ضرورت دارد معنايش اين‌است كه خداوند بايد اين نقيصه را در عالم خلقت برطرف كند و بر طرف كرده‌است. امام بايد باشد و ادلة زيادي براي اين ضرورت داريم. اما اينكه انسانها به دست خودشان، خود را محروم بكنند از امام، اين هم امكان دارد. انسانها اراده و اختيار دارند و گاهي به اختيار خودشان زمينه‌ها و اسبابي را فراهم مي‌كنند كه از حجتهاي الهي استفاده نكنند. خداوند پيامبر و امام معصوم فرستاده اما خود بشر به دست خودش اسبابي را فراهم مي‌كند كه از اين حجت‌هاي الهي محروم شود. اين ربطي به آن ادله ندارد و ضرورت سرجايش هست. اين كاري است كه مردم به اختيار خودشان انجام داده‌اند. در مورد امام زمان (عج) هم ما چنين عقيده‌اي داريم. مردم به اختيار و ارادة خودشان خواستند اين حجت الهي را از بين ببرند. خداوند هم مصلحت ديد كه اين حجت الهي در پس پرده غيبت به سر ببرد. پس اگر بگوييد ضرورت امامت كجا مي‌رود، مي‌گوييم سرجايش است. حجت خداوند هست. مردم خودشان نمي‌خواهند از اين حجت الهي استفاده كنند.

نيكويي: اينكه مي‌گوييد مردم خودشان نخواستند يا نمي‌خواهند شايد به صورت موجبة جزئيه درست باشد اما به صورت موجبة كليه نيست. يعني هيچگاه چنين نبوده‌است كه همة مردم جهان بالاتفاق و با انتخاب خود دست رد به سينة پيامبران يا امامان معصوم بزنند و با آنها دشمني كنند. اكنون نيز كه از حضور امام معصوم محروم هستيم نمي‌توان همه را با يك چوب زد و مدعي شد هيچكس خواهان پيروي از هدايت‌هاي امام معصوم نيست.

در اينجا گويي چند نكته مغفول مانده‌است. اول اينكه در بسياري از زمانها - و همينطور در بسياري از مكانها – اصلاً پيامبري وجود نداشته‌است تا مردم با اختيار و انتخاب خود، با آنها دشمني كنند و باعث محروميت خودشان از اين حجت‌هاي الهي شوند. نسل‌هايي كه در دوران زماني بين حضرت عيسي(ع) وپيامبر اسلام(ص) آماده‌اند و رفته‌اند پيامبري نداشته‌اند و در اينجا نمي‌توان گفت كه حتماً نمي‌خواسته‌اند پيامبري داشته باشند. همينطور است قصة صدها ميليون انساني كه در زمان مسيح (في المثل) مي‌زيستند اما در اثر بعد مكاني خبري از مسيح نداشتند و اگر هم داشتند امكان مسافرت و مهاجرت بسوي اين پيامبر براي آنها وجود نداشت. در مورد آنها نيز نمي‌توان گفت كه حتماً خودشان نمي‌خواستند پيامبري داشته باشند. قصاص قبل از جنايت هم كه عقلاً و شرعاً و اخلاقاً قبيح است. دوم اينكه اگر عده‌اي از انسانها با حجت الهي دشمني كنند، اين علت يا دليل موجهي براي محروم شدن ميلياردها انسان ديگر نيست. فرض كنيم در زمان به دنيا آمدن امام دوازدهم (عج)، مردم آن زمان و آن ديار – يعني عربستان يا عراق يا... – بي لياقت بودند و دستگاه حكومتي هم تهديدي براي جان آن حضرت بشمار مي‌رفت. چرا امام به جاي ديگر هجرت نكردند (مانند پيامبر كه از مكه به مدينه هجرت كرد و با عده‌اي از پيروان آن حضرت كه به حبشه هجرت كردند) گناه انسانهاي ديگر كه در نقاط ديگر دنيا زندگي مي‌كردند چه بود؟ آنان چرا بايد محروم شوند؟ مردم دورانهاي بعد چه گناهي كرده‌اند؟ آيا ميلياردها انسان در دورانهاي بعد بايد چوب بي‌لياقتي و نمك نشناسي عده‌اي در هزار و صد سال پيش را بخورند؟ آيا هيچ راهي براي حفظ جان امام جز غيبت طولاني نمانده بود؟ آيا مي‌توان گفت اكنون هم مردم خودشان نمي‌خواهند امام معصومي داشته باشند و يا مثلاً در زمان بين حضرت عيسي(ع) و پيامبر اسلام(ص) مردم سراسر جهان خودشان نمي‌خواستند پيامبري داشتد باشند؟

غرويان: نفي هم نمي‌توانيم بكنيم چون ما و شما در آن زمان نبوديم. شايد حكمتش اين بوده كه تعاليم حضرت مسيح (ع) در بين مردم باقي بوده و نيازي به پيامبر جديد نبوده‌است.

نيكويي: به هر حال اگر بخواهيد اثبات كنيد كه نخواستن مردم مانع بعثت پيامبران شده‌است اين را بايد بطور مستند نشان دهيد در حالي كه چنين چيزي قابل اثبات نيست. در عصر حاضر چه مي‌توانيم بگوييم. آيا مي‌شود گفت كه مردم خودشان امام معصوم را نمي‌خواهند؟

غرويان: ببينيد من ‌احتمالات شما را نفي نمي‌كنم. شايد ما بي‌تقيصريم. ولي احتمال مقابل حرف شما را هم نمي‌توان نفي كرد. چه بسا اگر امام زمان (عج) الآن ظهور كند خيلي از ماها مخالفش شويم. قرائن هم نشان مي‌دهد كه هواي نفس آنقدر بر ما حاكم است و شهوات و ميل به گناه و طغيان و معصيت در ما هست كه اگر امام ظهور كند با او مخالفت خواهيم كرد. اين را هم نمي‌توانيم نفي كنيم. اينها حسن ظن است كه شما داريد. ما هم سوء ظن نداريم. مي‌گوييم در اين بحث هر دو طرف ممكن است. و بطور جزمي نمي‌توان يك طرف را اثبات كرد. بحث جدلي الطرفين است و چاره‌اي جز رجوع به اخبار و روايات صحيحه نداريم. در اخبار آمده كه (غيبته منا) يعني سبب غيبت امام زمان (عج) ما هستيم.

نيكويي: البته قطعاً مي‌توان گفت كه اگر امام اكنون حضور داشت عده‌اي مخالف او مي‌شدند. اما به هر حال وجود عداه‌اي مخالف به تنهايي نمي‌تواند عامل غيبت شود. چون در زمان پيامبران و يا امامان قبل هم مخالف بود و فراوان هم بود و همة امام قبلي در حد امكان وظيفة خود را انجام دادند و دست آخر شهيد هم شدند. اگر امام معصوم اكنون حضورت داشته باشد، خوب، عده‌اي مخالف مي‌شوند و عده هم موافق. مگر قرار است همه موفق باشند؟ امام مي‌تواند حضور داشته باشد وموافقان هدايت شوند و مخالفان راه ضلالت در پيش گيرند. در اينصورت شايد بتوان گفت آنانكه هدايت نشدند، خودشان نخواستند كه هدايت بشوند. اما وقتي امام غايب است و در اين غايب بودن، مردم دورانهاي ديگر – يا مكانهاي ديگر- تقيصري نداشته وندارند؛ چگونه مي‌توان گفت كه مردم خودشان هدايت نمي‌خواهند؟ بله اگر امام غايب نمي‌شد شايد به شهادت مي‌رسيد، اما اين نمي‌تواند توجيه منطقي براي چنين غيبت طولاني‌اي شود. مگر امامان قبلي شهيد نشدند؟ يك امام معصوم بعد از او مي‌آمد و اين روند تا روز قيامت ادامه پيدا مي‌كرد. به عبارت ديگر اگر ادلة اثبات ضرورت وجود امام معصوم بعد از پيامبر (ص) درست باشند و اگر فلسفهة وجودي امامان معصوم هدايت و راهنمايي مردم و اتمام حجت بر انسانها باشد، به هيچ وجه حصر تعداد امامان معصوم در عدد دوازه معناي روشن و توجيه منطقي نخواهد داشت. فرض كنيم مردم آن زمان با امام مخالفت نمي‌كردند و از خودشان بي‌لياقتي نشان نمي‌دادند و احتمال به شهادت رسيدن آن حضرت منتفي مي‌شد، آيا در اينصورت امام دوازدهم (عج) تا عصر حاضر و تا روز قيامت (يعني هزاران يا ده‌ها هزار سال) زنده مي‌مانند و مردم را به راه راست هدايت مي‌كرد؟؟

غرويان: نكته‌اي را در اينجا بايد بگوييم و آن اينكه اصل هدايت ضرورت دارد و از اول بحث، ما بر روي آن تأكيد كرديم. اما اينكه ضرورت دارد اين هدايت هميشه مستقيم باشد باز اين اعم است. الان هدايت امام دوازدهم هست و ما از آن محروم نيستيم. هدايت امام در زمان غيبت، غير مستقيم است. فقها با استمداد از امام زمان (عج) هدايت مردم را عهده دار هستند. ما مي‌گوييم همين مرجعيت ديني فقها هم با استمداد و با الهام غير مستقيم از عنايتها و هدايتهايِ غيبي امام زمان (عج) است. اين نظر ما است. اگر كسي خلاف اين را مي‌گويد، بيايد آن را رد كند؟ استمداد و استفاده از راهنمايي‌ها وم ساعدتها وهدايت هاي امام زمان (عج) در عصر غيبت در حد تواتر است و كسي نمي‌تواند منكر آن شود.

نيكويي: اما اين سخن شما دو اشكال دارد. اول اينكه غير قابل اثبات است. يعني نمي‌توانيد اثبات كنيد و يا نشان دهيد كه امام زمان (عج) با الهامات غيبي به فقها در فهم دين كمك مي‌كند و از اين طريق بطور غير مستقيم به هدايت ما مشغول است. در اينجا اثبات ادعا بعهدة شماست چون «البينه على المدعي» و حتى اگر مخالفان اين ادعا در رد آن نتوانند دليلي بياورند، ادعاي شما اثبات نمي‌شود وباز محتاج دليل و سند و مدرك است. دوم اينكه اگر چنين است و امام زمان (عج) به فقها الهام مي‌كند و مسائل را به آنها مي‌گويد پس چرا بين عالمان و فقيهان اين همه اختلاف نظر وت شتت آراء وجود دارد! مگر امام زمان (عج) به آنها الهام نمي‌كند و كمك نمي‌رساند. پس چرا در بين فقيهان حتي در مسائل بسيار مهم، حساس و سرنوشت‌سازي مثل حكوت، ولايت فقيه و....اختلافات فراوان وجود دارد؟

غرويان: در اختلافات جزئي چون رشد علمي و فقهي هست امام زمان (عج) مستقيم وارد نمي‌شود. اما در اختلافات كلان كه با سرنوشت امت اسلامي سروكار دارد، آنجا امام زمان (عج) وارد مي‌شود وكمك مي‌كند. وكمكش هم گاهي به نحو واضح وآشكار است، گاهي به نحو غير واضح؛ واين در مبحث علم اجتماع و در علم اصول بحث مي‌شود كه چگونه اجماع كاشف از قول معصوم و ما اكنون نمي‌توانيم وارد آنمباحث اصولي شويم. اما مي‌گوييم امام زمان (عج) از يك توانائيها و قدرتها و آگاهيهاي غيبي برخوردار است و در مواقع ضروري وحساس به فقيه الهام مي‌كند و به دل او مي‌اندازد و به فكر او القاء مي‌كند و جامعة اسلامي را از گره‌ها و مشكلات مي‌رهاند.

مي‌فرماييد اين قابل اثبات نيست، مي‌گويم قابل اثبات است بدين صورت كه اگر فقيهي كه اهل زهد و تقواست و تا اكنون از او دروغي نشنيده‌ايم خودش گفت كه در مسأله‌اي به امام زمان (عج) متوسل شدم و حضرت در خواب و يا مكاشفه، و يا به صورت الهام مرا راهنمايي كرد؛ ما چه دليلي داريم كه حرف اين آقا را نپذيريم؟ اين يك راه براي اثبات اينكه امام زمان (عج) بطور غير مستقيم هدايت مي‌كند. راه ديگر استقراء است. يعني ما نمونه‌ها و موارد متعددي داريم كه فقيهاني از راهنمايي‌هاي امام زمان – در خواب يا مكاشفه و يا به صورت الهام – استفاده كرده‌اند و اين موارد آنقدر متعدد است كه يك انسان منصف يقين مي‌كند كه اينها دروغ نيست.

نيكويي: فرموديد در مسائل كلان امام زمان دخالت مي‌كند وحقيقت را به دل فقيه الهام مي‌كند، آيا ولايت فقيه و رابطة دين و حكومت و سياست از مسائل كلان نيست؟ اگر هست چرا در بين فقها در اين مورد اين همه اختلاف نظر و تشتت آراء وجود دارد؟

غرويان: ولايت فقيه جهات مختلفي دارد. از يك جهت مسأله‌اي كلان و از جهتي ديگر مسأله‌اي جزئي است. جهت كلان آن همان اصل رجوع مردم به فقيه در عصر غيبت است. در اين مسأله اختلافي بين فقها وجود ندارد. اختلاف در فروع ولايت فقيه و حدود اختيارات اوست. بعضي اين اختيارات را در امور حسبيه مي‌دانند و بعضي ديگر اين دايره را وسيع‌تر مي‌دانند ومعتقدند حوزة اختيارات و وظايف فقيه بسيار بيش از اينهاست و شامل حكومت و تدبير جامعه و زعامت مسلمين هم مي‌شود و فقه كلية اختيارات حكومتي معصوم را دارد، پس اختلاف در فروع است نه در اصل.

نيكويي: فرض كنيم در اصل رجوع به فقها در عصر غيبت اختلافي نباشد. اما آيا اينكه در چه چيزهايي بايد به فقيه رجوع كرد و اينكه آيا حكومت هم، شأن فقيه هست يا نه، و اگر هست فقيه حاكم، مشروعيتش را از رأي مردم به دست مي‌آورد يا از جاي ديگر و اينكه آيا حكومت فقيه از باب ولايت است يا وكالت و اينكه آيا اختيارات مطلقه و فراقانوني دارد يا اينكه اختياراتش در چارچوب قانون است و... آيا اينها مسائل حساس و سرنوشت‌ساز و به قول شما كلان نيستند؟ آيا مي‌توان اينها را مسائل جزئي و فرعي دانست؟ آن مقداري كه در بين فقها مشترك است، ولايت فقيه در امور حسبيه‌است كه اموري بسيار جزئي وكم اهميت هستند و اين اشتراك نظر در بين فقها دردي را از جامعة مسلمين دوا نمي‌كند. مهم بعد از آن است كه در آنجا اختلاف نظر فراوان است. آيا اينها مسائلي مهم وكلان نيستند؟

غرويان: نه، مسأله كلان اصلش است. در مقابل هم قول مخالفين اين‌است كه در زمان غيبت هيچ لازم نيست به فقها رجوع كنيد. برويد خودتان مسائل جامعه را حل كنيد! پس در اصل ضرورت رجوع به فقيه اسلام شناس، هيچ اختلافي نيست، اگر اختلافي بين علماء وفقها هست - كه هست – در فروع وجزئيات است.

نيكويي: براي اثبات اينكه امام زمان (عج) بطور غير مستقيم مشغول هدايت مردم است دو دليل آورديد: يكي اينكه اگر فقيه باتقوايي كه تا كنون از او دروغي نشنيده‌ايم بگويد كه در مسأله‌اي خاص، امام زمان (عج) در خواب يا مكاشفه مرا راهنمايي كرد، دليلي نداريم كه سخن او را نپذيريم، و دليل ديگر اينكه چون اينگونه موارد متعدد و فراوان بوده‌است، بنا به دليل استقرائي بايد بپذيريم كه امام زمان مشغول هدايت مردم بطور غير مستقيم و از طريق الهام و القاء مطالب به فكر و دل فقهاست.

اما اين ادله اولاً درون ديني (وبه عبارتي دقيق تر، درون مذهبي) هستند. يعني براي يك فرد شيعه كه فلان عالم يا فقيه شيعه را باتقوا، زاهد و صادق مي‌داند و به واسطه‌هاي نقل اين موارد – كه همگي شيعه هستند – اطمينان دارد و از همه مهمتر اصل وجود امام زمان (عج) را قبول دارد، شايد پذيرفتني باشد، اما براي يك فرد سُنّي مذهب كه نه به وجود امام زمان(عج) اعتقادي دارد و نه به غيبت او و نه به قدرتهاي خاص و آگاهي‌هاي غيبي آن حضرت، اينگونه ادعاهايي كه از طرف بعضي عالمان و فقيهان شيعه مي‌شود، ممكن است صرفاً يك ادعاي كذب كه براي فرار از تناقض غيبت امام زمان و ادلة ضرورت وجود امام معصوم بعد از پيامبر ساخته و پرداخته شده‌است تلقي شود. ثانياً خود فقيهان شعيه خواب و مكاشفه و الهام و اين قبيل مسائل را حجت نمي‌دانند و معتقدند براي هر سخني و هر حكمتي يا فتوايي بايد ادلة شرعي اقامه شود. به سخن ديگر استدلال شما حتى با مبناي خود فقيهان شيعه مخالف است و براي همين است كه بسياري از فقيهان شيعه به اين ادعاها به ديدة ترديد مي‌نگرند. در مورد ولايت فقيه هم كه فرموديد جهت كلان و اصل آن، رجوع مردم به فقها در عصر غيبت است، هچ فقيهي ادعا نكرده‌است كه در اين مساله از طرف امام زمان به او الهام شده‌است، بلكه فقها با استناد به ادلة عقلي و نقلي، اين اصل را اثبات مي‌كنند. ثالثاً اگر اين راه باز بود و واقعاً امام زمان (عج) در موارد مهم وحساس به كمك فقيهان مي‌شتافت و گره‌ها و معضلات جامعة مسلمين را مي‌گشود، قاعدتاً وضع جوامع اسلامي - حداقل جوامع شيعي- نبايستي چنين بود يعني تمام مسائل مهم مي‌بايستي تا كنون حل مي‌شد. اما چرا چنين نيست؟

غرويان: اينكه مي‌فرماييد استدلال برون ديني باشد، استقراء دليل برون ديني است نه درون ديني. ما مي‌گوييم موارد متعددي از تشرف به خدمت امام زمان (عج) اتفاق افتاده و آثارش هم ديده شده و اين استقراء، دليل بر اين‌است كه اين ايك حقيقت است.

نيكويي: در صغراي اين دليل شك هست. در دليل استقرايي، موارد استقراء شده بايد واضح، روشن و مورد قبول باشد. مثلاً تعداد زيادي كلاغ را وقتي مي‌بينيم كه سياه هستند. حكم مي‌كنيم كه همة كلاغها سياهند (كاري به اعتبار يا عدم اعتبار دليل استقرايي نداريم). در اينجا سياه بودن كلاغهاي استقراء شده قابل اثبات است چون همه آن را به بوضوح و با چشم خود مي‌بينند. اما در دليل استقرايي شما، موارد استقراء شده هيچكدام قابل اثبات نيستند ودر همة موارد مي‌توان گفت كه ادعاي تشرف به حضور امام زمان (عج) كذب است. باز هم تأكيد مي‌كنم كه حتي بسياري از عالمان و فقيهان شيعه اين ادعاها را قبول نمي‌كنند و در روايات خود شيعه هم آمده‌است كه اگر كسي ادعاي ارتباط با امام زمان (عج) را كرد او را تكذيب كنيد.

غرويان: اولاً به عنوان نائب خاص تكذيب مي‌شود، نه نائب عام. ثانياً قرائن بر صدق و راستگويي فقيه عادل، كاملاً روشن و واضح است. ثالثاً اثبات هر چيزي به حسب خودش هست، اثبات كه هميشه به معناي با چشم ديدن نيست.

نيكويي: ادعاي هدايت غير مستقيم امام از طريق خواب و الهام و القاء به دل و فكر فقيهان را شما كرده‌ايد. اما سخن من اين‌است كه سؤال به قوت خود باقي است و شما نمي‌توانيد نشان دهيد و اثبات كنيد كه امام زمان (عج) بطور غير مستقيم مشغول هدايت مردم است.

غرويان: نفي هم نمي‌توان كرد و براي كسانيكه اهل اين معاني باشند، اثبات آن از راه تواتر امكان دارد. كسي كه وارد اين مباحث مي‌شود، بايد مقدمات لازم را هم ديده باشد و الا بدون طي مقدمات وصول به نتيجه، امكان ندارد.

نيكويي: البته با دلايلي كه من آوردم اين ادعا نفي مي‌شود. اما اگر هم نتوانيم نفي كنيم مسأله صرفاً به صورت يك ادعاي غير قابل اثبات باقي مي‌ماند و لذا نمي‌تواند پاسخ معماي تناقض غيبت را بدهد.

غرويان: اينكه مي‌فرماييد قابل اثبات نيست، بنده عرض مي‌كنم كه اولاً قابل نفي هم نيست وثانياً بايد ديد مراد از (اثبات) چيست. اما اينكه مي‌فرماييد ما بايد هر مسأله‌اي را براي هر كسي طوري مطرح كنيم كه با مباني خودش اين را بپذيرد، ما چنين چيزي را اصلاً قبول نداريم. ما براي خودمان استدلال مي‌آوريم. اگر طرف مقابل مباني ما را قبول نداشت با او بحث مبنايي مي‌كنيم و اگر اختلاف بنايي داشت با او بحث بنايي مي‌كنيم، ما روي مباني خودمان اين استدلال را تمام مي‌دانيم ونهايتش به تجربة دروني بر مي‌گردد. اگر كسي اين تجربة دروني را ندارد، برود كسب كند ولي نمي‌تواند رد بكند.

نيكويي: پس به نظر من براي ا ينكه بتوانيم بحث مبنايي بكنيم بايد به ادلة نقلي يعني آيات و روايات و اسناد و مدارك تاريخي كه مورد استناد عالمان شيعه‌است رجوع كنيم و ببينيم كه آيا واقعاً خداوند، امامان معصومي بعد از پيامبر (ص) نصب كرده‌است يا نه؟ و آيا امامان شيعه و از جمله امام دوازدهم (عج) واقعاً امام معصوم و منصوب از طرف خدا هستند و داراي آگاهي‌هاي غيبي و قدرتهاي خاصي مي‌باشند يا نه؟ و اينكه آيا امام دوازدهم حضرت مهدي (عج) واقعاً وجود خارجي دارد يا نه؟ و اگر دارد آيا اكنون زنده و از نظرها غايب است يا اينكه حقيقت چيز ديگري است؟. اينها را با ادلة عقلي نمي‌توان اثبات كرد. يعني با ادلة عقلي نمي‌توان وجود امام زمان و اينكه او داراي قدرتهاي غيبي است را اثبات كرد.

غرويان: عقلاً نفي هم نمي‌توان كرد. پس عقلاً محتمل است و ممكن و از سويي ادلة نقليه هم مؤيد آن است. پس چرا نپذيريم؟!

نيكويي: بلي نفي هم نمي‌توان كرد و براي همين بايد وارد بحث در ادلة نقلي بشويم.

غرويان: البته نكته‌اي را بايد متذكر شوم و آن اينكه بعضي از مسائل هستند كه بحث ما در آنجا بر سر معقول بودن يا غير معقول بودن آن است. همينكه در مسأله‌اي دليلي بر خلاف آن نباشد مي‌گوييم معقول است. مثلاً دليلي براي رد وجود امام زمان و طول عمر آن حضرت نداريم پس مي‌گوييم اين امر ممتنع نيست بلكه ممكن و معقول است. همين براي ما كافي است. ما در خيلي از مباحث اعتقادي دنبال اين هستيم كه بگوييم معقول و ممكن است و دليلي بر غير معقول بودن آن نداريم.

نيكويي: اما معقلويت يك ادعا اعم از درست بودن يا نادرست بودن آن است. معقوليت به معناي درست بودن و حق بودن نيست، بلكه در نهايت به معناي ممكن بودن است. يعني صرف اثبات معقول بودن يك ادعا به تنهايي كافي نيست و مشكلي را حل نمي‌كند. براي آنكه از مرحلة معقوليت يا به عبارت دقيق‌تر از مرحلة امكان به مرحله اثبات حقانيت برسيم مجبوريم به ادلة نقلي رجوع كنيم. يعني از ادلة عقلي كاري ساخته نيست.

غرويان: اگر بحث و مناقشه بر سر عدم امكان و عدم معقوليت باشد، چرا اثبات معقوليت مشكلي را حل نكند؟! اصل مشكل همين‌است. بله البته در اينجا ما ادلة نقلي و يا شواهد و قرائن تجربي هم مى‌آوريم.

نيكويي: در مبحث ادلة نقلي، من به ذكر چند اشكال مي‌پردازم. اول اينكه در هيچ كدام از آيات قرآن و يا روايات پيامبر(ص)، تئوري امامت – چه به صورت كلي و چه به صورت مصداقي – بطور صريح و روشن بيان نشده‌است. مدعاي شيعه اين‌است كه نصب امامان معصوم بعد از پيامبر(ص) از طرف خداوند، ضرورت دارد و خداوند هم امامان معصومي را بعد از پيامبر(ص) نصب كرده‌است و اين امامان علاوه بر مصونيت از هرگونه خطا و لغزش و گناه، داراي علم لدني و غير اكتسابي و صاحب علم غيب و قدرتهاي خارق العاده، هستند و مي‌توانند به اذن خدواند در عالم تكوين تصرفاتي كنند. در ضمن اين امامان، رياست عام و فراگير در كليه امور ديني و دنيوي مردم بعد از پبامبر(ص) را به عهده دارند و مردم موظف و مكلف به اطاعت محض و بي‌چون و چرا از آنها هستند.

 اين، تئوري امامت است به صورت كلي. اما از لحاظ مصداقي هم شيعه معقتد است كه اولين امام معصوم و جانشين به حق بعد از پيامبر(ص)، امام علي (ع) است و آخرين آنها امام دوازدهم حضرت مهدي (عج) است، و حضرت مهدي هم بنا به علل و مصالحي حدود هزار و صد سال است كه در پس پردة غيبت به سر مى‌برد وروزي به فرمان خدا ظهور كرده و جهان را پر از عدل و داد مي‌كند. اما هيچكدام از اين ادعاهاي شيعه، در هيچ آيه و يا روايتي به صراحت نيامده‌است. تمام آيات و رواياتي كه عالمان شيعه براي اثبات مدعيات خود، مورد استناد قرار مي‌دهند، قابل تفسيرهاي متعدد هستند و در هيچكدام صراحتي در تأييد اعتقادات شيعه وجود ندارد. آيا عدم صراحت اصل اين مدعيات را زير سؤال نمي‌برد؟

غرويان: بنده خودم ادلة عقلي امامت و ولايت را مقدم بر ادلة نقلي مي‌دانم. يعني ابتدا بايد يا دليل عقلي مسأله اثبات شود و بعد ادلة نقلي مي‌توانند مؤيد باشند. اصل امامت اهل بيت با دليل عقلي قابل اثبات است.چون تاريخ به ما مي‌گويد كه امام علي (ع) و فرزندان او در بين امت پيامبر (ص) از هر جهت بهترين‌ها بودند، عقل مي‌گويد پس امامت، شأن اينهاست، اينها لايق امامت هستند و اين را از طريق رجوع به كتب تاريخي و سيرة آنها مي‌توان اثبات كرد. اما اينكه مي‌فرماييد آيات و روايات صراحت ندارند، اگر قرار بود همة معارف دين، تك تك و به صراحت در قرآن بيان شود، حجم قرآن خيلي بيشتر از اين مي‌شد. اما آياتي داريم كه مفسرين شيعه و سُني گفته‌اند در شأن امام علي (ع) است. مانند آيه ولايت، وهمينطور آيه اولي الامر و يا آيه تطهير كه در حق أئمه معصومين است. و روايتي هم داريم كه در آنها اسم دوازده امام آمده‌است.

نيكويي: آيا اين روايات از نظر معيارهاي پذيرش يك روايت، مورد قبول عالمان اهل سنت هم هست؟

غرويان: بله رواياتي داريم كه شيعه و سني هر دو نقل كرده‌اند و در آنها اسم دوازده امام به صراحت آمده‌است. البته برخي از روايات ما در طول تاريخ از بين رفته، لذا در آن روايات، چه بسا اين مسائل به صراحت ذكر شده باشد.

نيكويي: فرموديد ابتدا به دليل عقلي، امامت وعصمت امامان را اثبات مي‌كنيد. سؤال اين‌است كه ادلة عقلي چگونه مي‌توانند امامت و عصمت را به نحو مصداقي اثبات كنند؟

غرويان: به كمك تاريخ و بعد ضميمه كردن دليل عقلي به آن. تاريخ مي‌گويد امام علي (ع) بهترين انسان بعد از پيامبر (ص) بود. اينجا عقل مي‌گويد. پس همين شخص بايستي امام شود.

نيكويي: اين دليل متوقف بر آن‌است كه ابتدا ضرورت نصب امام معصوم بعد از پيامبر را به دليل عقلي اثبات كنيم. بعد اثبات ضرورت وجود امام معصوم بعد از پيامبر، شايد بتوان با استناد به مدارك تاريخي به اين نتيجه رسيد كه امام علي (ع) اولين امام معصوم بعد از پيامبر‌است. چون صرف لياقت و شايستگي و اينكه شخصي بهترين فرد بعد از پيامبر است به تنهايي اثبات امامت و عصمت و منصوب بودن او از طرف خدا را نمي‌كند.

غرويان: ما قبلاً در مورد ادلة عقلي ضرورت وجود امام معصوم بحث كرديم.

نيكويي: درست است. اما در آنجا ضرورت را به معناي حسن گرفتيد نه ضرورت عقلي كه عدم آن محال است. يعني گفتيد خوب است امامان معصومي بعد از پيامبر (ص) وجود داشته باشد، به عبارت ديگر امامت و پيشوايي را لازم و ضروري دانستيد اما عصمت امام را ضروري ندانستيد و گفتيد اگر معصوم باشد بهتراست.

غرويان: خوب است كه چنين انساني باشد و حالا هم هست. اين، يعني ضرورت دارد. ضرورت عقلي در اينجا معنايش اين‌است كه عقل محال مي‌داند خداوند با وجود فرد اصلح، شخص ديگري را به جاي پيامبر بنشاند.

نيكويي: خوب بودن با ضرورت عقلي فرق دارد. اينكه خوب است امام معصومي بعد از پيامبر باشد، به تنهايي اثبات نمي‌كند كه پس امام معصومي هم هست. اين (هست) با دليل عقلي چگونه اثبات مي‌شود؟.

غرويان: وجود امام معصوم بايسته‌است و دليلي هم بر نفي آن نداريم. از آن طرف قرائن و شواهد هم بطور واضح نشانگر عصمت – مثلاً – امام علي (ع) است. پس ضرورت دارد امامت را حق و شأن وي بدانيم.

نيكويي: آن بايستن آيا بايستن عقلي است؟

غرويان: بله، بايسته‌است يعني بايد چنين انساني به امامت برسد.

نيكويي: اينكه بايد چنين انساني – مانند علي (ع) – به امامت برسد فرع بر اين‌است كه وجود امام معصوم ضرورت عقلي داشته باشد. اگر اين ضرورت به دليل عقلي ثابت نشود و يا دليلي بر خلاف آن وجود داشته باشد، ديگر نمي‌توان گفت بهترين فرد امت بايد همان امام معصوم باشد. يعني از بهتر بودن يك شخص از ديگران، نمي‌توان امامت و عصمت و منصوب بودن او از طرف خدا را نتيجه گرفت.

غرويان: جود امام معصوم بعد از پيامبر (ص)، بايتسگي عقلي دارد و خدواند هم عاقل و حكيم است و كار غير حكيمانه نمي‌كند. پس ضرورتاً و عقلاً بهترين فرد يعني امام معصوم (ع) را به جانشيني پيامبر بر مي‌گزيند.

نيكويي: اما در ابتداي بحث گفتيد كه ضرورت به معناي حسن است.

غرويان: منظورم حسن عقلي است يعني بايستگي عقلي.

نيكويي: بسيار خوب پس بنا به ضرورت عقلي بايد امامان معصومي بعد از پيامبر (ص) باشند؛ حال سؤال اين‌است كه اگر بعد از پيامبر امامان معصومي نباشند چه مي‌شود؟ به عبارت ديگر اين ضرورت از كجا ناشي شده‌است؟

غرويان: اگر نباشد مردم بر عليه خداوند حجت خواهند داشت. اين مباحث در سئوالات قبلي پاسخ داده شد.

نيكويي: خوب اگر اينطور است اكنون هم مردم بر عليه خداوند حجت دارند، چون امام معصومي كه آنها را هدايت و راهنمايي كند ندارند.

غرويان: امام معصوم الآن هست و مردم حجتي عليه خداوند ندارند و غيبت امام (عج) به سبب مردم است.

نيكويي: فرض كنيم كه هست. اما وقتي به علت غايب بودن نتواند مردم را هدايت و راهنمايي كند و مردم هم او را نشناسند. و به او دسترسي نداشته باشند، حجت بر مردم تمام نمي‌شود. هدايت مردم اكنون به دست عالمان و فقيهان است.

غرويان: مع الواسطه هدايت مي‌كند و اينها تكرار مطالب پيشين است.

نيكويي: اين قابل اثبات نيست و ما قبلاً روي آن بحث كرديم.

غرويان: اثبات هر چيزي با متد مناسب خودش هست و اين مسئله هم با روش خاص خود اثبات مي‌شود، نه اينكه قابل اثبات نباشد.

نيكويي: در اينصورت اولاً دليل شما ناقص و ناتمام مي‌ماند و ثانياً در اينجا حجت بر مردم تمام نمي‌شود. مردم از كجا بدانند كه سخن فقيه همان سخن امام معصوم است، تا حجت بر آنها تمام شود؟

غرويان: ممكن است مردم عوام چيزي را نفهمند. اما خواص مي‌فهمند. مردم عوام در خيلي از امور، برهان و استدلال را درك نمي‌كنند، خوب درك نكنند. رابطة فيثاغورس را به يك بچه بگوييد، او نمي‌فهمد. آيا اين دليل بر غلط بودن اين فرمول رياضي است؟

نيكويي: برويم بر سر آيات و روايات. آياتي كه آورديد مانند آيه ولايت و آيه تطهير و آيه اولي الامر، هيچكدام صراحتاً مؤيد تئوري امامات نيستند و همة آنها قابل تفسير‌هاي مختلف هستند. مثلاً در آيه ولايت حتى اگر شأن نزول آيه را امام علي (ع) بدانيم – كه البته همين را هم بسياري از علماي اهل سنت قبول ندارند – باز هم صراحتاً دلالت بر تئوري امامت ندارد و علماي اهل سنت «ولي» را به معنى دوست و يار و يارو مي‌گيرند نه به معناي اولي به تصرف، اين عدم صراحت چگونه توجيه مي‌شود؟

غرويان: منظور شما از صراحت چيست؟

نيكويي: اينكه بطور واضح و روشن بگويد علي بن ابي طالب (ع)، امام معصوم و جانشين پيامبر (ص) از طرف خداست و مردم موظفند از او اطاعت محض و بي چون و چرا كنند.

غرويان: وقتي همه مي‌گويند اين آيه در شأن علي (ع) است، چه انگيزه‌اي براي انكار آن داريم؟

نيكويي: حتى اگر قبول كنيم كه آيه در شأن علي (ع) است، امامت و عصمت و منصوب بودن او از طرف خدا را اثبات نمي‌كند. يعني آيه صراحتي بر اين موضوع ندارد. شايد با بحث هاي پچيده تفسيري كه قابل فهم براي عموم مردم نيست بتوان معناي مورد نظر شيعه را از اين آيات استخراج كرد – كه البته نتايج اينگونه بحث هاي پچيده تفسيري هيچگاه قطعي و يقيني نيست و همواره قابل نقد و چون و چراست – اما به هر حال صراحت ندارد و اگر هم كسي نتواند اين معنا را استنباط كند – و با فرض اينكه معناي آيه واقعاً همان است كه شيعه مي‌گويد – تقصيري ندارد.

غرويان: اينطور استدلال نكنيد كه چون ممكن است بعضي ها نفهمند پس صراحتي ندارد. خوب كسي كه نمي‌فهمد مشكل خودش را بايد حل كند. ما صريح‌ترين آيات قرآن را هم كه مطرح كنيم ممكن است كسي بگويد من نمي‌فهمم. خوب او كه نمي‌فهمد بايد مشكل خودش را حل كند نه اينكه بگويد آيه صراحت ندارد.

اما عدم ذكر نام علي بن ابي طالب (ع) در اين آيه دو ثمره دارد. يكي اينكه هم علي بن ابي طالب (ع) را با جملة «الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكاة وهم راكعون» معرفي كرده و هم گفته كساني كه در آينده مي‌خواهند در مسير علي ابن ابي طالب (ع) حركت كنند بايد چنين كساني باشند. يعني كساني باشند كه اهل اين معاني باشند. اما اگر به جاي ذكر اين اوصاف، نام علي بن ابي طالب (ع) را مي‌برد، اين خاصيت را نداشت.

نيكويي: خوب مي‌توانست هم صفات را بگويد و هم نام علي بن ابي طالب (ع) را بياورد تا براي هيچكس شك و شبهه اي نماند.

غرويان: اولاً ضرورتي نبوده است. ثانياً ذكر نام خاص، مفاد آيه را از كليت و عموميت خارج مي‌كند.

نيكويي: نكته مهم اتفاقاً در همين جاست. مگر از نظر شيعه، امامت و عصمت امام علي (ع) و فرزندانش و منصوب بودن آنها از طرف خدا جزو اصول دين نيست و مگر شيعه نمي‌گويد كه ايمان مردم بدون اعتقاد به امامت و عصمت اهل بيت (ع) ناقص است و مگر عالمان شيعه امامت را استمرار نبوت و پايه و اساس دين نمي‌دانند؟ و مگر نمي‌گويند كه اگر مردم بر امامت و ولايت علي بن ابي طالب (ع) و فرزندانش اتفاق مي‌كردند هم دنيايشان آباد مي‌شد و هم آخرت آنها قرين سعادت بود و اوضاع جهان هم اكنون چنين نبود؟ پس مسأله‌اي به اين عظمت و اهميت (اگر حقيقت دارد) چرا در قرآن به صراحت نيامده است تا مردم دچار گمراهي نشوند؟ اگر امامت از اصول دين است، چرا در تأييد و شرح و تبيين آن هيچ آيه اي در قرآن به صراحت نيامده است؟ در قرآن پيرامون توحيد، نبوت و معاد كه اصول و پايههاي دين هستند صدها آيه صريح آمده‌است اما در مورد امامت اينطور نيست. چرا؟

غرويان: ما معتقديم صراحت دارد. مثل اينكه ما در معناي صراحت با هم اختلاف نظر داريم. ما معتقديم تمام آياتي كه آورديم صراحت دارند. اما اينكه چرا نام امام علي (ع) به صراحت در اين آيات نيامده‌است، به نظر من دليلش اين‌است كه اختلاف زياد مي‌شد و مفسده اش بيشتر بود تا مصلحتش. اگر نام امام و جانشين پيامبر به صراحت در قرآن مي‌آمد مردم زير بار نمي‌رفتند و مي‌گفتند امامت يك مسأله شخصي، مورثي و تعبدي است و اصلاً روي صحت آيات قرآن شك مي‌كردند و اين، مفسده داشت.

اما در آيات قرآن داريم كه خداوند مي‌فرمايد اي پيامبر! من آيات را بر تو نازل مي‌كنم براي اينكه تو براي مردم بيان كني. اينجا ما معتقديم كه «الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكاة وهم راكعون» و آيات ديگر كه به قول شما مبهم و غير صريح آمده براي اين‌است كه پيامبر (ص) نقش خودش را ايفا كند. يعني اين آيات را براي مردم تبيين كند و مصاديق را به مردم معرفي نمايد.

نيكويي: يك اشكال ديگر كه بر ادلة نقلي شيعه وارد مي‌شود اين‌است كه اين ادله تماماً ناقصند. مثلاً عالمان شيعه وقتي مي‌خواهند با استناد به آيه اطيعوا ا.... و اطيعوا الرسول و اولي الأمر منكم... عصمت اولي الأمر را اثبات كنند، ابتدا آيه را تا همين جا كه مي‌گويد «و أولي الأمر منكم» مي‌آورند و مي‌گويند چون اطاعت از اولي الأمر در كنار اطاعت از خدا و رسول و در رديف آنها آورده‌است پس اولي الأمر بايد معصوم باشند. در حالي كه اگر بقية آيه را هم در نظر بگيريم كه مي‌گويد «فإن تنازعتم في شيء فردوه إلى ا... والرسول.....» معلوم مي‌شود كه استدلال شيعه ناتمام است چون در ادامة آيه، خداوند خطاب به مردم مي‌گويد اگر با اولي الأمر دچار اختلاف و نزاع شُديد، مطلب را با ارجاع به كتاب خدا و سنت رسول حل كنيد. يعني اطاعت از اولي الامر بايد در چارچوب كتاب خدا و سنت حضرت رسول باشد نه اطاعتي مطلق و بي چون و چرا.

غرويان: نه، معناي آيه اين نيست. فإن تنازعتم في شيء يعني اگر شما مردم با همديگر اختلاف پيدا كرديد به خدا و رسول مراجعه كنيد، نه اينكه شما با اولي الامر نزاع پيدا كرديد!!

نيكويي: خوب چرا نگفته‌است به اولي الامر رجوع كنيد. مگر اولي الامر معصوم نيستند؟

غرويان: من خودم معتقدم كه اولي الامر اعم از معصوم است، يعني منحصر به معصوم نيست. شامل معصومين مي‌شود، اما حصر در معصومين (ع) نشده است.

نيكويي: پس با اين آيه نمي‌توان عصمت اولي الامر را اثبات كرد.

غرويان: ما رواياتي داريم كه ذيل اين آيه آمده و مي‌گويند اولي الامر اشاره به معصومين است. اما ما مي‌گوييم حصر نيست. البته مصداق اتم و اكمل اولي الامر معصومين (ع) هستند و در فرض عدم دسترسي به معصومين، اولي الامر اقرب و اشبه به معصومين را هم شامل مي‌شود.

نيكويي: در اينجا تناقضي پيش مي‌آيد و آن اينكه اگر اين استدلال شيعه را قبول كنيم و بگوييم چون اطاعت از اولي الامر در رديف اطاعت از خدا و رسول آمده پس اولي الأمر حتماً بايد معصوم باشند، در اينصورت ديگر نمي‌توانيم اولي الأمر را شامل غير معصوم هم بدانيم.

غرويان: نه، بنده اين استدلال را تمام نمي‌دانم. در اين آيه اطاعت از اولي الأمر در طول اطاعت از خدا و رسول بيان شده نه در رديف آنها. و اگر اولي الأمر در طول قرار داديد مي‌توانيد آن را شامل غير معصوم يعني ولي فقيه هم بدانيد.

نيكويي: سومين اشكالي كه بر ادلة نقلي وارد است اين‌است كه ما براي فهم دقيق و درست آيات و روايات، بايد به قرائن حاليه و مقاليه رجوع كنيم و به عبارت بهتر بايد زمينه نزول آيه و يا صدور روايت را بشناسيم. اما شايد ما بطور قطع و يقين نتوانيم به شناخت كامل زمينه نزول آيه و يا صدور روايت و حوادث پيراموني اين آيات و روايات نايل شويم - زيرا براي اينكار بايد به اسناد و مدارك تاريخي رجوع كنيم و اين اسناد ممكن است ناقص و يك طرفه و يا دروغ و جعلي باشند – و لذا نتوانيم معناي دقيق آيه و يا روايات را بطور قطع و يقين به دست آوريم. آيا اين واقعيت، ادلة نقلي را از اعتبار نمي‌اندازد و ظني نمي‌كند؟

غرويان: اين قطع و يقين، قطع و يقين نسبي است. يعني ما تاريخ و اقوال و آراء مختلف در اين زمينه را مطالعه مي‌كنيم و در نهايت به يك جمع بندي مي‌رسيم و مي‌گوييم اين بهترين جمع بندي است. بله، ما در آن زمان نبوده‌ايم و در فضاي آن آيات و روايات حضور نداشتيم. اما براساس نقليات، سعي مي‌كنيم خود را به فضا ببريم و بعد بهترين جمع بندي را بكنيم. بيش از اين هم در توان ما نيست. اين را اعتراف مي‌كنيم. به عبارت ديگر قطع و يقين ما نسبي است. يعني بهترين تفسيري كه مي‌توان از اسناد و مدارك تاريخي كرد مورد نظر ماست. ما قائل به «تخطئه» هستيم و نه «تصويب». بخشي از احكام ما احكام ظاهري است و نه احكام واقعي. اين بحث در علم و اصول بطور مبسوط آمده است.

نيكويي: از اينكه وقت گرانبهايتان را در اختيار اين حقير قرار داديد متشكرم.

والسلام.

 

+         +        +

 

بخش سوم
نامه‌ها و پاسخها

پاسخ آيت ا... جعفر سبحاني به معماي غيبت امام زمان (عج)

در اوايل سال 1378 نامه‌اي به آيت ا... جعفر سبحاني (از اساتيد بزرگ حوزه علمية قم) دادم و سؤال كردم كه: «با توجه به ادلة ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر (ص)، غيبت امام زمان (عج) چگونه توجيه مي‌شود؟» پاسخ ايشان به قرار ذيل بود:

با تقديم سلام به شما پرسشگر عزيز جهت روشن شدن مطلب, سؤال فوق را به دو پرسش زير بيان نموده وسپس هر كدام را جداگانه پاسخ مي‌دهيم:

1- علل غيبت امام زمان (عج) چه چيزهايي مي‌تواند باشد؟

پاسخ:

علت وفلسفه واقعي غيبت حضرت ولي عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف يكي از رازهاي الهي است, جز خداوند وپيشوايان معصوم (ع) كسي نسبت به آن اطلاع كافي و كامل ندارد. با اين حال طبق بيان معصومين (ع) راز اصلي غيبت آن حضرت عبارت است از:

1-1. فراهم نبودن شرايط ظهور, براي تحقق بخشيدن به آرماني بزرگ (گسترش عدل وقسط جهاني وبه اهتزاز در آوردن پرچم توحيد در تمام كره خاكي). اين آرمان بزرگ نياز به گذشت زمان وشكوفايي عقل ودانش بشر وآمادگي روحي بشريت دارد, تا جهان به استقبال آن امام عدل وآزادي رود. طبيعي است اگر آن حضرت پيش از فراهم شدن مقدمات در ميان مردم ظاهر شود, سرنوشتي مانند ديگر امامان (شهادت) يافته وقبل از تحقق آن آرمان بزرگ ديده از جهان برخواهد بست.

2-1. محفوظ ماندن از شر جباران وستمگران است.

3-1. در بعضي از روايات حكمتهاي ديگري از جمله آزمايش مردم واندازه پايبندي وپايداري آنان به دين وولايت بيان شده‌است. غيبت آن حضرت سبب مي‌شود تا نفاق پنهان عده‌اي آشكار شود, ايمان حقيقي محبان وشيعيان واقعي امام (عج) از افراد ناخالص وسست ايمان جدا وپاك شود و در يك جمله مؤمن از منافق معلوم گردد.

2- چه علتي دارد كه بعد از رحلت پيامبر سلسله وار اماماني جهت حفظ وتشريع وامامت جامعه اسلامي معرفي مي‌شوند اما در اين زمانهاي بحراني كه بيشتر نيازمند به امامت معصوم مي‌باشد امام زمان (عج) از نظرها مخفي مي‌شود. چرا از ديده پنهان, وچگونه از وجود او بهره مي‌شويم؟

پاسخ:

نخست بايد توجه نمود كه غيبت امام به اين معني نيست كه او در جهان ديگري جز اين جهان زندگي مي‌كند و يا وجود جسماني او به وجود ناپيدايي مانند امواج «اتر» تبديل گرديده است, بلكه معني غيبت امام – عجل الله تعالى فرجه الشريف – اين است كه او در ميان مردم زندگي مي‌كند و مردم او را مي‌بينند ولي نمي‌شناسند و از يك زندگي طبيعي برخوردار است.

ثانياً طبق بيان امام علي بن ابي طالب (ع) در نهج البلاغه خدا دو نوع حجت دارد, يكي حاضر و آشكار و ديگري غايب و ناپيدا, آنجا كه مي‌فرمايد: «خدايا روي زمين هيچگاه از حجتهاي تو خالي نمي‌ماند, حجتهايي كه گاهي حاضر و آشكار و گاهي از بيم مردم پنهان هستند تا دلايل آيين الهي محو و نابود نشود». اين بيان مي‌رساند كه رهبران الهي در پنهان و آشكار وظيفة سنگين رهبري را انجام مي‌دهند. ودر همه حال در راهنمايي مردم مي‌كوشند. وقرآن مجيد ما را به مقام والاي ولايت وشئون ونحوه هدايتهاي اولياء رهبري نموده وبه روشني ثابت نموده كه ممكن است يكي از مردان الهي در عين اينكه از نظرها غايب وپنهان باشد به امر هدايت و ارشاد بپردازد.

ثالثا. گروهي از اولياء الهي اگر چه از نظرها غايب بودند, با اين حال جامعه را هدايت مي‌كردند ويا اينكه به صورت استتار با پوشش خاصي به سازندگي افراد اشتغال داشتند, و با اينكه نبي و ولي بودند ولي منتظر آن بودند كه فرمان حق برسد سپس انجام وظيفه كنند. برخي از افراد اين گروه عبارتند از:

الف) معلم حضرت موسى (ع) كه در اخبار به نام ((خضر)) معرفي شده است. اين ولي زمان به صورت ناشناس زندگي مي‌كرد, او علم وسيع و روح قوي و نيرومندي داشت. و به تصريح قرآن, حضرت موسى (ع) با او آشنا شده از علم او بهره‌مند مي‌شد, و اگر خدا او را معرفي نمي‌كرد كسي با او آشنا نمي‌شد, او با اينكه از ديدگان پنهان بود, هرگز از حوادث واوضاع زمان غفلت نداشت. وروي ولايت واختياراتي كه از جانب خدا به او داده شده بوده, در اموال و نفوس تصرف مي‌كرد و اوضاع را طبق مصالحي رهبري مي‌نمود. اين جريان در قرآن كريم سورة كهف آيه 65 تا 82 بطور مفصل آمده است.

ب) حضرت موسى (ع), چهل روز از ديدگان پنهان و غايب بود. اگر امام و پيشوا پيوسته بايد در دل اجتماع باشد و غيبت امام با مقام هدايت و سودبخشي او منافات دارد, درباره حضرت موسى (ع) چه بايد گفت با اينكه مي‌دانيم در نبود او بني اسرائيل به گوساله پرستي روي آوردند؟ آيا اين پيامبر الهي كه طبق تصريح قرآن چهل روز تمام از بني اسرائيل دوري گزيد (سوره بقره / 51 وسوره اعراف/ 142) در اين مدت رهبر بود يا نه؟ امام بود يا نه؟ اگر بگوييم مقام نبوت ورهبري را بر عهده داشت, اين سؤال پيش مي‌آيد كه: فايدة وجود چنين امامي چيست؟ واگر بگوييم در اين زمان, مقام رهبري از او سلب شده بود, سخني بي اساس گفته‌ايم, زيرا مي‌دانيم كه وي با داشتن اين سمت, براي آخذ تورات از ديده‌ها غايب شده بود. اگر امام بايد روشني‌بخش والهام دهنده باشد, مدت كم و زياد در نظر عقل يكسان است. و فقط آن مقدار از غيبت مستثنى است كه ضرورت زندگي مانند خواب, آن را ايجاد مي‌كند. اگر چه حضرت موسي (ع) برادرش هارون را به عنوان وصي در ميان مردم گذاشته بود, ولي از اين جهت نمي‌توان بين غيبت حضرت موسي (ع) وحضرت قائم – عجل الله فرجه الشريف – فرق گذاشته, زيرا اولاً ولي عصر – عجل الله تعالى فرجه الشريف – نيز نايباني در ميان امت دارد كه مي‌توانند رهبري امت را در دوران غيبت بر عهده بگيرند وثانياً داشتن وصي مجوز غيبت نمي‌تواند باشد.

ج) طبق تصريح قرآن كريم حضرت يونس مدتي در شكم ماهي محبوس و از ديدگان امت خود پنهان بود. (سوره انبياء / 87 و صافات /140 به بعد) اين «ولي» الهي با داشتن مقام ولايت, از امت خود دور بود. حال اگر پيشواي الهي بايد پيوسته مفيض ونوربخش باشد, غيبت او را چگونه مي‌توان توجه كرد؟ معلوم است كه ايشان به جهت مصالحي غايب بود ودر مدت غيبت همچنان مقام ولايت را دارا بود.

خلاصه از مطالب بالا به نكاتي دست مي‌يابيم از جمله:

1- بعضي اولياء الهي با اينكه از ديدگان پنهان بردند, ولي هرگز از حوادث و اوضاع زمان غفلت نداشتند, به جهت ولايت و اختباراتي كه ار جانب خدا به آنها داده شده بود, پيوسته در اموال و نفوس تصرف مي‌كردند و اوضاع را طبق مصالحي رهبري مي‌نمودند, اگر چه تصرفات آنها نيز از ديدگان مردم عادي پنهان بود.

2- هدايت و رهبري كه از شئون اولياء الهي است گاهي به دو صورت آشكار و پنهان انجام مي‌گيرد, و هرگز لازم نيست كه امام شناخته شود, تا هدايت كند بلكه در حال اختفاء پنهان نيز به اين وظيفه خطير قيام مي‌نمايد ونفع زيادي را به مردم مي‌رساند. وغيبت امام با مقام هدايت وسودبخشي او منافات ندارد.

3- هدايت و رهبري آنها گاهي به صورت «فردسازي» وگاهي به وصورت «جامعه سازي» انجام مي‌گيرد. در صورت فردسازي هرگز لزومي ندارد همه افراد, ولي الله را بشناسند ويا پيوسته عموم را رهبري كند, بلكه در شرايط خاصي كه «جامعه سازي» مقدور نباشد, بايد به «فردسازي» بپردازد.

4- با غيبت ولي, مقام ولايت از او سلب نمي‌شود.

در نتيجه وظيفة امام زمان – عجل الله تعالى فرجه الشريف – در دوران غيبت مانند وظيفة اولياء و رهبران گذشته‌است. امام در حال اختفاء در امور زندگي دنيوي و ديني مردم تصرفاتي دارد. با افراد شايسته و لايق در حال تماس بوده و به فرد سازي و تربيت شخصيتها اشتغال دارد. آيا با داشتن چنين وظايفي باز جا دارد كه بگوييم فايدة وجود اين ولي زمان چيست؟ خداي تعالى مي‌فرمايد: «وجعلناهم أئمةً يهدون بأمرنا» (آنان را پيشوايان قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مي‌كنند). انبياء/73.

اين آيه نه تنها مي‌رساند كه هدايت آنان به فرمان خداست بلكه مي‌رساند كه شيوة هدايت آنها نيز به فرمان الهي است. گاهي اراده ومشيت خدا بر آن تعلق مي‌گيرد كه