|
بخش چهارم
تأملاتي در ادلة عصمت پيامبران و امامان
تأملاتي در ادلة عصمت پيامبران و امامان
عصمت
پيامبران و امامان دوزادهگانه, ركن ركين تفكر شيعه و از ضروريات
اين مذهباست. در تعريف عصمت بين عالمان شيعه اختلافاتي وجود دارد,
اما نوع ادلهاي كه براي اثبات ضرورت عصمت پيامبران و امامان ميآورند,
ناخودآگاه آنان را به تعريف واحدي از عصمت ميرساند كه در آن,
مصونيت از هرگونه گناه, خطا و لغزش (بزرگ يا كوچك, عمدي يا سهوي) و
در تمام عرصههاي مختلف زندگي فردي و اجتماعي مندرج ميباشد.
از
ديدگاه آقاي مصباح يزدي:
«منظور از معصوم بودن پيامبران يا بعضي ديگر از انسانها تنها عدم ارتكاب
گناه نيست, زيرا ممكناست يك فرد عادي هم مرتكب گناهي نشود... بلكه
منظور ايناست كه شخص, داراي ملكة نفساني نيرومندي باشد كه از
سختترين شرايط هم او را از ارتكاب گناه باز دارد. ملكهاي كه از
آگاهي كامل و دائم به زشتي گناه و اراده قوي بر مهار كردن تمايلات
نفساني حاصل ميگردد. وچون چنين ملكهاي با عنايبت خاص الهي تحقق
مييابد فاعليت آن به خداي متعال نسبت داده ميشود.»(80)
«منظور از گناه كه شخص معصوم, مصونيت از ارتكاب آن دارد، عملياست كه در
لسان فقه, حرام ناميده ميشود و همچنين ترك عملي است كه در لسان
فقه واجب شمرده ميشود.»(81)
از
ديدگاه آقاي جعفر سبحاني:
«عصمت به معني مصونيت بوده و در باب نبوت داراي مراتب زير است:
الف. عصمت در مقام دريافت, حفظ وابلاغ وحي.
ب- عصمت از معصيت وگناه.
ج- عصمت از خطا و اشتباه در امور فردي و اجتماعي.»(82)
البته
مصونيت از خطا در «مسائل عادي زندگي», «داوري در منازعات»,
«تشخيص موضوعات احكام ديني» و حتى مصونيت از «برخي بيماري
هاي جسمي... كه ماية تنفر و انزجار مردم ميگردد» نيز از
ديدگاه آقاي سبحاني در تعريف عصمت گنجانده شده است.
از ديدگاه آقاي ابراهيم
اميني:
«عصمت عبارتاست از يك نيروي فوق العادة باطني و يك صفت نيرومند نفساني كه
در اثر مشاهدة حقيقت جهان هستي و رؤيت ملكوت و باطن عالم وجود حاصل
ميشود. اين نيرويِ فوق العادة غيبي در هر كس وجود پيدا كرد از
مطلق خطا و گناه معصوم خواهد بود و از جهات مختلف بيمه شده است:
در مقام تلقي وحي و درك واقعيات خطا نميكند.
در مقام ضبط و نگهداري احكام و قوانين اشتباه و سهو ندارد.
در مقام ابلاغ و اظهار احكام مرتكب اشتباه و گناه نميشود.
در مقام عمل از لغزشهاي عمدي و سهوي مصونيت دارد. هرگز گناه نميكند و
احتمال خطا و گناه در بارهاش صفر است.»(83)
ديديم
كه از نظر آقايان اميني و سبحاني, عصمت عبارتست از مصونيت از
هرگونه گناه و خطا و لغزش (چه عمدي و چه سهوي) و در تمام عرصههاي
زندگي فردي و اجتماعي, اما از نظر آقاي مصباح يزدي, عصمت فقط به
معني مصونيت از ارتكاب گناه است, آن هم گناهي كه در لسان فقه گناه
شمرده شود نه هرگونه گناهي. در ضمن از نظر قاطبة علماي شيعه
پيامبران و امامان, از همان آغاز زندگي (يعني تولد و طفوليت) تا
آخر عمر معصوم هستند نه اينكه بعد از نبوت يا امامات معصوم شوند.
پس بطور خلاصه تئوري عصمت از ديدگاه شيعه چنين است:
«پيامبران و امامان دوازدهگانه, در تمام طول عمر معصوم
هستند.»
ادلة عقلي عصمت پيامبران (و امامان)
در
اينجا به چند نمونه از ادلة عقلي شيعه كه در آنها سعي شدهاست تا
ضرورت عقلي عصمت پيامبران اثبات شود, اشاره ميكنيم و به نقد آنها
ميپردازيم.
دليل
اول. «پيامبران الهي در عمل به احكام شريعت, از هرگونه گناه و
لغزش مصونيت دارند و اصولاً هدف از بعثت پيامبران در صورتي تحقق
ميپذيرد كه آنان از چنين مصونيتي برخوردار باشند. زيرا اگر آنان
به احكام الهي كه خود ابلاغ ميكنند دقيقاً پايبند نباشند, اعتماد
به صدقِ گفتار آنها از ميان ميرود و در نتيجه هدف نبوت تحقق
نمييابد.»(84)
به
عبارت ديگر:
«عصمت براي پيامبران لازم است تا وثوق به گفتار آنها حاصل شود و غرض از نبوت
تحقيق يابد.»(85)
دليل
فوق از جهات گوناگون قابل خدشهاست كه به چند مورد آن اشاره
ميكنيم:
1-
اين استدلال اگر هم درست و كامل باشد فقط ضرورت مصونيت از گناهان
عمدي، آن هم گناهاني كه در ملأ عام و در انظار مردم انجام گيرد را
اثبات ميكند, نه گناهاني كه در اثر غفلت و سهو و نسيان گاهي
گريبانگير آدمي ميشود و نه گناهان پنهاني و دور از چشم مردم. وجود
سهو و نسيان و ابتلا به غفلتهاي آني و زودگذر در انسان امري طبيعي
و مورد قبول همة انسانهاست و هيچ كس تنها به دليل اينكه گاهي در
اثر سهو و فراموشي مرتكب بعضي گناهان ميشود, مورد بي اعتمادي مردم
قرار نميگيرد. آري اگر شخصي غرق در گناه بوده و آلودگي او به
رذائل اخلاقي (كماً و كيفاً) در سطح بالايي باشد به او نميتوان
اعتماد و اطمينان كرد و اگر چنين شخصي ادعاي پيامبري كند, ادعايش
مورد پذيرش مردم قرار نميگيرد. اما اگر يك انسان با تقوا و وارسته
و متصف به صفات نيك انساني و آراسته به فضائل اخلاقي كه هر چند
معصوم نيست اما در مجموع انسان پاك و با فضيلتي است و مردم او را
به عنوان يك انسان سالم و خوب ميشناسند, ادعاي پيامبري كند, ادعاي
او مورد توجه و تأمل قرار ميگيرد و در مردم تأثير ميگذارد,
مضافاً بر اينكه پيامبر فقط ادعاي پيامبري نميكند, بلكه براي
اثبات پيامبري خود دلايل و براهين و معجزاتي هم به مردم ارائه
ميدهد و همين معجزات (بعلاوة جاذبه معنوي و تأثير كلامش در بيدار
كردن فطرت خفته انسانها) اطمينان مردم نسبت به پيامبر را جلب
ميكند. پس از آن هم اگر خود پيامبر مرتباً و به دفعات, احكام الهي
را نقض كرده و مرتكب معاصي و يا اعمال زشت و ناپسند (آن هم بطور
عمد و در حضور ديگران) شود, ممكن است پيامبري او زير سؤال برود و
مردم به صدق گفتار او شك كنند. اما اگر فقط به دفعات بسيار اندك و
در اثر سهو و فراموشي مرتكب بعضي از گناهان شود, دليلي ندارد كه
مردم به صداقت او در ادعايش (مبني بر نبوت) شك كنند. در اين
استدلال فرض بر اين قرار گرفته است كه براي انسان فقط و فقط دو حال
وجود دارد: 1. غرق بودن در گناه و آلودگي هاي اخلاقي 2. معصوم
بودن. به عبارتي ديگر گويا هر انساني يا معصوم است يا غرق در گناه.
و بعد گفتهاند اگر كسي غرق در گناه باشد, مردم به صدق گفتار او
اعتماد و اطمينان نخواهند كرد, پس كسي كه مدعي پيامبري است بايد
معصوم باشد تا مردم به او اعتماد كنند و هدف از نبوت حاصل گردد.
غافل از اينكه در اينجا حالت سومي هم هست و آن اينكه شخص مدعي
پيامبري, اگر چه معصوم نيست اما غرق در گناه و آلودگي هاي مختلف هم
نيست و در مجموع انسان پاك و وارسته اي است و به دليل همين وارستگي
و پاكي و صداقت و امانتداري و جاذبة معنوي كه دارد مردم نسبت به او
احساس محبت و اطمينان ميكنند و ادعاي چنين شخصي مبني بر نبوت – كه
علاوه بر سابقة خوب و جايگاهي كه در دل مردم دارد, براي اثبات
ادعاي خود معحزه هم ميآورد – زمين تا آسمان فرق دارد با ادعاي يك
شخص فاسق و گناهكار (يا حتي عادي) كه هيچ جايگاهي در دل مردم ندارد
و در ضمن براي اثبات ادعاي خود, نميتواند معجزهاي ارائه دهد.
2-
همانطور كه در ابتداي بند پيشين آورديم, اين استدلال حد اكثر ضرورت
عصمت ظاهري پيامبران را اثبات ميكند. به عبرات ديگر اگر اعتماد
مردم را مبنا قرار دهيم كافي است شخص مدعي پيامبري, انساني ظاهر
الصلاح باشد يعني در ملأ عام و در انظار مردم مرتكب گناهان يا
اعمال زشت و ناپسند نشود تا مردم به او اطمينان كنند. اما ضرورتي
ندارد كه شخص, از هرگونه خطا و لغزش و گناهي – چه در ظاهر و چه در
پنهان – مصون باشد. پس اين دليل, ناتمام است.
3-
اين استدلال, از اثبات ضرورت عصمت قبل از نبوت, عاجز است. زيرا قبل
از اينكه از طرف خداوند, فراميني صادر شده باشد, گناه يا نافرماني
خداوند معنايي ندارد و سالبه به انتفاء موضوع است. فرض كنيم شخصي
كه هنوز پيامبر نشده, گاهي گوشت خوك ميخورد (همانطور كه مردم ديگر
هم ميخورند و اين را بد نميدانند) حال چنين شخصي ناگهان ادعاي
پيامبري ميكند و يكي از قوانين شريعت خود را هم حرام بودن گوشت
خوك اعلام ميكند. در چنين موردي آيا ميتوان به او گفت اگر گوشت
خوك حرام است چرا خودت قبلاً از آن ميخوردي؟ مسلم است كه پاسخ اين
سؤال منفي است. چرا كه پيامبر ميتواند به راحتي بگويد در آن زمان
(كه هنوز به مقام نبوت نرسيده بودم) از حرام بودن گوشت خوك خبر
نداشتيم و اصلاً چون حرمت گوشت خوك هنوز اعلام نشده بود, بنابر اين
در آن زمان حرام نبوده است. اما از اين به بعد, هم من (پيامبر) و
هم شما موظفيم از خوردن آن اجتناب كنيم. در اينصورت كدام محذور
عقلي پيش ميآيد؟ مهم اين است كه بعد از نبوت, خود پيامبر هم در حد
امكان بشري پايبند به قوانين شريعت خودش باشد و آگاهانه و عامدانه,
مرتكب گناه و اعمال زشت و ناپسند نشود. آنچه اعتماد مردم را از بين
ميبرد و مانع تحقق هدف از نبوت ميشود, عدم پايبندي پيامبر به
احكام شريعت در دورة نبوت, آن هم بطور مكرر و از روي عمد و آگاهي
است, نه گناهان يا خطاهايي كه پيامبر قبل از ادعاي پيامبري مرتكب
ميشدهاست. چون اين اعمال قبل از اينكه خداوند توسط وحي, ما را از
انجام آنها نهي كند, گناه محسوب نميشود.
4-
استدلال فوق اگر هم درست و تمام باشد فقط ضرورت عصمت از گناه را
اثبات ميكند نه عصمت از خطا و اشتباه, و اين نكتة مهمي است.
پيامبران همواره اعلام ميكنند كه ما هم بشري مثل شما و همة افراد
نوع بشر هستيم و تنها فرق ما با شما اين است كه به ما وحي ميشود.
محتواي وحي الهي هم, همان چيزي است كه در كتب آسماني آمدهاست يعني
مجموعهاي از معارف الهي و دستورات و احكام كلي كه دينداران,
مكلفند به آنها عمل كنند. پيامبران هيچگاه اعلام نميكنند كه تمام
اعمال و حركات ريز و درشت ما (حتي در حوزة زندگي فردي و خصوصي) به
راهنمايي وحي انجام ميشود, تا اگر مردم خطايي در اعمال او ديدند
(مثلاً اشتباه در انتخاب همسر) نسبت به ادعاهاي او شك كنند. بنابر
اين به عنوان مثال, اگر پيامبر اسلام (ص) در انتخاب نگهبانان لايق
و امانتدار و مطيع, در سپردن تنگة كوه احد به آنها اشتباه كند و
اين اشتباه باعث شكست در جنگ شود, هيچكس نسبت به پيامبر بودن آن
حضرت شك نميكند, چرا كه پيامبر (ص) مدعي نبودهاست كه سپردن اين
امر به افراد مذكور, به فرمان خدا و از طريق وحي بودهاست.
5- كسي كه ميگويد: «عصمت براي پيامبران لازم است تا
وثوق به گفتار آنها حاصل شود و غرض از نبوت تحقيق يابد.» بدون
اجازه وسرخود, خود را نمايندة ميليادرها نفر از پيروان اديان الهي
در سراسر جهان كردهاست. چرا كه به عنوان مثال اهل سنت (كه اكثريت
مسلمانان را تشكيل ميدهند و قريب به يك ميليارد نفر هستند)
پيامبران را معصوم نميدانند اما به آنها اطمينان ميكنند و به
نبوتشان اعتراف دارند. پيروان حضرت عيسي (مسيحيان) نيز آن حضرت را
معصوم نميدانند ولي به نبوت او اعتقاد دارند و عدم عصمت آن پيامبر
را موجب بي اعتمادي مردم نسبت به او نميدانند و همينطور است
داستان پيروان اديان ديگر.
6- دليل مذكور, با اين ادعاي شيعه كه صفت عصمت قابل
شناسايي توسط مردم نيست, در تناقض آشكار است. همانطور كه ميدانيم
بنا به ادعاي شيعه, امام و جانشين پيامبر(ص) بايد معصوم باشد و چون
صفت عصمت, قابل تشخيص و شناسايي توسط مردم نيست, پس امامت بايد با
نصب الهي و معرفي پيامبر (يا امام معصوم قبلي) تحقق يابد. به عبارت
ديگر امامت بايد منصوص باشد. اما در اين استدلال, گفته ميشود كه
اگر پيامبري معصوم نباشد, مردم به او اعتماد نميكنند و لذا غرض از
نبوت حاصل نميشود. سؤال اين است كه مردم چگونه ميتوانند به عصمت
شخص پي ببرند تا بعد از آن, ادعاي او مبني بر نبوت را بپذيرند و به
او اعتماد كنند؟ آنچه مردم ميتوانند به آن پي ببرند, حد اكثر,
ايناست كه از فلان شخص (كه اكنون مدعي نبوت است) تا كنون گناه يا
خطا يا عمل زشتي ديده نشدهاست, اما همه ميدانيم كه اين با عصمت
فرق دارد. ممكن است آن شخص در خلوت و پنهاني مرتكب اعمال زشت و
ناپسندي شده اما مردم خبر نداشته باشند. پس راهي براي اثبات عصمت
يك شخص براي مردم وجود ندارد, حال چگونه است كه مردم - بدون
آنكه بتوانند به عصمت كسي اطمينان پيدا كنند – دعوت پيامبران
را ميپذيرند و به آنها اعتماد و اطمينان ميكنند؟ هر پاسخي كه به
اين سؤال بدهيد, ضرورت عصمت را نفي كردهايد.
7- و
آخرين اشكال ايناست كه اگر دليل مذكور درست باشد, لازم ميآيد كه
عصمت را نه تنها در پيامبران (و امامان) بلكه در عالمان, مجتهدان,
قضات, فرماندهان نظامي, زمامداران و هر انساني كه مقام يا شغل مهم
و حساسي دارد نيز شرط بدانيم. چرا كه با همين روش ميتوان چنين
استدلال كرد كه اگر مجتهد معصوم نباشد, مردم نميتوانند به او
اعتماد كنند و زمام امور آخرت خود را با تقليد از او به دست او
بسپارند. همينطور اگر قاضي معصوم نباشد, مردن نميتوانند به او
اعتماد كنند و در منازعات و اختلافاتي كه جان و مال و آبرو و حيثيت
آنها در خطر است به او رجوع كنند. پس ضرورت دارد كه قاضي هم معصوم
باشد! و حتي شهود نيز بايد معصوم باشند, چرا كه اگر معصوم نباشند
نميتوان به صدق گفتار آنان وثوق پيداكرد و ميدانيم كه شهادت دروغ
آنها ممكن است جان و مال و حيثيت و آبروي انسانهاي بيگناهي را به
خطر اندازد و اين در منازعات كلان و در سطوح بالاي حكومت و جامعه
آشكارتر ميشود. زيرا ممكن است قضاوت غلط و ناعادلانة قاضي و شهادت
دروغ شاهدان, ضربة بزرگي به حكومت و جامعه بزند و چوب اين گناه را
ميليونها انسان بي گناه و مظلوم بايد بخورند.
ممكن
است در مورد شرط عصمت در مجتهدين و مراجع تقليد بگوييد كه امامان
معصوم در احاديث و رواياتي به ما دستور دادهاند كه در زمان غيبت
به مجتهدين رجوع كنيم. اما سؤال ايناست كه چه كساني اين احاديث
(يا به عبارت دقيقتر «ادعاها») را براي ما نقل كردهاند؟
لا جرم مستحضر هستيد كه ناقلان اين احاديث, همان فقيهان و مجتهدان
هستند كه همه غير معصومند. حال چگونه ميتوان به صدق گفتار آنها
وثوق پيدا كرد؟ مخصوصاً اگر به اين مطلب توجه كنيم كه در اين
«ادعاها» آنان ذينفع هم هستند. پس بنا به منطق شيعه بايد گفت:
«عصمت در فقها لازم و ضروري است تا وثوق به گفتار آنها حاصل آيد.»
دليل
دوم. «هدف اصلي از بعثت ايشان (پيامبران) راهنمايي بشر بسوي
حقايق و وظايفياست كه خداي تعالي براي انسانها تعيين فرمودهاست و
ايشان در حقيقت نماندگان الهي در ميان بشر هستند كه بايد ديگران را
به راه راست هدايت كنند. حال اگر چنين نمايندگان و سفيراني پاي
بندي به دستورات الهي نباشند و خودشان بر خلاف محتواي رسالتشان عمل
كنند, مردم رفتار ايشان را بياني مناقض با گفتارشان تلقي ميكنند و
ديگر به گفتارشان هم اعتماد لازم را پيدا نميكنند و در نتيجه, هدف
از بعثت ايشان بطور كامل تحقق نخواهد يافت, پس حكمت و لطف الهي
اقتضاء دارد كه پيامبران, افرادي پاك و معصوم از گناه باشند و حتي
كار ناشايستهاي از روي سهو و نسيان از ايشان سرنزند تا مردم گمان
نكنند كه ادعاي سهو و نسيان را بهانهاي براي ارتكاب گناه قرار
دادهاند.»
اين
دليل, عيناً همان است كه در پيش آورديم و مورد بررسي قرار داديم و
در آن مطلب تازهاي به چشم نميخورد. آري اگر به قول آقايان,
پيامبران خودشان «پاي بند به دستورات الهي نباشند» مردم
ديگر به آنها اعتماد نخواهند كرد؛ اما اگر پاي بند باشند ولي در
موارد استثنايي آن هم نه به صورت عمد بلكه از روي سهو ونسيان
پايشان بلغزد و مرتكب گناهي شوند لكن زود توبه و استغفار كرده و در
تدارك جبران آن باشند, مردم به هيچ وجه اعتمادشان را نسبت به آنها
از دست نميدهند. اين دليل (مانند دليل قبل) حد اكثر چيزي را كه
ميتواند اثبات كند ايناست كه پيامبران وپيشوايان دين نبايد
افرادي لاابالي و بي قيد و بند باشند, اما لاابالي بودن نقيض عصمت
نيست تا با رد آن, ضرورتاً عصمت را نتيجه بگيريم بلكه ضد آن است و
بين اين دو, شقوق ديگري هم وجود دارد كه حداقل بعضي از اين شقوق
سلب كنندة اعتماد مردم نسبت به پيامبران نميشود. در مورد مصونيت
از هرگونه سهو ونسيان هم داستان از همين قرار است. اگر سهو ونسيان
به دفعات زياد و بطور مكرر باعث انجام كارهاي ناشايست شود ممكن است
سلب اعتماد مردم را به دنبال بياورد. اما در موارد كم و استثنايي
هيچگاه باعث سلب اعتماد مردم نميشود چرا كه مردم پيامبر را بشري
مانند خود ميدانند و سهو نسيان (در حد متعارف) را امري طبيعي
قلمداد ميكنند. بازهم تأكيد ميكنيم كه تمام اشكالات موجود در
دليل اول بر اين دليل هم وارد ميشوند و اين دو دليل در حقيقت يكي
هستند.
دليل
سوم. «(پيامبران) علاوه بر اينكه موظفند محتواي وحي و رسالت خود
را به مردم ابلاغ كنند و راه درست را به ايشان نشان دهند, همچنين
وظيفه دارند كه به تزكيه و تربيت مردم بپردازند و افراد مستعد را
تا آخرين مرحلة كمال انساني برسانند. به ديگر سخن: ايشان علاوه بر
وظيفة تعليم و راهنمايي, وظيفة تربيت و راهبري را نيز به عهده
دارند آن هم تربيتي همگاني كه شامل مستعدترين و برجستهترين افراد
جامعه نيز ميشود و چنين مقامي در خور كساني است كه به عالي ترين
مدارج كمال انساني رسيده باشند و داراي كاملترين ملكات نفساني
(ملكة عصمت) باشد.»(86)
اين
استدلال چيزي بيش از اين را اثبات نميكند كه پيامبران بايد از بين
بهترين و بافضيلتترين و رشديافتهترين انسانها انتخاب شوند تا
بتوانند به اصلاح و تربيت معنوي مردم بپردازند اما ضرورت عصمت آنها
را – به معنايي كه شيعه ميگويد – اثبات نميكند. چرا كه بالاتر يا
كاملتر از همه بودن, لزوماً به معناي معصوم بودن نيست. در اين
دليل گفته شدهاست كه پيامبران آمدهاند با تزكيه و تربيت مردم
«افراد مستعد را تا آخرين مرحلة كمال انساني برسانند» اين درست
است، اما ضرورتي ندارد كه پيامبران, خود به چنين مرحلهاي (يعني
آخرين مرحلة كمال انساني) رسيده باشند تا بعد بتوانند دست انسانها
را گرفته و از پلههاي كمال بالا ببرند. چرا كه خود پيامبران
ميتوانند در حال طي مراحل كمال باشند و سرعت سيرشان هم – به دليل
تربيت خاص الهي – از ديگران بالاتر باشد, آيا در چنين فرضي,
پيامبران (با آنكه هنوز خودشان به آخرين مدارج كمال نرسيدهاند)
نميتوانند مردم را هدايت و راهبري كرده و دست افراد مستعد را
گرفته و از پله هاي كمال بالا ببرند؟ درست مثل معلمي كه دانش و
سوادش در حد ديپلم بوده و در حال تدريس در مقطع راهنمايي است. چنين
معلمي اگر خودش همواره در همان سطح باقي بماند و رشد نكند,
نميتواند شاگردانش را تا مرحلهاي بالاتر از ديپلم برساند، اما
اگر به موازات تدريس, خودش هم درس بخواند وپيشرفت كند و مدارج عملي
را يكي پس از ديگري طي كند ميتواند شاگردانش را تا مراحل بالاي
دانشگاهي هم برساند. پس ضرورتي ندارد كه يك معلم حتماً بالاترين
مدارج علمي (مانند دكترا) را طي كرده باشد تا بتواند به دانش
آموزان دورة راهنمايي يا دبيرستان و حتي دانشگاه درس بدهد. اگر
جادة دانش و معرفت را جادهاي بيانتها بدانيم, ميتوانيم فرض كنيم
كه همواره كساني در اين جاده جلوتر و سريعتر از ديگران سير
ميكنند بدون اينكه به انتهاي آن (يعني علم به ماكان و مايكون, و
معرفت مصون از خطا) رسيده باشند. حال آيا چنين انسانهايي
نميتوانند دست ديگران را بگيرند و افراد مستعد را تعليم دهند و به
دنبال خود بكشند؟ مسلماً پاسخ مثبت است. در كمالات معنوي نيز
داستان به همين قرار است. آنچه ضرورت دارد ايناست كه مربي بالاتر
از شاگرد باشد و در ضمن خودش نيز در حال رشد و كمال و سير مقامات
معنوي باشد تا اين برتري هميشه حفظ شود. اما اين دليل قسمت مكملي
هم دارد:
«افزون بر اين, اساساً نقش رفتار مربي در تربيت ديگران بسي مهمتر از نقش
گفتار اوست و كسي كه از نظر رفتار, نقصها و كمبودهايي داشته باشد,
گفتارش هم تأثير مطلوب نميبخشد. پس هنگامي هدف الهي از بعثت
پيامبران به عنوان مربيان جامعه, بطور كامل تحقق مييابد كه ايشان
از هرگونه لغزش در گفتار و كردارشان مصون باشند.»(87)
باز
هم در نقد اين دليل ميگوييم اگر نقصها و كمبودها زياد باشند و
مربي خودش مكرراً و به دفعات مرتكب اعمال زشت و رفتارهاي دون شأن
يك مربي شود, گفتارش تأثير مطلوب را نخواهد داشت اما اگر اين موارد
بسيار كم وبطور استثنايي و آن هم از روي سهو ونسيان پيش بيايد,
مانع از آن نخواهد شد كه گفتار مربي تأثير مطلوب داشته باشد.
تا
اينجا ادلة عقلي عصمت بيشتر بر روي ضرورت مصونيت از گناهان و اعمال
زشت و ناپسند تأكيد داشتند. اما عالمان شيعه براي اثبات ضرورت عصمت
و مصونيت از خطا و لغزش در امور زندگي فردي و اجتماعي و حتي مسائل
عادي و پيش پا افتادة زندگي خانوادگي و خصوصي نيز ادلهاي اقامه
كردهاند كه به يك نمونة آن اشاره ميكنيم:
«در ذهن غالب افراد, خطا در اينگونه مسائل با خطا در احكام ديني ملازمه
دارد. در نتيجه ارتكاب خطا در اين مسائل, اطمينان مردم را نسبت به
شخص پيامبر خدشه دار ساخته و نهايتاً ماية خدشه دار شدن غرض بعثت
ميكردد.»(88)
منظور ايناست كه اگر
پيامبر در مسائل عادي زندگي و يا در مسائل اجتماعي, خطا كند, مردم
او را جايزالخطا دانسته و نسبت به تعاليم ديني او هم شك ميكنند و
از خود ميپرسند از كجا معلوم كه پيامبر در اينجا هم خطا نكرده
باشد. پس لازم است كه پيامبر (و امام) در همة مراحل و شؤون زندگي
فردي و اجتماعي از هرگونه خطا ولغزش و سهو و نسيان مصون باشد. زيرا
هرگونه خطا و سهو ونسياني, ممكن است از طرف مردم به تعاليم ديني او
هم تسري داده شود وبدين ترتيب اعتماد مردم از او سلب گردد. اما اين
استدلال هنگامي درست است كه پيامبران مدعي باشند منشأ تمام حركات و
سكنات و گفتار و كردارشان وحي الهي است. آري چنين صورتي اگر مردم
در امور زندگي شخصي يا اجتماعي پيامبر خطا و لغزشي را مشاهده كنند
با خود خواهند گفت كه از كجا معلوم در تعاليم ديني او هم اشتباهي
رخ نداده باشد. اما اگر پيامبران چنين ادعايي نداشته باشند و به
مردم بگويند كه فقط احكام الهي و حقايق ديني به ما وحي ميشود, اما
زندگي روزمرة مانند همة انسانهاي ديگري است, هيچگاه مردم حكم اين
دو مورد را با هم خلط نميكنند و بين اين دو حوزه تفكيك قائل
ميشوند و آنچه در عالم واقع رخ دادهاست نيز همين است كه
پيامبران, مدعي آوردن تعاليم ديني از طرف خدا و از طريق وحي
بودهاند و هرگز ادعا نكردهاند كه در مسائل عادي زندگي به ما وحي
ميشود، كه مثلاً كدام زن را به همسري بگيريم, مهر او را چقدر قرار
دهيم, كدام كار را به چه كسي بسپاريم, كجا كار كنيم, چه شغلي
انتخاب كنيم, چه بپوشيم, چه بخوريم و چه نخوريم و... مردم نيز
ميدانند كه پيامبران اين امور را با اتكاء به عقل عرفي و دانش و
تجربة بشري انجام ميدهند و لذا خطا و لغزش در اين امور را طبيعي
ميدانند. در جنگ احد, نظر بسياري از اصحاب و ياران پيامبر (ص) اين
بود كه ايشان در انتخاب تاكتيك جنگي اشتباه ميكنند و كار درست
ايناست كه از شهر خارج شده و در منطقة كوه احد با دشمن درگير
شوند. اين اصحاب بزرگ, با آنكه پيامبر (ص) را در امور زندگي فردي و
اجتماعي و حكومتي و... جايز الخطا ميدانستند, اما به پيامبري او
هم ايمان داشتند.
از
مجموع مطالبي كه در نقد ادلة عقلي ضرورت عصمت انبياء (در دوران
نبوت) گفتيم به راحتي ميتوان اين ادعاي شيعه را كه ميگويد عصمت
انبياء (و امامان) قبل از نبوت (يا امامت) و حتي در دوران كودكي
ضرورت دارد, نيز نقد كرد. دليل شيعه چنين است:
«اگر انساني پاسي از عمر خود را در گناه و گمراهي صرف كند و سپس پرچم هدايت
را به دست گيرد, چندان مورد اعتماد مردم قرار نميگيرد ولي كسي كه
از آغاز عمر از هرگونه آلودگي پيراسته بوده به خوبي قادر به جلب
اعتماد مردم خواهد بود. علاوه غرض ورزان و منكران رسالت ميتوانند
به سادگي روي گذشته هاي تاريك روي انگشت نهاده و به ترور شخصيت و
مخدوش ساختن پيام وي بپردازند.»(89)
آري
اگر كسي نيمي از عمر خود را در گناه و گمراهي صرف كند و مردم او را
به عنوان يك شخص فاسق و گناهكار و آلوده به زشتيها و رذائل اخلاقي
مانند غرور و تكبر و خودخواهي و حرص و طمع مال دنيا و حَسَب رياست
و مقام و... بشناسند هيچگاه دعوي او مبني بر نبوت را نميپذيرند.
اما آيا امر داير است بين اينكه شخص يا معصوم باشد يا اين چنين غرق
در گناه؟ آيا جز اين دو حالت, حالتهاي ديگري وجود ندارد و در اينجا
با يك حصر عقلي مواجه هستيم؟ سؤال ايناست كه اگر شخصي معصوم نباشد
اما در بين مردم شخصيتي موجه و در آراستگي به فضائل و پيراستگي از
رذائل اخلاقي و دوري از اعمال زشت و ناپسند, از سطح عموم مردم
بالاتر باشد و مردم از او صداقتها, خوبيها, پاكيها و محبتها ديده
باشند و علاوه بر اينها براي اثبات دعوي خود, معجزه هم بياورد, آيا
دعوي او مبني بر پيامبري و رسالت, عقيم و بي اثر خواهد ماند؟ راستي
چرا در اين ادله, اهميت و نقش معجزه در اثبات دعوي نبوت و همينطور
جاذبة معنوي پيامبران و جايگاهي كه در دل مردم دارند ناديده گرفته
ميشود؟ منظور از گذشتههاي تاريك كه پيامبران بايد فاقد آن باشند
تا ترور شخصيت نشوند چيست؟ اگر اشتهار به ظلم و فساد و حرام خواري
و.. است, كسي منكر ايننيست كه اينها همه نقاط تاريك و قابل استناد
جهت ترور شخصيت است (و البته خداوند هم خودش ميداند كه پيامبرش را
از بين چه كساني انتخاب كند تا چنين مشكلي پيش نيايد) اما ارتكاب
معدودي گناه كوچك در گذشته آن هم نه بطور عمد بلكه از روي سهو و
فراموشي را چگونه ميتوان به عنوان. «گذشته هاي تاريك» ياد
كرد (مخصوصاً اگر اين گناهان در زمان كودكي يا نوجواني از انسان
سرزده باشد.)؟ چرا به جاي استدلال عقلي با كلمات بازي ميكنيم؟ آيا
اگر واقعاً معلوم شود كه يك پيامبر, در دوران كودكي (مثلاً هفت
سالگي) در يك مورد دروغ گفته است, بايد اكنون هم ادعاي پيامبري او
را انكار كنيم. حتي اگر در دوران بلوغ و رشد و جوانياش انساني
فاضل و پاك و صديق و امانتدار بوده و براي رسالتش معجزه آورده و
جاذبة معنوياش دل ما را ربوده و زيبايي تعاليمش عقل ما را مدهوش
خود ساخته است؟ آيا واقعاً در اثر يك دروغ كوچك كه در دوران طفوليت
مرتكب آن شده است, تعاليم حياتبخش او بي اثر ميشود؟
ادلة نقلي عصمت پيامبران (و امامان):
دليل
اول. «قرآن كريم گروهي از انسانها را مخلص (خالص شده براي خدا)
ناميدهاست كه حتي ابليس طمعي در گمراه كردن ايشان نداشته و ندارد
و در آنجا كه سوگند ياد كرده كه همة فرزندان آدم را گمراه كند,
مخلصين را استثناء كردهاست. چنانكه در آية 82 و 83 از سورة ص از
قول وي ميفرمايد: " قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لأُغْوِيَنَّهُمْ
أَجْمَعِينَ, إِلا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ "، و بي شك
طمع نداشتن ابليس در گمراهي ايشان به خاطر مصونيتياست كه از
گمراهي و آلودگي دارند و گرنه دشمنيِ وي شامل ايشان هم ميشود، و
در صورتي كه امكان ميداشت هرگز از گمراه كردن ايشان دست بر
نميداشت. بنابراين مخلَص مساوي با معصوم خواهد بود و هر چند دليلي
بر اختصاص اين صفت به انبياء عليهم السلام نداريم ولي بدون ترديد
شامل ايشان ميشود. چنانكه قرآن كريم تعدادي از انبياء را از
مخلَصين شمرده... ونيز علت مصونيت حضرت يوسف را كه در سختترين
شرايط لغزش, قرار گرفته بود, مخلَص بودن وي دانستهاست. (سوره يوسف
آيه 24)»(90)
سه
اشكال عمده در اين استدلال به چشم ميخورد كه در ذيل ميآيد:
1-
مفاد آيات 82 و 83 از سورة (ص) پيش از اين نيست كه در ميان بندگان
خدا, هستند انسانهايي كه مخلص بوده و شيطان نميتواند آنها را فريب
دهد و لذا اين انسانها مرتكب گناه نميشوند. اما آيا همه پيامبران
(و امامان) مخلص هستند يا نه؟ اين آيات در اين مورد چيزي
نميگويند. پس با تمسك به اين آيات نميتوان مصونيت همة پيامبران
از گناه را اثبات كرد. اتفاقاً آيات فراواني در قرآن وجود دراد كه
همگي صراحتاً گناهاني را به پيامبران نسبت ميدهند و ما در آينده
به بعضي از اين آيات اشاره خواهيم كرد.
2-
اين آيات حداكثر, مصونيت بعضي از انسانها (يعني همان مخلصين) از
گناهان عمدي را اثبات ميكند نه گناهان سهوي (ونه خطا و لغزش در
امور زندگي فردي و اجتماعي). نميتوان اثبات كرد كه سهو ونسياني كه
گاهي باعث ارتگاب گناه ميشود, همواره در اثر اغواي شيطان حاصل
ميشود. پس حتي اگر شيطان از كسي قطع اميد كند و او را به وسوسه
نيندازد, باز ممكن است در اثر سهو و نسياني كه عاملش چيزي به غير
از شيطان است مرتكب گناه شود. خطا و اشتباه در امور زندگي فردي و
اجتماعي هم (حداقل در بعضي موارد) ربطي به اغواي شيطان ندارد و لذا
حتي اگر شيطان وجود هم نداشته باشد, باز ممكن است انسان دچار خطا و
اشتباه در مسائل مربوط به زندگي شود.
مي
بينيم كه در اينجا دليل اخص از مدعاست.
3- نه
اين آيات و نه آياتي كه بعضي از پيامبران را از مخلَصين نام
ميبرد, هيچكدام دلالتي بر اين ندارند كه پيامبران در تمام طول عمر
خود (قبل از نبوت و حتي در زمان كودكي), مخلَص بودهاند. معناي
مُخْلَصْ «خالص شده» است, نه «خالص به دنيا آمده».
دليل
دوم. «قرآن كريم اطاعت از پيامبران را بطور مطلق لازم دانسته و
از جمله آيه 63 از سوره نساء ميفرمايد: "وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ
رَسُولٍ إِلا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ " و اطاعت مطلق از ايشان
در صورتي صحيح است كه در راستاي اطاعت از خدا باشد و پيروي از آنها
منافاتي با اطاعت از خداي متعال نداشته باشد وگرنه امر به اطاعت
مطلق از خداي متعال و اطاعت مطلق از كساني كه در معرض خطا و انحراف
باشند موجب تناقض خواهد بود.»(91)
اين
دليل نيز از اثبات تئوري عصمت – آنچنان كه شيعه ميگويد – عاجر است
و نقاط ضعف فراواني دارد كه در ذيل به چند مورد اشاره ميكنيم:
1- اين دليل ضرورت عصمت پيامبران در دريافت و ابلاغ وحي و
تعاليم ديني به مردم را اثبات ميكند نه مصونيت آنها در برابر
هرگونه گناه و خطا و لغزش (حتي در امور زندگي فردي و اجتماعي). چرا
كه پيروي از پيامبران به معناي پيروي از فرامين آنها در حوزة دين و
تعاليم و حياني است نه در مسائل زندگي فردي و اجتماعي كه ربطي به
دين ندارد. اما از اين هم كه بگذريم, تنها نتيجة منطقي كه از آياتي
نظير آية 63 از سورة نساء ميتوان گرفت ايناست كه پيامبران هيچگاه
مردم را دعوت به كاري نميكنند كه خلاف خواست و رضاي خدا باشد.
دستورات پيامبران, همان دستورات خداست. اما از اين آيات استنباط
نميشود كه آنان خودشان در پيروي از فرامين الهي دچار هيچگونه خطا
ولغزش و گناهي (چه عمدي و چه سهوي) نميشوند. ممكن است بگوييد اگر
پيامبران مرتكب گناه شوند, الگو بودن خود را از دست ميدهند و مردم
نميتوانند آنان را الگوي خود قرار دهند و به آنها اقتداء كنند.
قرآن از ما ميخواهد پيامبران را الگو و مقتداي خود قرار دهيم و
اگر آنان مرتكب خطا و گناه شوند, در حقيقت خداوند از ما خواستهاست
كه شما هم خطا و گناه كنيد و ميدانيم كه چنين چيزي محال است. پاسخ
ايناست كه معناي اقتداء و الگوبرداري اين نيست كه هر يك از اعمال
پيامبر را به صورت منفرد و جدا از مكتب فكري او طوطيوار تقليد
كنيم. اقتداء به اين معني كه دستورات, تعاليم و راهنماييهاي
پيامبر را چراغ راه خود قرار داده و او را در عمل به همين تعاليم و
دستورات, الگوي خود قرار دهيم. به عبارت ديگر مفاد آيات فوق, اطاعت
از دستورات پيامبران است نه تقليد طوطي وار از تك تك اعمال و حركات
آنها. پيداست كه اولاً هيچگاه پيامبران, ما را به گناه فرا
نميخوانند (و اين البته با معصوم بودن خودشان فرق دارد) و ثانياً
خودشان نيز همواره سعي ميكنند رعايت همين دستورات را بكنند و تا
آنجا كه در حد توانشان است مرتكب گناهي نشوند و اگر احياناً در
موارد معدودي آن هم از روي سهو و فراموشي, مرتكب گناهي شوند, بر
طبق تعاليم خود, فوراً توبه و استغفار ميكنند (همانطور كه در آيات
فراواني توبهها و استغفار هاي پيامبران ذكر شدهاست.) و اقتداي ما
به رسولان الهي نيز همين است كه مانند آن حتي الامكان سعي كنيم
مرتكب گناهي نشويم و اگر پايمان لغزيد و گناه كرديم مانند آنها
(وبنا به تعاليمشان) فوراً توبه و استغفار كرده و گناهمان را به
طريق مقتضي جبران كنيم. اقتداء به پيامبر به اين معني نيست كه اگر
مثلاً در جايي ديديم او عصباني شد و نتوانست خود را كنترل كند و
فرضاً بر سر همسر خود فرياد كشيد, ما هم بلا فاصله عصباني شده و بر
سر همسرمان فرياد بزنيم! اقتداء به اين معنياست كه اولاً با
تعاليم او (در مورد محبت به همسر و رعايت احترام و حقوق او و گذشت
و چشم پوشي از خطاهايش) آشنا شده و رفتار عمومي آن حضرت با همسرانش
را مورد مطالعه قرار داده و ما نيز با همسرمان همانگونه باشيم.
پيداست كه پيامبر ممكن است در اثر سهو و فراموشي (كه امري طبيعي
است) مرتكب خطا يا گناهي شود اما اين به هيچ وجه ناقض دستورات و
تعاليم او نيست زيرا پيامبر هيچگاه نگفتهاست كه شما به هيچ وجه حق
نداريد هيچ گناهي حتي از روي سهو و فراموشي انجام دهيد, چرا كه
اين, تكليف مالايطاق است و در اينصورت اگر خودش حتي از روي سهو
وفراموشي مرتكب گناه يا خطايي شود, تناقض رخ مينمايد. آنچه پيامبر
از ما ميخواهد ايناست كه همواره به ياد خدا و قيامت باشيم و از
گناهان دوري كنيم و سعي كنيم كه عمداً مرتكب گناهي نشويم اما اگر
پايمان لغزيد و فريب شيطان را خورديم و گناهي كرديم بايد توبه و
استغفار كرده و در تدارك جبران آن گناه باشيم. به عبارتي ديگر
اقتداء به رسول اقتداء به سيرة عملي اوست نه تقليد طوطيوار از تك
تك اعمال او بدون در نظر گرفتنِ روح تعاليم و دستوراتش. سيرة عملي
يعني نظم عمومي اي كه بر زندگي پيامبر حاكم است. به عنوان مثال,
نماز اول وقت خواندن جزئي از برنامة زندگي پيامبر اسلام (ص) بود.
يعني آن حضرت همواره سعي ميكرد نمازش را در اول وقت (آن هم به
جماعت) بخواند و بنا را هميشه بر نماز اول وقت ميگذاشت. اما ممكن
بود گاهي در اثر مشكلات خاصي و يا در اثر سهو و فراموشي, نمازش از
وقت فضليت بگذرد. حال اقتداء به آن حضرت بدين معني نيست كه ببينيم
به عنوان مثال ايشان امروز در چه ساعتي نماز ميخواند و آنگاه ما
هم در همان ساعت بخوانيم و يا اينكه اگر او امروز به دليل مشكلاتي
كه دارد و يا در اثر سهو و فراموشي در نماز جماعت شركت نكردهاست,
ما نيز جماعت را رها كرده و نماز نخوانيم و يا به صورت فرادي
بخوانيم. اقتدا به پيامبر اقتدا به قواعد زندگي و گفتار و كردارش
است نه تقليد از مصاديق يا استثناءها. از اينجا معلوم ميشود كه
«اسوة حسنه» بودن پيامبر هم به معني معصوم بودن او نيست بلكه به
اين معني است كه پيامبر(ص), بهترين الگوي ما مسلمانان است همين و
بس. يعني او در عبادت و بندگي خدا و انجام واجبات و دوري از گناهان
و آراسته شدن به فضائل اخلاقي و پيراسته شدن از رذائل اخلاقي, و
سرعت گرفتن بسوي خيرات, گوي سبقت را از همگان ربوده و ما پيروان آن
حضرت بايد او را الگوي خود قرار دهيم و به دنبال او حركت كنيم تا
راه سعادت را گم نكنيم. اطاعت از پيامبران هم اطاعت از فرامين
آنهاست (و آنها هيچگاه فرمان گناه صادر نميكنند) نه تقليد از
حركات و سكنات آنها به صورت مصداقي و موردي.
فرض
كنيم دليل مذكور درست باشد و آياتي كه ما را امر به اطاعت از
رسولان الهي ميكنند, دليل قاطعي باشند بر اينكه رسولان الهي
معصومند. از طرفي بنا به نظر شيعه معناي «اولي الامر» در آية 59
سوره نساء, امامان دوازدهگانه شيعهاست و چون در آن آيه اطاعت از
اولي الامر در كنار اطاعت از خدا و رسول آمده و علاوه بر آن پيامبر
(ص) نيز در حديث ثقلين, ما را امر به اطاعت از عترت پاكش نموده, پس
امامان شيعه بايد معصوم باشند. بسيار خوب, بدون اينكه كوچكترين
مناقشهاي در اين مدعيات وارد كنيم همة آنها را ميپذيريم (ونقد و
بررسي آنها را به بعد موكول ميكنيم) ومي پرسيم مگر بنا به ادعاي
عالمان شيعه امامان معصوم به پيروان خود دستور ندادهاند كه در
زمان غيبت, فقها و راويان احاديث را مرجع خود قرار دهند و تعاليم
امامان معصوم را از زبان آنان بشنوند و از آنان اطاعت كرده و ايشان
را الگوي خود قرار دهند؟ بدون شك پاسخ عالمان شيعه به اين سؤال
مثبت است. حال ميگوييم اگر چنين است بايد فقها هم معصوم باشند.
چرا كه اگر فقها معصوم نباشند هيچگاه امام معصوم (كه به اعتقاد
شيعه, كلامش همسنگ كلام خدا و رسول است و همان حجيت را دارد)
شيعيان خود را امر به اطاعت از آنها نميكند! عالمان شيعه اين
تناقض را چگونه حل ميكنند؟ ممكن است بگوييد كه منظور امامان,
اطاعت مطلق از فقها نيست بلكه اطاعت در چاچوب قرآن و سنت پيامبر(ص)
است. اما اولاً چنين چيزي در متن روايات مذكور وجود ندارد وثانياً
اگر بنا را بر تفكرات شيعه بگذاريم, مگر مردم سردرميآورند كه كتاب
و سنت چيست و چه ميگويد تا از فقها در چارچوب آن اطاعت كنند؟ (اگر
چنين بود نيازي به اطاعت از فقها نبود چرا كه مردم, خود فقيه
بودند) بر طبق درك عموم فقهاي شيعه از همين روايات, مردم تعاليم
دين و معناي كتاب و سنت را بايد از فقها بگيرند پس چگونه ميتوانند
براي اطاعت از فقها چارچوب تعيين كنند؟ چارچوب را خود فقها تعيين
ميكنند. به عبارتي ديگر اين پاسخ, ما را با دور منطقي مواجه
ميكند و از حل مشكل عاجز است. پس با توجه به اينكه اينگونه
استدلالها, توابع و لوازم باطلي دارند, نميتوان به آنها اعتنا
كرد.
دليل
سوم. «قرآن كريم مناصب الهي را اختصاص به كساني دادهاست كه
آلوده به ظلم نباشند و در پاسخ حضرت ابراهيم (ع) كه منصب امامت را
براي فرزندانش در خواست كرده بود ميفرمايد "لا ينال عهدي
الظالمين" و ميدانيم كه هر گناهي دست كم ظلم به نفس است و هر
گناهكاري در عرف قرآن كريم "ظالم" ناميده ميشود. پس پيامبران يعني
صاحبان منصب الهي نبوت و رسالت هم منزه از هرگونه ظلم و گناهي
خواهند بود.»(92)
اشكالات مهم اين استدلال:
بهتر
است ابتدا آيهاي را كه در اين استدلال مورد استناد قرار گرفتهاست
بياوريم. آيه چنين است:
«وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ
فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ
وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»(93)
«وچون ابراهيم را پروردگارش با كلماتي آزمود و او آن همه را به اتمام
رسانيد, (خداوند به او) فرمود: من تو را پيشواي مردم قرار دادم.
(ابراهيم) پرسيد: از دودمانم (چطور)؟ فرمود: پيمان من به بيدادگران
نميرسد.»
بر
طبق آنچه در تفاسير معتبر شيعه (مانند الميزان) آمده, اين آيه
مربوط به دوران كهولت و اواخر عمر حضرت ابراهيم است و پيش از آن,
حضرت ابراهيم, پيامبر (نبي) بوده و بعد از اينكه خداوند آن حضرت را
در معرض امتحانات گوناگون الهي (از جمله داستان ذبح اسماعيل, شكستن
بتها و مبارزه با نمرود) قرار داد و او نيز از همة اين امتحانات
پيروز و سربلند بيرون آمد, خداوند او را به مقام امامت (پيشوايي)
رساند. يعني پيش از آن, حضرت ابراهيم نبي بوده, اما امام
نبودهاست. بر طبق اين آيه امامت, مقامي بالاتر و برتر از نبوت
است. يعني چه بسا شخصي نبي باشد اما امام نباشد(94).
حال
كافي است يك بار ديگر استدلال مورد نظر را مرور كنيم تا ضعف و
ناتواني آن را در اثبات عصمت پيامبران (و امامان) دريابيم.
آيه
مورد نظر بيش از اين نميگويد كه مقام امامت به ظالم نميرسد. يعني
ظالم نميتواند (و يا حق ندارد) پيشواي مردم باشد. اما اين چه ربطي
به ادعاي شيعه دارد كه ميگويد: همة پيامبران در همة طول عمر (حتي
كودكي) از هرگونه گناه و خطا و عمل زشتي (حتي از روي سهو و
فراموشي) مصون بودهاند؟ اولاً اگر قرار باشد اين آيه عصمتي را
براي كسي اثبات كند, فقط براي آن دسته از پيامبرانياست كه بد مقام
امامت رسيدهاند نه همة پيامبران. ثانياً حتي اگر ظلم و گناه را دو
مفهوم مساوي بگيريم, بر طبق اين آيه, عصمت از گناه (براي پيامبراني
كه به مقام امامت رسيدهاند) اثبات ميشود نه عصمت از خطا و لغزش
در امور زندگي فردي و اجتماعي. چرا كه خطا و اشتباه مساوي ظلم
نيست.
2-
قرآن به زبان مردم سخن ميگويد و غفلت از اين نكته بسياري را به
بيراهه كشاندهاست. در عرف مردم, ظالم به كسي ميگويند كه حق
ديگران را ضايع و به مردم ظلم و ستم ميكند. حتي شرك نيز كه در
قرآن «ظلم بزرگ» ناميده شدهاست, زير پا گذاشتن حق خداوند
(در بندگي) است. مردم هيچگاه كسي را كه ظلمي در حق ديگران مرتكب
نشدهاست, ظالم نمينامند. حتي اگر آن شخص با انجام بعضي گناهان به
خود ظلم كرده باشد. به عبارت ديگر ظالم متضاد عادل است نه معصوم.
امام بايد عدالت داشته باشد و عدالت يعني رعايت حق و حقوق مردم و
اگر بخواهيم معناي عدالت را از اين سطح بالاتر ببريم ميتوانيم عدم
ارتكاب گناه از روي عمد را هم به آن اضافه كنيم. آنگاه آيه مذكور,
حداكثر مصونيت از گناه عمدي را در پيامبراني كه به مقام امامت
رسيدهاند اثبات ميكند, همين و بس.
حال
اگر در اين آيه, معناي ظالم را عام و مطلق حساب كنيم و شخصي را كه
مرتكب ظلم به نفس شدهاست نيز داخل در آن بدانيم, به اين تناقض
ميرسيم كه اگر عهد خداوند به ظالم نميرسد و كسي كه ظلم به نفس
كند هم ظالم است, پس چگونهاست كه به عنوان مثال حضرت موسي (ع) به
مقام نبوت و امامت و پيشوايي بني اسرائيل رسيد در حالي كه بر طبق
آيه 16 سوره قصص, مرتكب ظلم به نفس شده بود؟
3-
بازهم در معناي عرفي «ظالم» تأمل كنيم. سؤال ايناست كه
مردم كلماتي مانند ظالم, كافر, مشرك, دزد, زناكار و... را در چه
مواردي بكار ميبرند؟ و في المثل به چه كسي دزد ميگويند؟ آيا اگر
كسي در گذشته يك بار (يا چند بار) دزدي كرده اما در همان زمان
پشيمان شده و توبه كرده و جبران اين عمل را نمودهاست و مالي را كه
دزديده به صاحب آن بازگردانده و اكنون سالهاست كه ديگر مرتكب اين
عمل نميشود, در عرف مردم, دزد ناميده ميشود؟ مسلماً پاسخ, منفي
است. مردم به كسي دزد ميگويند كه هرگاه ميتواند دزدي ميكند و
هنوز از اين گناه توبه نكرده و مال مردم را هم به آنها بر
نميگرداند. به عبارتي ديگر گويي بر اين عمل زشت, استمرار و اصرار
دارد. همينطور است داستان واژههايي مانند كافر. ما هيچگاه به كسي
كه قبلاً كافر بوده اما اكنون ايمان آورده است, كافر نميگوييم.
كافر به كسي ميگويند كه اكنون و در حال حاضر كافر است نه اينكه در
گذشته كافر بودهاست. حال آيا به كسي كه در گذشته مرتكب ظلم شده
اما همان موقع توبه كرده و جبران عمل ظالمانه خود را نموده و حق
ديگران را دوباره ادا كرده است, و پس از آن ديگر مرتكب ظلمي (در حق
مردم) نشده است, ميتوان نام ظالم را گذاشت؟ هرگز! ظالم به كسي
ميگويند كه اكنون ظالم است و از ظلم خود دست بر نميدارد و توبه
نميكند و حق ديگران را به آنها باز نمي گرداند. حتي اگر كسي در
زمان حال, از روي خطا و سهو, مرتكب ظلمي شود (مثلاً شلاقش از روي
خطا به بدن شخصي اصابت كند) اما توبه كند و از مظلوم, رضايت و
حلالي بگيرد و خطايش را به نحو مقتضي جبران نمايد, هيچگاه در زبان
مردم, ظالم ناميده نميشود. پس با استناد به آية مذكور, هيچگونه
عصمتي – چه در گذشته و چه در حال – اثبات نميشود بلكه ضرورت عدالت
امام اثبات ميشود. يعني بر طبق اين آيه, امام بايد عادل باشد.
ادلة
عقلي و نقلي عصمت پيامبران را مورد نقد و بررسي قرار داديم. اينك
نوبت آن است تا با طرح چند سؤال اساسي نامعقول بودن نظريه عصمت را
نشان دهيم و اثبات كنيم كه اين انديشه, به هيچ وجه قابل دفاع عقلي
نيست:
1- آيا
پيامبران (وامامان) كه به ادعاي شيعه, معصوم و مصون از گناهند,
شاهكار ميكنند كه مرتكب هيچ گناهاي نميشوند؟ به عبارت ديگر آيا
عصمت يك فضليت است؟
در
پاسخ به اين سؤال, عالمان شيعه گفتهاند كه عصمت پيامبران و
امامان, امري غير ارادي نيست بلكه ريشه در علم و آگاهي و بينش
عميقي دارد كه آنان نسبت به زشتي گناه و عواقب ويرانگر آن دارند.
به عبارت ديگر معصوم نسبت به انجام گناه ناتوان نيست و ميتواند
گناه كند, اما به دليل اينكه با چشم دل, باطن همه چيز از جمله
حقيقت گناه و زشتي و آلودگي و عواقب خطرناك آن را ميبيند و با
تمام وجود خود, اين حقيقت را لمس ميكند, هيچگاه بسوي گناه
نميرود.
اما
اين پاسخ چيزي جز تكرار سؤال در قالب الفاظي ديگر نيست. مگر كسي
گفته كه عصمت, معلولي بي علت است؟ معلوم است كه اگر عصمتي در كار
باشد, علت و ريشهاش بايد چيزي از اين قبيل امور باشد. اما سؤال
ايناست كه اين عوامل (يعني همين علم و آگاهي و بينش عميق و ديدن
حقيقت جهان و باطن عالم وجود و رؤيت ملكوت و ديدن آلودگي و زشتي
گناه با چشم دل) با عنايت خاص الهي به آنها عطا شده، يا اينكه آنها
با صرف سالهاي عمر در كسب علم و دانش و جهاد و تلاش و خودسازي و
تزكيه نفس به اين درجه رسيدهاند؟ اگر اولي است (عنايت خاص الهي),
پس سؤال به جاي خود باقي ميماند و ميتوان گفت آنها شاهكار
نميكنند كه به طرف گناه نميروند اما اگر دومي است, نتيجه آن
ايناست كه اولاً آنها در همه عمر معصوم نيستند, ثانياً چون عنايت
خاص الهي در كار نيست امكان گناه و خطا بازهم وجود دارد وثالثاً
ديگران نيز ميتوانند به مقام آنان برسند (كه هيچكدام از اين نتايج
مورد قبول شيعه نيست). اجازه بدهيد يك بار ديگر تعريف عصمت از
ديدگاه عالمان شيعه را بياوريم:
«عصمت عبارت است از يك نيروي فوق العاده باطني و يك صفت نيرومند نفساني كه
در اثر مشاهده حقيقت جهان هستي و رؤيت ملكوت و باطن عالم وجود حاصل
ميشود. اين نيروي فوق العاده غيبي در هر كس وجود پيداكرد از مطلق
خطا و گناه معصوم خواهد بود و از جهات مختلف بيمه شده است: 1_.....
2_.... 3_.... و... در مقام عمل از لغزش هاي عمدي و سهوي مصونيت
دارد, هرگز گناه نميكند و احتمال خطا و گناه در بارهاش صفر است.»(95)
«منظور (از عصمت) ايناست كه شخص, داراي ملكة نفساني نيرومندي باشد كه در
سختترين شرايط هم او را از ارتكاب كناه باز دارد. ملكهاي كه از
آگاهي كامل و دائم به زشتي گناه و ارادة قوي بر مهار كردن تمايلات
نفساني حاصل ميگردد. و چون چنين ملكهاي با عنايت خاص الهي تحقق
مييابد, فاعليت آن به خداي متعال نسبت داده ميشود.»(96)
بنا
به تعاريف فوق, مصونيت معصوم از گناه ريشه در يك «نيروي فوق
العاده باطني» دارد و «در اثر مشاهده حقيقت جهان هستي و
رؤيت ملكوت و باطن عالم وجود» و «آگاهي كامل و دائم به زشتي گناه و
اراده قوي بر مهار كردن تمايلات نفساني» حاصل ميگردد. و چنين
ملكهاي «با عنايت خاص الهي تحقق مييابد.» حال اين را ضافه
كنيد به اين ادعاي شيعه كه: «پيامبران (و امامان) در تمام طول
عمر و از همان آغاز زندگي معصومند.».
نتيجه
اين ميشود كه بنا به ادعاي شيعه, پيامبران (وامامان) از همان آغاز
زندگي يعني تولد و دوران طفوليت «با عنايت خاص الهي» صاحب
«يك نيروي فوق العاده باطني و يك صفت نيرومند نفساني» بودند
و«در اثر مشاهده حقيقت جهان هستي و رؤيت ملكوت و باطن عالم
وجود» و«آگاهي كامل و دائم به زشتي گناه» و «ارادة
قوي بر مهار كردن تمايلات نفساني», «از مطلق خطا وگناه»
معصوم بوده و«هرگز گناه نميكردند و احتمال خطا و گناه در بارة
آنها صفر بوده است».
اما
آيا اين يك فضيلت است؟ آيا اين هنر و شاهكار است؟ و آيا چنين عصمتي
ميتواند موجب پاداش اخروي شود؟ آيا اين مدعيات, پيامبران, و
امامان را موجوداتي خاص و با خلقت ويژه كه كاملاً متفاوت با
انسانهاي عادي است معرفي نميكند؟ اگر ما انسانهاي عادي نيز از
همان آغاز تولد و دوران طفوليت «با عنايت خاص الهي» صاحب
«يك نيروي فوق العاده باطني و يك صفت نيرومند نفساني» ميشديم
و ميتوانستيم «حقيقت جهان هستي و ملكوت و باطن عالم وجود»
را ببينيم و «اراده قوي بر مهار تمايلات نفساني» داشتيم,
آيا هرگز خطا و گناهي از ما سر ميزد؟ و آيا اصلاً شيطان براي فريب
دادن ما, به خود زحمتي ميداد؟
2- با
توجه به مطالب فوق اين سؤال مطرح ميشود كه معصوم, چگونه ميتواند
الگوي غير معصوم (در ترك گناه) باشد؟ آيا اين با حكمت (ويا عدل)
الهي سازگار است كه از ما بخواهد گناه نكنيم و در برابر و سوسههاي
شيطان و تمايلات نفساني, خويشتين داري كنيم و بعد انسانهايي را به
عنوان الگو به ما معرفي كند كه از همان آغاز تولد مورد عنايت خاص
خودش بوده و با نشان دادن حقيقت عالم هستي و ملكوت و باطن عالم
وجود به آنها, و دادن علم و آگاهي كامل و بينش عميق نسبت به زشتي
گناه و عواقب خطرناك آن به آن بزرگواران (آن هم نه عملي عادي و
ظاهري, بلكه از نوع شهود قلبي و باطني كه به دليل دائمي بودن اين
علم, از نوع حضوري است نه حصولي و اكتسابي) مصونيت آنها در برابر
گناه را تضمين كرده است؟ چنين انسانهايي چگونه ميتوانند الگوي
انسانهاي غير معصوم شوند؟
يك
انسان عادي ميتواند با خود بگويد كه گناه نكردن محال و يا تكليف
فوق طاقت است و اگر بخواهيم پيامبران (وامامان) را به عنوان الگو
به اين شخص نشان دهيم و به او بفهمانيم كه گناه نكردن محال نيست,
آن شخص ميتواند بگويد كه گناه نكردن با امكانات ويژهاي كه
پيامبران و امامان از آغاز تولد داشتهاند, البته كه محال نيست
(بلكه در اين حالت گناه كردن محال است نه ترك گناه) اما بدون آن
امكانات, محال و يا قريب به محال است. اگر خداوند ميخواهد من گناه
نكنم, چرا آن عنايت خاص را در حق من روا نداشته و آن «نيروي فوق
العاده باطني» و «ملكه نيرومند نفساني» و «اراده
قوي» و چشم باطن بين را به من نداده تا من هم به او نشان دهم
كه چگونه پهلوانانه!! پشت شيطان را به زمين زده و پوزه اش را به
خاك ميمالم؟ آيا با تعريفي كه شيعه از عصمت پيامبران (وامامان)
ميكند, قياس انسانهاي عادي با پيامبران (وامامان), قياسي مع
الفارق نيست؟ (بدين معني كه فارق در اينجا همان «عنايت خاص
الهي» در حق پيامبران و امكانات ويژهاي است كه به آنها داده
است, اما انسانهاي عادي فاقد آن امكانات هستند).
تا
اينجا دو سؤال در مورد عصمت مطرح كرديم. اول اينكه با قبول مدعيات
شيعه در مورد عصمت پيامبران (و امامان) و منشأ اين عصمت, آيا
ميتوان گناه نكردن آنها را يك فضيلت و شاهكار اخلاقي دانست؟ دوم
اينكه آيا با اين وصف, پيامبران (و امامان) ميتوانند الگوي
انسانهاي غير معصوم شوند؟ و ديديم كه در هر دو مورد پاسخ منفي است.
در
اينجا عالمان شيعه براي حل معما به نكتهاي اشاره ميكنند كه بسيار
قابل تأمل است و دقت در آن نشان ميدهد كه در فهم و حل معماي فوق
دقتي نكردهاند و به جاي حل مشكل, آن را پيچيدهتر كردهاند و باعث
كورتر شدن گره عصمت شدهاند. ميگويند ما انسانهاي عادي نيز در
برخي موارد معصوم و مصون از گناه هستيم. مثلاً اگر ظرفي پر از سم
مهلك پيش روي ما باشد, هرگز اين سم را سر نميكشيم. چرا كه با همه
وجود خود درك ميكنيم كه حقيقت اين سم و عاقبت خوردن آن چيست و لذا
هرگز حتي رغبت نميكنيم كه به آن نگاه كنيم چه برسد به اينكه آن را
بخوريم. و يا به عنوان مثالي ديگر ميگويند اگر با چشم خود ببينيم
كه پاگذاشتن در جايي همانا و فرو رفتن در چاهي عميق همان, هيچگاه
پايمان را آنجا نميگذاريم. ما هيچگاه رغبت نميكنيم كه به جنازه
مردهاي نگاه كنيم چه رسد به اينكه از گوشت آن بخوريم و مثالهايي
از اين قبيل. آري ما در برابر همه اين اعمال, مصون و معصوم هستيم.
بعد ميگويند پيامبران نيز به دليل اينكه باطن همه اعمال را با چشم
دل و با همه وجود ميبينند چنين مصونيتي از انجام گناه مييابند.
به عنوان مثال, غيبت (كه از گناهان كبيره است) ظاهري دارد و باطني.
ظاهر آن معلوم است, اما باطن آن طبق آية قرآن خوردن گوشت مردار
برادر انسان است. يعني وقتي كسي در حال غيبت كردن است, در باطن اين
عمل, گويي در حال خوردن گوشت مردار برادر خود است. حال پيامبر چون
با چشم دل و به وضوح, باطن عمل غيبت را ميبيند هرگاه كه ميخواهد
غيبت كند با چشم دل و با همه وجود خود ميبيند كه ميخواهد گوشت
مردار برادرش را بخورد و لذا هرگز نه تنها غيبت نميكند بلكه رغبتي
به اين عمل هم پيدا نميكند. خوردن مال يتيم در باطن, يعني خوردن
آتش و خوردن مال حرام يعني خوردن سم و يا لجن متعفن و چرك و خون
كثيف. معصوم باطن اين اعمال را با چشم دل و با شهود قلبي ميبيند و
لذا محال است رغبتي بسوي آنها پيدا كند. چرا كه هيچ انسان سالمي
گوي آتشين را در دهان خود نميگذارد و يا لجن متعفن و چرك و خون
كثيف را نميخورد و به عنوان آخرين مثال حتي اگر زن جوان و زيبايي
پيامبر را در خلوت دعوت به گناه كند, او هرگز بسوي گناه نميرود
چون باطن اين عمل را كه فرو رفتن در آتش است. با چشم دل ميبيند و
بدين ترتيب از انجام هر گناهي مصون ميشود.
بازهم
فراموش نكنيم كه بنا به ادعاي شيعه, اين خصوصيت از همان آغاز زندگي
و با عنايت خاص الهي به پيامبران (وامامان) اعطا شدهاست.
بسيار
خوب. اما نكتة مهمي كه از طرف عالمان شيعه مغفول واقع شده ايناست
كه موارد اشاره شده, در انسانهاي غير معصوم هم فضيلتي به حساب
نميآيد و استحقاق پاداش اخروي نيز بوجود نميآورد.
سؤال
ايناست كه آيا يك انسان شاهكار ميكند كه سم نميخورد و يا خود را
در آتش نمياندازد؟ مسلماً پاسخ منفي است. چرا كه عاقبت آن را به
همة وجود ميبيند و لذا رغبتي به خوردن سم يا در آتش رفتن ندارد.
در روز قيامت هم به خاطر اجتناب از خوردن سم و فرو رفتن در آتش,
پاداشي به انسان نميدهند. اما اگر يك ليوان شراب ناب جلوي چشم كسي
باشد و آن كس نه تنها از خوردن اين شراب و عاقبت دنيايي آن (كه حد
اكثر ابتلاء به برخي بيماريهاست) ترس و وحشتي نداشته باشد, بلكه
رغبت شديدي هم به خوردن آن و احساس حالت مستي داشته باشد, لكن به
خاطر فرمان خدا و براي اجر اخروي و نجات از آتش جهنم, از خوردن آن
خودداري كند, چنين كسي شاهكار كرده مستحق پاداش اخروي هم هست. چرا
كه ترس و واهمهاي از خوردن شراب (از اين جهت كه ممكن است در همين
دنيا ضررهايي برايش به دنبال بياورد) نداشته و در ضمن علم او به
عاقبت اخروي نوشيدن شراب, علمي عادي و ظاهري و فقط از روي اعتماد
به صدق گفتار انبياء و اولياء بودهاست نه علمي لدني و شهودي كه با
آن حقيقتاً آتش جهنم و عذابهاي اخروي را مثل روز روشن جلوي چشمانش
ببيند.
تمام مواردي كه ما
انسانهاي معمولي, نسبت به انجام آنها مصونيت داريم و به نوعي معصوم
هستيم, مواردي هستند كه در اثر علم و آگاهي عميق نسبت به عواقب
هولناك و مرگ آور دنيايي آنها, رغبتي به انجام آنها نداريم و در
حقيقت به خاطر غريزة حب نفس و علاقة شديدي كه به حفظ سلامتي خود
داريم و به دليل ترس و وحشت از مرگ و عشق به زندگي, مرتكب چنين
كارهايي نميشويم. اما اين موارد هيچكدام فضيلتي به حساب نميآيند
و موجب پاداش اخروي نيز نميشوند. يعني روز قيامت نميگويند كه به
فلان كس يك قصر بزرگ در بهشت بدهيد چون او همان كسي است كه در
دنيا, با آنكه صدها بار چاقو به دستش آمد, اما حتي يك بار آن چاقو
را در شكم خود فرو نبرد!
حال
نكته مهم ايناست كه با تعريفي كه شيعه از عصمت پيامبران (و امامان)
و منشأ اين عصمت ميدهد, گناه نكردن معصومين, درست مانند خودكشي
نكردن انسانهاي عادي است و بلكه از آن هم راحت تر. اينجاست كه آن
سؤالهاي مهم و كوبنده خودنمايي ميكنند و پاسخ ميطلبند: اگر
واقعاً پيامبران (وامامان) در تمام طول عمر از هرگونه خطا و لغزش و
گناهي مصون و معصوم هستند, و ريشه عصمت آنها نيز همان است كه شيعه
ميگويد, آيا واقعاً مستحق پاداش هستند؟ آيا درست است كه نه تنها پاداش
ببينند بلكه پاداش آنها از همه انسانهاي ديگر (كه هيچ عنايت خاصي
به آنها نشدهاست) بيشتر باشد؟ آيا چنين انسانهايي ميتوانند الگوي
مردم باشند؟
الهوامش:
(80) مصباح يزدي، محمد تقي: آموزش عقايد، ص 237.
(81) پيشين، ص 238.
(82) سبحاني، جعفر: منشور عقايد
اماميه، ص 110.
(83) اميني، إبراهيم: بررسي
مسائل كلي امامت، ص 171.
(84) سبحاني، جعفر: منشور عقايد
اماميه، ص 111.
(85) همان، به نقل از محقق طوسي:
كشف المراد، ص 349.
(86) پيشين، ص 243.
(87) پيشين، ص 244.
(88) سبحاني، جعفر: منشور عقايد امامية، ص 113.
(89) پيشين، ص 112.
(90) مصباح يزدي، محمد تقي، آموزش عقايد، ص 244.
(91) پيشين، ص 245.
(92) پيشين، ص 245.
(93) قرآن كريم، سورة بقره/ آية
124.
(94) تفسير الميزان، ترجمة ناصر
مكارم شيرازي، جلد 1 ، ص 367 - 387.
(95) اميني، إبراهيم: بررسي مسائل كلي امامت، ص 171.
(96) مصباح يزدي، محمد تقي: آموزش عقايد، ص 237.
|