|
تئوري امامت در ترازوي نقد
در
اين نوشتار ميکوشيم تا نشان دهيم که تئوري امامت - آنچنانکه در
بين اهل تشيع رايج است - در ترازوي نقد وزني ندارد و نيازمند به
تجديد نظر و بازسازي تئوريک است. اما بيش از شروع بحث، لازم است
نكاتي را به عنوان مقدمه ذكر كنيم:
1- بايد ميان دين ومعرفت ديني
تفكيك قائل شويم. دين عبارت است از اركان، اصول وفروعي كه بر نبي
نازل شده و در كتاب آسماني آمدهاست؛ به علاوة سنت پيامبر (ص). اما
معرفت ديني - كه عمدتاً در پنج شاخة فقه، كلام، تفسير، اخلاق و
تحليل سيرة عملي پيامبر (ص) و پيشوايان دين ظهور ميكند - فهم
عالمان از دين (كتاب و سنت) است. دين، ثابت، كامل، خالص و عاري از
خطا است. اما فهم ما از دين واجد هيچيك از اين اوصاف نيست و به
همين دليل بايد ميان دين و معرفت ديني تفكيك قائل شويم(1).
2- معرفت ديني مانند همة
معارف، معرفتي بشري است. چرا كه محصول تلاش عالمان در فهم دين است
و چون عالمان بشرند، اوصاف بشري آنها (مانند محدوديت قوة عاقله،
نقص دانش و فهم، جايز الخطا بودن، يكسونگري و...) در فهمشان از دين
ريزش كرده و روي آن تاثير ميگذارد و لذا نتيجة تلاش آنها، بوجود
آمدن معرفتي بشري (يعني ناقص، ناخالص، خطاآلود، آميخته به
يكسونگريها و همواره محتاج بازسازي و اصلاح) است. آنچه به نام
معرفت ديني، توسط عالمان و فقيهان به جامعه عرضه ميشود (يعني همين
آراء فقهي، كلامي، تفسيري و...) محصول رجوع آنها به متون ديني، و
تفكر عميق در اين متون است، و نبايد آنها را معادل دين دانست. اين
آراء در حقيقت فهمي از دين هستند نه خود دين(2).
3- با توجه به دو اصل فوق
(تفكيك دين از معرفت ديني و بشري بودن فهم عالمان از دين) ميتوان
به نتايج زير رسيد:
الف- مخالفت با هيچ رأي فقهي،
كلامي، تفسيري و... مخالفت با دين نيست بلكه مخالفت با فهمي از دين
است. عالمان با مراجعه به متون ديني، هر يك به دركي از دين ميرسند،
و اين دركها و دريافتها را در قالب آراء فقهي، كلامي و... بيان ميكنند.
هيچيك از اين آراء و نظريات را نبايد معادل دين بگيريم و مخالفت با
هيچكدام از اين تئوريها را نبايد مخالفت با دين محسوب كنيم.
مخالفت با دين هنگامي صورت ميگيرد كه خودِ متن دين (قرآن و سنت)
انكار شود نه درك و فهمي كه عدهاي از آن دارند. به عبارتي ديگر
اگر كسي حقانيت آيهاي از قرآن منكر شود و آن را خرافه بداند، دين
را نفي كردهاست اما اگر از همان آيه دركي متفاوت با ديگران داشته
باشد، با هيچ منطقي نميتوان او را به مخالفت با دين متهم نمود.
ب- هيچ فهمي از دين، فوق نقد و
چون و چرا نيست و قداست دين و متون ديني را نبايد به آراء و نظرات
ديني عالمان و فقيهان سرايت داد. دين حقيقتي است آسماني و قدسي،
اما معرفت ديني ريشه در فهم ناقص و خطاآلود و يكسونگرانه بشر زميني
و لذا هيچگاه نميتواند مقدس و فوق نقد و چون و چرا باشد. معرفت
ديني به دليل بشري بودن، همواره نيازمند اصلاح و بازسازي است و چون
كشف خطاها و جبران نقصها، فقط وفقط در ساية نقاديها و چون و
چراهاي مخالفان و منتقدان، وبحثها و گفتگوهاي عالمانه و آزاد
ميسر ميشود، بايد با استقبال از اين نقاديها به اصلاح و بازسازي
انديشههاي ديني بپردازيم و از اين طريق به حقيقت دين نزديكتر
شويم.
ج- تشيع و تسنن نيز دو فهم از
دين هستند و هيچكدام اسلام ناب و خالص نيستند. هر دو مخلوطي از حق
و باطلاند. هر دو معرفتي بشري و لذا ناقص، ناخالص وخطا آلود هستند(3)
و هر دو به يك اندازه محتاج اصلاح وتكميل و بازسازي اند. امامت -
كه ستون خيمة تشيع است - نيز تئوري و نظرية كلامي بيش نيست و لذا
نميتواند برتر از نقد و چون و چرا شمرده شود.
4- قصد ما در اين مقاله نه
دفاع از تسنن است و نه حمله به تشيع. بلکه روشن کردن اين حقيقت است
که تئوري امامت (آنگونه که در کتب رايج اهل تشيع نوشته و بر روي
منابر و در رسانهها و از پشت تريبونهاي رسمي گفته ميشود و در
مدارس و دانشگاهها و حوزههاي علميه مورد تعليم و تعلم قرار
ميگيرد) قابل دفاع عقلي نيست. البته امكان وجود قرائتهاي درست،
منطقي و قابل دفاع از امامت را نفي نميكنيم و منتظر ارائة چنين
قرائتهايي از طرف عالمان نو انديش و آزادفكر شيعه ميمانيم.
5- از آنجا كه عالمان شيعه،
اولاً در بحث نُبوَّت نيز قائل به ضرورت بعثت پيامبران هستند،
ثانياً امامت را استمرار نبوت ميدانند و ثالثاً معتقدند همان
دلايل عقلي كه ضرورت بعثت پيامبران و عصمت آن برگزيدگان خدا را
اثبات ميكند، ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر خاتم (ص) را
نيز اثبات ميكنند، لذا مجبور ميشويم بحث را از فلسفة نبوت آغاز
كنيم.
دليل
عقلي ضرورت بعثت پيامبران
اين دليل بر مبناي نقصان علم و
دانش بشري و عدم كفايت عقل انسان درشناخت راه كمال وسعادت اقامه
شدهاست:
«الف. خداي متعال انسان را براي تكامل اختياري آفريدهاست.
ب- تكامل اختياري در گرو شناخت صحيح راجع به سعادت و شقاوت دنيا و آخرت است.
ج- عقل انسان براي چنين شناختي كفايت ميكند.
نتيجة اين مقدمات اين است كه حكمت خداي متعال اقتضاء دارد كه براي اينكه نقض
غرض از خلقت انسان پيش نيايد، خدا راه ديگري (وحي) در اختيار انسان
قرار دهد تا از آن راه پي به سعادت دنيا و آخرت ببرد وبتواند كمال
اختياري پيدا كند»(4)
شبيه همين استدلال در جاي ديگر
و با تعابيري متفاوت چنين آمدهاست:
«1. هدف از آفرينش انسان، حركت بسوي خدا، بسوي كمال مطلق و تكامل معنوي در
تمام ابعاد است.
2- بدون شك انسان اين راه را بدون رهبري يك پيشواي معصوم نميتواند به انجام
برساند و طي اين مرحله بيرهبري يك معلم انساني ممكن نيست.
نتيجه: بعثت پيامبران و نصب امامان معصوم بعد از پيامبر اسلام (ص) ضروري است
و در غير اين صورت نقض غرض از جانب خداوند لازم ميآيد.»(5)
همانطور كه بوضوح معلوم است، اينگونه ادله مدلولي عام دارند و در
پي اثبات ضرورت وجود پيشوايان معصوم (اعم از پيامبر يا امام) در
ميان مردم هستند. اما خوب است وارد بررسي مقدمات اين ادله شويم:
1-
درست
است كه خداوند به دليل حكيم بودن، كار عبث و بيهوده انجام نميدهد
اما چگونه ميتوان غرض او از آفرينش انسان را به روش عقلي كشف كرد
وحتى آن را به همة انسانها تعميم داد و مدعي شد كه همة انسانها با
اين غرض خلق شدهاند؟ فراموش نكنيم كه ادلة اثبات ضرورت بعثت
پيامبران يا نصب امامان معصوم، ادلهاي عقلي و پيشيني هستند يعني
اولاً مقدمات آنها بايد از قبل و به روش عقلي اثبات شده باشند
وثانياً بتوانند تصور ضرورت وقوع يك حادثه را قبل از وقوع آن، در
ذهن انسان بوجود بياورند. ادلة مورد بحث بايد به گونهاي باشند كه
قبل از بعثت پيامبران وانزال كتب آسماني وشرايع إلـهي قابل اقامه
باشند. فرض كنيم در زماني (يا مكاني) زندگي ميكنيم كه خداوند هنوز
پيامبري بسوي مردم نفرستاده و يا اينكه ما هنوز خبري از بعثت
پيامبر (ص) نشنيدهايم. در چنين فضايي فقط ميدانيم كه خالق ما
خداي يكتاست و اين خدا حكيم است و كار عبث و بيهوده انجام نميدهد.
حال چگونه با تحليلهاي عقلي صرف ميتوان فهميد كه غرض خداوند از
آفرينش انسانها چيست؟ تا بعد از آن بتوانيم حكم كنيم كه براي تحققِ
آن غرض، بايد پيامبر (ص) هم بفرستد؟
تأملي
اندك در محتواي اين استدلال نشان ميدهد كه دو پيش فرض پشت سر
مقدمات آن خوابيدهاست، وآن اينكه قبل از ارسال رُسُل و انزال كتب
آسماني وبدون استفاده از تعاليم پيامبران، با تحليلهاي عقلي محض
ميتوان به اين نتيجه رسيد كه اولاً انسان براي پيمودن راهي خاص و
رسيدن به مقصدي خاص آفريده شدهاست وثانياً آن راه خاص عبارت است
از ايمان آوردن به حقايقي خاص و انجام وظايف و آدابي خاص كه عقل ما
از شناخت آن حقايق و وظايف عاجز است. پيش فرض اول غير قابل اثبات
است، و پيش فرض دوم عين مدعا است و همين باعث شدهاست كه استدلال
مذكور مشتمل بر دور و مصادره به مطلوب شود. قبل از بعثت پيامبران و
بدون استفاده از تعاليم آنها چگونه ميتوانيم مدعي شويم كه در اين
جهان هستي حقايقي هست كه ما از آنها بيخبريم اما حتماً بايد
خبردار شويم وبه آنها ايمان بياوريم؟ چگونه ميتوانيم بفهميم كه
براي سعادتمند شدن، وظايف خاصي وجود دارد كه ما از آنها بياطلاع
هستيم اما حتماً بايد مطلع شويم وبه آن وظايف عمل كنيم؟ اولاً وجود
حقايق نامعلوم اما واجب الإيمان، و همينطور وظايف خاص ناشناخته اما
واجب العمل، عين ادعاي ضرورت نبوت است وثانياً هرگز نميتوان براي
اثبات آن دليل وبرهان عقلي اقامه نمود.
2- حال
فرض كنيم كه با دليل عقلي و پيشيني، غرض خداوند از آفرينش را
يافتهايم و به اين نتيجه هم رسيدهايم كه براي رسيدن به كمال
معنوي، بايد راهي خاص رفت و به حقايقي خاص ايمان آورد و به وظايفي
خاص عمل نمود كه عقل انسان به تنهايي هيچكدام از اينها را
نميتواند كشف كند، و از طرفي سعادت وكمال معنوي انسان هم فقط و
فقط در گرو كشف اين راه و پيمودن آن است (باز هم تاكيد ميكنيم كه
اينها را مفروض ميگيريم با آنكه هيچكدام قابل اثبات نيستند) اما
آيا با مفروض گرفتن اين مقدمات ميتوان ضرورت بعثت پيامبران را
نتيجه گرفت؟ پاسخ باز هم منفياست. آنچه از اين مفروضات ومقدمات
ميتوان نتيجه گرفت، جز اين نيست كه هدايت شدن انسان از طرف خداوند
ضرورت دارد. يعني خداوند حتماً بايد انسان را در شناخت راه و مقصد،
ياري و هدايت كند. اما هدايت ميتواند به راههاي مختلف انجام
پذيرد و بعثت پيامبران تنها راه ممكن نيست. خداوند ميتواند از
راههاي ديگري - مثلاً هدايت باطني - انسانها را به كمال مطلوب
برساند، همانطور كه پيامبران را اينگونه هدايت كرد (يعني براي
هدايت پيامبران، پيامبر نفرستاد) و همين نشان ميدهد كه ادعاي
ضرورت نبوت - براي هدايت انسانها - ادعايي ناسنجيده وشتابزدهاست.
قايلان به ضرورت نبوت، يا معناي ضرورت را نميفهمند و يا خداوند را
ناتوان از هدايت باطني انسانها ميدانند.
3-
اگر اين دليل درست باشد وبنا به مقتضاي حكمت الهي، ارسال پيامبران
از سوي خداوند ضرورت داشته باشد، لازمه منطقي آن ايناست كه خداوند
در هر عصري صدها هزار پيامبر مبعوث كند بطوري كه در هر منطقهاي از
مناطق روي كرة زمين يك پيامبر وجود داشته باشد تا مردم سراسر جهان
بتوانند بطور مستقيم وبدون واسطه از هدايتها و راهنمائيهاي
پيامبران بهرهمند شوند. در حاليكه در هيچ عصر چنين نبودهاست. حال
آيا بر طبق مقدمات دليل مذكور خداوند در بسيار از موارد، خلاف حكمت
عمل نكرده و مرتكب نقض غرض نشدهاست؟ اين اشكال از طرف برخي عالمان
شيعه بدين نحو پاسخ داده شدهاست.
«اولاً: آنچه گفته ميشود كه انبياء در منطقه خاصي... مبعوث شدهاند سخني
صواب نيست. چرا كه خود قرآن صريحاً ميگويد: امتي نبود مگر آنكه در
ميان آن امت نذير و هشدار دهندهاي فرستاده شد.... ثانياً: مقتضاي
حكمت خدا اين استكه راهي بين خدا و انسان باشد كه انسانها با
استفاده از آن راه بتوانند حقايقي را كه براي شناخت راه كمال نياز
دارند بشناسند. ولي مقتضاي حكمت اين نيستكه حتماً همة انسانها از
اين راه بهره ببرند. شايد انسانهايي نخواهند از اينراه استفاده
كنند، و اين عدم استفاده، مربوط به سوء اختيار خودشان باشد و اصلاً
شايد كساني علاوه بر اينكه خودشان از اين راه بهره گيري نميكنند،
مانع استفادة ديگران هم بشوند... در چنين مواردي گناه اين محروميت
از نبوت به گردن اشخاص مانع است و از طرف خدا كوتاهي نشدهاست.»(6).
اما
اين پاسخ قانع كننده نيست. زمان پيامبر اسلام (ص) را در نظر
بگيريد. درآن زمان كه ايشان مشغول هدايت مردم عربستان بودند،
راهنما و هدايتگر ميلياردها انسان ديگر در صدها كشور از قاره هاي
آمريكا، اروپا، آفريقا، اقيانوسيه وحتى بقية كشورهاي آسيا مانند
چين، ژاپن، كره، مالزي، اتحاد جماهير شوروي و دهها و صدها جزيرهاي
كه در اقيانوسها ودرياهاي دور افتاده زندگي ميكردند چه كسي بود؟
كدام پيامبر آنها را به راه راست (يا راه كمال) هدايت ميكرد؟ شايد
هر يك از اين مناطق، در گذشتههاي دور پيامبري مبعوث شده بود -
وآية قرآن هم بيش از اين نميگويد - اما حد أقل در زمان بعثت
پيامبر اسلام (ص) در هيچكدام از اين مناطق پيامبري وجود نداشت و
تعاليم پيامبران پيشين هم بنا به ادعاي شيعه و سني تحريف شده بود
وبنا بر اين بر طبق ادلة ضرورت نبوت، نياز ضروري به پيامبر جديد
وجود داشت. اما چرا در هيچكدام از آن مناطق پيامبري نيامد و عملاً
نسلهاي بسياري از انسانها در اكثر نقاط كرة زمين از تعاليم
پيامبران محروم ماندند؟ آيا سوءاختيار آنها باعث محروميتشان شد؟
اما ايجاد مانع از طرف ديگران (مخالفان پيامبر) نيز توجيه موجهي
نسيت، چراكه خداوند خود بايد به فكر اين مشكل باشد و نگذارد
مخالفان و ستمگران، مانع رسيدن پيام الهي به گوش انسانهاي ديگر
شوند. درست است كه هدايت الهي نبايد جبري باشد، اما مقتضاي برهان
فوق ايناستكه تعاليم الهي بايد به هر وسيلهاي كه امكان پذير
باشد - مثلاً پيامبران متعدد - به گوش همة انسانها برسد و آنگاه
انسانها مختار باشند كه راه راست را انتخاب كنند يا طريق ضلالت و
گمراهي را در پيش بگيرند. فرض كنيم در زمان پيامبر اسلام (ص)
عدهاي كارشكني ميكردند و مانع گسترش تعاليم او به نقاط ديگر
ميشدند. اما آيا خداوند نميتوانست براي خنثى كردن كارشكنيهاي
مخالفان، در نقاط ديگر كرة زمين هم پيامبراني مبعوث و مردم آن نقاط
را نيز به راه راست هدايت كند؟ مگر غرض خداوند از آفرينش مردم نقاط
ديگر جهان، رساندن آنها به كمال نبود و مگر براي رسيدن به كمال
نياز ضروري به هدايتها و راهنماييهاي پيامبران الهي نداشتند؟ آيا
عدهاي مخالف، مانع پياده شدن طرح الهي و رسيدن خداوند به هدفش
شدهاند؟ در اينجا سخن اصلي اين نيست كه گناه محروميت ميلياردها
انسان از رسيدن به كمال به گردن كيست. سخن در ايناست كه آيا
ميتوان قبول كرد عدهاي كافر ومشرك، مانع رسيدن خداوند به غرض از
خلقت انسان شدند، آن هم به نحو اكثري؟ براي اينكه مطلب كمي روشنتر
شود فرض كنيم روز قيامت فرا رسيدهاست و انسانهايي كه مثلاً در
زمان پيامبر اسلام (ص) و در جزيرهاي دور افتاده در اقيانوس هند
زندگي ميكردهاند از خداوند بپرسند كه خدايا مگر تو ما را براي
رسيدن به كمال معنوي نيافريدي و مگر نميدانستي كه بدون بهرمندي از
تعالم پيامبران الهي و كتابهاي آسماني، پيمودن راه كمال براي ما
محال بود؟ پس چرا براي ما (و امثال ما) هم پيامبري نفرستادي و باعث
محروميت ما از رسيدن به كمال شدي؟ آنگاه خداوند بايد بگويد: شما حق
داريد. من شما را براي رساندن به كمال معنوي آفريده بودم و خيلي هم
دوست داشتم شما به كمال برسيد. اما متأسفانه عدهاي نگذاشتند من به
اين هدف (غرض) برسم و همين باعث محروميت شما از رسيدن به كمال شد.
لكن تقصير من نبود، تقصير آنها بود!!؟ حال اگر اين محروم شدگانِ از
كمال بپرسند: پس خدائي تو كجا رفته بود، مگر نميتوانستي براي ما
هم يك پيامبر بفرستي؟ آنگاه پاسخ خداوند چه خواهد بود؟ اگر واقعاً:
«مقتضاي حكمت خدا ايناستكه راهي بين خدا و انسان باشد كه انسانها با
استفاده از آن راه بتوانند حقايقي را كه براي شناخت راه كمال نياز
دارند بشناسند.»
اين
راه نبايد فقط براي عدهاي در عربستان باز شود بلكه براي مردم تمام
نقاط ديگر جهان هم بايد چنين راهي باز شود، در حالي كه هيچگاه چنين
نبودهاست و در طول تاريخ، همواره اكثريت قريب به اتفاق مردم جهان،
از وجود پيامبران الهي و تعاليم آنان محروم بودند. از اينها گذشته
فرض كنيم مخالفان و ستمگران مانع گسترش تعاليم پيامبران نميشدند،
اما آيا در آن زمان، امكان عمليِ گسترش اين تعاليم به سرار جهان -
بطوري كه در تمام كشورهاي جهان، مردم هر شهر و روستايي عين اين
تعاليم را بدون كوچكترين تحريف وكم و زياد شدن دريافت كنند - وجود
داشت؟ آيا در هزار وچهار صد سال پيش - كه وسايل مسافرت جز اسب و
شتر و قايقهاي بادي و پارويي چيز ديگري نبود - امكان مسافرت پيامبر
(ص) به صدها كشور دور افتاده مانند كانادا، نيوزلند، ژاپن، چين،
آلمان و..... بود؟ و انگهي مگر مسافرت به تنهايي كافي است؟
پيامبر(ص) بايد در هر كدام از آن كشورها چندين سال اقامت كند تا
مجموعة تعاليم اسلام را به گوش همه برساند. آنگاه حساب كنيد براي
اينكه پيامبر(ص) به تمام مناطق دنيا مسافرت كند وتعاليم اسلام را
به گوش همة مردم جهان برساند به چند صد سال عمر نياز دارد؟ اگر
وظيفة گسترش تعاليم پيامبر(ص) در سراسر جهان را به عهدة پيروان او
بگذاريد باز هم مشكل حل نميشود. چرا كه اولاً تعداد اصحاب و
پيرواني كه تعاليم پيامبر(ص) را بطور كامل و صحيح ياد گرفتهاند
(مانند سلمان و ابو ذر) بسيار كم است در حالي كه براي اين منظور
نيازمند دهها و صدها هزار انسان تعاليم يافته هستيم كه باز هم در
يك زمان كوتاه رسيدن به اين هدف ممكن نيست و در دراز مدت هم مشكل
محروميت بسياري از انسانها به قوت خود باقي ميماند. ثانياً اصحابي
كه به عنوان شاگرد و نماينده پيامبر(ص) به نقاط ديگر كره زمين سفر
كردهاند چگونه به مردم آن نقاط اثبات كنند كه در فلان منطقه
پيامبري مبعوث شدهاست، و ما شاگردان و نمايندگان او هستيم و
آمدهايم تا از طرف او شما را به راه راست هدايت كنيم؟ اگر مردم از
اين نمايندگان، معجزه بخواهند و اينان از آوردن معجزه عاجز باشند -
كه البته عاجز هم هستند - تكليف چيست؟ مگر نبايد وحياني بودن اين
تعاليم به مردم اثبات شود تا هم مردم را جذب كند و هم راه عذر و
بهانه را به روي مخالفان ببندد و حجت را بر آنها تمام كند؟ ثالثاً
اگر به ادلة عقلي ضرورت عصمت پيامبران و امامان توجه كنيم، خواهيم
ديد كه متوسل شدن به نمايندگان و شاگردان پيامبر(ص) يا امام معصوم
در تناقض با آن ادلهاست. چرا كه شاگردان و نمايندگان، معصوم
نيستند و ممكن است در درك و فهم تعاليم پيامبر(ص) و يا ضبط و
نگهداري آن در حافظه و انتقال آن به ديگران مرتكب خطا و سهو (وحتى
خيانت) شوند.
4- و
آخرين اشكالي كه به ذهن ميرسد ايناستكه اگر اين دليل درست بود و
بعثت پيامبران بنا به مقتضاي حكمت الهي ضرورت داشت، زمين هيچ عصري
از پيامبران خالي نميماند. در حاليكه در بسياري از دورهها مانند
دورة زماني بين حضرت مسيح (ع) و پيامبر اسلام (ص) كه بيش از ششصد
سال طول كشيد، در هيچ كجاي زمين خبري از پيامبري الهي نبود و در
اينجا ديگر نه ميتوان از سوء اختيار مردم سخن گفت و نه از
كارشكنيهاي مخالفان.
تا
اينجا يكي از ادلة اثبات ضرورت نبوت را مورد بررسي قرار داديم. اما
نيازي به طرح ادلة ديگر نميبينيم. چرا كه تمام اين ادله دچار همان
مشكلاتي هستند كه به آنها اشاره شد. به عنوان مثال متكلمان قديم
شيعه از راه قاعدة لطف، ضرورت بعثت پيامبران را اثبات ميكردند
بدين صورت كه:
الف.
نبوت لطف است.
ب-
لطف بر خداوند واجب است.
نتيجه: بعثت پيامبران بر خداوند واجب است.
پيش
فرض اثبات نشدة برهان فوق نيز ايناستكه گويي غرض خداوند از
آفرينش انسان، از پيش و به روش عقلي به دست آمده وآن عبارت است از
طي يك مسير خاص و رسيدن به نتيجهاي خاص (مثلاً كمال معنوي) و
آنگاه بر مبناي همين پيش فرض اثبات نشده، ادعا گرديده كه نبوت لطف
است يعني انسان را در رسيدن به آن هدف ياري ميكند. اما اگر غرض از
آفرينش انسان نامعلوم باشد، چگونه ميتوان نبوت را لطف دانست؟ از
اينها گذشته اگر به قاعدة لطف توجه كنيم خواهيم ديد كه نبوت (ارسال
پيامبران) فقط يكي از مصاديق لطف است و لطف خداوند از راههاي
ديگري هم ميتواند شامل حال بندگان شود. بنا براين از واجب بودن
لطف بر خداوند نميتوان ضرورت و وجوب نبوت را نتيجه گرفت. آنچه
فرضاً بر خداوند واجب است لطف است (يعني ايجاد عواملي كه رسيدن
انسانها به غرض آفرينش را امكانپذير و سهل و آسان ميكند.) اما
اينكه خداوند كدام راه را براي اين كار برميگزيند، به اراده خودش
بستگي دارد و اگر يك راه خاص (مثلاً بعثت پيامبران) را بر او واجب
بدانيم در حقيقت براي او تعيين تكليف كردهايم، و اين با مقام
بندگي منافات دارد و با قواعد منطق نيز سازگار نيست.
تا
اينجا مقدمات برهان فوق را بررسي كرديم و ديديم كه از اين مقدمات،
ضرورت نبوت را نميتوان نتيجه گرفت، اما نيازي به بررسي مقدمات
وجود ندارد. ميپرسيم اگر واقعاً بر طبق دليل فوق و بنا به قاعدة
لطف، بعثت پيامبران براي راهنمايي انسانها بسوي سعادت و كمال
ضرورت دارد و بر خداوند واجب است، پس چرا خداوند اين لطف را در هر
زماني فقط شامل حال عدة معدودي از انسانها ميكرد وهميشه اكثريت به
اتفاق مردم دنيا، از اين لطف محروم ميماندند؟ مگر لطف بر خداوند
واجب نبود؟ به عنوان مثال در زمان پيامبر اسلام (ص)، آيا فقط لطفِ
به مردم عربستان بر خداوند واجب بود؟ آيا بر خداوند واجب نبود در
همان زمان، به مردم مكزيك هم لطف كند و پيامبري به سوي آنان
بفرستد؟ و باز ميتوان پرسيد كه چرا حد اقل مدت ششصد سال (دورة
زماني بين حضرت عيسى و پيامبر اسلام) اين لطف به كلي تعطيل شد و
خداوند در اين مدت پيامبري براي مردم نفرستاد؟ آيا خداوند فراموش
كرده بود كه به واجباتش عمل كند؟!
حال
نوبت آن است كه به بحث اصلي يعني امامت وارد شويم و ببينيم كه
چگونه همين اشكالات به ادلة ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر
(ص) نيز وارد ميشود. به اعتقاد متکلمان شيعه: «امامت عبارت از
رياست عامه بر جامعة اسلامي در امور دين و دنيا»(7)
بنابراين: «امام کسي است که نه تنها در امور دين جلودار است
بلکه در امور دنيا هم پيشواست و رياست او اختصاصي به امور دنيا و
يا امور آخرت ندارد، بلکه فراگير و شامل همة امور – چه ديني و چه
دنيوي- ميشود»(8)
اما
شان اصلي امام چيست؟
«امام حافظ و نگهبان شريعت و مرجع مردم براي شناساندن اسلام است»(9)
حتي
شرط عصمت و منصوب بودن از طرف خدا به خاطر ايناست که وظيفة اصلي و
فلسفه وجودي امامان معصوم، هدايت و راهنمايي مردم و بيان احکام
الهي است:
«امام و جانشين پيامبر بايد از سوي خدا تعيين گردد، چرا که او بايد همچون
پيامبر معصوم از گناه و خطا، و داراي علم فوق العادهاي باشد تا
بتواند رهبري مادي و معنوي امت را بر عهده گيرد، اساس اسلام را حفظ
کند، مشکلات احکام را تبيين نمايد، حقايق قرآن را شرح دهد و اسلام
را تداوم بخشد»(10)
در
احاديث امامان شيعه نيز اگر به ضرورت وجود امامان معصوم اشارهاي
شدهاست، دليل اين ضرورت هدايت و راهنمايي انسانها و بيان احکام
الهي و اتمام حجت بر مردم - از طريق صراط مستقيم و حقايق دين -
عنوان گرديدهاست.
امام
صادق ميفرمايد: «زمين هيچگاه از حجت خدا خالي نمانده تا حلال و
حرام را به مردم ياد دهد و آنان را بسوي راه راست هدايت کند»
(اصول کافي، جلد اول)
امام
محمد باقر نيز ميفرمايند: «خدا از هنگامي که آدم را قبض روح
کرد، هيچگاه زمين را بي امام نگذاشتهاست. امام مردم را به جانب
خدا هدايت ميکند و بر بندگانش حجت است. در آينده نيز زمين بدون
امامي باقي نخواهد ماند تا حجت باشد بر بندگانش» (اصول کافي،
جلد اول)
باز
هم روايت ديگري، امام صادق ميفرمايند: «اوصياي پيغمبر درهاي
ارتباط با خدا هستند. اگر آنان نباشند خدا شناخته نميشود به واسطه
آنان خدا بر بندگانش احتجاج ميکند» (اصول کافي، جلد اول)
اما
نقطة اصلي اختلاف شيعه و سني در مسألة امامت کجاست؟
«شيعه ميگويد: بعد از پيامبر (ص) غير از مقام تلقي و ابلاغ وحي همه مقامات
پيامبر باقي است و بايد آن مقامات به عهدة شخصي باشد که از طرف خدا
تعيين شود»(11)
به
عبارت ديگر نزاع اصلي بين شيعه و سني بر سر ايناست که:
«شيعه ميگويد لازم است خداي متعال
بعد از ختم نبوت، کسي را تعيين کند که تدبير امور ديني و دنيوي
جامعة اسلامي را به عهدة او بگذارد ولي اهل تسنن اين عقيده را
نميپذيرند»(12)
پس
شيعه قائل به نصب امامان معصوم پس از پيامبر (ص) است. حال بايد ديد
عالمان شيعه براي اثبات اين تئوري چگونه استدلال کردهاند.
الهوامش:
(1) سروش، عبد الكريم: قبض وبسط
تئوريك شريعت.
(2) منبع پيشين.
(3) سروش، عبد الكريم: پلوراليسم
ديني، ص 37.
(4) محمد تقي مصباح يزدي،
راهنماشناسي، ص 340.
(5) مكارم شيرازي، ناصر: پنجاه درس اصول عقايد. ص.
(6) مصباح يزدي، محمد تقي:
راهنمانشناسي، ص 46.
(7) محمد تقي مصباح يزدي، راهنماشناسي، ص318.
(8) محمد تقي مصباح يزدي،
راهنماشناسي، ص317.
(9) محمد تقي مصباح يزدي،
راهنماشناسي، ص874
(10) ناصر مکارم شيرازي، يکصد و
هشتاد پرسش و پاسخ، ص261.
(11) محمد تقي مصباح يزدي، راهنماشناسي.
(12) محمد تقي مصباح يزدي،
راهنماشناسي.
|