امثله محكم و متشابه و طريق تأويل متشابه

1- آيات صفات: از قبيل گوش و چشم و دست و وجه و استواي بر عرش و امثال آن كه موهم تجسم است و در واقع اين آيات صفات تشبيه حقيقت غيب مجرد است بمحسوس, چون گفتيم عامه مردم نميتوانند تصور كنند كه موجودي مجردِ صرف، احاطه بمسموعات پيدا كند بدون سمع، يا احاطه بمبصرات داشته باشد بدون چشم، و همچنين مردم قدرت را نميتوانند در يابند مگر بتوسط دست, پس آيات صفات از احاطه علميه حق بمحسوسات تعبير بسميع و بصير ميفرمايد و در اين تشبيهات عامه را متوجه ميگرداند كه حق متعال عالم بجزئي و كلي است اما بطوريكه عامه بفهمند و چون البته خداوند بصير بدون بصر, سميع بدون سمع, و قادر بدون يد است اين تعبيرات براي متوجه كردن مردم جاهل و غير مستعد ميباشد بعالم غيب و شناساندن حق بخلق نادان, پس مسلماً بايد محكمات كتاب اين آيات را كه موهم تجسيم است تأويل كند و متشابه برگردانده شود بام الكتاب, قرآن اين تشبيهات را كه براي هدايت توده جاهل است تأويل ميكند بمحكماتي مانند آيه مباركه ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ﴾ [الشورى/11] يعني نيست مانند او چيزي و اوست شنوندة بينا و آية ﴿لا تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الخَبِيْرُ﴾ [الأنعام/103] يعني درنيابد او را چشمها و او دريابد چشمها را و اوست مهربان و آگاه.

ما و ديدن رويش هيچ اين ميسر نيست

چشم ماست جسماني روي دوست روحاني

و سورة مباركة ﴿قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ. اللهُ الصَّمَدُ. لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ. وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ﴾ [الإخلاص/1-4] يعني بگو اي محمد اوست خداي يگانه خدائيكه بي‌نياز است از همه و اوست پناه نيازمندان نزاد كس‌را و زاده نشد از كسي و نيست براي او همتا هيچكس, و آيه ﴿وَلا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاءَ﴾ [البقره/255] يعني و احاطه نميكنند بچيزي از دانش او مگر بآنچه خواهد, و حديث شريف ((إنَّ اللهَ احْتَجَبَ عَنِ الْعُقُولِ كَما احْتَجَبَ عَنِ الأَبْصارِ وَ إِنَّ الْمَلأَ الأَعْلَى يَطْلُبُونَهُ كَما تَطْلُبُونَهُ أَنْتُمْ)) يعني خداوند محجوب گرديد از عقول چنانكه محجوب گرديد از چشمها و ملاء اعلى طلب ميكنند او را چنانكه شما طلب ميكنيد, كه اين حديث شريف شارح آيات تنزيه‌است.

پس محكم قرآن خدا را در منتهي مرتبه تنزيه معرفي ميكند و آيات صفات حق را در لباس تشبيه براي عامه اهل حس و خيال تقرير مينمايد و شخص راسخ در علم حق را در تنزيه صرف و تجريد بحت عبادت ميكند و آيات متشابه را بمحكم برميگرداند و ميگويد:

عنقا شكار كس نشود دام بازگير

كاينجا هميشه باد بدست است دامرا

و چون بمفاد آيه ﴿وَيُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَاللهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ﴾ [آل عمران/30] (و بيم ميدهد شما را خدا از خودش و خدا مهربانست به بندگان) طالبان تصور حقيقت را اين آيه مباركه بدور باش ميراند تا مطلب محال نكنند, لذا بايد راسخ در علم طريقه صحيح را بپيمايد كه رسول اكرم ميفرمايد: ((تَفَكَّرُوا فِي آلاءِ اللهِ وَلا تَفَكَّرُوا في ذاتِ اللهِ، فَإِنَّكُمْ لَنْ تَقْدِرُوا قَدْرَه))

زبان بكام خموشي كشيم و دم نزنيم       چه جاي نطق تصور در او نميگنجد

2- آيات وارده در كيفيت اضلال شيطان: اهل زيغ متابعت اين متشابه را ميكنند و بخيال غلط ميگويند شيطان موجوديست مستقل در مقابل رحمن چنانكه رحمن هدايت ميكند و تمامي خيرات از اوست همچنين شيطان گمراه ميكند و تمامي شرور سببش اوست, اين همان عقيده ثنوي ميباشد كه بدو اصل يعني يزدان و اهريمن قايل شدند كه يزدان اصل هر خيري و اهريمن مبدء هر شري است, لازمه اين عقيده آنستكه قرآن نعوذ بالله دعوت بثنويّت كند – به‌بينيد جمود در متشابه بدون مراجعه بمحكم ملت اسلام را بثنويت كشيد و توحيد اسلام لگدمال فكر ثنوي گرديد.

مراد قرآن از شيطان آنچه مبدء شر و اخلاق رذيله‌است از جن و انس ميباشد چنانكه در قرآن ميفرمايد:

﴿قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ. مَلِكِ النَّاسِ. إِلَهِ النَّاسِ. مِنْ شَرِّ الوَسْوَاسِ الخَنَّاسِ. الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ. مِنَ الجِنَّةِ وَالنَّاسِ﴾ [الناس/1-6].

يعني بگو اي محمد (ص) پناه ميبرم بپروردگار مردمان, پادشاه آدميان, معبود بني آدم, از شر وسوسه كننده نهان شونده كه وسوسه ميكند در سينه‌هاي مردم از جن و انس.

و همچنين: ﴿وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ القَوْلِ غُرُورًا وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ﴾ [الأنعام/112].

يعني: و چنانكه ترا اي محمد (صـ) دشمنان هستند ما قرار داديم براي هر پيغمبري دشمناني گردن‌كش از جن و انس, وسوسه ميكنند بعضي از ايشان براي برخي سخنان دروغ آراسته از براي فريب و اگر آفريدگار تو ميخواست با پيغمبران دشمني نميكردند, پس بگذار ايشان را در آن دروغها كه ميبافند.

پس بنا بر نص اين آيات شيطان شخص متفرد نيست بلكه نوع است و در تحت او افرادي وجود دارد از جن و انس و موجود مستقل در مقابل رب العالمين نيست كه خداوند اراده خير كند و شيطان معارضه با حق متعال نمايد.

﴿إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ إِلا آَتِي الرَّحْمَنِ عَبْدًا﴾ [مريم/93].

يعني هر كه در آسمان و زمين ميباشد نيست مگر آينده در قيامت بسوي رحمن در حالتيكه بنده باشد.

پس بايد تدبر در كتاب كرد تا به‌بينيم اين آيات متشابه كه ميگويد شيطان گمراه كننده‌است ولازمه‌اش اينست كه بشر مجبور در معصيت باشد محكمش در كجاي قرآن است تا بر گردانده تأويل بمحكم شود و مسلمان بيچاره كارش بثنويت منجر نگردد و آن آيه محكم آيه مبارك ﴿وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسـِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّي...﴾ [يوسف/53]. كه در اين آيه محكم تصريح ميكند: نفس شرير انسان امر ببدي ميكند و سبب ميشود كه شيطان انس و جن او را در گمراهي مدد كنند, پس شيطان مؤثر مستقل نيست بلكه مبدء شرور نفس اماره بسوء بشراست و شيطان مؤيد او ميباشد چنانكه خداوند باين معنى تصريح ميفرمايد:

﴿هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ؟ تَنَزَّلُ عَلَى كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ. يُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَكْثَرُهُمْ كَاذِبُونَ﴾ [الشعراء/221-223].

يعني: آيا خبر كنم شما را بر آنكه فرود ميآيند شياطين؟ فرود ميآيند بر هر دروغگوي بزهكاري, فرا ميدارند گوش را بسخن شيطان و بيشتر ايشان دروغگويانند:

و قرآن مرجع شرور در عالم انسانيت را خود انسان ميداند چنانكه ميفرمايد:

﴿ظَهَرَ الفَسَادُ فِي البَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ﴾ [الروم/41].

يعني آشكارا شد تباهي در بيابان و دريا بسبب آنچه كسب كرد دستهاي مردمان يعني شومي معاصي ايشان تا بچشاند ايشانرا بعضي از جزاي آنچه كردند شايد بچشيدن آن بازگردند از شرك بتوحيد و از اعمال رذيله بفضايل اخلاق.

و همچنين: ﴿إِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ﴾ [الرعد/11]. يعني خداوند تغيير نميدهد آنچه براي قومي از همت و عافيت است تا اينكه آن گروه تغيير دهند آنچه در نفسهاي ايشانست, يعني بدل كنند احوال جميله را با اخلاق رذيله.

خلاصه كلام آيات راجعه بشيطان كه متشابه‌است راسخ در علم آنرا تأويل بمحكم ميكند كه ام كتابست و از شيطان نميترسد ولي از خود و اخلاق رذيله خود ميترسد و گرفتار ثنويت نميشود.

3- آيات راجعه بكيفيت جنت از حور و قصور و نهر شير و عسل و شراب و سندس و استبرق و ميوه‌هاي بهشت تمامي اينها متشابه است, لذايذ آخرت و درجات معنوي بهشت كاملتر و لذيذتر از شير و عسلي است كه مردم تصوير ميكنند, چنانكه قرآن تصريح باين معنى دارد كه شراب آخرت سردرد ندارد و شير آخرت كهنه و متعفن نميشود پس اين آيات تشبيهاتي است از مراتب و درجات مؤمنين براي اهل حس و گرنه مطلب فوق اينها است كه بشر بتواند تصور كند و آيه محكم در اين باب آيه مباركه ﴿فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِيَ لَـهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلونَ﴾ [السجده/17] ميباشد، يعني نميداند هيچ نفسي آنچه را كه پنهان داشته شده‌است براي پرهيزكاران از روشني چشمها (يعني چيزهائيكه بر آن چشمها روشن گردد) كه پاداش عملشان خواهد بود و مبين اين آيه حديث شريف ((أَعْدَدْتُ لِعِبَادِيَ الصَّالِحِينَ مَا لا عَيْنٌ رَأَتْ وَلا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَلا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَـر است)) يعني مهيا كردم براي بندگان صالح خود لذايذي كه هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و بر قلب بشري خطور نكرده‌است.

ما نميخواهم نعوذ بالله بگوئيم كه اين نحو لذايذ حيه در بهشت نيست بلكه ميخواهيم بگوئيم كه آن حس آخرتي بالاتر از اين حس و محسوسات آن عالم كامل‌تر از لذايذ و محسوسات اين نشاة است و همچنين آيات راجعه بجهنم از صديد و غسلين و آتش كه تمامي الام و مصيبت‌هاي آخرت براي گناهكاران بطوري شديد و سخت است كه اگر حقايق آلام و بدبختي‌هاي آن نشأه را تنزيل دهيم در اين عالم مار و عقرب و سگ و گرگ درنده و آتش و چرك و تاريكي و امثال آن خواهد بود و در واقع آن آلام سخت‌تراست از آنچه كه ما تصور ميكنيم, مار و سگ و گرگ و عقرب دنيا را ميشود كشت, آتش دنيا را ميتوان با آب خاموش كرد, اما مار و عقرب و آتش آخرت كشته و خاموش نميشود مگر بعفو و رحمت الهي, خداوند ميفرمايد ﴿نَارُ اللهِ المُوقَدَةُ. الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الأَفْئِدَةِ﴾ [الهمزه/6-7] يعني آتش آخرت آتشي است كه از دل گناهكاران شعله ور ميگردد, گرگ و سگ اخلاق رذيله بهيچ سمي كشته نميشود:

 

اي دريده پوستين يوسفان           گرگ بر خيزد از اين خواب گران

 

گشته گرگان يك بيك خوهاي تو           ميدرانند از غضب اعضاي تو

 

خون نخسپد بعد مرگت از قصاص           تو مگو من ميرم و يابم خلاص

 

اين قصاص نقد حيلت بازي است          پيش نقد آن قصاص اين بازي است

 

ملعبه گفته‌است دنيا را خدا                كين جزا لعب است پيش آن جزا

 

اين جزا تسكين جنگ و فتنه‌است          آن چو اخصاء است و اين چون ختنه‌است

 

اللهم إني أعوذ بك من خزي الدنيا وعذاب الآخرة.

4- و از متشابهات قرآن قصه آدم و حوا, و خروج آنان از بهشت است چنانكه جمعي از محققين بر اين رفته‌اند و تحقيق در اين مسئله مبتني بر ذكر مطالبي است:

1- آنكه در قرآن نص صريحي نداريم براينكه آدم پيغمبر بوده‌است بلكه مفهوم آيه ﴿إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ﴾ [النساء/163] دلالت دارد براينكه نوح اول پيغمبريست كه باو وحي شد و مبعوث برسالت گرديد و مؤيد اين آيه مباركه ﴿وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا وَإِبْرَاهِيمَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ﴾ [الحديد/26] است و نيز خداوند در سوره‌هائيكه اسم رسل را مي‌برد مثل سوره هود و مريم و انبياء و شعراء و صافات و قمر هيچ ذكرى از نبوت آدم نكرده‌است.

و امام رازي در تفسير آية ﴿إِنَّا أَوْحَيْنَا...﴾ ميگويد كه چرا خداوند ابتداء بذكر نوح كرد؟ جواب ميدهد چون نوح اول پيغمبري بود كه مبعوث برسالت شد و نيشابوري و ابو السعود و خازن و جمعي ديگر از مفسرين در اينمطلب متابعت فخر رازي را نموده‌اند.

2- مليون آدم را ابو البشر ميدانند و ميگويند خلقت آدم پيش از شش هزار سالست و در كتب مسيحيّون ذكر شده‌است كه مدتي كه ميان طوفان نوح و عيسى بود سه هزار و سيصد و هشت سال و مابين عيسى و آدم چهار هزار و چهار سال پس ما بين ما و آدم زيادتر از پنجهزار و شانزده سال نخواهد بود.

فلاسفه اين حساب را تخطئه كرده‌اند ميگويند اين اختلاف شديدي كه ما بين اصناف بشر است از قبيل اختلاف لغات و دين و جسم شصت قرن كفايت نميكند و قديمترين آثار و نقوش مصري كه قريب چهار هزار سال پيش از اين ساخته شده‌است اختلاف اشكال ملل افريقا و سوريه و مصر را مثل اختلاف امروزي نشان ميدهد اختلاف ملل مذكور در شكل و جمجمه و دماغ و اعضاي ديگر در آثار مذكور كاملاً بيّن و هويدا است و ممكن نيست كه در ظرف دو هزار سال اينهمه اختلافات در مللي كه از پدر و مادر واحد مشتق شده‌اند پيدا شود.

تاريخ وجود انسان در زمين هموراه افكار دانشمندان و اهل بحث را بخود مشغول داشته‌است اگر چه آنچه تا بحال گفته شده‌است ظني بوده‌است.

پادشاه مصر بطليموس فيلادلف دانشمند زمان خود منتيون را كه در قرن دوم پيش از ميلاد بود مأمور كرد تا قديمترين عصر مصريان قديم را براي او تعيين كند, نتيجه بحث و تحقيق آن دانشمند قريب سي و پنجهزار سال شد.

و ديودور مورخ يوناني در قرن اول ميلادي قديمترين عصر مصريان را به بيست و سه هزار و پانصد سال تحديد كرد و بيرور مورخ كلداني كه در قرن سوم پيش از مسيح زندگاني ميكرد مدت اقوام كلداني را چهارصد و سي هزار سال تعيين نمود و مدت ميان طوفان نوح و سميراميس ملكه بابل را سي و پنجهزار سال حساب كرد.

اما فلاسفه قرون معاصر در تعيين تاريخ وجود انسان اول هر زمين بعلم طبقات الارض اعتماد ميكنند و مدتي را كه براي فاصله شدن طبقات زمين از كالبدهاي بشري كه در عميق‌ترين نقاط واقعند حساب ميكنند.

حساب تشكيل تدريجي طبقات زمين امروز براي دانشمندان خيلي سهل و ساده‌است اگر چه در دقت بپايه‌اي كه موجب قطع و يقين گردد نميرسد زيرا رسوبات زمين در هرجا و همه جهات بدرجه معين و قاعده مخصوص تشكيل نميشود ولي با وجود اين از بهترين ادله براي تعيين عمر انسان بر روي زمين محسوب ميشود.

انجمن انگليسي مستر هورتو را براي حساب كردن عمر انسان در روي زمين مأمور ساخت (در كشور مصر) شخص مزبور تاريخ بناي مِسلّه عين شمس را براي مبدء اختيار كرد و اين مِسلّه در سال دو هزار و سيصد پيش از ميلاد بنا شده بود و چون خاكها را از اطراف ساق اين مِسلّه دور كردند معلوم شد كه از مدت بناي آن تا حال خاك قريب يازده قدم انگليسي بالا آمده‌است كه در هر قرن سيصد و هيجده گره ميشود بعد از آن عميقترين نقاط زمين را كه آثار و بقاياي انساني در آن باقي مانده‌است حساب كردند سي و نه قدم تا سطح زمين شد و از اينجا نتيجه گرفتند كه عمر انسان قريب سي هزار سال ميگردد.

در امريكا جمجمه قديمي در اعماق زمين پيداشد و دانشمند امريكائي بونيت دونون حساب كرده گفت كه لا اقل يكصد و پنجاه و هشت هزار سال لازم شده‌است تا رسوبات متوالي را بآن اندازه از سطح زمين جدا كرده‌است.

اينست مقدار اختلافي كه ميان مليون و فلاسفه در تاريخ عمر انسان در روي زمين موجود است و ما ناگزيريم كه آن را موافق روح اسلام حل كنيم.

پس ميگوئيم قرآن و سنت صحيح چيزي در باب وجود آدم در روي زمين ذكر نكرده‌است و آنچه مفسرين در اين باره ذكر كرده‌اند از يهوديان گرفته‌اند و در كتابهاي اسلامي اقوالي يافت ميشود كه با روح علوم جديده ملايمت و سازگاري دارد يا لا اقل مردم عصر كنوني ميتوانند باور كنند كه اسلام گنجايش اينگونه آراء تازه را دارد.

چنانكه علاء الدين علي البسنوسي در كتاب محاضرة الاوايل كه تأليف آن در سال نهصد و هشتاد و هشت هجري شده‌است بيان ميكند كه در خبر آمده‌است چون آدم خلق شد زمين با او گفت اي آدم وقتي بر روي من پاي نهادي كه طراوت و شادابي و جواني من بسر آمده‌است و من كهنه و پوسيده شده‌ام و بعد ميگويد: در بعضي از تواريخ آمده‌است كه پيش از آدم مخلوقي در روي زمين بودند و گوشت و خون داشتند و براينمطلب قرآن هم شاهد است كه ﴿أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ؟؟﴾ [البقره/30] زيرا ملائكه اين سخنان را از روى معاينه سابقى ميگفتند و نيز ميگويد در خبر است كه پيش از خلق آدم مردمي در روي زمين بودند و خدا پيغمبري بسوي ايشان فرستاد باسم يوسف كه او را گرفتند و كشتند.

و از اماميه صدوق كتاب جامع الاخبار در فصل پانزدهم خبري طولاني نقل ميكند و در آن خبر است كه خدا پيش از خلق آدم سي آدم ديگر بيافريد كه ميان هر آدم و آدم ديگر هزار سال فاصله بوده و پس از آنان دنيا قريب پنجاه هزار سال ويران بود و بعد از آن دوباره پنجاه هزار سال آباد شد بعد پدر ما آدم آفريده شد.

و ابن بابويه در كتاب توحيد از امام صادق (ع) در حديث طويلي نقل مي‌كند كه امام فرمود آيا تو گمان ميكني كه خدا بشري غير از شما نيافريده‌است بلى بخدا كه خداوند قريب يك مليون آدم آفريده و شما از اولاد آدم آخرين هستيد.

و در كتاب خصايص ابن بابويه نيز حديثي است كه اين تعدد از آن فهميده ميشود زيرا حضرت صادق عليه السلام در آن حديث ميفرمايد كه خداي جهان را دوازده هزار عالم است و هر عالمي از هفت آسمان و هفت زمين بزرگتر است و هيچ عالمي گمان نمي‌كند خداي جهان عالمي ديگر دارد.

و شيخ محي الدين در فتوحات مكيّه در باب حدوث عالم ميگويد من كعبه را با قومي طواف كردم كه آنانرا نمي‌شناختم و آنان براي من دو بيت گفتند كه من يكي را حفظ كردم و ديگريرا فراموش نمودم و آن بيت محفوظ اين است

لَقَدْ طُفْتُمْ كَما طُفْنا سِنيناً            بِهذا الْبَيْتِ طُرّاً أَجْمَعُونَ

بيكي از آنان گفتم شما كيستيد گفت ما از اجداد اوّل شما هستيم گفتم چند مدت از ما جلوتريد گفتند قريب چهل هزار سال و خرده‌اي گفتم كسي از آدمهاي نزديك را اين سن نبوده‌است گفت كدام آدم را مي‌گوئي آيا آنكه از همه بتو نزديكتر است يا ديگري را من در پاسخ او قدري تفكر كردم و مبهوت شدم و بياد آوردم حديثي را كه از رسول الله روايت شده‌است كه خدا پيش از آدم معلوم پيش ما صد هزار آدم ديگر خلق كرده‌است.

و نيز شيخ در فتوحات مكيّه ذكر ميكند كه روزي در عالم ارواح با ادريس يكجا مجتمع شديم و از او از صحت اين مكاشفه و خبري كه در اين باب وارد شده‌است پرسيدم ادريس گفت هم شهود و هم مكاشفه تو صحيح است و هم خبر صادق است و ما گروه پيغمبران بحدوث عالم ايمان آورديم ولي علم ما از مبدأ موجودات و اعيان منقطع شد.

شيخ ميگويد تاريخ بدايت عالم مجهول است و حدوث آنرا همه انبياء و علماء و مجتهدين قبول دارند و بعضي از فلاسفه پيشينيان و متأخرين آنرا قبول ندارند و در اين باب اعتماد بر قول مورّخين نادان نشايد.

نتيجه:

چون اين مقدمات را دانستي بر تو واضح و هويدا ميشود كه قصة آدم و حوّاء و عصيان آنان و هبوطشان بزمين ظاهر آن مراد نمي باشد و مسلمين در باره آن دو طريقه اتخاذ كرده‌اند:

1- طريقة سلف صالح است كه باريتعالى را در غايت تنزيه معتقدند و امر را تفويض باو ميكنند و آنچه از حقايق بر ما مجهولست علم آنرا بخداوند عالم توانا واگذار مي‌نمايند، و در قضيه آدم ميگويند حقيقت آن بر ما مجهول است و ما ايمان بما جاء به النبي داريم و در اين مسئله علم او را بخداوند واگذار ميكنيم، ولي در نقل اين قصه استفاده‌هائي براي انسان در اخلاق و اعمال و احوالش مي‌باشد و خداوند با بيان اين قصه بعضي از حقايق و معاني را بعقول بشر نزديك نموده‌است.

2- طريقه خلف است و آن عبارات از تأويل ميباشد، ميگويند چون مبني اسلام بر روي منطق و عقل است و اسلام در هيچ جا قدم از جاده عقل فراتر ننهاده‌است پس هرگاه عقل بچيزي جازم و قاطع شد و در نقل خلاف آن ذكر شد عقل قرينه قطعيه‌است براينكه مراد از نقل ظاهر آن نميباشد بلكه بايد آنرا بر معنى موافق عقل حمل نمود و اين فقط با تأويل درست ميشود.

و من انشاء الله بر طريقه سلف هستم و در آنچه كه در باره خدا و صفات او و آنچه متعلق بعالم غيب است تفويض امر بخود حقتعالى ميكنم ولي براي روشن ساختن مردم و يادآوري دانشمندن سخني چند بر طريقه متأخرين ميگويم.

در آيات قرآني كه در اين باب وارد شده‌است مجال واسعى براي تفصيل و تحقيق ميباشد زيرا متضمن يك عده مسائلي است كه باحث در قرآن بايد از آن اطلاع داشته باشد.

1- اينكه خدايتعالى با ملائكه خود در باب خلقت آدم بر روي زمين سخن رانده‌است و ملائكه او را پاسخ داده‌اند و شخص باحث در دين بايد حقيقت اين محاوره را بفهمد.

2- اينكه آدم همه اسماء را ياد گرفت معنى اين اسماء و مراد از سجود ملائكه چيست.

3- اينكه خداوند آدم و حوا را در بهشت جاي داد اين بهشت در كجا بود؟ در آسمان بود يا زمين؟ و اينكه آنانرا از خوردن شجره منع فرمود آن شجره چه بود؟ و معنى آن نهي چه ميباشد؟

4- اينكه خداوند آنانرا از بهشت بيرون كرد مقصود چيست؟

5- اينكه آدم از خداي خود كلماتي تلقي نمود تلقي كردن كلمات چه بود؟

اما امر اول ظاهر آيه دلالت دارد كه ميان خداوند و ملائكه محاوره‌اي صورت گرفته‌است و حقيقت دين اسلامي همچنين محاوره‌اي را جايز نميداند چنانكه در حديث است خداوند از عقول پنهانست همانطوريكه از چشمها پنهانست و ملائكه اعلى خدا را طلب ميكنند همچنانيكه شما طلب ميكنيد و همچنين در قصه اسراء وارد شده‌است كه جبرئيل در صعود خود با رسول خدا بحد محدودي رسيد وگفت اگر بقدر انگشتي بالا روم ميسوزم پس پيغمبر او را گذاشت و خود حركت كرد و چون خداي تعالى ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ﴾ [الشورى/11] نظيرش نيست و بزرگتر از او چيزي نميباشد در عقل جايز نيست كه جماعتي از مخلوقات او در امريكه حكمت و اراده او اقتضا كند بمخالفت برخيزند، ﴿إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ [النحل/40].

پس بايد اين محاوره تمثيلي از حال ملائكه باشد كه چون دانستند خداوند ميخواهد آدمرا خلق كند (خواه اين دانستن از روي استعدادي باشد كه براي فهم و قايع پيش از حدوث آن دارند و خواه بجهت ظهور مقدمات و مبادي آن باشد) و اين محاوره يك نوع محاوره وجداني است كه عبارت از حديث نفس باشد يعني اين مجادله و اعتراضات را پيش خود ميكردند تا آنكه خداوند بآنان وحي فرمود كه ﴿إِنِّي أَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ﴾ و پس از آن تسليم امر الهي شدند.

و اما امر دوم كه عبارت از تعليم اسماء باشد مفسرين در اين باب گفته‌اند كه خداوند اسماء جميع محدثات و مخلوقات بجميع السنه و لغات بآدم تعليم كرد و بعد آدمرا امر فرمود تا آنرا بملائكه شرح دهد.

در نظر ما اين امر را نبايد بهمان ظاهرش كفايت كرد بلكه تمثيلي است بتأثيري كه از خلق آدم كه قابليت همة شرور و سيآت را دارد در ملائكه پيدا شد و اين امر بر ملائكه گران آمد يعني ملائكه اگر چه تسليم امر را بباريتعالى كردند ولي باطناً اعتراض مزبور در خاطر آنها باقي بود تا آنكه آدم آفريده شد و خواص و حقيقت و مليت او آشكار گشت و قابليت او از براي ادراك كليات و رسيدن بكمالات لا يتناهي بر همه معلوم شد و امكان وصول او بآخرين درجه ترقي و كمال هويدا گرديد آنگاه از عظمت خالق و تدبير صنع او آگاه شدند و او را تنزيه و تقديس كردند و اين همان معنى سجده ملائكه بآدم ميباشد نه سجده ظاهري كه خداوند ملائكه و آدم را يكجا جمع كند و بعد آنانرا بسجده آدم وا دارد.

و در باب امر سوم برخي از مفسرين از آنجمله ابو القاسم بلخي و ابو مسلم اصفهاني بر اين عقيده‌اند كه اين بهشت در روي زمين بوده‌است و در اين صورت معنى چنين است كه خداوند آدمرا در زميني كه داراي درخت و ميوه بود خلق كرد تا بتواند از آن روزي خورد و درختي كه از نزديك شدن بآن نهي شده‌است بعضي گفته‌اند گندم بود و برخي ديگر گفته‌اند درخت انگور بود و گروهي گفته‌اند هيچ كدام نبود و شايد درختي بود كه موحب ضرر و خسارت و مرض ميشد و باين سبب از آن ممنوع شدند و جمعي از اهل تحقيق ميگويند مراد از شجره شجره هوي يا طبيعت بود.

امر چهارم مراد از اهباط از آسمان بزمين آوردن نيست بلكه مقصود اخراج از جنت و بهشت مي‌باشد بسبب معصيتي كرده بودند و باين سبب پس از آنكه زندگي راحتي داشتند دچار نكبت شدند چنانكه مقصود از اهبطوا مصراً نيز همين است.

و مراد از كلماتيكه از خداي خود تلقي كرد دعائي بود كه خداوند باو آموخت و آن اينست ﴿قَالا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ﴾ [الأعراف/23].

حاصل مطلب اينستكه مراد از آدم در قرآن آدم شخصي نيست بلكه آدم نوعي ميباشد كه خداوند تبارك و تعالى نوع انسانرا خلق فرمود و او را قابل كمالات غير متناهيه قرار داد و تمامي آيات وارده در اين باب حقايقي است كه بصورت تمثيل و استعاره بيان شده‌است پس ما بايد جمود در اين متشابه نكنيم و آنرا بمحكم كتاب رد كنيم كه در آن مراد از آدم را نوع گرفته نه شخص و آن آيه محكم اين آيه‌است كه ميفرمايد ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآَدَمَ...﴾ [الأعراف/11].

تا اينجا تحقيق در محكم و متشابه و معنى تأويل و برگرداندن متشابه بمحكم و طريقه راسخين در علم و امثله‌اي از كتاب بوده, اينك آيه راجع باين مطلب را تفسير ميكنيم تا ديگر جاي اشكالي نباشد.

خداوند ميفرمايد: ﴿هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الكِتَابَ مِنْهُ آَيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي العِلْمِ يَقُولُونَ آَمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُو الأَلْبَابِ﴾ [آل عمران/7].

يعني اوست خدائيكه فرستاد بر تو كتاب را كه بعضي از آن آيات محكمات است كه اصل كتاب و ام و مرجع متشابهات ميباشد, مردمي كه دلهايشان كجي و تباهي دارد پيروي متشابهات مي‌نمايند براي طلب فتنه و تأويل بر طبق هواي خود بدون مراجعه بمحكم, و تأويل متشابهات و برگرداندن آن بمحكمات را نميداند مگر حق متعال و راسخين در علم, درحاليكه اينان ميگويند كه ايمان بهمه كتاب داريم محكم آن و متشابه آن وهمه آن از طرف پروردگار ماست و متذكر نميشوند مگر عقلا.

بعضي گفته‌اند آيات متشابه را غير خداوند كسي ديگر نميداند و ما بيان كرديم كه راسخون در علم ميدانند, اگر قول اينان صحيح باشد لازم ميايد كه رسول اكرم (صـ) هم نداند و اين قول كفر است, قرآني كه نفس مقدس رسول متشابهاتش را نفهمد چگونه ميتواند مردم را هدايت كند؟ وقتي كه امر داير شد كه رسول اكرم هم نفهمد يا چنانكه بيان كرديم عامه نادان از متشابه آن استفاده كنند و راسخون در علم تأويل بمحكم كنند, البته معنى دوم مقطوع است و ما در سابق با ادله متقن از كتاب و سنت و دليل عقلي ثابت كرديم كه جميع قرآن قابل فهم است اما با شرايطي كه ذكر شد، وَصَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ.