آشنايي با غلاة

اين باب را با آياتي از كتاب خدا آغاز مي‌كنيم كه از غلو نهي نموده و فرموده است:

﴿قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لَا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غَيْرَ الحَقِّ وَلَا تَتَّبِعُوا أَهْوَاءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَأَضَلُّوا كَثِيرًا وَضَلُّوا عَنْ سَوَاءِ السَّبِيلِ﴾ = بگو اي اهل كتاب در دين خويش به ناروا غلو و زياده روي مكنيد و از هوسها و خواسته‌هاي گروهي كه پيش از اين گمراه شدند و بسياري [از مردم] را گمراه كردند و از راه راست به بيراهه رفتند، پيروي مكنيد. (المائدة/77)

﴿يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لَا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَلَا تَقُولُوا عَلَى الله إِلَّا الحَقَّ..﴾ = اي اهل كتاب در دين خويش غلو مكنيد و بر خدا جز [سخن] راست و درست مگوييد. (النساء/171).

با مطالعة مختصري در تاريخ اديان به روشني معلوم مي‌شود كه بدترين آفتي كه حقايق ديني را در هر زمان تهديد مي‌كند مُبتلا شدن به آفت غلو و خرافات است و اين آفت از چند جهت و به چند علت متوجه هر دين حقي است:

اولين علت آن، از جهت توجه شديد پيروان هر ديني است كه با تمام خلوص و صفا و قدرت خود متوجه آن مي‌شوند و بالمآل قدرتي عجيب و مهم و بالاخره به قول «برنارد شاو» فيلسوف و شاعر انگليسي بزرگترين نيرو را تشكيل مي‌دهند و همين مسأله سبب مي‌شود كه هر ديني از دو جهت مورد هجوم غلو و خرافات قرار گيرد: جهت اول از ناحية پيروان و دوستان آن دين است كه چون مي‌خواهند عزت و عظمت آيين خويش را با اقوال و افكار خود بيشتر كنند لذا بر آن دين و اولياي آن پيرايه‌هايي از افسانه‌ها و خرافات مي‌بندند تا بدين وسيله بزرگي و ارجمندي آن دين را كه بالمآل به بزرگي و ارجمندي خودشان تمام مي‌شود به رخ ديگران و مخالفين خود بكشند. جهت دوم از ناحية دشمنان بزرگ و محيل آن دين است كه مي‌خواهند با توسعة خرافات و ارتفاع و غلو، پيروان جدي و فداكار آن دين را از فعاليت و فداكاري دربارة آن دين، باز داشته به اعمال و افعالي كه مخالف و مضر و ضد آن دين بوده، وادارند تا از يك طرف آن حميت و جديت پيروان را از اثر انداخته و از طرف ديگر به غرور آن غلو و پشت گرمي به موهومات، تابعين آن دين را كه معمولا احكام و قواعدش بر خلاف مقتضيات نفساني و هواهاي شيطاني است، به معصيت و فسق و فجور كه هلاك و فناي هر ملت و امتي در اينگونه امور است، جري و گستاخ گردانند.

علت دوم ابتلاي اديان حقه به غلو و خرافات، جهل و كوتاهي فكر اكثريت مردم است كه چون در هر اجتماعي اكثريت، با طبقة نادان و سطحي است و حقايق دين همراه و همدوش حقايق جهان هستي و نظام لا يزال طبيعي است و نزول اين معاني و حقايق، در ذهن اكثريت امكان ندارد، مگر به ممارست تدريجي و تدريب استمراري و از آنجا كه در اكثريت آن حوصله و قدرت و تحمل مرارت كمتر ديده مي‌شود از اينرو مي‌بينيم كه چندان مايل نيست مراحل كمال را پله پله بپيمايد تا به درجات عالية حقايق ارتقاء يابد بلكه مي‌خواهد هر چه زودتر به مطلوب و مقصود خود دست بايد؛ اين است كه معبود خود را هر چند به صورت گوساله‌اي در برابرش مجسم كنند، بدان مي‌گرود!! از اين روست كه در تاريخ اديان مي‌بينيم دين و آييني در جلب اكثريت توفيق يافته‌است كه معبود را به صورتي محسوس و ملموس در دسترس مردم گذاشته‌است چنانكه سامري با ساختن گوساله‌اي زرين، گوي سبقت را در اين توفيق، از حضرت هارون (ع) ربود !! به همين سبب افرادي كه مترصداند از نيروي لا يزال اعتقادات اكثريت بهره برداري نامشروع و سوء استفاده كنند با ساختن معبوداتي چنين، همواره موفق و مظفر بوده‌اند ! و أنبياي بزرگوار و اولياي عالي مقدار كه به سائقة اخلاص و حق جويي در صدد تهذيب و نجات مردم بوده‌اند، هميشه در اين منظور مغلوب و مأيوس گشته‌اند زيرا اكثريت را به سادگي توان دريافت حقايق عالية دين نيست.

علت سوم در ظهور غلو و نشر خرافات آن است كه أنبياء و برگزيدگان خدا كه براي هدايت بشر بر انگيخته مي‌شوند داراي مزاياي خاص و مرجحاتي بالاختصاص مي‌باشند كه از حيث قدرت فكري و نيروي فهم و دريافت بر ساير افراد برتري داشته و از جهت امتياز و ارتقاء به مقام نبوت و براي اثبات پيغمبري از جانب خدا، تصرفاتي در ممكنات، از خرق عادات و ظهور معجزات مي‌كنند، در نتيجه مردمي كه از حيث شناخت جهان هستي، در پايين ترين طبقات و نازل ترين دركات اند، نمي‌توانند رؤيت اين آيات را به نحو صحيح تحمل نمايند لذا به جاي آنكه به بخشندة اين قدرت و منعم اين نعمت، ايمان آورده و تسليم شوند كه بنده‌اي ناتوان را در مقابل اطاعت و عبادت به چنين رتبه و مقامي ارتقاء داده و قادر است كه بر مطيعان ثواب بي پايان بخشد و بر عاصيان عذاب فراوان نازل سازد و نيز خواست او از ظهور اين معجزه آن بوده كه بر بندگان الزام حجت و اتمام نعمت نمايد، متأسفانه اينان مسحور اين ديدار و مقهور اين كردار گرديده نتيجة غلط گرفته و استنباط نابجا مي‌كنند. به هر صورت اينها علل غلو و خرافات و غرور و انحرافات است.

شايد به همين نظر و از همين رهگذر است كه پروردگار عالم، عموم اهل كتاب را كه متدين به دين و شريعت و مؤمن به وحي و رسالت اند از بين جميع امم از فرزندان آدم مورد عنايت و شايستة خطاب دانسته و مي‌فرمايد: ﴿ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لَا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَلَا تَقُولُوا عَلَى الله إِلَّا الحَقَّ..﴾= «اي اهل كتاب در دين خويش غلو مكنيد و بر خدا جز [سخن] راست و درست مگوييد». (النساء/171).

با مراجعه به تاريخ و مطالعة كتب آسماني ساير اديان مي‌بينيم كه بسياري از آنان دچار غلو و خرافات گشته‌اند و از آن جمله اولياي هر ديني را به جاي متابعت مورد عشق و عبادت قرار داده آنان را فرزندان خدا و كارفرمايان دستگاه خلقت دانسته‌اند و با غلو دربارة آنان خود را نيز از ديگران برتر دانسته و به تدريج هر روز درجه‌اي از آنان را به خيالات احمقانة خود بالا برده و خود را نيز بالتبع به مقامي عاليتر ارتقاء داده‌اند تا سرانجام خود جاي فرزندان خدا را گرفته و لا بد اولياي دين را به جاي خدا نشانيده‌اند !! و يا بر انجام اعمال خدايي توانا شمرده‌اند !! و به شهادت «تورات» و «تلمود» اين غلو در مذهب يهود مشاهده مي‌شود. چنانكه در سفر تكوين باب ششم، مي‌خوانيم: «و واقع شد كه چون آدميان شروع كردند به زياد شدن بر روي زمين و دختران براي ايشان متولد گرديد، پسران خدا دختران آدميان را ديدند كه نيكو منظر اند و از هر كدام كه خواستند زنان براي خويشتن مي‌گرفتند ..... و بعد از هنگامي كه پسران خدا بر دختران آدميان در آمدند و آنها فرزندان خدا كه همان مؤمنان اند، غير آدميان ديگر اند كه دخترانشان نصيب ايشان شده‌است». و در باب چهارم از سفر خروج از آية 22 خداوند به موسي گفت... و به فرعون بگو خداوند چنين مي‌گويد: «اسرائيل پسر من، نخست زادة من است..... الخ»!!

در باب اول كتاب ايوب آية 6 آمده‌است: «و روزي واقع شد كه پسران خدا آمدند تا به حضور خداوند حاضر شوند» ! در آية 7 : «هنگامي كه ستارگان صبح با هم ترنم مي‌نمودند و جميع پسران خدا آواز شادماني دادند.» و در مزامير داوود، مزمار دوم آية 8: «خداوند به من گفته‌است تو پسر مني امروز تو را توليد كردم، از من درخواست كن.» و در باب چهل و سوم كتاب اشعياي نبي آية 6 : «مترس زيرا كه من با تو هستم ..... پسران مرا از جاي دور و دختران مرا از كرانه‌هاي زمين بياور.»

پس چنانكه گفتيم هر چند يهود در ابتداي امر«عُزَيْر» را پسر خدا دانسته‌اند، اما تدريجاً اين عقيده راه ارتفاع را پيش گرفته سر انجام القاء كنندگان و مروجين عقيدة ابن اللّهي عُزَير، خود را فرزندان و عزيزان خدا دانسته‌اند و چنانكه خواهيم ديد هر غالي در دين، منظورش از غلو دربارة هر نبي و ولي آن است كه خود را به او چسپانيده مقام او را تدريجاً به گزاف بالا برد تا خود را در جايگاه عالي تر بنشاند و از قيد و بند بندگي و عبوديت وا رهاند و به ارضاي شهوات و خواسته‌هاي دل پردازد.

پس از كيش يهود در كيش مسيح (ع) نيز همين آفت غلو را مي‌بينيم خصوصاً در اين دين، نسبت دادن فرزند به خدا و انسان را پسر خداي سبحان دانستن، رسوخ و شيوع دارد. اگر چه مسيحيان در ابتدا اين مقام را تنها براي حضرت عيسي (ع) كه داراي امتيازات و مشخصات خاصي از ديگر آدميان است قائل شدند، اما تدريجاً اين مقام را براي هر يك از معتقدين به اين مذهب جايز شمردند چنانكه آيات اناجيل در اين مدعا شاهد و دليل است: در انجيل متّي باب پنجم آية 6 مي‌خوانيم: «همچنين بگذاريد نور شما بر مردم بتابد تا اعمال نيكوي شما را ديده، پدر شما را كه در آسمان است تمجيد نمايند».

در آية 44 : «اما من به شما مي‌گويم كه دشمنان خود را محبت نماييد و براي لعن كنندگان خود بركت طلبيد و به آناني كه از شما نفرت كنند، احسان كنيد و به هر كه به شما فحش دهد و جفا رساند دعاي خير كنيد تا پدر خود را كه در آسمان است پسران شويد» !

و در باب ششم انجيل متّي : «زنهار عدالت خود را پيش مردم بجا نيآوريد تا شما را ببينند و الا نزد پدر خود كه در آسمان است اجري نداريد.» و در آية 6 مي‌گويد : «ليكن تو چون عبادت كني به حجرة خود داخل شو و در را بسته، پدر خود را كه در نهان است عبادت نما و پدر نهان‌بين تو، تو را آشكارا جزا خواهد داد.»

و در آية 9 : «پس شما اين طور دعا كنيد: اي پدر ما كه در آسماني نام تو مقدس باد» ودر آية 14: «زيرا هرگاه تقصيرات مردم را بديشان بيآمرزيد پدر آسماني شما شما را نيز خواهد آمرزيد.» و در آية 15: «اگر تقصيرهاي مردم را نيامرزيد پدر شما هم تقصيرهاي شما را نخواهد آمرزيد».

پس معلوم شد كه اگر در مذهب مسيح عقيدة پسر خدا بودن عيسي (ع) از باب غلو آمده، هر چند با توجه به مختصات وضع آن حضرت، از جهاتي ظهور چنين عقيدة سخيفه‌اي نزد مردم سطحي انديش چندان دور از انتظار نبوده‌است اما علت اصلي در غلو دربارة آن بزرگوار همين بوده‌است كه آورندگان چنين خرافه‌اي جاي خود را در ميان مردم با چنان امتيازي باز كنند كه آنان نيز فرزندان خداي‌اند و سزاوار هرگونه احترام!

در دين مبين اسلام كه با صراحت آياتي زهره گداز آمده و به مسلمين از ابتلاء به اين بليه هشدار داده و مي‌فرمايد : ﴿وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا (88) لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئًا إِدًّا (89) تَكَادُ السَّمَوَاتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَتَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَتَخِرُّ الْجِبَالُ هَدًّا (90) أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمَنِ وَلَدًا (91) وَمَا يَنْبَغِي لِلرَّحْمَنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَدًا﴾ = «و گفتند كه [خداي] رحمان فرزند گرفته‌است حقا كه چيزي زشت آورديد، نزديك است آسمانها از اين سخن پاره پاره شوند و زمين بشكافد وكوه‌ها در افتند از اينكه براي (خداي) رحمان فرزندي خواندند و براي (خداي) رحمان سزاوار نيست كه فرزندي گيرد» (مريم/88-92). و آية 35 همين سوره كه مي‌فرمايد: ﴿مَا كَانَ لِـلَّهِ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحَانَهُ﴾= «خداي را نسزد كه فرزندي گيرد، منزه‌است او».

و ده‌ها آيات ديگر مخصوصاً سورة مباركة «قل هو الله أحد» كه مسلمانان در هر روز بيش از ده مرتبه آن را در نماز‌هاي واجب خود مي‌خوانند مشتي محكم بر دهان كساني‌است كه براي خدا فرزند يا فرزنداني قائل‌اند. لذا در اين دين مقدس نمي‌توان انبياء و اولياء را به فرزندي خدا رسانيد ! اما غاليان كه به طور حتم و يقين اينگونه عقيده را از يهوديت و مسيحيت گرفته و يا خود يهودي و مسيحي بوده و بعداً به صورت مسلمان در آمده‌اند نظير همين عقايد را در دين اسلام وارد كرده‌اند تا همچنانكه گفتيم با غلو دربارة پيشوايان دين، خود را به مقامي والاتر از ديگران به مردم تحويل داده و تحميل كنند ! پروردگار جهان در آيات شريفة قرآن در همانجا كه ما را نيز در رديف اهل كتاب مورد خطاب قرار داده و مي‌فرمايد : ﴿ قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لَا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غَيْرَ الحَقِّ ...﴾ = «در دين خود به نا حق غلو مكنيد» (المائدة/77). نهي شديد خود را دنبال كرده، مي‌فرمايد : ﴿ وَلَا تَتَّبِعُوا أَهْوَاءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَأَضَلُّوا كَثِيرًا وَضَلُّوا عَنْ سَوَاءِ السَّبِيلِ﴾= «يعني در دين خود از راه غير حق غلو مكنيد و هواها و هوسهاي گروهي كه قبل از شما گمراه شدند و مردم بسياري را نيز گمراه كردند و خود از راه روشن و راست به بيراهه گراييدند، متابعت ننماييد» (المائدة/77).

 به احتمال قوي بلكه به يقين حاصل است كه وقوع و شيوع غلو در اسلام، از ناحية يهود و نصاري است چنانكه تاريخ و كتب ملل و نحل چون «ملل و نحل» شهرستاني (متوفاي 548 هـ) و كتاب «المقالات و الفرق» سعد ابن عبد الله أشعري (متوفاي 301 هـ) و تاريخ «فرق الشيعة» أبو محمد حسن بن موسي نوبختي (متوفاي 310 هـ) و «التبصير في الدين» ابو المظفر اسفرايني (متوفاي 471 هـ) و كتاب «الفرق بين الفرق» عبد القاهر بغدادي (متوفاي 429 هـ) تماما حاكي است كه وقوع غلو در اسلام به وسيلة «عبد الله بن سبأ» يهودي دربارة علي بن ابي طالب – عليه السلام- صورت گرفت. هرچند در زمان ما كساني در صددند كه وجود «عبد الله بن سبأ» را منكر شوند و آن را اختراع «سيف بن عمرو» كه يكي از روات تاريخ طبري‌است بشناسانند، در حالي كه تاريخ طبري در قرن چهارم هجري نوشته شده‌است و ما داستان او را در كتبي كه در قرنهاي قبل از تاريخ طبري نوشته شده، ديده‌ايم. و اينك شرح غُلاٰة را از كتاب «المقالات و الفرق» سعد بن عبد الله أشعري (متوفاي 301 هـ) كه خود از بزرگان علماي شيعة اثني عشري است، مي‌آوريم :

وي در صفحة 20 آن كتاب مي‌نويسد : «وأوّل من قال منها بالغلوّ، وهذه الفرقة تسمى السبئية أصحاب عبد الله بن سبأ» = «اولين طائفه‌اي كه در اسلام قائل به غلو شدند فرقة سبائيه، يعني اصحاب عبد الله بن سبأ ناميده مي‌شوند». آنگاه «عبد الله بن سبأ» را معرفي كرده و داستان او را و عقايدي كه ابراز داشته، شرح مي‌دهد. سپس فرقه‌هاي غاليان را با عقائدشان تفصيل مي‌دهد تا در صفحة 41 موضوع تحليل محرمات و تحريم واجبات را توسط غاليان شرح داده ، مي‌نويسد: «فكان أول ما شرع لهم تحريم الختان!» يعني اول باري كه توسط مؤسس اين مذهب از دوش غاليان برداشته شده اين بود كه ختنه را حرام كرده‌است !! تا آنجا كه مي‌نويسد: «وزعموا أنه أحل لهم الميتة ولحم الخنزير ....» = «و چنين مي‌پنداشتند كه او گوشت مردار و گوشت خوك را نيز حلال كرده‌است» !!.

اين طوائف غالي در شيعه با عقائد عجيب غاليانة خود اعتقادات اسلامي و احكام حلال و حرام را متزلزل و ضايع كردند تا آنجا كه در معرفي طائفة «منصورية» از شيعه مي‌نويسد : ايشان معتقد اند آل محمد آسمان‌اند و شيعه زمين‌اند و أوّل ما خلقَ الله، عيسي است سپس علي بن ابي طالب عليه السلام !! كه اين عقيده به وضوح مي‌رساند كه مخترع آن مسيحي‌است. آنگاه در شرح عقايد ايشان مي‌نويسد : «واستحلَّت جميع ما حرّم الله، وقالوا لم يحرّم الله علينا شيئاً تطيب به أنفسنا وتقوى به أجسادنا...» = «آنچه را كه خدا در دين اسلام حرام كرده اين طائفه از شيعه آن را بر خود حلال شمردند و گفتند چيزي را كه ما خوش داريم و پيكرمان بدان نيرومند مي‌شود خدا حرام نكرده‌است...»!! آنگاه فرقة «الخطّابية» را معرفي مي‌كند و مي‌نويسد : «فرقةٌ منهم قالت أن جعفر بن محمد هو الله وأن أبا الخطاب نبيٌّ مرسلٌ أرسله جعفر وأمر بطاعته! وأباحوا المحارم كلها من الزنا واللواط والسرقة وشرب الخمور... » = «فرقه‌اي از ايشان گفتند : جعفر بن محمد، خداست و ابو الخطاب پيامبري مرسل است..... و همة محرمات را از زنا و لواط و دزدي و باده نوشي ، حلال شمرده و نماز و زكات و روزه و حج را ترك كردند.... الخ» آري انگيزة غلو براي همين است كه معتقد به آن بتواند هرگونه حرام و منكَري را مرتكب شود.

مرحوم «سعد بن عبد الله أشعري» (و همچنين مرحوم نوبختي كه هر دو از بزرگان علماي شيعه مي‌باشند) عقائد شيعيان خطابيه را شرح مي‌دهد تا در صفحة 53 مي‌نويسد كه طائفه‌اي از اينان «المعمّريين»‌اند كه قائل‌اند «معمّر» خداست !! معمّر تمام شهوات را حلال كرد و در نزد او چيزي حرام نيست و مي‌گفت خدا اين چيز را براي اين چيز خلق كرده‌است، پس چرا حرام باشد ؟! سپس در صفحة 59 «العليائية» را كه تابعين «بشار الشعيري» هستند، معرفي مي‌كند كه اين طائفه از غُلاٰة شيعه در چهار شخص متوقف‌اند كه آنان علي و فاطمه و حسن و حسين مي‌باشند و اينان نيز در اباحة محرمات و تعطيل احكام و تناسخ با ديگر غُلاٰة هم داستان‌اند و در صفحة 81 عقائد «اسماعيلة خالصة» را كه از غُلاٰة «الخطّابية»‌اند مي‌آورد كه آنان نيز اباحة محرمات را ظاهر كردند و همه چيز را براي خود مباح شمردند، و در صفحة 85 اعتقاد عمومي اصحاب «ابي الخطاب» را مي‌آورد كه : «استحلوا مع ذلك استعراض الناس بالسيف وسفك دمائهم وأخذ أموالهم والشهادة عليهم بالكفر والشرك على مذهب البيهسية والأزارقة في الخوارج.. » = «بنا به مذهب بيهسيه و ازارقه در خوارج ، تعرض با شمشير به مردم و ريختن خونشان و مصادرة اموالشان و شهادت دادن به كافر و مشرك بودن آنان را حلال شمردند» !!.

و در صفحة 100 از غالياني كه قائل به امامت حضرت امام علي النقي (ع) بوده‌اند مباح بودن محارم چون مادر و خواهر و دختر را قائل بوده و لواط با مردان را حلال مي‌شمردند و معتقد بودند كه اين خود تواضع و فروتني و تذلل است در مفعول به، و به هر صورت فاعل و مفعول هر كدام يكي از شهوات و لذات را در مي‌يابند !!

تمام طوائف غاليان يا اكثر آنها داراي چنين اعتقاداتي بوده‌اند و چنانكه بارها گفته‌ايم مقصودشان از نشر اين عقائد اول تخريب اساس اسلام و بعد اباحه و تحليل هر فعل حرام است . و در زمان ما كه شيعة اماميه از عقائد زشت اين غُلاٰة پرهيز كرده‌اند و خود را از آنان جدا مي‌دانند ، از طريق ديگر راه ارتكاب گناه را بر خود گشوده‌اند و آن باب شفاعت‌است كه آن را به وسعت آسمان و زمين به روي خود باز كرده‌اند و براي وصال به شفاعت، اعمالي را چون توسل و زيارات و عزاداري و نذورات و موقوفات به نام اموات و براي قبور ايشان، اختراع و ابداع كرده‌اند و به كلي از كتاب خدا دور و مهجور مانده به ساخته‌ها و پرداخته‌هاي غُلاٰة قبل از خود خشنود و مسروراند.

شيعيان زمان ما خود را از طوائف شيعيان غالي كه از آنان نام‌هاي مخصوصي در تاريخ باقي مانده‌است، جدا دانسته و به زبان و نه در عمل، از آنان اظهار برائت و بيزاري مي‌نمايند. اما متأسفانه همان عقائد غاليان را با عباراتي ديگر در خود باقي نگه داشته‌اند !!

در زمان ما كه به علت پيدايش مرامها و رژيمهاي مخالف دين، چون كمونيسم و اگزيستانسياليزم اساس اديان متزلزل و اكثريت سكنة روي زمين ظاهرا بنا بر رژيمي كه گرفته‌اند، بي دين‌اند و علت واقعي آن همين تجاوزات و تراوشات غاليانة متدينين‌است و اگر اين انحرافات علاج نشود احتمال آن است كه بنيان اديان يكسره ويران شود . مع هذا هنوز هم علماء و كساني كه خود را پاسدار دين مي‌دانند به نشر همان خرافات و عقائد غاليانه حريص‌اند چنانكه اكثر كتب ديني از قبيل كتاب «أمراءِ هستي وتجلي ولايت» و «ولايت كلّيّه» به فارسي و پاره‌اي از كتب عربي كه در اين زمان نشر مي‌شود به بحث همان خرافات مي‌پردازند و مجالس و منابر بسياري براي ترويج و تبليغ اين خرافات، برپا مي‌شود !

يكي از علماي زمان ما كتابي نوشته‌است بنام «الزام الناصب في إثبات الحجة الغائب» و خواسته‌است با مندرجات اين كتاب مسألة غيبت و بقاء امام غائب را ثابت كند و چنانكه ناشر كتاب ادعا كرده‌است براي چاپ و نشر اين كتاب، بزرگان علماي اين عصر كمك و ياري كرده‌اند كه اگر ما نام اين بزرگان را در اينجا ببريم مسلماً مورد استعجاب خوانندگان خواهد بود . آنگاه در همين كتاب براي اثبات مدعاي خود مطالبي را آورده‌است كه حتي علماي شيعة زمان صفويه نيز از آن متنفر‌ اند !!

مثلاً يكي از تمسكات، «خطبة البيان» و«خطبة التَّطْنَجِيَّة» است كه مرحوم علامة مجلسي در جلد هفتم بحار (صفحة 264) چاپ كمپاني صريحاً مي‌نويسد :«ما ورد من الأخبار الدالة على ذلك كخطبة البيان وأمثالها فلم يوجد إلا في كتب الغلاة وأشباههم» = «آنچه از اخبار از قبيل خطبة البيان و نظاير آن كه بر اين معاني دلالت دارد ، جز در كتب غُلاٰة و امثالشان يافت نمي‌شود»

حال ما فقراتي چند از «خطبة البيان» و«خطبة التَّطْنَجِيَّة» كه در اين كتاب براي اثبات امام غائب شيعيان آمده و علماي بزرگ زمان ما به نشر آن كمك كرده‌اند (!!) مي‌آوريم تا دانسته شود كه غاليان عصر ما در خرافت و غلو دست كمي از غاليان آن زمان كه مورد نفرت و نفرين امامان بوده‌اند، ندارند. در اين خطبه كه بافندگانش ادعا كرده‌اند حضرت امير المؤمنين – عليه السلام- آن را در بصره خوانده‌است، مي‌گويد:

« أنا سرّ الخفيات... أنا مفيض الفرات... أنا مظهر المعجزات، أنا مكلّم الأموات، أنا مفرّج الكربات، أنا محلل المشكلات...»، و پس از آنكه بسياري از صفات الهي را به خود اختصاص مي‌دهد ، مي‌گويد: «أنا أبو المهدي القائم في آخر الزمان» و از اين جمله به بعد است كه پس از پرسش مالك اشتر كه مي‌پرسد يا امير المؤمنين اين قائم از فرزندان تو چه وقت ظهور مي‌كند؟ مي‌نويسد: «فقال: إذا زهق الزاهق وحقت الحقائق ولحق اللاحق.. وذرفت العيون وأغبن المغبون وشاط النشاط وحاط الهباط ... وقرض القارض ولمض اللامض .....». اين عبارات بي‌معناي كاهنانه را دنبال يكديگر مي‌آورد تا آنجا كه مي‌گويد: «وساهم المستحيح ومنع الفليج وكفكف الترويج وخدخد البلوع وتكلكل الهلوع وفدفد المذعور وندند الديجور ونكس المنشور وعبس العبوس وكسكس الهموس وأجلب الناموس ودعدع الشقيق وجرثم الأنيق...! الخ» . شما را به خدا سوگند آيا اينها كلمات و عبارات خطي نهج البلاغه است؟ تو گويي فردي جنّ زده در عالم ناهشياري و بي‌خردي بدون اختيار از وي اين كلمات مهمل و ناهنجار صادر مي‌شود!! عجب در اين است كه در صدر اين روايت آن را از جناب «عبد الله بن مسعود» كه از بزرگان صحابة رسول خداست نقل مي‌كند كه او روايت را به حضرت امير المؤمنين مي‌رساند كه آن بزرگوار در مسجد بصره كه بعد از جنگ جمل، آن حضرت بدان شهر و مسجد آن در آمده‌است اين خطبه را خوانده‌است‌!! در حالي كه «عبد الله بن مسعود» در سال 33 هجري در زمان عثمان از دنيا رفت و در مدينه دفن شد و امير المؤمنين در سال 35 به خلافت رسيد و جنگ جمل و ورود او به بصره پس از درگذشت او واقع شد‌! پس «عبد الله بن مسعود» كجا بود كه چنين لا طائلات را – العياذ بالله- از امير المؤمنين شنيد و براي ديگران نقل كرد‌ ؟! و چگونه امير المؤمنين – عليه السلام- را كه مردم بصره بعد از عثمان او را به خلافت قبول نداشتند و بر او خروج كردند (زيرا آن حضرت را قاتل عثمان يا حامي قاتلان او مي‌دانستند و واجب القتال مي‌شمردند) آنگاه چنين بزرگواري در مسجد بصره آمده و با چنين جماعتي اينگونه عبارات را برزبان مي‌آورد ؟ تا آنجا كه در خطبة تطنجيه، مي‌بافد : «أنا مدبرها، أنا بانيها، أنا داحيها، أنا مميتها، أنا محييها، أنا الأول، أنا الآخر، أنا الظاهر، أنا الباطن، أنا مع الكور قبل الكور... أنا مع اللوح قبل اللوح، أنا صاحب الأزليه الأوليه ... أنا مدبر العالم الأول حين لا سماؤكم هذه ولا غبراؤكم... فإليَّ يُرَدُّ أمرُ الخلقِ غداً بأمرِ رَبِّي.... أنا أخلق وأرزق وأحيي وأميت... أنا... أنا...الخ» (1) . اگر اينها ادعاي خدايي نيست پس چيست؟ و اگر معتقدين به اين ادعاها، غالي نيستند، پس كيستند ؟ آيا واقعاً هيچ عقلي، فكري، شعوري، وجداني، انصافي، حيائي در دنيا باقي نمانده‌است‌ ؟!!

اين كلمات مهوّع مسجّع را در اين خطبه دنبال مي‌كند تا آنجا كه مي‌گويد: «...أنا مبرجُ الأبراج وعاقد الرياح، ومفتِّحُ الأفراج وباسط العجاج...!!»(2) .

آري وقتي دين نباشد و حيا را كنار نهند، اين قبيل كلمات را كه مستهجن‌ترين عبارات از زبان فصيحترين بلغاي عالم و مفخر دودمان آدم مي‌بافند و آن را حجتي براي دعوتي و حلالي براي مشكلي قرار مي‌دهند ! ما از جاعلين و بافندگان اين خطبه‌ها كه يقيناً بي‌دين بوده‌اند يا لا اقل علاقه‌اي بدان نداشتند، تعجب نمي‌كنيم زيرا اينان هركه بوده‌اند بايد ايشان را از دشمنان و بدخواهان دين اسلام شمرد و از دشمن توقعي نمي‌توان داشت ! ليكن از كساني كه در كسوت روحانيت و در رديف حافظين شريعت‌اند تعجب مي‌كنيم كه چرا اين قبيل كفريات را نوشته و آن را به حساب خدمت به دين مي‌گذارند ؟! تعجب بيشتر ما از كساني‌است كه در اين زمان خود را مرجع و مقلد شيعيان قلمداد مي‌كنند و بدين سمت شهرت يافته‌اند و در عين حال به نشر اين خرافات كمك مي‌نمايند ؟!! و نيز از يهود كه خدا را آنگونه كوچك و حقير مي‌شمردند كه در بهشت آدم گردش مي‌كرد و آدم مي‌خواست خود را از نظر او در زير درختان بهشت پنهان كند، يا با يعقوب در شبانه روزي به كشتي پرداخت، يا گوسالة بريان ابراهيم را با دو ملك ديگر خورد‌ !! و دنيا را چنان مي‌پنداشتند كه بيش از چهار هزار سال عمر ندارد و ابتدا و انتهايش طلوع و غروب خورشيد از اين دريا به آن درياست و از نصاري كه در آية 13 باب ششم كتاب مقدس خود مي‌نويسند ستارگان آسمان بر زمين ريختند مانند درخت انجيري كه از باد سخت به حركت آمده ميوه‌هاي نارس خود را مي‌افشاند ! يا بر طبق مكاشفات يوحنا عرش خدا را آن چنان كوچك مي‌شمارند كه بيست و چهار تخت در آن نصب است و بر هر تختي پيري نشسته‌است كه بر سر هر يك تاجي زرين است و خدا مانند سنگ يشم و عقيق‌است و قوس و قزحي در گرد تخت او شباهت به زمرد دارد و از اين قبيل مزخرفات و لا طائلات !

اگر چنين ملتهائي قائل باشند كه خدا را فرزندان و پسراني است و دربارة عيسي (ع) غلو كنند كه او فرزند نخست خداست، چندان تعجب نمي‌كنيم زيرا در چنين مكتبي مردماني بهتر از اين تربيت نمي‌شوند. !

تعجب ما از كساني است كه دعوي مسلماني مي‌كنند و كتاب آسماني آنها قرآن كريم است كه خدا را در منتهاي عظمت مي‌ستايد و درك ذات او را محال مي‌شمارد و او را بر تمام عالم هستي محيط و غالب و شاهد مي‌داند : ﴿ وَرَبُّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظٌ ﴾ = «و پروردگار تو بر هر چيز نگاهبان است» (سبأ / 21)، ﴿..أَلَا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ ﴾ = «همانا خدا بر هر چيز احاطه دارد» (فصلت/ 54)، ﴿..إِنَّ اللهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ ﴾ = «همانا خداوند شاهد هر چيزي است» (الحـج /17) و عالم را بدان و سعت و عظمت مي‌ستايد كه تمام آسمانها و زمين در نزد كرسي همچون حلقة انگشتري است در بياباني وسيع و كرسي با تمام عظمتش در نزد عرش همچون حلقة انگشتري است در بيابان وسيع. و امروز كه علوم كيهاني هيئت آسماني را آنچنان عظيم و بي نهايت مي‌داند كه پس از اختراع راديو تلسكوب «ارسي بوئر» واقع در «پورتوريكو» كه قطر عدسي آن سيصد متر است و وقتي پشت آن مي‌نشينند براي مطالعة يك «گوادز» (= جرم آسماني) سر خود را با دو دست مي‌گيرند كه مبادا عقل از سرشان رفته و ديوانه شوند ! زيرا از «گوادز»‌هاي دور دست تا زمين 9 ميليا رد سال نوري فاصله‌است(3). براي طي مسافتي كه از يك «گوادز» تا عدسي راديو تلسكوب «ارسي بوئر» فاصله‌است، نه هزار ميليون سال لازم است كه نور اين مسافت را طي كند !! و اين در عالمي است كه ميليونها كهكشان هيئت عالم را تشكيل مي‌دهند و هر كهكشاني داراي خورشيد‌هاست كه بسا خورشيد‌هايي باشند كه خورشيد ما در مقابل آن چون شمعي در مقابل آفتاب به نظر آيد و مسافت كهكشاني كه خورشيد ما از خانوادة آن است آن اندازه‌است كه خورشيد با چنان سرعتي كه در حركت انتقالي خود دارد بيش از پانصد ميليون سال لازم است كه دور اين كهكشان را بپيمايد !!

آري ما در چنين زمان و چنين دنيائي زندگي مي‌كنيم آيا ننگ نيست كه در چنين زمان كساني از مسامانان يافت شوند كه معتقد باشند كه افرادي از بشر «أنا مُبَرِّجُ الأبراج ... ومفتِّح الأفراج» (4) بوده و ادعا كرده‌اند كه: «أنا مدبر العالم الأول حين لا سماؤكم هذه ولا غبراؤكم... فإليَّ يُرَدُّ أمرُ الخلقِ غداً بأمرِ رَبِّي... أنا أخلق وأرزق وأحيي وأميت» = حتي هنگامي كه اين آسمان و زمين شما نبوده تدبير كنندة عالم من بوده‌ام ... كار همة مخلوقات به من باز مي‌گردد و من مي‌آفرينم و من روزي مي‌دهم و حيات مي‌بخشم و مي‌ميرانم» !!! و يا به اصطلاح، دوستدارانشان دربارة آنها چنين ادعا كنند ؟!

در حالي كه تاريخ زندگاني آنها كه در مرأي و منظر هزاران نفر بوده و همه، آنها را ديده‌اند كه با افراد ديگر چندان تفاوتي از حيث احتياجات نداشته‌اند و آنان نيز چون ديگران متولد شده‌اند و چون ديگران طفل شيرخوار بوده‌اند و چون ديگران دچار عوارض حيات گشته، گرسنه و تشنه و بيمار شده، خوابيده‌اند و برخاسته‌اند و به زن و فرزند محتاج و مشغول بوده‌اند هر چند از لحاظ فضل و علم و تقوي از سايرين بالاتر بوده‌اند اما چنان نبوده كه در نوع بشر به هيچ وجه نظيري نداشته‌اند و اگر هم فرضاً بي‌نظر بوده‌اند باري بشر بوده‌اند و به مفاد آيات شريفة قرآن به پيغمبر اسلام كه از تمام آنها بهتر و بالاتر بوده‌است خداي متعال فرمان داده‌است كه به مردم ابلاغ كند كه او حتي براي خود داراي هيچگونه قدرت و اختياري نيست: ﴿قُلْ لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللهُ..﴾ = «من مالك هيچ نفع و ضرري براي خود نيستم مگر آنچه را كه خدا خواسته‌است» (الأعراف/188) و در آية 49 سورة يونس همين آيه را با مقدم داشتن كلمة «ضرّاً» تكرار نموده‌است.

اساساً اين چه حماقت‌است كه ما بندگان برگزيدة خدا را كه براي هدايت ما برانگيخته شده‌اند تا راه صواب و خطا را به ما بنمايانند و بايد از ايشان در هر گفتار و كردار متابعت كنيم و گرنه در پيشگاه برانگيزانندة ايشان مسؤول و معاقب خواهيم بود، راه متابعت ايشان را گذاشته، به گزافگويي و غلو بپردازيم و خود را به منجلاب كفر و شرك اندازيم ؟!

هرگاه ايشان داراي چنان قدرت و قوت بودند كه چنين و چنان كنند در آن صورت از طرف پروردگار عالم امر به متابعت ايشان ظلمي بزرگ و عملي بسيار قبيح بود . زيرا اگر به طفلي امر كنند كه تو بايد در سرعت سير متابعت سير اتومبيل يا هوا پيماكني، بديهي است چنين امري خلاف عقل بلكه بسيار ظالمانه‌است ! آيا مي‌توان تصور كرد كه پروردگار حكيم و عادل ، ما را امر به متابعت از امامي كند كه خود گفته‌است: «أنا مدبر العالم الأول حين لا سماؤكم هذه ولا غبراؤكم = «من زماني كه زمين و آسمان شما موجود نبود ، مدبر عالم بودم» !! من خلق مي‌كنم و من روزي مي‌دهم و من مي‌ميرانم يا ساير ادعاها كه در اين خطبه‌ها و بسياري از احاديث مجعول هست. هرگز. هرگز. معاذ الله معاذ الله . «سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا».

چنانكه در بخش اول اين كتاب گفته‌ايم اينگونه افكار و عقايد از جانب متكبران جاهل است كه عار دراند از اينكه پيغمبر و امامشان بشري باشد كه مي‌خورد و مي‌آشامد و مي‌خوابد و مقاربت مي‌كند و مريض مي‌شود و مي‌ميرد . لذا مدعي‌اند كه پيشوايان آنان سامع اصوات و قاضي حاجات و شافي عاهات و محيي اموات و از اين قبيل مزخرفات است و لذا آن بزرگواران از رهبري قابل پيروي ، به صورت يك معشوق خيالي و معبود ايده‌آلي در مي‌آيند !

شيعيان امروز كه به ظاهر ادعا مي‌كنند كه ما از غُلاٰة و بنانيه و خطابيه و مغيريه و بشيريه و اسماعيليه و قرامطه نيستيم و حتي از شيخيه و صوفيه ابراز برائت مي‌كنند ، متأسفانه عقايد و افكار همان غُلاٰة كه مورد لعنت و نفرين امامان – عليهم السلام- بوده‌اند در لابلاي عقايد و افكار اينان، پنهان بلكه به طو آشكار در جريان و سريان است.

كار إشاعه و انتشار اينگونه عقايد تا بدانجا كشيده‌است كه چنانكه ديديم همان خطبه‌هاي البيان و تطنجيه كه حتي علماي شيعة صفوي آنها را نمي‌پذيرفتند ، در قرن بيستم و زماني كه عقايد صحيح ديني هم مورد طعن و طرد اكثريت مردم روي زمين است ، به نام الزام خصم و اثبات حجت چاپ كرده و انتشار مي‌دهند. و چنانكه مي‌بينيم قدما و بزرگان شيعه كه هر چه باشد با أئمه – عليهم السلام- مربوط و محشور بوده‌اند و بهتر از همه آنها را ديده و شناخته‌اند مع هذا عقايدي كه آنان دربارة ايشان داشته‌اند ، مورد قبول اين دور افتاده‌گان از حق و حقيقت نيست و صريحاً در كتب خود مي‌نويسند كه آنچه را شيعيان صدر اول دربارة أئمه (ع) غلو مي‌پنداشته‌اند امروز از ضروريات مذهب شيعه‌است !! چنانكه گفتيم مرحوم شيخ «عبد الله مامقاني» مؤلف كتاب بزرگ «تنقيح المقال في أحوال الرجال» در بيش از ده جاي آن كتاب اين مدعي را تأييد و تجديد كرده‌است(5).

كسي به‌ اين ملاي آخر الزمان نگفته و نمي‌گويد كه جناب آقا ! مگر بعد از پيغمبر اسلام ، پيغمبري آمده و پس از آن امامان ، امامي به پا خاسته يا فرشته‌اي بر شما نازل شده و گفته‌است كه عقايد غلو آميز آن روز كه به فرمايش خود امامان بدتر از عقايد يهود و نصاري و مجوس و مشركين‌است بايد امروز جزو ضروريات مذهب شود ؟! چرا ؟! براي اينكه چون امروز اساس اديان متزلزل است بايد با اين چرندها بيشتر آبروي دين ريخته شود و اكنون كه پيشرفت علوم وسعت عالم و عظمت آفرينندة آن را ميليونها مرتبه بيش از آن زمان معرفي مي‌كند و در عين حال نقص و عجز بشر را در برابر دستگاه عظيم آفرينش ، ميليونها مرتبه حقيرتر نشان مي‌دهد و مطالب كتاب «عيون المعجزات» و «مدينه المعاجز» و امثال آن بيش از همه وقت مورد مسخره و استهزاء طبقة فهميده و فاضل قرار گرفته باز هم بايد اصرار داشت كه آن عقايد سخيفه جزو ضروريات مذهب شيعه‌است !؟ با اينكه در نظر عقل و شرع بزرگترين معصيت و مصيبت‌بارترين جنايت شرك است باز هم بايد همان عقائد شرك‌آلود بلكه شرك صريح و جلي در عقايد ما باقي بماند و از قول امام ادعا شود كه «أنا أخلق وأنا أرزق وأنا أحيى وأميت...» = «من مي‌آفرينم و روزي مي‌دهم و زنده مي‌كنم و مي‌ميرانم» كه شرك جاهليت به مراتب از اين كمتر بود ، در دين اسلام و به نام مذهب شيعه ترويج نمود تا طائفة شيعه از تمام طوائف و مذاهب اسلامي در دنيا خوارتر و بي مقدارتر باشد ؟ تا جايي كه ساير مسلمانان اين طائفه را مشرك دانسته و خون و مال و ناموس آن را بر خود حلال شمارند و به هر طريقي كه بتوانند از بدنامي اين گروه استفاده كرده، زنان و دخترانشان را به عنوان كنيز در بين خود خريد و فروش كنند ؟ در اصرار به اين گونه عقايد و انتشار آن تاكنون چه نتيجة خوبي گرفته‌ايد كه باز هم از آن همان نتيجه را انتظار داريد ؟!

آيا توسيع مسألة ولايت و تضييق و انحصار آن به يك يا چند نفر و گسترش موضوع شفاعت و تعميم آن و اختراع زيارت و ابداع عزاداري و روضه‌خواني چه چيز بر فرّ و شكوه شما افزوده‌است و جز خصومت همكيشان و گستاخي در عصيان و تضييع اموال فراوان و تحقير و توهين مردم فهميدة دنيا به خودتان ، چه طرفي بسته‌ايد و در انتظار چه فتحي نشسته‌ايد ؟! عقيدة شيعة امروزي نه تنها از عقايد غُلاٰة زمان أئمه – عليهم السلام – كه منشأ أصلي آن عقايد يهود و نصاري و مجوس بوده مايه گرفته‌است بلكه با عقايد سخيفة ملل ديگر نيز آميخته و ممزوج است چنانكه مطلعين مي‌دانند كه در مصر قديم مردم عقيده به خداياني چون اوزيريس و اوزيس داشته و به خدايان متعدد معتقد بوده‌اند كه از آن جمله «آمون» را برتر از تمام خدايان مي‌دانستند «آمون» به عقيدة مصريان قديم خداي خدايان بود . اما «اوزيريس» كه خداي مرگ بود با اينكه او از زيردستان «آمون» به شمار مي‌آمد مع هذا در عقيدة مصريان او مقتدرتر از خداي خدايان بود و بر مردم قدرت بيشتري داشت. لذا مردم مصر قديم در هنگام عهد و پيمان و امر اهانت و خيانت ، متخلف را به قدرت قاهرة «اوزيريس» حواله مي‌كردند! شما مي‌دانيد كه عين اين عقيده در مردم ما دربارة حضرت عباس و امامزاده داوود و شاه چراغ و امثال آن ديده مي‌شود كه عوام قسم به خدا را باور نمي‌كنند اما قسم به حضرت عباس باور كردني است ! از خدا نمي‌ترسند اما براي حضرت عباس و رقيه و سكينه نذر ، بيش از خدا است ! در حالي كه كتاب آسماني آنان در بيش از صد آيه از اين قبيل عقايد صريحاً نهي كرده و آنان را بدين روش مذمت و ملامت مي‌كند و فرموده : ﴿قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ. سَيَقُولُونَ لِـلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ ﴾ (المؤمنون/88-89) = يعني به اين مردم بگو در دست چه كسي ملكوت و فرمانروايي تمام هستي است و تنها اوست كه پناه مي‌دهد و به او پناه داده نمي‌شود (يعني كسي نمي‌تواند به ديگري پناه برد تا از كيفر و عقاب خدا مصون ماند) اگر شما مي‌دانيد‌؟ به زودي خواهند گفت: خدا (باز آفرين به آن بت پرستاني كه در جواب اين سؤال فوراً مي‌گفتند خدا ! ولي جامعة ما هرگز چنين سؤالي را به زودي چنين جوابي نخواهن داد) بگو (اي محمد) پس چرا مسحور شده‌ايد (چون كساني كه جادو شده‌اند نمي‌توانند از عقل و قدرت خود استفاده كنند). و مي‌فرمايد : ﴿وَيَجْعَلُونَ لِمَا لَا يَعْلَمُونَ نَصِيبًا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ تَالله لَتُسْأَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَفْتَرُونَ﴾ (النحل/56) = يعني «براي چيزها و كساني كه خود اينان نمي‌دانند آنها چه و چه كاره‌اند بهره‌اي از آنچه روزي ايشان كرده‌ايم قرار مي‌دهند (نذر مي‌كنند ، وقف مي‌كنند ، آنان را در كسب خود شريك مي‌كنند ! شركت با حضرت عباس و امام رضا !) به خدا سوگند هر آينه شما (كه مسلمان ايد و مي‌بينيد اينان چنين عمل مي‌كنند و آنان را از اين عمل باز نمي‌داريد و به طريق حق هدايت نمي‌كنيد) پرسيده خواهيد شد و در پيشگاه خدا مسؤول‌ايد از آنچه به دروغ و افتراء مي‌بافيد».

از ترس همين مسؤوليت است كه ما خود را در چنين زماني كه كفر و بدعت و شرك و الحاد از هر زماني در ميان جامعة ما بيشتر است ، به زحمت انداخته و ضربات تهمت و بهتان و حتي ضرب و قتل را بر خود خريده‌ايم تا در پيشگاه پروردگار جهان مسؤول اعمال اين تبهكاران نباشيم و از تكفير و تبعيد و ضرب و تهديد غاليان و حاميان ايشان ، باك نداريم چه يقين داريم كه جهاد بزرگي را بر عهده گرفته‌ايم و هرچه ميدان جهاد از لشكر كفر انبوه‌تر باشد موجب افتخار و سرافرازي مجاهدي‌است كه قدم در اين ميدان گذاشته و يقيناً اجر او در پيشگاه پروردگارش بسيار بزرگ و عظيم خواهد بود كه ﴿... فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ﴾ (التوبة/111) ﴿... وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِالله عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ ﴾ (هود/88).

اينك مي‌پردازيم به ذكر غلاتي كه مورد نفرين أئمه – سلام الله عليهم أجمعين – هستند كه اين مقدمه براي معرّفي آنان بوده‌است.

***

هوامش:

(1) الزام الناصب في إثبات الحجه الغائب، شيخ علي يزدي حائري، مكتبه الرضي (قم) امير ، ج2، ص245 و 246.

(2) پر واضح است كه جاعل در تنگناي قافيه افتاده و چنين تعبير ركيكي را به كار گرفته است .

(3) سال نوري يعني نور در هر ثانيه سيصد هزار كيلو متر را طي مي‌كند .

(4) گشايندة شرمگاه‌ها (؟!!)

(5) رجوع شود به «تنقيح المقال» ج1 / ص226، و ج2 / ص 84 و 93 ، ج3/ ص122 و 132 و 238 .