بررسي سند و مدرك خمس در كتاب خدا

الحمد لله کما هو أهله والصلوة والسلام علی محمد نبيه و علی أهل بيته.

سند و مدرک و دليل خمس در کتاب خدا (قرآن) آية شريفه 41 سورة انفال است که مي‌فرمايد: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِـلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آَمَنْتُمْ باللهِ وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الجَمْعَانِ وَاللهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (انفال/41)

ترجمه و مضمون آيه شريفه: «و بدانيد آنچه را که شما (مسلمانان) از چيزي که غنيمت گرفتيد، پس همانا يک پنجم آن مال خداست و براي رسول و براي نزديکان و يتيمان و مسکينان و در راه مانده است. اين در صورتي‌است که شما بخدا و بدانچه ما بر بندة خود (محمد) در روز جدا گشتن (روز فاصله بين کفر و ايمان) روزي که دو جمعيت مبارز با يکديگر ملاقات کردند ايمان آورده باشيد و بدانيد که خدا بر هر چيزي بغايت تواناست».

آنگاه در دنبال آية شريفه آياتي‌است که شرح قضاياي روزي‌است (روز جنگ بدر) که اين اتفاق افتاده‌است. چنانکه ما قبلِ آيه نيز آياتي‌است که مربوط به جنگ و جهاد است بشرحي که انشاءالله ضمن آيات غنائم خواهد آمد. باتفاق اکثر مفسرين و مورخين و ارباب سير نزول اين آيه در ايام جنگ بدر بوده که تمام مورخين متفقند که آن جنگ در سال دوم هجرت واقع شده و آيه شريفه بجهت رفع اختلاف و نزاعي که در بين مجاهدين در خصوص تقسيم غنايمي که در اين جنگ بدست مسلمين افتاد صورت مي‌گرفت نازل گرديد. و رسول خدا (ص) بمقتضاي آن عمل فرمود، اقوال ديگري نيز در اينکه مراد از غنيمت جنگ در اين آيه آيا غنيمت جنگ بدر يا غنيمت غزوات ديگر قبل يا بعد از جنگ بدر بوده نيز هست که چون اينگونه اختلاف در مطلب و مقصد ما مؤثر نيست لذا بدان نمي‌پردازيم.

در اينجا براي روشن شدن مطلب و وصول به حقيقت در موضوع خمس بايد، چند نکته را در نظر گرفت:

1-        اينکه اين نخستين حکمي است که در موضوع اموال و حقوق خدا و رسول با قيد تقسيم آن نازل گرديده و بمرحلة اجرا در آمده است. هرچند قبل از آن آياتي که مربوط به زکات است در سُوَر مکيه در مکه معظمه يعني قبل از هجرت نازل گرديده است اما بدون تعيين تقسيم و مصارف و نصاب آن زيرا آيات زکات جداً صورت عمل بخود نگرفته بود از آن جهت که ملاک معيني نداشت. تا اينکه در سال نهم از هجرت رسول خدا بفرمان واجب‌الاذعان پروردگار سبحان: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا.. (التوبة/103).... و با تعيين مصارف آن: ﴿إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالمَسَاكِينِ وَالعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفي الرِّقَابِ وَالغَارِمِينَ وَفي سَبِيلِ اللهِ وَاِبْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اللهِِ وَاللهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (التوبة/60). «يعني همانا جز اين نيست که صدقات (انواع زکوات) مال فقيران و مسکینان و کارمندان جمع‌آوری زکات و مؤلفه قلوبهم و آزادی بردگان و تأمین تاوان زدگان و تمام امور اجتماعی که برای رضای خدا انجام بگیرد و کمک به در راه مانده است».

پس از نزول این آیات، رسول خدا (ص) آن را به ‌مرحلة اجرا درآورد و عاملینی برای اخذ زکات به قبایل و بلاد اعزام داشت. در حالی‌که خمس غنائم در همان سال دوم هجرت صورت عمل بخود گرفت.

2-        برای اینکه دانسته شود که چرا حکم زکات که در آیات مکی (قبل از هجرت) نازل شده هنوز صورت عمل بخود نگرفته بود اما آیه خمس بلافاصله بمرحلة اجرا درآمد باید وضع مالی مسلمانان آن روز را در نظر گرفت که اکثر مسلمين آن روز فقير و بينوا بودند زيرا: تمام مهاجرين که از مکه بطور خائفاً يتَرَقَّب فرار کرده بودند اگر مالي هم داشتند در مکه گذاشته و فقط جان خود را نجات داده بمدينه يا بلاد ديگر (حبشه و غير آن) گريخته بودند و مهاجرين بمدينه مهمان برادران ديني خود (انصار) بودند. و از مردم مدينه آناني که ايمان آورده بودند اکثراً فقير بودند مثلاً: ابو ايوب انصاري که مهماندار رسول خدا بود تمام ثروت او عبارت از خانة کوچکي بود که دو اطاق داشت (زير و رو) که در اطاق بالائي رسول خدا (ص) را جاي داده بود و در اطاق زيرين خود و مادر پيرش منزل گزيده بودند. مسلمانان ديگر هم وضعي بهتر از ايوب نداشتند. ما اگر همان تجهيزاتي را که مسلمانان در جنگ بدر همراه آورده بودند در نظر بگيريم که تمام آن عبارت بود از:

دو اسب و هفت شمشير و هفت شتر بيشتر يا کمتر. وضع فقر و فلاکت آنها بخوبي بدست مي‌آيد. و بهتر از همه همان دعائي است که پيغمبر خدا (ص) هنگام خروج بجنگ در بارة مسلمانان کرد: در کتاب (المغازي) واقدي (ص26، ج1) و در کتاب سنن‌الکبري بيهقي از عبدالله بن عمرو روايت شده‌است که رسول خدا(ص) در حالي که براي جنگ بدر از شهر خارج ميشد با لشگري که عدد آن از سيصد و پانزده نفر بيشتر نبود روي به آسمان کرده عرض نمود: «اللَّهُمَّ إِنَّهُمْ حُفَاةٌ فَاحْمِلْهُمُ اللَّهُمَّ إِنَّهُمْ عُرَاةٌ فَاكْسُهُمُ اللَّهِمَّ إِنَّهُمْ جِيَاعٌ فَأَشْبِعْهُمْ» «يعني خدايا اينان پابرهنگانند ايشان را حمل کن (سواره کن) خدايا اينان عريان هستند آنانرا بپوشان، خدايا اينان گرسنگانند ايشان را سير کن.»

و نيز در کتاب گرانقدر المصنَّف عبدالرزاق ضعاني (ص209، ج5 رقم 9402) آمده‌است که جبرئيل بر پيغمبر خدا در روز بدر گفت: ((إن ربك يخيِّرك إن شئت أن تقتل هؤلاء الأسارى وإن شئت أن تفادي بهم وتقتل من أصحابك مثلهم. فاستشار أصحابه فقالوا نفاديهم ونتقوَّى بهم ويكرم الله بالشهادة من يشاء)).

«يعني اگر ميخواهي اين اسيران جنگ را بکش و اگر ميخواهي از ايشان فديه بگير در آنصورت از اصحاب تو به اندازة اين اسيران در جنگ‌ها کشته شود پيغمبر خدا با اصحاب خود مشورت کرد. اصحاب گفتند ما فديه مي‌گيريم و بدينوسيله تقويت مي‌شويم و خدا هر که را خواست بشهادت گرامي مي‌دارد.».

معلوم است که رضايت اصحاب بفديه گرفتن در اثر فقر بوده‌است چنانکه نتقوي بهم در آن صراحت دارد.

3-        خمس گرفتن از غنائم جنگ، قبل از اسلام نيز معمول بوده‌است و لذا پاره‌اي از اصحاب رسول‌الله (ص) در سرايائي که قبل از جنگ بدر اتفاق افتاده بود قبل از آنکه آيه‌اي در باب اخذ خمس از غنائم نازل شود از غنيمت‌هايي که در آن سرايا بدست آمده بود خمس آنرا اخراج کرده بحضور رسول خدا آوردند(2).

پس حکم خمس چيزي نيست که براي مورد خاصي اختصاص بدين اسلام داشته باشد بلکه، هم در امم گذشته و هم در جاهليت اخذ خمس از غنائم جنگ و حتي ربع معمول بوده‌است و رؤساء قبايل و سران جنگ مقداري از غنائم حرب را به عنوان خمس يا ربع بر ميداشتند و آنرا بخود اختصاص مي‌دادند ليکن در دين اسلام استيثار و اختصاصي نيست(3).

4-        نکتة چهارم که بايد همواره در مسئلة خمس مورد نظر باشد آن‌است که آية شريفه مُصدّر به واعلموا است و اگر به آن دقت و توجه شود که لحن آن لحن آمر و آخذ نيست بلکه لحن اعلامي و ارشادي است يعني مانند آيات صلوه و زکات نيست که لحن آن آمرانه‌است. زيرا غانم غنيمت قبل از قسمت مالک غنيمت نيست تا وجوب پرداخت آن بوي توجه شود. چنانکه بسياري از فقهاي بزرگ شيعه در مسئلة خمس در غنيمت، باين نکته مُتفطّن و به آن حقيقت اعتراف و اشاره کرده‌اند(4). و تفاوت آن با آيات زکات اينست که در آنها با لحني سخت آمرانه مي‌فرمايد:

﴿وَآَتُوا الزَّكَاةَ (البقرة:43) - ﴿وَآَتُوا حَقَّهُ (الأنعام:141)-﴿أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ (البقرة:254)-﴿أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ وَمِمَّا أَخْرَجْنَا لَكُمْ مِنَ الأَرْضِ (البقرة:267) -﴿وَآَتُوهُمْ مِنْ مَالِ اللهِ الَّذِي آَتَاكُمْ (النور:33) و امثال آن.

و در دنبال اکثر آيات زکات، منکرين و مخالفين را بعذاب شديد تهديد مي‌فرمايد مانند آيه شريفه:

و امثال اين آيات که تماماً تهديد بعذاب است. في نار جهنم.

اما در آية شريفة خمس با لحن اعلامي و ارشادي مي‌فرمايد: واعلموا که لطف و تفاوت آن نه تنها بر اهل ادب بلکه بر عموم آشنايان بلغت عرب مخفي نيست زيرا اين مسئله علمي است نه عملي. و اعتقادي است نه اکتسابي و دانستني است نه دادني. از آن جهت که مي‌فرمايد بدانيد و نمي‌فرمايد بدهيد و در دنبال آن هم اضافه مي‌کند ﴿إِنْ كُنْتُمْ آَمَنْتُمْ بِاللهِ وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا يَوْمَ الفُرْقَانِ (الأنفال:41). که در آن از نيروي ايمان و اعتقاد مجاهدين و غانمين در تسليم بتقسيم غنيمت استمداد مي‌کند! و هرگاه در ساير آياتي که اين کلمه مبارکه ﴿وَاعْلَمُوا بکار رفته‌است دقت شود مي‌بينيم که کلمة واعلموا در تمام آنها داراي جنبة ارشادي است و خاصيت وعظ و اندرز و راهنمائي دارد که مخاطبين خود را به ايمان و اعتقاد و تقوي و پرهيزکاري مي‌خواند.

چنانکه در آية شريفة 194 سورة بقره مي‌فرمايد:

﴿وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ مَعَ المُتَّقِينَ [البقرة/194]

و در آية 196 همين سوره مي‌فرمايد:

﴿وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ [البقرة/196]

و در آية 230 مي‌فرمايد:

﴿وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ [البقرة/231]

و در آية 203:

﴿وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ [البقرة/203]

و در آية 223:

﴿وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلَاقُوهُ وَبَشِّرِ المُؤْمِنِينَ [البقرة/223]

و در آية 232 همين سوره مي‌فرمايد:

﴿وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ [البقرة/233]

﴿وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يَعْلَمُ مَا فِي أَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ [البقرة/235]

که در اين آيات شريفه پس از آنکه امر به تقوي و پرهيزکاري مي‌فرمايد از طريق وعظ و ارشاد بيک حقيقت اعتقادي اعلام مي‌کند چنانکه در آيات شريفه 24 سورة الانفال مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِـلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ

بلافاصله مي‌فرمايد: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يَحُولُ بَيْنَ المَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ [الأنفال/24]

که در آن نيز بيک مسئلة اعتقادي اعلام مي‌نمايد. و لطف مطلب آنست که در اين آيات شريفه که کلمة (واعلموا) بکار رفته قبل و يا بعد آيه دستور تقوي مي‌دهد، چنانکه در دنبال همين آيه شريفه نيز مي‌فرمايد:

﴿وَاتَّقُوا فِتْنَةً لَا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ [الأنفال/25].

و در آية 28 همين سوره پس از آنکه مي‌فرمايد:

﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ [الأنفال/28]

در دنبال آن مي‌فرمايد:

﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا وَيُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ [الأنفال/29].

و در آية 20 سوره الحديد مي‌فرمايد:

﴿اعْلَمُوا أَنَّمَا الحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَـهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ [الحديد/20]

و در آية 17 آن سوره مي‌فرمايد:

﴿اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا.. [الحديد/17]

که در تمام اين آيات کلمة واعلموا جنبه وعظ و ارشاد و اعلام مسائل اقتصادي است و در هيچکدام امر باحکام عبادي نشده‌است. چنانکه همين آيه شريفه

﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِـلَّهِ خُمُسَهُ... الآية [الأنفال/41]

اعلام بيک حقيقت اعتقادي است نه اتيان امر، يعني اگر رسول خدا(ص) از غنائم دارالحرب خمس را براي ارباب خمس جدا کرد مجاهدين و غنامين غنائم بايد بدانند که آن حقي است که مخصوص خداست و کسي را حق اعتراض به آن نيست. اما هيچگاه مسلمانان مأمور بپرداختن آن نبودند زيرا خمس غنائم بلکه تمام آن قبل از تقسيم در اختيار رسول خدا و يا فرماندهان جنگ بود و چيزي در اختيار ديگران نبود تا مأمور بپرداخت آن باشند!

رسول خدا يا فرماندهان جنگ پس از آنکه غنائم جمع‌آوري مي‌شد و پس از برداشت خمس آن بقيه را بين مجاهدين تقسيم مي‌کردند. لذا اين عمل احتياج بصيغة امر، بپرداخت آن نداشت و فقط مسلمانان بايد مي‌دانستند که خمس غنائم مال خداست. در هيچ آيه‌اي از آيات قرآن مسلمانان مأمور بپرداخت خمس غنائم يا فِيء يا انفال نيستند زيرا چيزي در اختيار آنان نيست، چنانکه سيرة رسول‌الله و خلفاي وي نيز حاکي و مبين اين حقيقت است.

در صدر اول اسلام هيچ مسلماني خمس را باين صورت که اکنون معمول است نپرداخته است!. در زمان رسول خدا و پس از وي جانشينانش اگر مالي را مشمول خمس مي‌دانستند خود، آن مال را اخذ مي‌فرمودند قبل از آنکه ديگران از آن مال چيزي را مالک بشوند. بخلاف زکات که آنرا مسلمين مأمور بودند که فوراً بپردازند و اگر در پرداخت آن مسامحه و غفلت مي‌شد جداً مطالبه مي‌کردند و اگر در اداء آن تأخير و توقف مي‌شد به متخلف اعلان جنگ داده بسختي از وي مطالبه مي‌کردند. در خمس و پخش غنائم رسول خدا دهنده بود و مسلمانان مجاهد گيرنده، چنانکه آيه شريفه مُفهِّم اين حقيقت است که: ﴿وَمَا آَتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ (الحشر:7)(5) يعني هرچه رسول خدا بشما داد (از غنائم) آن را بگيريد.

و در زكات، مسلمانان دهنده‌اند که:

﴿وَآَتُوا الزَّكَاةَ (البقرة:43) -﴿وَآَتُوا حَقَّهُ (الأنعام:141)-﴿أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ (البقرة:254)-﴿أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ وَمِمَّا أَخْرَجْنَا لَكُمْ مِنَ الأَرْضِ (البقرة:267) -﴿وَآَتُوهُمْ مِنْ مَالِ اللهِ الَّذِي آَتَاكُمْ (النور:33).

و خدا و رسول گيرنده‌اند چنانکه مي‌فرمايد: ﴿يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ (التوبة:104) -﴿خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً (التوبة:103).

و اگر مي‌بينيم که گاهي در نامه‌هاي رسول خدا به رؤساء قبايل و مشايخ عشاير يا وُلاتي را که به بلاد مي‌فرستاد کلمه‌اي است که از آن معناي امر بدادن خمس برمي‌آيد چنانکه در نامة آن‌حضرت به شرحبيل بن عبدکلال اين عبارت آمده‌است که: ((و أعطيتم من‌المغانم خمس‌الله)) يا به عمرو بن معبد‌الجهني مي‌نويسد: ((و أعطي من‌المغانم ‌الخمس))، و به مالک بن احمر: ((و أدُّو الخمس من‌المغنم))، و در نامه آن جناب به عبد يغوث: ((و أعطي خمس‌المغانم في‌الغزو))، و در نوشته آن حضرت به جناده و قوم او: ((و أعطي الخمس من‌ المغانم خمسَ ‌الله)) براي آن است که چون خود آن حضرت در جنگ‌ها حضور نداشت و اين اشخاص نمايندگان آن‌جناب بودند لذا ايشان دادن خمس غنائم جنگ را مطالبه مي‌فرمايد. وگرنه خود آن‌ حضرت خمس غنائم را بنفس نفيس برمي‌داشت. چنانکه در تهذيب از حضرت صادق (ع) روايت است که: ((كَانَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وآله إِذَا أَتَاهُ المَغْنَمُ أَخَذَ صَفْوَهُ...)).

5-        در آية شريفه کلمة: ﴿غَنِمْتُمْ (الأنفال:41) است و اين کلمه پاره‌اي از متشبثين را دستاويز شده‌است که در مقصود خود بدان متمسک شوند در حالي که کلمة غنيمت در لغت بچيزي استعمال مي‌شود که بدون زخمت عائد شود چنانکه در القاموس گفته است: ((والمَغْنَمُ والغَنيمَةُ والغُنْمُ: الفَيءُ، غَنِمَ غُنْماً وغَنيمَةً: الفَوْزُ بالشّـَيْءِ بلا مَشَقَّةٍ))، اما در اصطلاح شرع به اموالي گفته مي‌شود که بوسيله قهر و غلبه مسلماني بمشرکين بدست آمده باشد.

الف - شافعي در کتاب (الام) (ص64، ج4) مي‌نويسد: ((والغنيمة هی الموجَف عليها بالخيل والرکاب، والفيء هو ما لم يوجف عليه بخيل ولا رکاب!)) يعني غنيمت چيزي است که با لشکر و سپاه سواره و پياده بدان دست يابند و في بدون قهر و غلبه سپاه بدست مي‌آيد.

ب - يحيي بن آدم در کتاب (الخراج) (ص17) مي‌نويسد: ((سمعنا أن الغنيمة ما غلب عليه المسلمون بالقتال حتى يأخذوه عنوة، وأن الفيء ما صولحوا عليه.)). يعني غنيمت آن چيزي است که مسلمانان بوسيله قتال بدان دست يابند تا آنکه آنرا غنوه اخذ کنند و فيء چيزي است که بدان صلح نمايند.

ج - ماوردي در احکام‌السلطانيه (ص121) مي‌نويسد: ((الغنيمة والفيء يفترقان فی أن الفيء مأخوذٌ عفواً و مال‌ الغنيمة مأخوذٌ قهراً.)). يعني غنيمت و فيء با يکديگر فرق دارند زيرا فيء درا از روي عفو و مصالحه اخذ مي‌کنند، و مال غنيمت از روي قهر و غلبه اخذ مي‌شود.

هرچند در معناي کلمه فيء نيز بين فقها اختلاف هست زيرا آنرا هم پاره‌اي غنيمت دانسته‌اند.

د - ابو يوسف در (الخراج) (ص18) مي‌نويسد: در معناي غنيمت: ((أما ما سألت عنه يا أمير المؤمنين من قسمت الغنائم إذا أصيبت من العدو..، فإن الله تبارك وتعالى قد أنزل بيان ذلك في كتابه فقال.. ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِـلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ.. الآية فهذا - والله أعلم - فيما يصيب المسلمون من عساكر أهل الشرك, وما أجلبوا به من المتاع والسلاح والكراع فإن في ذلك الخمس لمن سمى الله عز وجل في كتابه العزيز،أربعة أخماس بين الجند الذين أصابوا ذلك...)).

ه‍ - مرحوم شيخ طوسي (ره) در تفسير (التبيان) (ص797، ج1، چاپ تهران) بعد از ذکر آيه شريفه خمس در معناي غنمتم مي‌نويسد: ((أقول: الغنيمة ما أخذ من أموال أهل ‌الحرب من ‌الکفار بقتال وهي هبة من ‌الله للمسلمين....)). يعني من مي‌گويم غنيمت آنچيزي است که از جنگاوران کفار بوسيله جنگ گرفته مي‌شود و آن از جانب خدا بمسلمانان هبه‌است.

و - و در (ص666، ج2) همين کتاب نوشته است: ((والذي نذهب إليه أن مال الفيء غير مال الغنيمة، فالغنيمة كل ما أخذ من دار الحرب بالسيف عنوةً مما يمكن نقله إلى دار الإسلام، وما لا يمكن نقله إلى دار الإسلام، فهو لجميع المسلمين ينظر فيه الإمام ويصرف انتفاعه إلى بيت المال لمصالح المسلمين.)): يعني غنيمت عبارت‌است از تمام چيزهايي که در ميدان جنگ با شمشير بطريق قهر و غلبه اخذ شود از آن اموالي که مي‌توان آنرا به‌کشور اسلام انتقال داد (اموال منقول) و آنچه را که نمي‌توان انتقال داد (اموال غير منقول)، پس آن مال جميع مسلمانان است که اختيار آن با پيشواي مسلمين است که درآمد آن را به بيت‌المال انتقال داده صرف مصالح مسلمين مي‌نمايد.

ز - شيخ طبرسي در مجمع‌البيان (ص543، ج4) چاپ اسلاميه مي‌نويسد: ((الغنيمة ما أخذ من أموال أهل الحرب من الكفار بقتال و هي هبة من الله تعالى للمسلمين و الفيء ما أخذ بغير قتال وهو قول عطاء ومذهب الشافعي وسفيان وهو المرويُّ عن أئمتنا عليهم السلام)): يعني غنيمت چيزي است که از اموال جنگاوران کافر گرفته مي‌شود و آن بخشش خدا بر مسلمين است و همين معني از ائمه ما (ع) روايت شده‌است.

ح- مرحوم مقدس اردبيلي در کتاب «زبدة‌ البيان» همين عبارت را از مجمع‌البيان نقل کرده و آنرا پسنديده‌است.

ط- مرحوم فاضل جواد در «مسالک الافهام» در ذيل خبر حکيم مؤذن بني‌عبس مي‌نويسد: ((ظاهر «الغنيمة»: ما أخذت من دار الحرب، ويؤيّده الآيات السابقة واللاحقة، وعلى ذلك حملها أكثر المفسّرين، والظاهر من أصحابنا أنّهم يحملونها على الفائدة مطلقاً، وإن لم يكن من دار الحرب... والحقّ أنّ استفادة ذلك من ظاهر الآية بعيدة بل الظاهر منها [أي من الآية] كون الغنيمة غنيمة دار الحرب.)).

ي - علامه مجلسي در مرآه‌العقول (ص441، ج1) از قول مقدس اردبيلي آورده‌است که آنچه از کلمه غنيمت متبادر است آن است که آن غنيمت دارالحرب است و تفسير مفسرين آن را تاييد مي‌کند.

اين معنائي است که فقهاء اسلام از عامه و خاصه از کلمه غنيمت کرده‌اند و چنانکه ملاحظه مي‌شود در آن هيچگونه اختلافي ندارند و نبايد هم داشته باشند زيرا اين کلمه شريف در هر آيه‌اي از آيات کريمه قرآن آمده‌است خود آن آيه و ماقبل و مابعد آن حاکي است که آن غنيمت دارالحرب است:

الف - در همين آيه شريفه: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيءٍ... (الانفال / 40)

ما قبل آن اين آيه مبارکه است: ﴿وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِـلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ. وَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ مَوْلَاكُمْ نِعْمَ المَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ [الأنفال/39-40]، و آنگاه آيه شريفه معطوف به (واو) عطف است ﴿وَاعْلَمُوا... که مسلَّم مي‌دارد غنيمت مربوط بدارالحرب است. بعلاوه در خود آية شريفه مي‌فرمايد: يوم ‌الفرقان ﴿يَوْمَ الفُرْقَانِ يَوْمَ التَقَى الجَمْعَانِ (الأنفال:41) يعني روزي که تميز و تفاوت بين حق و باطل حاصل مي‌شود، آن روزي است که مسلمانان با کفار در جنگ تلاقي مي‌کنند. در آيه بعد بلافاصله مي‌فرمايد: ﴿إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا وَهُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى‏ وَالرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ.. [الأنفال/41]. که صورت آرايش جنگي آن روز مسلمين را با کفار مجسم مي‌کند.

ب - آية 69 همين سوره که باز کلمه غنيمت را مي‌آورد و مي‌فرمايد: ﴿فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلَالًا طَيِّبًا... [الأنفال/69]

آيات ماقبل آن تماماً مربوط به احکام دارالحرب است از آية 55 همين آيه عموماً وظائف جنگ و جهاد را تعليم مي‌دهد تا آنجا که مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ المُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتَالِ.. [الأنفال/65]

تا آية: ﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ.. [الأنفال/67]

ج - در سورة مبارکه الفتح که باز گفتگو از غنيمت‌است چنانکه در آيه 15 مي‌فرمايد: ﴿سَيَقُولُ المُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلَى مَغَانِمَ لِتَأْخُذُوهَا ذَرُونَا نَتَّبِعْكُمْ... [الفتح/15]

تمام آيات ماقبل آن از اول سوره تا اين آيه عموماً داستان فتح مکه و جنگ حُنين و امثال آن است. و آيات مابعد آن نيز تا آخر سوره مربوط به موضوعات جنگ و متخلفين از آن و ياري‌کنندگان و مجاهدين است.

د - در سورة النساء آيه 94 که باز کلمه مغانم (از مادة غنيمت) ديده مي‌شود بدين صورت است:

﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ فَـتـَبَيَّنُوا وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلَامَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَعِنْدَ اللهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌ... [النساء/94].

علاوه بر اينکه متن خود آيه گواه آن‌است که اين حکم مربوط بجنگ است آيات ما قبل آن از آيه 71 بلکه قبل از آن تا اين آيه تماماً مربوط به احکام حرب و دفاع و قتل عمد و خطاء است. و آيات مابعد آن بلافاصله مربوط به احکام جنگ است چنانکه در آية 95 مي‌فرمايد:

﴿لا يَسْتَوِي الْقَاعِدُونَ مِنَ المُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّـرَرِ وَالمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللهُ المُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً... [النساء/95].

تا آية 104 که عموماً مربوط به احکام جهاد است.

پس کلمة غنيمت را تعميم دادن بهرگونه درآمد از ارباح مکاسب (سودهاي کسب‌ها) و غيره چنانکه تا هيزم‌شکني و هيزم‌کني و حمالي و کناسي و چرخ‌ريسي که از طرف متشبثين تعميم داده شده‌است جز سفسطه و فرار از حقيقت و استفاده سوء از اين کلمه مبارکه يگانه از مقاصد ايشان چيز ديگر نيست و مطالبه خمس از آن، مطالبه‌اي ظالمانه‌است. زيرا نه در کتاب خدا و نه در سنت رسول‌الله و نه در سيرة خلفاي آن‌حضرت از حق و باطل و نه در عمل مسلمين صدر اول چيزي ديده نشده‌است. صرف ‌نظر از سيرة رسول‌الله (ص) و خلفاي راشدين حتي در سيرة سلاطين جور از بني‌اميه و بني‌عباس ديده و شنيده نشده‌است که از اموال مسلمين مخصوصاً از ارباح مکاسب (سودهاي کسب‌ها) و تجارات خمس گرفته شود و حال اينکه اگر کوچک‌ترين مدرک و دليل و بهانه‌اي بدست خلفا مي‌افتاد که مثلاً در ارباح مکاسب (سودهاي کسب‌ها) و درآمد مسلمين خمس است، مسلماً آنرا بشديدترين صورت اخذ مي‌کردند و تاريخ نيز آنرا بروشن‌ترين صورت براي ما بيان مي‌کرد چنانکه وضع گرفتن زکات و خراج خلفا را براي ما بيان کرده‌است(6).

اما خمس غنائم دارالحرب را در زمان رسول خدا(ص) خود آنجناب و پس از رحلت آن‌حضرت، خلفاء مأخوذ مي‌داشتند پس وجوب آن، اگر بتوان در اين مورد کلمه وجوب استعمال کرد فقط مخصوص غنائم‌ دار الحرب است(7).

احاديثي هم که از اهل بيت رسيده اين حقيقت را تأييد مي‌نمايد که خمس فقط شامل غنائم دارالحرب است چنانکه در کتاب من لايحضره الفقيه مرحوم صدوق (ص21، ج1) چاپ نجف و تهذيب (ص124، ج4 چاپ نجف) والاستبصار (ص56، ج2) چاپ نجف از عبدالله بن سنان روايت شده‌است که او گفته است: ((عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ (ع) يَقُولُ لَيْسَ الخُمُسُ إِلَّا فِي الْغَنَائِمِ خَاصَّةً)). که مضمون هر دو روايت شريف آن است که خمس فقط خاص غنائم دارالحرب است.

6-        نکته ششم را که در فهم آيه شريفه بايد در نظر داشت آن است که کلمه غنمتم بصيغه مخاطب ماضي آمده‌است که از آن چند چيز استفاده مي‌شود:

الف- امري که واقع شده و شي‌ء‌اي که حاضر بوده پس غنائم که هنوز بدست نيامده و اختصاص آن برسول خدا و کسان بعداً و (هرگاه ذوي‌القربي را کسان رسول خدا بدانيم) صحيح نيست زيرا شيء معدوم را نمي‌توان به اشخاص موجود تقسيم کرد همچنين شيء موجود را به اشخاص معدوم و چون آيات زکات نيست که بصيغ مختلفه (ماضي و حال و استقبال) آمده و شامل عموم حاضرين و غائبين مي‌شود(8).

ب- خطاب متوجه افراد موجود و معلوم آن زمان است چنانکه ماقبل و مابعد آيه کيفيت جنگ را مجسم مي‌کند و افراد مخصوصي را مورد خطاب قرار مي‌دهد و مي‌فرمايد: ﴿إِنْ كُنْتُمْ آَمَنْتُمْ باللهِ وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ (الأنفال/41)، بعد مي‌فرمايد: ﴿إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيَا وَهُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوَى وَالرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ (الأنفال/42). و انسحاب حکم از حاضرين بغير حاضرين مستند به اجماع است و چنين اجماعي در بين عموم مسلمين و حتي بين علماي شيعه نيست.! بنابراين سهم رسول‌الله و سهم ذي‌القربي منحصر به زمان رسول‌الله و حيات ذي‌القربي است و بعد از حيات رسول خدا (ص) اموالي که هنوز بدست نيامده و همچنين بعد از حيات ذي‌القربي زمان رسول‌الله اموالي که اختصاص به رسول‌الله و ذوي‌القربي دارد محتاج دليل ديگري است و چنين دليلي عقلاً و نقلاً وجود ندارد! چنانکه احکام خاصه بوجود رسول‌الله و ازواج مطهرات آن چنان بعد از حياتشان مصداقي ندارد. مثلاً احکامي که راجع به حلال بودن يا حرام بودن زنان برسول خداست و کيفيت آمد و شد و ورود و خروج مردم به خانه رسول خدا و طرز تکلم و مخاطبه با آن حضرت و کيفيت سلوک او و مردم با همسران آن‌حضرت و احکامي که مربوط به ازدواج رسول‌الله و امثال آن است و آيات بسياري که از قرآن مجيد راجع به اين احکام و احوال آمده‌است، پس از فوت رسول خدا و ازدواج آن‌حضرت مصاديقي ندارد و حکمش منقطع است مگر از باب اسوة حسنه. بديهي است آنچه مربوط به خواب و خوراک و پوشاک و اعاشه و معاشرت آن‌جناب است پس از حضرتش حکم آن منقطع خواهد بود. پس حکم خمس غنيمت که يک سهم آن که متعلق به رسول‌ خدا و يک سهم آن مال ذي‌القربي است نيز حکمش منقطع است. زيرا استفاده از اموال غنيمت براي خوردن و پوشيدن و رفع حوائج زندگي است و استفاده از آن منوط و موقوف و مشروط بوجود حيات است پس از حيات تمام اين خواص و احکام منتفي است. و نيز چون ذي‌القربي کسي است که قرابت نزديک با رسول خدا دارد خصوصاً که بصيغه مفرد آمده‌است و معلوم مي‌دارد که منحصر بيک شخص است و احاديث نيز مي‌رساند که مراد از ﴿وَلِذِي الْقُرْبَى در آية شريفة ديگر ﴿وَآَتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ (الإسراء/26)، تنها حضرت زهرا سلام‌الله عليها بوده چنانکه در جلد هشتم بحارالانوار (ص91، چاپ تبريز) از مناقب ابن شهرآشوب در باب نزول، رسول خدا به فدک آورده مي‌نويسد: ((وَأَسْلَمَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْهُمْ، فَأَقَرَّهُمْ فِي بُيُوتِهِمْ وَ أَخَذَ مِنْهُمْ أَخْمَاسَهُمْ. فَنَزَلَ: ﴿وَآتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ. قَالَ: وَمَا هُوَ؟ قَالَ: أَعْطِ فَاطِمَةَ فَدَكاً، وَهِيَ مِنْ مِيرَاثِهَا مِنْ أُمِّهَا خَدِيجَةَ، وَمِنْ أُخْتِهَا هِنْدٍ بِنْتِ أَبِي هَالَةَ، فَحَمَلَ إِلَيْهَا النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ مَا أَخَذَ مِنْهُ، وَأَخْبَرَهَا بِالْآيَةِ.))، که معلوم مي‌دارد مراد از ذي‌القربي هرگاه خويشان رسول خدا باشند جز فاطمه سلام‌الله عليها نخواهد بود.

در تاريخ هم معلوم است در هنگام نزول آيه شريفه: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِـلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى..: که مقارن يا در حين جنگ بدر بوده و در ماه پانزدهم يا شانزدهم هجرت رسول‌الله (ص) بمدينه‌است رسول خدا داراي خويشاني که بتوان آنها را ذوي‌القربي ناميد نبوده‌است مگر حضرت زهرا (ع) که او نيز در خانه و کفالت رسول خدا بود. زيرا در آن زمان از فرزندان رسول خدا جز زينب که زن ابي‌العاص بود و رقيه که زن عثمان بود که وفات کرد و بلافاصله عثمان با دختر ديگر رسول خدا که ام‌کلثوم است ازدواج نمود و فاطمه زهرا (ع) که هنوز با اميرالمؤمنين علي (ع) ازدواج نکرده و در کفالت پدرش (ص) بود کس ديگري نبود. و از ازواج آن‌حضرت (هر چند زوجه را نمي‌توان ذي‌القربي ناميد) جز سوده بنت زمعه زن ديگري نداشت و از اعمال آن‌حضرت هم جز حمزه و از بني اعمام آن‌حضرت هم جز علي (ع) مسلماني ديگر نبود زيرا عباس عموي ديگر پيغمبر و پسرانش و عقيل بن ابيطالب و نوفل بن حارث بن عبدالمطلب پسرعموهاي پيغمبر در حال کفر بسر مي‌بردند و چون حمزه و علي خود از مجاهدين و غانمين بودند مشمول سهم خمس‌الله نمي‌شدند و از اقربان پيغمبر هم مسلماني ديگر نبود تا بتوان از خمس غنائم به او داد. و او را (ذي‌القربي) دانست!

و سيرة رسول‌الله (ص) نيز شاهد است که آن حضرت از غنائم جنگ به هيچ‌يک از خويشان خود بهره‌اي نداد جز حضرت زهرا (ع) آن هم نه از غنائم بدر بطور ممتاز و معلوم بلکه بهمان اندازه که در تحت کفالت آن‌حضرت بود و از خمس غنيمت اعاشه مي‌نمود! پس اگر مراد از ذي‌القربي خويشان رسول خدا باشد انحصار به حضرت فاطمه (ع) دارد که مي‌بايست رسول خدا از غنيمت موجوده (ما غنمتم) به فرد يا افراد موجود ذي‌القربي مي‌داد، و خمس غنائم ناموجود حرب ناموجود، چيزي نيست که به ارث به ديگران منتقل شود (يعني چيزي ناموجود به افراد و اشخاص ناموجود؟؟!) مگر آنچه را که خود رسول‌الله به کسي از ذي‌القربي داده باشد و آن شي موجود به‌ وارث ذي‌القربي برسد، اين در صورتي است که کلمة (ذي‌القربي) را در اينجا به رسول‌الله (ص) نسبت دهيم (در حالي‌که اين نسبت مورد ترديد است).

7-        نکته هفتم: اگر کلمه ﴿ذِي الْقُرْبَى را بطور اطلاق واگذاريم چنانکه در آيات ديگر قرآن است در آن صورت معني آيه چيز ديگري غير از آنچه مشهور است خواهد بود. مانند اين آيات شريفه که در آنها نيز کلمة ﴿ذِي الْقُرْبَى مانند آيه غنيمت بدون قيد است.

الف - در سورة مبارکه (البقره) آيه 83 مي‌فرمايد: ﴿وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ لَا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللهَ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالمَسَاكِينِ...

در اين آيه که خدا از بني‌اسرائيل پيمان گرفته‌است که جز خدا را نپرستند و به والدين و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان احسان کنند، کلمات ((ذي‌القربي واليتامي والمساکين)) همانسان مرتب و منظم است که در آية غنيمت آمده‌است. و پر واضح است که اين ذي‌القربي، ذي‌القرباي رسول خدا نيست.

ب - در آيه 177 همين سوره مبارکه مي‌فرمايد: ﴿لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ المَشْرِقِ وَالمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آَمَنَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الْآَخِرِ وَالمَلَائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ وَآَتَى المَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالمَسَاكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ...

که در اين آيه نيز ذوي‌القربي واليتامي والمساکين وابن‌السبيل چون آيه غنيمت رديفند و جز اينکه ذوي القربي بصيغة جمع است.

ج - در آية 36 سوره النساء مي‌فرمايد: ﴿وَاعْبُدُوا اللهَ وَلَا تُشْـرِكُوا بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالمَسَاكِينِ.. .

که در اين آيه نيز ذي‌القربي بهمان رديف آيه غنيمت است و شکي نيست که هرگز منظور از آنها ذي‌القربي و يتامي و مساکين آل‌ محمد نيستند.

د - در آيات حَکَمي سوره (الاسراء) از آيه 23 تا آيه 29 که مي‌فرمايد: ﴿وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ...... تا آنجا که مي‌فرمايد: ﴿وَآَتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا.

ه‍ - و همچنين در سوره الروم آيه 38 مي‌فرمايد: ﴿فَآَتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ...

و - و در آيه 8 سوره النساء کلمه ذو القربي - أولو القربي آمده‌است آنجا که مي‌فرمايد: ﴿وَإِذَا حَضَـرَ الْقِسْمَةَ أُولُو الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينُ فَارْزُقُوهُمْ.

که در تمام اين آيات کلمه ذي‌القربي به‌معناي عام خويشاوندان هر مسلماني است که در امم گذشته و اين امت است. بر نيکي کردن و چيز دادن به خويشاوندان توصيه شده‌است. و در هيچکدام از آنها مراد از (ذي‌القربي) خويشاوندان رسول خدا نيست و نبايد هم‌چنين باشد(9)، چنانکه بتوفيق خدا بعد از اين بيان خواهد شد انشاالله.

بلي آنچه مسلم است آن است که رسول خدا (ص) از خمسي که از غنائم برمي‌داشت به پاره‌اي از خويشان خود سهمي از آن مي‌داد يا حوائج آنان ‌را برمي‌آورد چنانکه در کتاب المغازي واقدي (ص381) آمده‌است و در المصنف (ص237، ج5): ((وَكَانَ رَسُولُ اللهِ r يُعْطِي بَنِي هَاشِمٍ مِنْ الخُمْسِ وَيُزَوّجُ أَيَامَاهُمْ وَكَانَ عُمَرُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَدْ دَعَاهُمْ إلَى أَنْ يُزَوّجَ أَيَامَاهُمْ وَيَخْدُمَ عَائِلَهُمْ وَيَقْضِـيَ عَنْ غَارِمَهُمْ فَأَبَوْا إلّا أَنْ يُسَلّمَهُ كُلّهُ وَأَبَى عُمَرُ)). يعني رسول خدا (ص) به بني‌هاشم از خمس عطا مي‌فرمود و زنان بي‌شوهر آنان را بشوهر مي‌داد، عمر نيز ايشان را دعوت کرد تا زنان بي شوهرشان را بشوهر دهد و عيال وارشان را خادم بخشد و از وامدارشان قضاء دين کند، لکن بني‌هاشم از آن سر باز زدند مگر اينکه عمر تمام خمس را به ايشان واگذارد عمر نيز از اين پيشنهاد سر باز زد! و اخباري نيز در اين باره هست که اميرالمؤمنين علي(ع) و عباس عموي پيغمبر از خمس غنائم بعض غزوات از عمر مطالبه سهم ذي‌القربي کردند، لکن عمر از ايشان درخواست نمود که آن جزو بيت‌المال باشد و ايشان به همان سهمي که در ديوان مقرر داشته اکتفا کنند و آنان نيز پذيرفتند. اما ما بدين اخبار با نظر ترديد و تحير مي‌نگريم زيرا با اصولي که در اسلام مقرر است و ما بدان ايمان داريم اينگونه اخبار سازگار نيست چنانکه خواهد آمد انشاءالله.

8 - نکتة هشتم: کلمه (من شيء) است که چون در آيه شريفه قيد (من شيء) آمده‌است متشبثين موجبين خمس بر ارباح مکاسب (سودهاي کسب‌ها) آنرا دليل گرفته‌اند که هر چيز، يعني از تمام اموال بايد خمس گرفته شود در حالي‌که اين‌گونه استدلال تشبث به کل حشيش است و به‌ هيچ ‌وجه با مدعاي ايشان سازگار نيست. در اين‌جا کلمة (من) که بيانيه‌است چون (من) در جمله: ﴿فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (الحج:30) است مراد از آن، اشيائي است که از غنائم جنگ عايد شده‌است يعني هر چيزي از غنيمت هر چند جزئي باشد همين‌که بدست آمد مشمول خمس غنائم است و نمي‌توان آنرا بدون تقسيم يا قبل از تقسيم تصاحب و تصرف کرد. پس کلمه من شيء در آية شريفه از جنس خود خارج نگشته و هرگز بساير اشياء تعميم داده نمي‌شود (من شيء يعني من شيء من ‌الغنيمة) کساني‌که با اين تشبثات مي‌خواهند مطلبي را اثبات کنند واقعاً عملشان و نحوة فکرشان عجيب است!

شما اگر در مغازة ساعت فروشي و يا دوا فروشي وارد شويد و در آنجا اعلاني ببينيد يا از صاحب دکان بشنويد که به مشتريان خود مي‌گويد که آنچه بخواهيد در اين مغازه موجود و در اختيار مشتريان محترم است، مي‌دانيد که مقصود او اين است که از جنس ساعت فروشي يا از جنس دوا فروشي يا هر چيزي که مربوط به آن مغازه‌است از بقالي و عطاري و غيره موجود است و هرگز احتمال نمي‌دهيد که در دکان دوافروشي، پالان الاغ و در دکان عطاري افسار و نعل اسب و در دکان حلوافروشي براي فروش، ميز و مبل همه باشد؟

هرچند در اعلان يا در گفتة صاحب دکان بخوانيد و بشنويد که هرچه بخواهيد در اين مغازه موجود است و اگر اشياء مکان معيني قاچاق اعلان شود مربوط و مخصوص همان مکان معين است نه اينکه در هر کجا که اشيائي شبيه اشياء آن مکان بدست آيد قاچاق است! بلکه قاچاق بودن آن شيء مربوط به‌همان مکان است و تعميم آن بساير اشياء ناداني يا سفسطه‌است. پس در اين آية شريفه کلمه «من شيء» مربوط به غنيمت دارالحرب است که آنچه از غنيمت بدست آمده‌است هرچه باشد مشمول خمس است نه هر چيزي از هر جا که بدست آمده باشد ولو از حمالي و کنّاسي مشمول خمس باشد؟!!

اتفاقاً در اخبار و احاديث خمس راجع به اين موضوع شواهد فراوان است که جلو هرگونه وسوسه و تشبث را مي‌گيرد.

الف - در کتب سير و احاديث از جمله در «المصنَّف» صنعاني(ص242، ج5، رقم 9494) و در «المغازي» واقدي (ص918، ج3) آمده‌است که عقيل بن ابي طالب بر زوجة خود وارد شد در حالي‌که از شميرش خون مي‌چکيد زنش به او گفت: من مي‌دانم که تو با مشرکين مقاتله کردي از غنائم آنان چه بدست آورده‌اي؟ عقيل گفت اين سوزن را تا با آن پيراهن خود را بدوزيم و سوزان را به زن خود داد! و آن زن فاطمه دختر وليد بن عتبه بن ربيعه بود. در اينحال شنيد که منادي رسول‌الله فرياد مي‌زند که هر که يه چيزي از غنيمت دست يافته بياورد، عقيل به زن خود رجوع کرده گفت: ((وَاللهِ مَا أَرَى إبْرَتَك إلّا قَدْ ذَهَبَتْ.)). يعني بخدا چنين مي‌بينم که سوزنت از دست رفت! آنگاه سوزن را برداشت در ميان غنائم افکند.

ب - در همان کتاب و ساير کتب تواريخ است که عبدالله بن زيدالمازني در روز جنگ کماني از غنائم برداشت و با آن مشرکين تير مي‌انداخت پس از اتمام کار آنرا بغنائم رد کرد.

ج - در همان کتاب المغازي (ص943) و در مُوَطأ مالک (ص304) و در المصنّف صنعاني (ص243، ج5) رسول خدا اعلام فرمود که: ((أَدّوا الْخِيَاطَ وَالْمِخْيَطَ وَإِيّاكُمْ وَالْغُلُولَ فَإِنّهُ عَارٌ وَنَارٌ وَشَنَارٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ)). يعني هر نخي و سوزني را از غنائم بپردازيد، و برحذر باشيد از خيانت که آن ننگ است و آتش است و عيب است در روز قيامت، آنگاه مقداري کرک از پهلوي شتري گرفت و فرمود: بخدا قسم از آنچه خدا بشما فيء داده‌است بر من حلال نيست حتي بقدر اين کرک جز خمس و حال اينکه خمس هم بشما رد مي‌شود. و دهها از اين قضايا که معلوم مي‌دارد ﴿مِنْ شيءٍ يعني: ((من شيء الغنيمة)).

چنانکه در المصنف عبدالرزاق صنعاني (ص242، ج5 رقم 9493): ((عن معمر عن قتادة قال: كان النبي r إذا غنم مغنماً بعث منادياً: لا يغلنَّ رجلٌ مخيطاً فما دونه، ألا لا يغلنَّ رجلاً بعيراً فيأتي به على ظهره يوم القيامة له رغاء، ألا لا يغلنَّ فرساً فيأتي به يوم القيامة على ظهره له حمحمةٌ))، يعني معمر بن قتاده گفت که پيغمبر (ص) هر گاه غنيمتي به دست ميآورد منادي را دستور مي‌داد که اعلام کنند آگاه باشيد هيچ مردي نخي را و يا کمتر از آن خيانت نکند، آگاه باشيد هيچ شتري را خيانت نکنند که مي‌آيد (خائن) در حالي که آن شتر را در روز قيامت در پشت دارد و براي آن صدائي است آگاه باشيد اسبي را خيانت نکنند که ميآيد (خائن) در حالي که آن اسب بر پشت او است در روز قيامت و او را فريادي است.

و همچنين مردي از اشجع مُرْد و رسول خدا بر او نماز نگذارد زيرا از غنائم خيبر به قدر دو درهم خيانت کرده بود!!

9-        نکته نهم جمله (فأنَّ‌ لِـلَّهِ خُمُسُهَ) که معلوم مي‌دارد که اين خمس حق خداست و اختصاص به کسي ندارد و اگر بعد از آن نام رسول را برده‌است بايد دانست که: اين ادب قرآن است که در موارد بسياري نام رسول را بعد از نام خدا مي‌آورد بدون آنکه رسول را رديف خدا داند! و اين شايد از آن‌جهت است که بعد از خدا کسي که شايستة اطاعت است رسول است از آن سبب که نمايندة بيان احکام خدا است زيرا فرمان خدا به وسيلة رسول ابلاغ مي‌شود و کساني که آن فرمان را اجرا مي‌کند گرچه بصورت ظاهر از پيغمبر اطاعت و پيروي مي‌کنند لکن در حقيقت اطاعتشان اطاعت از خدا است. و اين کيفيت هرگز خدا و رسول را در يک رديف و در يک ميزان تساوي قرار نمي‌دهد چنانکه در آيات شريفه ذيل نام رسول همواره همچون مايه‌اي دنبال نام خدا است بدون آنکه او را شريک و نظير و سهيم خدا بداند.

1- در آية 13 سورة النساء مي‌فرمايد: ﴿وَمَنْ يُطِعِ اللهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (النساء/13).

2- در آية 14 همين سوره مي‌فرمايد: ﴿وَمَنْ يَعْصِ اللهَ وَرَسولَهُ وَيَتَعَدَّ حدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا (النساء/14).

3- در آية 100 همين سوره: ﴿وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ المَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللهِ (النساء/100).

4- در آية 59 سورة التوبه: ﴿وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آَتَاهُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللهُ سَيُؤْتِينَا اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ (التوبه/59).

5- در آية 62 همين سوره: ﴿يَحْلِفُونَ باللهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ وَاللهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوهُ إِنْ كَانُوا مؤْمِنِينَ (التوبه/62).

6- در آية 74 همين سوره: ﴿وَمَا نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ (التوبه/74).

7- در آية 48 سوره النور: ﴿وَإِذَا دُعُوا إِلَى اللهِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ (النور/48).

8- در آية 51 همين سوره: ﴿إِنَّمَا كَانَ قَوْلَ المُؤْمِنِينَ إِذَا دُعُوا إِلَى اللهِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا (النور/51).

9- در آية 57 سورة الاحزاب: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ (الاحزاب/57).

10- سورة الفتح آيه 9: ﴿لِتُؤْمِنُوا باللهِ وَرَسولِهِ وَتُعَزِّرُوهُ وَتُوَقِّرُوهُ وَتُسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا (الفتح/9).

11- در آية 14 سوره الحجرات: ﴿وَإِنْ تُطِيعُوا اللهَ وَرَسُولَهُ لَا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمَالِكُمْ شَيْئًا (الحجرات/14).

در تمام اين آيات فاعل و مفعول مفرد خدا است و نام رسول از آن جهت که نماينده مشار بالبنان خدا است چون سايه‌اي دنبال نام خدا است پس اگر مطيع را داخل بهشت مي‌کند خدا مي‌کند و اگر کسي را بايد دعوت به حکم بين ايشان مي‌شود خدا حاکم است و اگر كسي را لعنت مي‌کند خداست و اگر بايد کسي را توقير و تسبيح کرد خداست. و نام رسول از آن جهت که سمبل و نماينده راه خدا است در اين آيات آمده‌است وگرنه هيچ اثر استقلال و تشخص و تعين در آن نيست چنانکه نظير: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللهَ (الفتح:10) - ﴿وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللهَ (الأنفال:17). پس اگر بعد از جمله ﴿فَأَنَّ للهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ (الأنفال:41) آمده‌است نظير آيات فوق و آيه: ﴿يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأَنْفَالِ قُلِ الأَنْفَالُ للهِ وَالرَّسُولِ (الأنفال:1) و آيه شريفه: ﴿اسْتَجِيبُوا للهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ (الأنفال:24) است که در اين آيات نيز انفال از آن خداست چنانکه آن کس که زنده مي‌کند خداست (هرگاه فاعل يحييکم خدا باشد)(10) پس اين معني که خمس شش سهم مي‌شود: سهمي از آن خدا و سهمي از آن رسول ‌الله و سهمي مال ذي‌القربي و سه سهم ديگر از يتامي و مساکين وابن‌سبيل درست بنظر نمي‌رسد، بجهاتي که ذيلاً توضيح مي‌شود انشاءالله.

در اثبات اين مطلب که خمس فقط مال خدا است و حقي است از براي ذي‌القربي و يتامي و مساکين وابن‌سبيل علاوه از صريح آيه شريفه که مي‌فرمايد: فأنَّ لله خمسه، کتب سيرة رسول‌الله (ص) و پاره‌اي از احاديث از طريق اهل بيت طهارت (ع) نيز آن را تأييد مي‌کند:

الف - طبق روايت اُسدالغابه (ص175، ج1) و الإصابه جلد 1 رقم 696 و طبقات ابن‌سعد (ص274، ج1) در نامه‌اي که رسول خدا(ص) به فجيع ‌بن عبدالله نوشته‌است ضمن جملات آن اين عبارت مصرح است: ((... وأعطى من المغانم خُمْسَ الله...)).

ب - و نيز در مصادر فوق ‌الذکر نامه‌اي که حضرتش به بني‌ حزين ‌الطائبين نوشته‌است اين جمله با اندک تفاوت آمده‌است...((وأقام الصلاة، وآتى الزكاة، وفارق المشـركين، وأطاع الله ورسوله، وَأَعْطَى مِنْ المَغَانِمِ خُمُسَ اللهِ وسهم النبيِّ..)).

ج - و نيز بنا به روايت يعقوبي (ص64، ج2) تاريخ و طبقات ابن‌سعد (ص264، ج1) در نامه‌اي که آن‌جناب (ص) به اهل يمن نوشته‌است از جمله‌هاي آن اين عبارت شريفه است: ((و أعطيتم من‌المغانم خمس‌ الله)).

د- و همچنين در مکتوبي که وجود مقدس ختمي مرتبت به نهشل بن مالک وائلي نوشته‌است اين جمله است: ((و أعطيتم من‌المغانم خمس‌الله)).

هـ- ايضاً در نامه آنجناب به جناده ازدي و قوم او طبق روايت ابن سعد در طبقات و کنزالعمال (ص320، ج5): ((وأعطوا من‌المغانم خمس‌ الله)).

و- نيز طبق روايت تاريخ طبري (ص281، ج 2) و البدايه والنهايه ابن کثير (ص75، ج 5) و فتوح‌البلدان (ص82) و سيره ابن‌هشام (ص258، ج 4) - ((و أعطيتم من ‌المغانم خمس ‌الله)).

ز- کذالک به روايت طبري (ص388، ج 2) و البدايه والنهايه (ص76، ج 5) و فتوح‌البلدان بلادري (ص80) و سيره ابن‌هشام (ص265، ج 4) و کنزالعمال (ص 186 ج 3) و صبح‌الاعشي (ج10، ص10) والخراج ابويوسف (ص72) در نامه‌اي که آنحضرت به عمر و بن حزم نوشته است: ((وأمره ان يأخذ من ‌الغنائم خمس ‌الله)). و در کتاب‌الاموال قاسم بن سلام (ص19) نامه‌اي که رسول خدا به بني زهر بن حبش نوشته است: ((وأعطيتم من‌المغانم خمس‌ الله)). و در کتاب‌الاموال قاسم بن سلام (ص19) نامه‌اي که رسول‌ خدا به بني زهر بن حبش نوشته است: ((وأعطيتم من‌المغانم خمس ‌الله - و سهم‌النبي)) ضبط شده‌است و همچنين در الاموال (ص 427) مردي از پيغمبر خدا از غنيمت مي‌پرسد آن حضرت مي‌فرمايد: ((لـلَّهِ سهمٌ و لهؤلاء أربعة)): که يک سهم (يک پنجم) از آن خدا و براي مجاهدان چهار پنجم ديگر است.

ملاحظه مي‌فرمائيد که در تمام اين نامه‌ها رسول خدا قيد کلمه (خمس ‌الله) مي‌فرمايد که خمس خاص خدا است نه آن شش سهمي که خدا هم يکي از آنها است!!

اما در احاديث اهل بيت عليهم‌السلام:

الف- در من لاحضره ‌الفقيه، کتاب ‌الوصايا: ((رَوَى السَّكُونِيُّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ (ع) قَالَ قَالَ أَمِيرُ المُؤْمِنِينَ (ع): الْوَصِيَّةُ بِالخُمُسِ لِأَنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ رَضِيَ لِنَفْسِهِ بِالخُمُسِ)).

ب - در مستدرک‌ الوسائل (ص551، ج1) از کتاب ‌الجعفريات ((بِإِسْنَادِهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (ع)‏ أَنَّهُ كَانَ يَسْتَحِبُّ الْوَصِيَّةَ بِالخُمُسِ وَيَقُولُ إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى رَضِيَ لِنَفْسِهِ مِنَ الْغَنِيمَةِ بِالخُمُسِ)).

ج - در بصائرالدرجات محمد بن‌الحسن‌الصفار (ص290) روايتي است از حضرت ابي ‌جعفر امام محمد باقر (ع) که در آن اين جمله ديده مي‌شود: ((..قال: وَاللهِ لَقَدْ يَسَّرَ اللهُ عَلَى المُؤْمِنِينَ أَرْزَاقَهُمْ بِخَمْسَةِ دَرَاهِمَ جَعَلُوا لِرَبِّهِمْ وَاحِداً وَأَكَلُوا أَرْبَعَةً حلالاً!)).

د - در وسائل‌الشيعه باب: وجوب‌الخمس في غنائم دارالحرب حديث 12... ((عَنْ عَلِيٍّ (ع) قَالَ:... فَأَمَّا وَجْهُ الْإِمَارَةِ فَقَوْلُهُ ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِـلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى‏ وَالْيَتامى‏ وَالمَساكِينِ فَجُعِلَ لِـلَّهِ خُمُسُ الْغَنَائِمِ..)).

ه‍ - احاديث فوق از اهل بيت طهارت دلالت دارد که خمس غنائم از آن خداست چنانکه احاديث از طريق عامه نيز مؤيد اين مدعي است:

- در طبقات ابن‌سعد (ص19، ج3) ((.. عن خالد بن أبي عزة أن أبا بكر أوصى بخمس ماله، أو قال: آخذ من مالي ما أخذ الله من فيء المسلمين)).

- ودر يك روايت ديگر: ((عن قتادة قال: قال: أبو بكر: لي من مالي ما رضي ربي من الغنيمة، فأوصى بالخمس.))

- و در سنن بيهقي (ص336، ج6)... ((عَبْدِ اللهِ بْنِ شَقِيقٍ عَنْ رَجُلٍ مِنْ بَلْقَيْنَ قَالَ: أَتَيْتُ النَّبِىَّ r وَهُوَ بِوَادِى الْقُرَى وَهُوَ يَعْرِضُ فَرَسًا فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللهِ مَا تَقُولُ فِى الْغَنِيمَةُ قَالَ: «لِـلَّهِ خُمُسُهَا وَأَرْبَعَةُ أَخْمَاسٍ لِلْجَيْشِ».)).

- و صنعاني نيز در المنصنف (ص238، ج5) از قيس ‌بن سلم ‌الجدلي آورده‌است قال: ((سألت الحسن بن محمد بن على ابن الحنفية عن قول الله تعالى: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِـلَّهِ خُمُسَهُ.. [الأنفال/41]؟ قال: هذا مفتاح كلام، لِـلَّهِ الدنيا والآخرة..))، که مي‌رساند چون مفتاح کلام است خمس بنام خدا است.

نتيجه اين بحث آن است که خمس غنائم از آن خداست و نام رسول در دنبال نام خدا چون نام آن‌حضرت در آياتي مانند: ﴿... وَاللهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَن يُرْضُوهُ (التوبة/62) ﴿قُلِ الأَنفَالُ لِـلَّهِ وَالرَّسُولِ... (الأنفال/1). و﴿اسْتَجِيبُواْ لِـلَّهِ وَلِلرَّسُولِ... (الأنفال/24) مي‌باشد که در آن نه تنها خدا را نمي‌توان در رديف شش نفري که فقها آورده‌اند درآورد بلکه حتي از آن حقي از براي رسول خدا(ص) نيز نمي‌توان اثبات کرد.

چنانکه در تاريخ و سيرة رسول خدا ديده نمي‌شود که آن حضرت از خمس‌الله حقي براي خود جدا کرده باشد در تمام غنائم غزوات چيزي که معلوم است آن‌است که آنجناب از صفاياي جنگ آنچه مخصوص آنجناب بود اخذ مي‌نمود و در نامه‌هائي هم که برؤساي قبايل مي‌نوشت از آنان صفي‌النبي را مطالبه مي‌فرمود.

اما در هيچ تاريخي ديده نمي‌شود که آنحضرت از خمس غنائم سهمي خاص براي خود برداشته باشد، جنابش فقط خمس‌الله را که حق ذي‌القربي والمساکين واليتامي وابن‌سبيل بود برمي‌داشت و به مستحقين آن مي‌داد زيرا بدان نيازي نداشت و زندگاني و معيشت حضرتش از فَيء که اختصاص بحضرتش داشت مي‌گذشت.

چنانکه در تواريخ معتبره چون احکام‌السلطانيه ماوردي (ص161) و فتوح‌البلدان بلاذري (ص26) والخراج يحيي‌بن آدم (ص36) و سيرة ابن ‌هشام (ص140، ج2) و تاريخ طبري آمده است: مخيريق که يکي از احبار و دانشمندان يهود و از علماي بني‌النضير بود و مردي غني و کثير‌الاموال بود از کتب آسماني رسول خدا را شناخته بود و چون جنگ احد پيش آمد يهود را خواسته و گفت شما مي‌دانيد که نصرت محمد بر شما واجب است يهود به او گفتند امروز روز شنبه است، اما او گفت هرگز شنبه‌اي براي شما نباشد و خود شمشير و سلاح برداشته و ببازماندگانش گفت: اگر من کشته شدم مال من از آن محمد است که در آن هر چه خواهد مي‌کند آنگاه به جناب پيغمبر آمد در در رکاب حضرتش قتال کرد تا کشته شد و اموال او عبارت از هفت باغستان بود عبارت از ميثب و صافيه و دلال وحشي و برقه و اعراف و مشربه که آنها را رسول خدا برداشته و جزء صدقات خود قرار داد و سرزمين يهود بني‌النضير را بعلت پيمان‌ شکني کعب‌بن اشرف بتصرف درآورد و يهود را جلاي وطن کرد و ملک آنها خاص رسول خدا شد. و فدک نيز مصالحه برسول خدا واگذار شد.

و چنانکه واقدي در المغازي (ص378) آورده‌است رسول خدا از اموال بني‌النضير که خاص حضرتش بود بر اهل و خانواده‌اش انفاق مي‌کرد. و در زير نخل‌هاي باغستان‌ها زراعت مي‌نمود و قوت ساليانه اهل و عيال خود را از جو خرما براي زنان خود و فرزندان عبدالمطلب از آن تهيه مي‌فرمود و مازاد آنرا صرف اسلحه و مهمات جنگي مي‌کرد چنانکه ابوبکر و عمر در زمان خلافت خود از همان اسلحه و آلات جنگي که رسول خدا خريده بود استفاده مي‌کردند. پس درآمد اموال بني‌النضير مخصوص احتياجات خود آنجناب بود و آنچه از فدک عايد مي‌شد صرف ابن‌سبيل مي‌فرمود و درآمد خيبر را سه قسمت کرده بود دو قسمت آنرا به مهاجرين مي‌پرداخت و يک قسمت آنرا بر خانواده خود انفاق مي‌فرمود بهر صورت از تواريخ و سير بر‌نمي‌آيد که رسول خدا خمس را به شش قسمت کرده باشد قسمتي از آن مال خدا و قسمتي مال خود او و سهمي از آن ذوي‌القربي و سه سهم ديگر از يتامي و مساکين وابن‌سبيل باشد! پس چنانکه گفته شد از کلمه و للرسول نيز نمي‌توان بطور قطع چنين نتيجه گرفت که رسول خدا را در خمس غنائم يک سهم شش‌گانه است زيرا در سيره آن‌جناب چنين چيزي به اين کيفيت ديده نمي‌شود که آن‌حضرت براي خود سهمي خاص از سهام ششگانه برداشته باشد تا چه رسد(11) به اينکه پس از وفات از غنائمي که هنوز بدست مسلمين نيفتاده و بعداً خواهد افتاد سهمي از براي آنجناب باشد يا سهمي براي جانشينان او منظور شود چنانکه تاريخ خلفاي حق و باطل آنجناب هم چنين سهمي را حتي به ‌عنوان حق رياست و فرماندهي نشان نمي‌دهد و چنانکه گفتيم نام رسول خدا در دنبال آيه غنيمت چون نام آن حضرت: ﴿قُلِ الأَنْفَالُ لِـلَّهِ وَالرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللهَ... (الأنفال:1) مي‌باشد و اگر به اتکاء اقوال فقهاء سهمي هم براي رسول‌الله از خمس غنائم منظور شود پس از فوت آن‌حضرت مصداقي ندارد مگر اينکه آنرا بزمامدار مسلمين که رياست جنگ را نيز برعهده دارد از اين جهت قائل شويم که متأسفانه يا خوشبختانه در سيرة خلفاء آن حضرت که سهمي در تاريخ وجود ندارد هرچند در احاديث آمده است(12).

10-      کلمات يتامي و مساکين وابن‌سبيل است که در آيه شريفه است و بايد مورد دقت قرار گيرد بسياري از فقهاء شيعه به استناد پاره‌‌اي از احاديث، اين افراد و اشخاص را اختصاص به منسوبين رسول‌الله (ص) داده‌اند در حالي‌که حقيقت غير اين است!

براي اينکه اين حقيقت واضح‌تر شود بايد چند نکته در اين مورد در نظر گرفته شود:

الف - زمان نزول آيه شريفه ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ (الأنفال:41)

اين آيه در هنگام جنگ بدر بوده يا چنانکه واقدي قائل است در غزوه بني قينقاع که در نيمه شوال يعني ماه بيستم هجرت (يا سه ماه بعد از جنگ بدر) نازل شده‌است و در هر صورت در سال دوم هجرت بوده است. و چنانکه مي‌دانيم در اين هنگام وضع مسلمانان از حيث فقر و فاقه به‌ کيفيتي بود که قبلاً بيان کرديم و دعاي رسول خدا در اين هنگام چنانکه يادآور شديم بهترين معرف وضع آنها بود که عرض مي‌کرد: ((اللهُمَّ إِنَّهُمْ حُفَاةٌ فَاحْمِلْهُمُ اللهُمَّ إِنَّهُمْ عُرَاةٌ فَاكْسُهُمُ اللَّهِمَّ إِنَّهُمْ جِيَاعٌ فَأَشْبِعْهُمْ)).

زيرا هنوز گشايشي براي مسلمين پيدا نشده بود و اسلام از قلمرو شهر مدينه بخارج راه نيافته بود و زكات و صدقات که گرفتن آن پس از توسعه اسلام به موجب فرمان:

﴿خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً (التوبه:103) صدقه واجب شد، در آن موقع اگر هم در آيات قرآن، دادن آن فرض شده بود لکن بر مرحله عمل نيامده بود و طبق تصريح تاريخ و احاديث صحيحه در سال نهم يازدهم هجرت رسول خدا(ص) مأمور اخذ زکات شد و مأموران و عامليني براي اخذ آن بقبائل و بلاد اعزام داشت.

ب - بديهي است که در ميدان جنگ کساني که شهيد مي‌شدند عيال و اولادي از خود باقي مي‌گذاشتند هرچند طبق روايات وارده براي شهدائي که بدرد فيض شهادت نائل شده بودند رسول خدا سهمي مقرر داشت چنانکه در المغازي واقدي روايت شده است که رسول خدا براي چهارده نفر از شهداء بدر سهمي مقرر فرمود و عبدالله بن سعد بن خيثمه گفته است، سهم پدرم را مأخوذ داشتيم معهذا کساني بودند که بدين فوز نائل نگشتند، و در هر صورت يتامي بودند (ص102، ج1) که اکثر، قهراً فقير و بي سرپرست بودند و همچنين کسان بسياري از مسلمانان بودند که فقير و پريشان بودند و شايد بعلت پيري و يا فقيري نتوانسته بودند در ميدان جنگ حاضر شوند چنانکه پاره‌اي از آيات قرآن حاکي حالات آنهاست در سوره التوبه آيه 92 مي‌فرمايد:

﴿وَلَا عَلَى الَّذِينَ إِذَا مَا أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لَا أَجِدُ مَا أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّوْا وَأَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَنًا أَلَّا يَجِدُوا مَا يُنْفِقُونَ (توبه/92)

و اينگونه محروميت از فيض جهاد بعلت فقر و فاقه قهراً محروميت ديگري از سهم غنائم جنگ از پي داشت(13) و لازم مي‌نمود که سهمي از غنائم براي اين طبقه که مساکينند منظور شود تا تسکيني براي خاطر محزون و پريشان ايشان باشد.

و نيز در اثر هجرت و فرار پاره‌اي از مسلمانان از قبيله يا بلاد خود در راه مانده و به اصطلاح ابن‌سبيل بودند مانند مهاجرت مقداد بن عمر و عتبه ‌بن غزوان که با کفار قريش که به منظور جنگ با رسول خدا بيرون آمدند اينان نيز بيرون آمدند تا شايد به وسيله‌اي خود را به مسلمين برسانند و اگر نه بديار خود برگردند! چنانکه در تاريخ ابن‌خلدون (ص18، ج2) آمده‌است فلذا واجب مي‌نمود که اگر مسلمين و مخصوصاً مجاهدين به مال و غنائي دست يابند اين طبقات از نظر دور نيفتند از اين جهت است که مي‌بينيم بعد از کلمه ذي‌القربي بلافاصله کلمات يتامي و مساکين وابن سبيل آمده است که اگر بدرجه رفيعه شهادت نائل گرديدند باري فکرشان از جهت عيال و اطفال خود تا حدي راحت باشد و بدانند که اگر خود ايشان با فرا رسيدن اجل و نيل بفيض شهادت از غنيمت محرم مي‌گردند يتيمان ايشان بهر صورت سهمي از آن خواهند داشت! همچنين افراد فقير و مسکين و ابن‌سبيل که در اين هنگام مرجع و ملجأ‌اي را جستجو مي‌کردند که رفع نيازمندي شديد خود را بنمايند لذا پروردگار عالم سهمي از غنائم جنگ را به ايشان اختصاص داد.

ج - اينکه گفته‌اند که يتامي و مساکين وابن سبيل از خويشاوندان رسول خدايند در تاريخ نزول اين آيه شريفه و هنگام تقسيم غنائم جنگ در ميان خويشاوندان رسول خدا يتامي و مساکين وابن سبيلي وجود نداشت که خدا براي آنان مخصوصاً سهمي منظور دارد زيرا چنانکه در بحث ذي ‌القربي آورديم در زمان نزول آيه خمس کساني از آل ‌محمد که مسلمان بودند هيچکدام از آنان مشمول افراد يتامي و مساکين و ابن‌سبيل نبودند نه از دختران رسول خدا و نه از اعمام و بني ‌اعمام او و اکثر خويشاوندان آن حضرت در اين هنگام کافر بودند که هرگز مشمول حکم اين آيه نمي‌شدند پس چگونه ممکن است که پروردگار جهان در اين ميان از بين تمام مسلمانان تنها يتامي و مساکين وابن سبيل ناموجود آل محمد(ص) را اختصاص به خمس غنائم داده و چنين امتيازي را در شريعت بي‌امتياز اسلام بديشان بخشد؟!

لذا از نظر عقل و شرع و تاريخ هرگز امکان نداشت و ندارد که مراد از يتامي و مساکين وابن‌سبيل در اين آيه شريفه يتامي و مساکين وابن‌سبيل آل ‌محمد باشد؟!.

پس از نظر عقل و تاريخ، يتامي و مساکين و ابن سبيل در اين آيه عموم مسلمين‌اند نه تنها آل ‌محمد(ص) و در آيات کتاب الهي و در احاديث وارده از اهل بيت نيز يتامي و مساکين و ابن‌سبيل از عموم مسلمين‌اند، از جمله آيات که وابستگي تامي به اين موضوع دارند آية شريفة 7 سورة الحشر است که مي‌فرمايد:

﴿مَا أَفَاءَ اللهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ مِنْكُمْ وَمَا آَتَاكُمُ الرَّسولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا... (الحشر/7)

و بلافاصله در آيه بعد مي‌فرمايد: ﴿لِلْفُقَرَاءِ المُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ (الحشر/8)

و در دنبال: ﴿وَالَّذِينَ تَبَوَّءُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ... (الحشر/9)

تا آخر آيه 9 همين سوره که معلوم مي‌دارد مي‌دارد يتامي و مساکين وابن‌سبيل، يتامي و مساکين وابن‌سبيل مهاجرين و انصارند که مشمول فيء‌اند و اختصاص به آل‌محمد(ص) ندارند و صرفنظر از اينکه در آن هنگام اصلاً در آل‌محمد(ص) يتامي و مساکين وابن‌سبيل وجود نداشت و پس مهاجرين و انصار يعني عموم مسلمين آن روز.

اما در احاديث اهل‌بيت عليهم السلام صرف نظر از صحت و سقم آنها:

1- در کتاب تحف‌العقول که از کتب معتبره فرقه اماميه است در (ص555) در حديث طويلي از حضرت صادق(ع) در موضوع غنائم: ((فأما قوله: (فَأَنَّ لِـلَّهِ) فَكَمَا يَقُولُ الْإِنْسَانُ هُوَ «لِـلَّهِ» ولَكَ وَلَا يُقْسَمُ «لِـلَّهِ» مِنْهُ شَيْ‏ءٌ فَخَمَّسَ رَسُولُ اللهِ(ص) الْغَنِيمَةَ الَّتِي قَبَضَ بِخَمْسَةِ أَسْهُمٍ فَقَبَضَ سَهْمَ اللهٍ لِنَفْسِهِ يُحْيِي بِهِ ذِكْرَهُ ويُورَثُ بَعْدَهُ وسَهْماً لِقَرَابَتِهِ مِنْ بَنِي عَبْدِ المُطَّلِبِ فَأَنْفَذَ سَهْماً لِأَيْتَامِ المُسْلِمِينَ وسَهْماً لِمَسَاكِينِهِمْ وسَهْماً لِابْنِ السَّبِيلِ مِنَ المُسْلِمِين‏‏)). مي‌فرمايد: اينکه در آيه شريفه کلمه لله آمده‌است پس آن چنان است که شخصي مي‌گويد اين چيز مال خداست و از براي تو باشد اما چيزي از آن براي خدا تقسيم نمي‌شود. پس غنيمتي که رسول خدا قبض مي‌کرد آن را پنج سهم مي‌نمود سهمي از آنرا که مال خدا بود خود آن‌جناب برمي‌داشت تا بدان وسيله نام خدا را زنده دارد و پس از خود آن را به ميراث گذارد و سهمي براي خويشان از فرزندان عبدالمطلب و سهمي هم براي يتيمان مسلمانان انفاذ مي‌داشت و سهمي براي مساکين مسلمين و سهمي براي ابن‌سبيل که در اين حديث به روشني معلوم است که سهم‌هاي يتامي و مساکين وابن‌سبيل عموم مسلمين است.

2- در روضه کافي (ص285، ج8) از ابن حمزه از حضرت باقر(ع) نيز روايتي است که همين مضمون را مي‌رساند زيرا مي‌فرمايد: ((...إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وتَعَالَى جَعَلَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ سِهَاماً ثَلَاثَةً فِي جَمِيعِ الْفَيْ‏ءِ..)). تا آنجا که مي‌فرمايد: ((دون سهام اليتامى والمساكين وابن السبيل فإنها لغيرهم...)) يعني سهام يتامي و مساکين و ابن‌سبيل از خويشان رسول‌الله نيست و از غير ايشان است.

3- در تهذيب شيخ طوسي (ص125، ج2) و در من ‌لا يحضره الفقيه (ص22، ج2، چاپ نجف) و در مختلف‌الشيعه (ص34، ج2) از زکريا بن مالک‌ الجعفي روايت است که حضرت امام جعفر صادق فرمود: ((... وَأَمَّا المَسَاكِينُ وَأَبْنَاءُ السَّبِيلِ فَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّا لَا نَأْكُلُ الصَّدَقَةَ ولَا تَحِلُّ لَنَا فَهِيَ لِلْمَسَاكِينِ وأَبْنَاءِ السَّبِيل‏)) (يعني مساکين و ابن ‌السبيل مردم غير بني ‌هاشم).

4- در من‌لايحضره‌الفقيه (ص158) و در تهذيب شيخ طوسي (ص134، ج4) چاپ نجف در ذيل آيه شريفه: ﴿مَا أَفَاءَ اللهُ (الحشر:7) از حضرت امام محمد باقر(ع) روايت است که فرمود: ((وَ أَمَّا قَوْلُهُ ﴿مَا أَفَاءَ اللهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى..‏ [الحشر/7] فَهَذَا بِمَنْزِلَةِ المَغْنَمِ، كَانَ أَبِي (ع) يَقُولُ ذَلِكَ، وَلَيْسَ لَنَا فِيهِ غَيْرُ سَهْمَيْنِ سَهْمِ الرَّسُولِ وَسَهْمِ الْقُرْبَى ثُمَّ نَحْنُ شُرَكَاءُ النَّاسِ فِيمَا بَقِيَ.)) مي‌فرمايد فيء و انفال نيز بمنزلة غنائم جنگ است و پدرم (حضرت زين‌العابدين(ع)) چنين مي‌فرمايد: پس براي ما از آن جز دو سهم نيست سهم رسول‌الله و سهم ذي‌القربي آنگاه در باقيمانده، ما با ساير مردم شريکيم. يعني سهم يتامي و مساکين و ابن‌سبيل که مال عموم مسلمين است يتيمان و مسکينان و ابناء سبيل ما هم با آنها شريکند.

5- در تفسير عياشي (ص63، ج2) روايتي است که علامه مجلس آنرا در بحارالانوار (ص52، ج20، چاپ کمپاني) و سيد هاشم بحراني آنرا در تفسير البرهان (ص88، ج2، چاپ سالک) و صاحب وسائل‌الشيعه نيز آن را در ابواب تقسيم خمس آورده‌است که: حضرت صادق(ع) بعد از آنکه سهم رسول و ذي‌القربي را مذکور داشته فرموده‌است: ((و ثلاثه أسهام لليتامي والمساکين وأبناء‌السبيل)) يعني سه سهم ديگر مال يتيمان و مسکينان و در راه ماندگان است بطور اطلاق و بدون قيد مال محمد، يعني عموم مسلمين.

6- در تهذيب شيخ طوسي (ص128، ج4، حديث شماره 365)، والاستبصار (ص56، ج2، شماره 176) از رُبعي ‌بن عبدالله ‌بن الجارود از حضرت صادق(ع) روايت کرده‌است که آن حضرت مي‌فرمايد: ((كَانَ رَسُولُ اللهٍ(ص) إِذَا أَتَاهُ المَغْنَمُ أَخَذَ صَفْوَهُ وَكَانَ ذَلِكَ لَهُ ثُمَّ يَقْسِمُ مَا بَقِيَ خَمْسَةَ أَخْمَاسٍ ويَأْخُذُ خُمُسَهُ ثُمَّ يَقْسِمُ أَرْبَعَةَ أَخْمَاسٍ بَيْنَ النَّاسِ الَّذِينَ قَاتَلُوا عَلَيْهِ ثُمَّ قَسَمَ الخُمُسَ الَّذِي أَخَذَهُ خَمْسَةَ أَخْمَاسٍ يَأْخُذُ خُمُسَ اللهٍ عَزَّ وجَلَّ لِنَفْسِهِ ثُمَّ يَقْسِمُ الْأَرْبَعَةَ الْأَخْمَاسَ بَيْنَ ذَوِي الْقُرْبَى والْيَتَامَى والمَسَاكِينِ وأَبْنَاءِ السَّبِيلِ يُعْطِي كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ جَمِيعاً وَكَذَلِكَ الْإِمَامُ يَأْخُذُ كَمَا أَخَذَ رَسُولُ اللهِ(ص))). يعني رسول خدا(ص) چنين بود که همينکه غنيمت را بخدمتش مي‌آوردند صفاياي آنرا برمي‌داشت و آن مال خودش بود (صفاياي جنگ عبارت از اسب زبده و شمشير خوب و کنيز و امثال آن است که مال فرمانده و رئيس جند است) آنگاه آنچه را باقي مانده بود پنج قسمت مي‌کرد و يک پنجم آنرا برمي‌داشت و سپس چهار پنجم آنرا در بين مردمي که بر آن غنيمت جنگيده بودند تقسيم مي‌فرمود آنگاه آن يک پنجمي را که برداشته بود پنج قسمت مي‌کرد يک‌پنجم خدا را براي خود برمي‌داشت و سپس چهار پنجم ديگر را ميان دارندگان قرابت و يتيمان و بينوايان و در راه مانده تقسيم مي‌کرد بهر کدام از ايشان حقي مي‌داد، همچنين است وظيفة پيشواي مسلمين که اخذ مي‌کند چنانکه رسول خدا اخذ مي‌فرمود. يعني وظيفة زمامدار مسلمين همان است که رسول خدا(ص) عمل مي‌کرد او نيز بايد چنين کند.

در اين حديث نيز يتامي و مساکين و ابناءالسبيل از غير خويشان رسول خدا نيز هستند يعني عموم مسلمين اند و حتي کلمه ذي‌القربي نيز بطور اطلاق است.

7- در عيون اخبارالرضا (ع) باب 23، ذكر مجلس الرضا (ع) مع المأمون في الفرق بين العترة والأمة، از فرمايشات حضرت رضا(ع) در مجلس مناظره با علماء در شرح آية شريفة ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ... فرمود: ((و أما قوله وَالْيَتامى‏ وَالمَساكِينِ فإن اليتيم إذا انقطع يتمه خرج من‏الغنائم ولم يكن له فيها نصيب وكذلك المسكين إذا انقطعت مسكنته لم يكن له نصيب من المغنم ولا يحل له أخذه..)). که در اين حديث نيز بطور اطلاق معلوم مي‌دارد که يتيم و مسکين در اين آيه يتيم و مسکين عموم مسلمين اند.

8- ايضاً در کتاب عيون اخبارالرضا(ع) باب 58، علي‌بن ابراهيم از پدرش و او از محمدبن سنان روايت مي‌کند که او گفت: در نزد مولاي خود حضرت رضا(ع) در خراسان بودم که مردي از صوفيه که سرقت کرده بود خبرش را به مأمون دادند. مأمون به احضار آن امر نمود، همينکه نظر مامون به آن مرد افتاد او را پارسا يافت که در ميان چشمان او اثر سجده نمايان بود مأمون به او گفت: بدا به اين آثار جميله و اين کردار زشت که نسبت سرقت گرفته است!... تا آنجا که مي‌گويد: آنمرد گفت من اين سرقت را از روي اضطرار نه از راه اختيار مرتکب شدم و اين در حالي است که تو حق مرا از خمس و فيء مانع شدي مأمون گفت: تو چه حقي در خمس و فيء داري؟ براي اينکه خداي عزوجل خمس را شش قسمت کرد و فرمود: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ (الأنفال:41) تا آخر آيه... و في‌ء را نيز شش قسمت فرمود و گفت: ﴿مَا أَفَاءَ اللهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ القُرَى فَللهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي القُرْبَى وَاليَتَامَى وَالمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ (الحشر:7) تا آخر...

آن مرد گفت: تو حق مرا منع کردي در حالي‌که من ابن‌سبيل هستم و دستم از خانه و مالم منقطع است و نيز مسکينم که نمي‌توانم بچيزي رجوع کنم و نيز از جمله حملة قرآن هستم. مأمون گفت: آيا من حدي از حدود خدا و حکمي از احکام‌الله را که در باره سارق است معطل کنم براي اين افسانه‌هاي تو؟ (آن مرد صوفي گفت: ابتدا، بخويشتن کن و اول خود را (بوسيله خود) پاک کن آنگاه بغير خود بپرداز. حد خدا را اول بر خود اقامه کن آنگاه بغير خود! مأمون روي بحضرت ابوالحسن (الرضا) نموده و گفت: تو چه مي‌گوئي؟ حضرت فرمود: انه يقول سرقتَ فسرقَ يعني اين شخص مي‌گويد چون تو دزدي کردي او هم دزدي کرده است! مأمون در غضب شديدي فرو رفت. تا آنکه بار دگر متوجه حضرت رضا شد و گفت: دربارة او چه رأي مي‌دهي؟ حضرت فرمود خداي‌تعالي جل جلاله به محمد(ص) فرمود: فَلِـلَّهِ‌ الحُجَّةُ البَالِغَةُ، و آن حجتي است که همين‌که بجاهل رسيد او را به‌ جهلش آگاه مي‌کند چنانکه عالم آنرا بوسيله علمش ميداند و دنيا و آخرت به حجت قائمند. و اين مرد حجت خود را برآورد. فلذا مأمون امر به آزادي آن صوفي کرد.

در اين حديث شريف آن مرد صوفي که مسلماً از بني‌هاشم نبوده در حضور حضرت رضا(ع)و مأمون که هر دو از بني‌هاشم بودند ادعاي خمس و سهم مسکين و ابن‌سبيل کرد و حضرت رضا او را تصديق و مأمون را محکوم نمود. پس معلوم شد که مسکين و ابن‌سبيل در آيه شريفه مساکين و ابن‌سبيل عموم مسلمين‌اند.

9- در مسند حضرت زيد بن علي ‌بن الحسين (ص356، باب ‌الخمس والأنفال، چاپ بيروت) ((سألتُ زيدَ بن علي (عليه السلام) عن الخمس قال: هو لنا ما احتجنا إليه، فإذا استغنينا فلا حق لنا فيه، ألم تر إن الله قرننا مع اليتامى والمساكين وابن السبيل فإذا بلغ اليتيم واستغنى المسكين وأمن ابن السبيل فلا حق لهم وكذلك نحن إذا استغنينا فلا حق لنا.)). ابوخالد واسطي راوي حديث مي‌گويد از حضرت زيد بن علي بن ‌الحسين از مسئله خمس غنائم جنگ پرسيدم آن‌حضرت فرمود: آن براي ماست مادامي که بدان محتاج شديم! ما همينکه مستغني شديم ديگر در آن حقي براي ما نيست مگر نمي‌بيني که خدا ما را با يتيمان و مسکينان و ابن‌‌سبيل قرين کرده‌است. پس همين‌که يتيمي بالغ شود و مسکين مستغني شود و ابن‌سبيل بمحل امن برسد ديگر براي ايشان حقي نيست. همچنين ما نيز هنگامي که مستغني شويم ديگر حقي از خمس براي ما نيست.

در اين حديث «زيد بن علي» که خود از سلاله هاشم و اقرباي رسول‌الله و از بزرگان اهل‌بيت طاهرين است خود را قرين يتامي و مساکين و ابن‌سبيل ساير مردم مي‌پندارد و معذالک فرق بين خود و ديگران با کلمه لنا و لهم مي‌گذارد که معلوم مي‌دارد يتيمان و مساکين و ابن‌سبيل از عموم مسلمين‌اند نه فقط بني‌هاشم و ذريه رسول خدا!

10- در تفسير حِبر الأمه عبد الله بن عباس که در حاشية (الدر ‌المنثور) سيوطي در مصر چاپ شده‌است در جلد 2 صفحة 64 در ذيل آية شريفي مي‌نويسد: ((﴿واعلموا يا معشر المؤمنين ﴿أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِّن شَيْءٍ من الأموال ﴿فَأَنَّ لِـلَّهِ خُمُسَهُ يخرج خمس الغنيمة لقبل الله ﴿وَلِلرَّسُولِ لقبل الرسول ﴿وَلِذِي القربى ولقبل قرابة النبي r ﴿واليتامى ولقبل اليتامى غير يتامى بني عبد المطلب ﴿والمساكين ولقبل المساكين غير مساكين بني عبد المطلب ﴿وابن السبيل ولقبل الضيف والمحتاج كائناً من كان وكان يقسم الخمس في زمن النبي r على خمسة أسهم سهم للنبي r وهو سهم الله وسهم للقرابة لأن النبي r كان يعطي قرابته لقبل الله وسهم لليتامى وسهم للمساكين وسهم لابن السبيل فلما مات النبي r سقط سهم النبي r والذي كان يعطى للقرابة لقول أبي بكر سمعت رسول الله r يقول «لكل نبيٍّ طعمة في حياته فإذا مات سقطت فلم يكن بعده لأحد» وكان يقسم أبو بكر وعمرو وعثمان وعليّ في خلافتهم الخمس على ثلاثة أسهم سهم لليتامى غير يتامى بني عبد المطلب وسهم للمساكين غير مساكين بني عبد المطلب وسهم لابن السبيل للضيف والمحتاج)).

ملخّص تفسير ابن عباس آن‌است که چه در زمان رسول خدا(ص) و چه در زمان خلفاي راشدين، يتامي و مساکين و ابن‌سبيل، يتيمان و مسکينان و ابن‌سبيلان بني‌هاشم نبودند بلکه عموم مسلمين هستند که در زمان رسول خدا و خلفا بايشان داده مي‌شد.

اينها احاديثي‌است که از ناحيه اهل‌بيت رسول خدا در اين مورد وارد شده‌است و اخبار و احاديثي که در کتب عامه‌است نيز اين کيفيت را تصديق مي‌کند چنان‌که در المغازي واقدي (ص381) از يزيد بن رومان و او از عروه نقل مي‌کند: ((إن ابا بکر و عمر و علياً کانوا يجعلونه (الخمس) في‌ اليتامي و المساکين و ابن‌السبيل.)). يعني ابو بکر و عمر و علي(ع) خمس را در يتيمان و مساکين و ابن‌السبيل قرار داده بودند.

توضيح استدلال به اين احاديث فقط از اين نظر است که به نص قطعي آنها يتامي و مساکين و ابن‌سبيل که مراد از آنها امروز طبقه‌اي بنام ساداتند، نبوده بلکه يتامي و مساکين و ابن‌سبيل عموم مسلمانند و اما ذي‌القربي بفرض آنکه مراد از آن ذي‌ القربي رسول ‌الله باشد شامل عموم بني‌هاشم مي‌شود نه افراد خاصي چون علي و فاطمه و حسين(عليهم السلام) و چنان‌که قبلاً گفته شد در اين‌صورت هم مراد از ايشان اقرباي آن روز رسول خدا بود که امروز از آن مصداقي وجود ندارد بدلايل گذشته و ما اين احاديث را از باب اسکات خصم و اتمام حجت آورديم.

اقوال علماء شيعه در يتامي و مساکين و ابن‌سبيل آية خمس

عقلاً و نقلاً از آيات شريفه و احاديث مرويه از اهل‌بيت(ع) معلوم شد که يتامي و مساکين و ابن‌سبيل در آيه خمس يتيمان و مسکينان و ابن‌سبيلان عموم مسلمين اند نه فقط يتامي و مساکين و ابن‌سبيل فرزندان هاشم چنانکه پاره‌اي از فقهاي شيعه باستناد پاره‌اي از احاديث قائلند:

اينک آراء و اقوال پاره‌اي از علماي بزرگ شيعه را در اين باره مي‌آوريم.

1- مرحوم کليني صاحب کافي در کتاب کافي (ص358، ج1)در اين باره مي‌نويسد: ((فَجُعِلَ لِمَنْ قَاتَلَ مِنَ الْغَنَائِمِ أَرْبَعَةُ أَسْهُمٍ وَلِلرَّسُولِ سَهْمٌ وَالَّذِي لِلرَّسُولِ(ص) يَقْسِمُهُ عَلَى سِتَّةِ أَسْهُمٍ ثَلَاثَةٌ لَهُ وَثَلَاثَةٌ لِلْيَتَامَى وَالمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ)). يعني آنچه براي مجاهدين از غنائم مقرر است چهار سهم است و براي رسول خدا (از خمس‌الله) يک سهم (جمعاً پنج سهم) و آنچه مال رسول است (يعني خمس غنائم) آنرا بر شش سهم تقسيم مي‌کند که سه سهم آن براي خود اوست (يعني به‌ مصارفي که لازم بداند مي‌رساند) و سه سهم ديگر مال يتيمان و مسکينان و ابن‌سبيل (بطور اطلاق) است.

2- مرحوم شيخ طبرسي در مجمع‌البيان (ص612، ج9، چاپ اسلاميه، تهران) مي‌نويسد: ((و روى المنهال بن عمرو عن علي بن الحسين (عليهما السلام) قال قلت قوله: ﴿.. وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ.. [الأنفال/41]؟ قال: هم قربانا ومساكيننا وأبناء سبيلنا. وقال جميع الفقهاء: هم يتامى الناس عامة و كذلك المساكين و أبناء السبيل، و قد روي أيضاً ذلك عنهم (عليهم السلام)..)). يعني جميع فقهاء اسلام (اعم از شيعه و سني) قائلند به اينکه مراد از يتامي در آيه شريفه يتيمان عموم مردمند و هم‌چنين مساکين و ابناء السبيل (از عموم مسلمينند) و اين معني از خود ائمه معصومين(ع) نيز روايت شده‌است.

3- مرحوم شيخ يوسف بحراني در کتاب (الحدائق ‌الناضرة في أحكام العترة الطاهرة) (ص387، ج12، چاپ نجف)، و مرحوم محقق حلي در کتاب (المعتبر) و مرحوم حاج آقا رضا همداني در (مصباح ‌الفقيه) (ص145، ج1) آورده‌اند: ابن‌جُنيد فرموده‌است که سهام يتامي و مساکين و ابن‌سبيل که نصف خمس است مال کساني است که اهل اين صفت باشند از ذوي‌القربي و غير ذوي‌القربي از عموم مسلمين همين‌که ذوي‌القربي از آن مستغني شوند(14).

4- شيخ جليل محمد بن علي بن شهرآشوب در کتاب خود (متشابه ‌القرآن و مختلفه) (ص175، ج2) چاپ جديد ذيل آية شريفه: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ (الأنفال:41)... نوشته است: ((و لفظة ‌اليتامى والمساکين و ابن ‌السبيل عام في ‌المشرك و الذمي والغنيّ والفقير)): يعني لفظ يتيمان و مسکينان و ابن‌سبيل عام است و هيچ قيدي ندارد حتي مشرک و ذمي و غني و فقير.

5- در مصباح ‌الفقيه (ص144، ج2) از صاحب شرايع و علامه از بعضي علماي شيعه قولي را حکايت کرده‌است که خمس خدا پنج قسمت فرمود: يک سهم از رسول خدا است و يک سهم از ذوي‌القربي و سه سهم باقيمانده مال يتيمان و مسکينان و ابناءالسبيل است و اکثر علماء بر اين قولند.

6- در حدائق (ص382، ج12) و در (ص387) از قول صاحب مدارک گفته‌است ظاهر اينست که در پاره‌اي اخبار قيد يتامي آل محمد براي افضليت است نه براي تعيين، آنگاه فرموده‌است: دليل بر فرمايش او اطلاق آية شريفه و صحيحة رُبعي است که قبلاً آنرا ذيل رقم 6 احاديث آورديم.

7- مرحوم محقق سبزواري در کتاب «ذخيرة‌ المعاد في شرح الإرشاد» (ج2، ص488) در باب خمس در اين باره مي‌نويسد: ((إن المراد باليتامى والمساكين في الآية: الجنس، لتعذر الحمل على الاستغراق، ويؤيده صحيحة محمد بن أبي نصـر..)) نيز آنرا تأييد مي‌کند.

8- مرحوم ملا محمد تقي مجلس اول در «لوامع صاحبقراني شرح من ‌لا يحضره ‌الفقيه» (ص50، ج2) در شرح حديث عيون اخبار الرضا که ذيل رقم 7 گذشت نوشته‌است: ظاهرش آنست که يتامي و مساکين از غير سادات باشند.

9- صاحب «رياض» از اسکافي نقل کرده‌است که آن صاحب صرف سهم يتامي و مساکين و ابن‌سبيل را در خمس شرط منتسب بودن به عبد المطلب نمي‌دانست بلکه صَرفِ آن را بغير ايشان از مسلمانان با استغناء ذوي‌القربي جايز مي‌شمرد.

10- خود شيخ يوسف بحراني در «حدائق» (ص377، ج12) در ذيل خبر زکريا بن مالک جُعفي که ذيل رقم 3 از احاديث قبلاً گذشت امام مي‌فرمايد: ((وأما المساكين وأبناء السبيل فقد عرفتَ أنَّا لا نأكل الصدقة)) مي‌نويسد: ((فربما يتوهم عمومها للهاشميين أيضاً فأراد عليه السلام دفع هذا الوهم بأنهم وإن دخلوا في عموم اللفظين المذكورين لكن قد عرفت أن الزكاة محرمة علينا أهل البيت، فلا يدخل مساكيننا وأبناء سبيلنا فيها)) يعني: بسا باشد که توهم شود که مراد از مساکين و ابناءالسبيل هاشميين باشند ولي امام خواسته‌است رفع اين توهم کند به‌ اينکه هر چند هاشميين نيز در عموم اين دو لفظ (مسکين و ابن سبيل) هستند لکن چون دانستي که زكات بر اهل بيت حرام است پس مساکين و ابناءالسبيل ما در آن داخل نيستند.

اين آراء و اقوال و فتوايِ ده نفر از علماي بزرگ شيعه‌است که در بارة يتامي و مساکين و ابن‌سبيل که شامل عموم مسلمين است آمده‌است؛ پس اينکه پاره‌اي از فقهاء گفته‌اند که مراد از يتامي و مساکين و ابن‌سبيل، يتامي و مساکين و ابن‌سبيل آل محمد(ص) از بني‌هاشمند از حقيقت دور و از عقل و انصاف مهجور‌است، که در اولين غنيمت و اموالي که بدست رسول خدا برسد بدون اينکه حقي براي يتيمان شهداي ميدان جنگ و مسکينان پريشان امت از مهاجر و انصار و ابناء سبيل ايشان در نظر بگيرد تنها بفکر خويشان خود و يتيمان و مسکينان و ابن‌سبيلان آنها باشد و سهمي از آن براي ايشان مقرر دارد (در حالي‌که فاقد چنين اشخاصي است) و فقراء و ايتام و ابناءالسبيل مسلمين را واگذاشته، ترميم حوائج ايشان را حواله به زکاتي دهد که بعد از نه سال ديگر اخذ خواهد شد! زهي بدبيني و بي‌وجداني که کسي چنين نسبتي را به پيغمبر رحمت که سخت حريص بر امت بوده بدهد: معاذالله!! معاذالله! خدا مي‌فرمايد: ﴿لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ (التوبه:128). آيا چنين پيغمبري همين‌که دستش بمالي و منالي رسيد همه مسلمانان را فراموش کرد و فقط بفکر يتامي و مساکين و ابن‌سبيل ناموجود خود افتاد؟!! بدترين قتلة انبياء و اولياء خدا کسانيند که نسبت‌هاي ناروا به ايشان داده تحريف آيات الهي نمايند!

آنچه در اوراق قبلي مسطور شد احاديث معتبره از ائمه اهل‌البيت عليهم‌السلام و آراء و اقوال علماء و فقهاء بزرگ شيعه در يتامي و مساکين و ابن‌السبيل آيه شريفة (خمس) بود. اينک آنچه از طريق عامه در اين باب رسيده‌است برخي از آن از نظر خوانندگان مي‌گذرد تا دانسته شود که تقسيمي که پاره‌اي از فقهاء قائل شده‌اند که آن شش سهم است، سهمي از آن خدا و سهمي از رسول‌الله و سهمي مال ذي‌القربي و سهمي مال يتامي و سهمي از آن مساکين و سهمي از ابن‌السبيل، چنين کيفيتي در زمان رسول‌الله انجام نشده‌است بلکه خمس غنائم جنگ در اختيار رسول خدا بود و به هر کس آنچه را صلاح مي‌دانست مي‌داد(15):

در سنن‌الکبري بيهقي (ص340، ج6) در باره غنائم خبير روايتي از عبدالله بن عمر مي‌آورد تا آنجا که مي‌نويسد: ((وَكَانَ الثَّمَرُ يُقْسَمُ عَلَى السُّهْمَانِ مِنْ نِصْفِ خَيْبَرَ وَيَأْخُذُ رَسُولُ اللهِ(ص) الخُمُسَ وَكَانَ رَسُولُ اللهِ(ص) يُطْعِمُ كُلَّ امْرَأَةٍ مِنْ أَزْوَاجِهِ مِنَ الخُمُسِ مِائَةَ وَسْقٍ تَمْراً وَعِشْرِينَ وَسْقاً شَعِيراً)). يعني رسول خدا(ص) خمس غنائم جنگ را اخذ مي‌فرمود و آن جناب بهر يک از ازواج مطهرات خود صد وسق شصت صاع است (و هر صاع تقريباً يک من تبريز) و اهل بيت وسق جو اطعام مي‌فرمود

و در حديث ديگر است: ((ثُمَّ قَسَمَ رَسُولُ اللهِ(ص) خُمُسَهُ بَيْنَ أَهْلِ قَرَابَتِهِ وَبَيْنَ نِسَائِهِ وَبَيْنَ رِجَالٍ وَنِسَاءٍ مِنَ المُسْلِمِينَ أَعْطَاهُمْ مِنْهَا فَقَسَمَ رَسُولُ اللهِ(ص) لاِبْنَتِهِ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلاَمُ مِئَتَيْ وَسْقٍ وَلِعَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ (ع) مِائَةَ وَسْقٍ وَلأُسَامَةَ بْنِ زَيْدٍ مِئَتَي وَسْقٍ مِنْهَا خَمْسُونَ وَسْقًا نَوًى وَلِعِيسَى بْنِ نُقِيمٍ مِئَتَيْ وَسْقٍ وَلأَبِى بَكْرٍ الصِّدِّيقِ مِئَتَيْ وَسْقٍ فَذَكَرَا جَمَاعَةً مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ قَسَمَ لَـهُمْ مِنْهَا)). يعني آنگاه رسول خدا(ص) خمس خود را (يعني از آنچه بعنوان خمس‌الله برمي‌داشت) بين خويشاوندان و بين زنان خود و بين مردان و زنان مسلمانان تقسيم کرده از آن بايشان عطا مي‌فرمود. پس براي دختر خود فاطمه دويست وسق و براي علي بن ابيطالب(ع) صد وسق و براي اسامه بن زيد دويست وسق تقسيم داد که پنجاه وسق آن هسته خرما بود و به عيسي‌بن نُقَيْم دويست وسق و به ابو بکر صديق دويست وسق و همچنين به ‌جماعتي از مردان و زنان.

و در تاريخ طبري (ص306، ج2) ضمن حوادث سنه 7 در تقسيم غنائم خيبر مي‌نويسد:

((كانت الكتيبة خمس الله عز وجل وخمس النبي(ص) وسهم ذوي القربى واليتامى والمساكين وابن السبيل، وطعم أزواج النبيّ، وطعم رجال مشوا بين رسول الله وبين أهل فدك بالصلح...)). يعني کتيبه (که يکي از قلعه‌هاي هفتگانه خيبر بود) خمس غنائم خيبر قرار گرفت و خمس پيغمبر(ص) و سهم ذوي ‌القربي و يتيمان و مساکين و ابن‌سبيل و محل اعاشه زنان پيغمبر و مورد اعاشه مرداني بود که بين رسول خدا و بين مردم فدک براي صلح آمد و شد مي‌کردند.

پس آنچه از اين احاديث برمي‌آيد آن‌است که خمس غنائم جنگ در اختيار رسول خدا(ص) بوده‌است و به هر کس آنچه را لازم و صلاح مي‌دانسته‌است اعم از بني‌هاشم و غير بني‌هاشم مي‌داده‌است و هرگز آن اختصاص بطريق خاصي نداشته‌است و در بخشيدن آن به افراد تا آن حد جرأت داده بود که اعراب به جنابش چسبيده و حضرتش را محاصره کرده بودند که مجبوراً به درخت سمره پناه برده و ردايش از دوشش افتاده بود و هر کدام به او مي‌گفتند: ((مُرْ لنا من مال الله الذي عندك)): يعني دستور بده از مال خدا که در نزد تو است به من بدهند، و آن جناب با خنده به ايشان از آن مال عطا مي‌فرمود.

و چنان‌که در کتب سير و تواريخ درج است رسول خدا(ص) پس از فتح مکه و غزوه حنين که در سال هشتم هجرت اتفاق افتاد بيش از چهل هزار گوسفند و بيست و چهار هزار شتر و چندين هزار اوقيه غنيمت جنگ گرفت که سهم بيشتر آنرا به مؤلفه قلوبهم داد از آن جمله صد شتر به ابوسفيان و صد شتر به يزيد بن ابي‌سفيان و صد شتر به معاويه بن ابي سفيان و همچنين ساير مسلمانان جديدالاسلام داد و در صحيح بخاري (ص121، ج2، چاپ اسطمبول) از قتاده روايت کرده‌است: ((إِنِّى أُعْطِى قُرَيْشًا أَتَأَلَّفُهُمْ، لأَنَّهُمْ حَدِيثُ عَهْدٍ بِجَاهِلِيَّةٍ)). ترجمه: پيغمبر خدا فرمود من بقريش مي‌بخشم تا تأليف قلوب ايشان کنم زيرا اينان تازه مسلمانند نسبت بجاهليت.

اين عمل پيغمبر(ص) بر مهاجرين و انصار که در حقيقت هستة مرکزي اسلام بودند بسيار گران آمد و گفتند از شمشيرهاي ما خون قريش مي‌چکد ولي سهم بيشتر غنيمت‌ها نصيب همانها گشته است!!

پيغمبر خدا که اين را شنيد آنان ‌را نزد خود خواست و چگونگي را جويا شد آنان گفتة خود را کتمان نکردند رسول خدا(ص) به ايشان فرمود. اينان تازه مسلمان هستند به آنها سهم بيشتري دادم تا مسلمانان بمانند و نزديکان خود را به اسلام دعوت کنند آيا براي شما بهتر نيست که شما با پيغمبر خدا بخانه خود بازگرديد و اينان با شتر و گاو و گوسفند؟ انصار که اين را شنيدند راضي شدند.

جرجي زيدان مسيحي در کتاب پر ارزش خود (تاريخ‌ التمدن الإسلامي) جلد اول، در موضوع غنيمت جنگ بدر مي‌نويسد، نزديک بود بر سر تقسيم اموال بين مسلمانان نزاع درگيرد ولي پيغمبر(ص) غنيمت را عادلانه بين آنان تقسيم کرد و چيزي براي خود برنداشت و به اين تدبير از کشمکش بين مسلمانان جلوگيري شد.

اساساً مقبول نيست که پيغمبري که از روز اول بعثت مبارک خود همواره مرام و شمارش ﴿يَا قَوْمِ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا (هود:51) مي‌باشد و پيوسته محترز است که مبادا او را متهم کنند که زمينه رسالت براي جلب مال و رياست مي‌چيند، معهذا در اولين برخورد بمال و دست يافتن بغنيمت آن را بخويشان خود اختصاص دهد بدون اينکه بحال درويشان و بينوايان ديگر توجه نمايد بگويد: آنچه از خمس غنائم جنگ بدست مي‌آيد مال من و خويشانم، آنهم بنام يتامي و مساکين و ابن‌سبيل که احدي در آن روز بدين نام و نشان در خاندان آن‌حضرت شناخته نمي‌شد.!!

اگر در پاره‌اي از احاديث ديده مي‌شود که از قول بعضي از ائمه (ع) آمده‌است که خود را يتيم خوانده‌اند مانند اين حديث در من ‌لا يحضره الفقيه از ابوبصير از حضرت باقر(ع) است که ابوبصير مي‌گويد: ((قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ (ع): أَصْلَحَكَ اللهُ! مَا أَيْسَرُ مَا يَدْخُلُ بِهِ الْعَبْدُ النَّارَ؟ قَالَ: مَنْ أَكَلَ مِنْ مَالِ الْيَتِيمِ دِرْهَماً، وَنَحْنُ الْيَتِيمُ)). يعني به‌حضرت باقر عرض کردم آسان‌ترين چيزي که بنده را داخل آتش (جهنم) مي‌کند چيست؟ حضرت فرمود کسي‌که درهمي از مال يتيم بخورد و ما يتيم هستيم.

اين حديث که ظاهراً در تفسير آيه شريفه ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ اليَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارًا (النساء:10) آمده‌است کلمه نحن ‌اليتيم که به آن اضافه شده‌است هرگز ناظر به يتامي و مساکين و ابن‌سبيل آيه خمس نيست. و اصلاً از حضرت باقر(ع) بعيد است که خود را يتيم بداند. خصوصاً که راوي اين حديث علي ‌بن ابي حمزه بطائني است که در رجال حديث مردي از او بدنام‌تر نيست تا جائي‌که ابن‌الغضائري دربارة او فرموده است: ((عليُّ بن حمزة لعنه الله أصل الوقف وأشدّ الخلق عداوةً للمولى «يعني الرضا - عليه السلام -» بعد أبي إبراهيم (ع))): يعني علي بن ابي‌حمزه ريشه و پايه مذهب واقفيه‌است خدا او را لعنت کند و از شديدترين مردم است از حيث عداوت، نسبت بمولي حضرت رضا(ع) بعد از پدرش موسي‌بن جعفر(ع). و او از پايه‌گذاران خمس کذايي است که بنام حضرت موسي بن جعفر(ع) از شيعيان اموال زيادي دريافت نمود و بعد از فوت آن‌حضرت همه را حتي کنيزاني را که بنام امام گرفته بود تصاحب کرد و مذهب واقفيه را پايه نهاد. و شايد اين حديث را هم براي بهانه و تمسک اخاذي خود جعل کرده‌است.

احاديثي که در مورد يتامي و مساکين و ابن‌سبيل آمده‌است و آنان‌را خاصه يتامي و مساکين و ابن‌سبيل آل‌محمد(ص) مي‌داند هيچ‌کدام صحيح نيست و اکثر آنها از راوياني نظير علي بن ابي حمزه و علي بن فضال و حسن بن فضال ضال مضل روايت شده‌است، که ما هويت آنا‌نرا در کتاب زكات معرفي کرده‌ايم(16).

مثلاً در کتاب تهذيب ‌الأحکام شيخ طوسي (ره) (ص125، ج4، چاپ نجف) باب (تمييز اهل‌ الخمس و مستحقه) حديث 361 در آخر اين حديث اين عبارت است: ((وَالْيَتَامَى يَتَامَى آلِ الرَّسُولِ وَالمَسَاكِينُ مِنْهُمْ وَأَبْنَاءُ السَّبِيلِ مِنْهُمْ فَلَا يُخْرَجُ مِنْهُمْ إِلَى غَيْرِهِمْ)) اين حديث از احمد بن الحسن بن علي بن فضال و او از پدرش حسن بن فضال از امام روايت مي‌کند. حسن بن فضال که راوي متصل به معصوم اين حديث است بقول مرحوم صاحب سرائر: حسن کافر و ملعون است و رأس ضلالت.

و حديث ديگر يعني حديث سوم از همين باب در (ص126) در آن اين جمله است: ((نَحْنُ وَاللهِ عُنِيَ بِذِي الْقُرْبَى وَهُمُ الَّذِينَ قَرَنَهُمُ اللهُ بِنَفْسِهِ وَبِنَبِيِّهِ (ص) فَقَالَ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى‏ وَالْيَتامى‏ وَالْمَساكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ مِنَّا خَاصَّةً وَلَمْ يَجْعَلْ لَنَا فِي سَهْمِ الصَّدَقَةِ نَصِيباً أَكْرَمَ اللهُ نَبِيَّهُ وأَكْرَمَنَا أَنْ يُطْعِمَنَا أَوْسَاخَ أَيْدِي النَّاس)). اين حديث که متنش نيز بي‌اعتباري آنرا مي‌رساند چنانکه انشا‌ءالله بيان آن خواهد آمد سندش به علي بن فضال مي‌رسد که ما هويت کامل آنرا بشرحي تمام در کتاب زكات آورديم که وي از رجال بدنام حديث است و خود و پدرش بقول صاحب سرائر ملعونند.

و حديث دوم از قسمت غنائم که در تهذيب (ص128، ج4) آمده‌است در آن اين جمله‌است. ((وَ نِصْفُ الخُمُسِ الْبَاقِي بَيْنَ أَهْلِ بَيْتِهِ سَهْمٌ لِأَيْتَامِهِمْ وَسَهْمٌ لِمَسَاكِينِهِمْ وَسَهْمٌ لِأَبْنَاءِ سَبِيلِهِمْ.. وَإِنَّمَا جَعَلَ اللهُ هَذَا الخُمُسَ خَاصَّةً لَـهُمْ دُونَ مَسَاكِينِ النَّاسِ وَأَبْنَاءِ سَبِيلِهِمْ عِوَضاً لَـهُمْ مِنْ صَدَقَاتِ النَّاسِ تَنْزِيهاً لَـهُمْ مِنَ اللهِ لِقَرَابَتِهِمْ مِنْ رَسُولِ اللهِ(ص) وَكَرَامَةً لَـهُمْ عَنْ أَوْسَاخِ النَّاسِ فَجَعَلَ لَـهُمْ خَاصَّةً مِنْ عِنْدِهِ مَا يُغْنِيهِمْ بِهِ عَنْ أَنْ يُصَيِّرَهُمْ فِي مَوْضِعِ الذُّلِّ وَالمَسْكَنَة...)). اين حديث نيز از همان ضال مضل علي ‌بن فضال روايت شده‌است و بقدري در آن تشويش و اضطراب است که نمي‌توان آن را به معصوم نسبت داد هرچند پاره‌اي از مضامين آن که راجع بوظائف حکومت اسلامي است با ساير اخبار صحيحه سازش دارد.

در خاتمه اين بحث بايد يادآور شويم که در تفسير و تعيين يتامي و مساکين و ابن‌سبيل، به يتامي و مساکين و ابن‌سبيل آل‌محمد(ص) در کتب احاديث جمعاً بيش از پنج حديث نيست که سه حديث آن چنانکه گذشت از بني‌الفضال لعنهم ‌الله‌است. و يک حديث آن برخلاف و عکس مطلوب متشبثين است زيرا در آن حديث حضرت صادق مي‌فرمايد: ((وَ أَمَّا المَسَاكِينُ وَابْنُ السَّبِيلِ فَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّا لَا نَأْكُلُ الصَّدَقَةَ وَلَا تَحِلُّ لَنَا فَهِيَ لِلْمَسَاكِينِ وَأَبْنَاءِ السَّبِيل)) که مقصود مساکين و ابن‌سبيل عموم مسلمينند چندانکه در فصل مخصوص آن قبلاً گذشت و حديث ديگر آنرا محمد بن‌الحسن‌الصفار روايت کرده‌است که مجهول و منقطع است و ارزش استناد ندارد.

از تمام آنها بهتر و روشن‌تر تاريخ و سيره رسول خدا(ص) گواه کذب اين نسبت است زيرا صرفنظر از اينکه هرگز رسول‌ خدا(ص) استيثار و اختصاص و امتيازي براي خويشان خود قائل نبود و اينگونه نسبت بآن حضرت ظلم بزرگي است اساساً در آن هنگام در بين خاندان رسول خدا يتيم و مسکين و ابن‌سبيلي وجود نداشت و رسول خدا براي خويشان خود چنين سهمي نگذاشت بلکه غنائم را بين ايتام و مساکين و ابن‌سبيل عموم مسلمين و حوائج لازمه مسلمين مصرف مي‌فرمود: ﴿فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللهِ كَذِبًا (يونس:17).

بي‌اعتباري علتي که خمس را خاص بني‌هاشم دانسته‌اند

در سبب اينکه خمس خاص بني‌هاشم است: علتي که گفته‌اند آن است که چون اينان خويشاوندان رسول خدايند پروردگار عالم به آنان در اين‌باره امتياز خاص بخشيده و آنان را از ديگر مردمان گرامي‌تر داشته و از همين نظر صدقه را بر آنان حرام فرموده‌است و لذا زكات که آن صدقه هم مي‌گويند برايشان حرام است از آن جهت که: چرک‌هاي دست مردم است و گرفتن آن نوعي ذلت است و خدا نخواسته‌است که اين قوم شريف و ممتاز گرفتار چنين ذلتي باشند و از طرفي هم‌چون نيازمند به مال هستند لذا خمس را در مقابل زكات که بر آنان حرام است مقرر فرموده‌است در مقام اعلاي کرامت و امتياز خود باقي بمانند.

اين ادعا بچند دليل باطل است:

اول - اينکه عقلاً هيچ فردي بر فردي ديگر و هيچ قومي بر قومي از حيث نسب و نژاد و قبيله و عشيره و وطن و مسکن و امثال آن مزيت و رجحاني ندارد و فضيلت هر کس در چيزي است که آنرا خود کسب مي‌نمايد و چنين فضايلي قابل جريان و سريان بديگري نبوده و نمي‌تواند موروثي باشد. زيرا فضايل نفساني يک فرد چون مال و اموال او نيست که آنرا بتوان بغير خود به ارث انتقال داد يا به او بخشيد. و تنها طريق کسب فضايل سعي و کوشش خود شخص است نه فضايل آباء و امهات. اين مطلب از حيث بداهت مسلم است و احتياج به بيان و برهان ندارد.

دوم - از حيث نقل در اين باره کتاب آسماني اسلام است که از خصوصيات اين دين مبين لغو امتيازات موهوم است و اين خود يکي از مزاياي اسلام است.

اينک آياتي چند از قران مجيد در اين موضوع.

الف - در اولين آيه شريفه سوره‌النساء پروردگار عالم جميع بني آدم را از يک پدر و مادر دانسته و با يادآوري اين حقيقت تمام آنان را با يکديگر برادر و برابر شمرده مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِيرًا وَنِسَاءً (النساء / 1)

«يعني اي همه مردمان از پروردگار خودتان که همه شماها را از يک نفس آفريده و جفت او را نيز از وي آفريده و از آن دو نفر مردان و زنان بيشماري خلق کرده‌است بترسيد و تقوي پيشه کنيد...».

با اين روشن و منطق متفق و مبرهن و معلوم مي‌دارد که هيچ فردي را بر فرد ديگر از جهت پدر و مادر مزيتي نيست.

ب - در آيه 12 سوره الحجرات نيز مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ (الحجرات /13)

«يعني اي همه مردمان، همانا ما شما را از يکنفر نر و يکنفر ماده آفريديم و شما را طائفه‌ها و قبيله‌ها گردانيديم تا بدينوسيله يکديگر را بشناسيد همانا گرامي‌ترين شما در نزد خدا باتقواترين شماهاست همانا که خدا بسيار داناي آگاه است».

پس بنص صريح آيات الهي گرامي‌ترين کس در نزد خدا شخص با تقواتر است و چنين کسي هم شناختنش با خدا است و مزدش هم با خدا است و در دنيا هيچکس نمي‌تواند خود را با تقواتر و گرامي‌تر از نوع خود بداند، و مزد تقوا يا گرامي‌تر بودن خود را از ديگران بخواهد.

ج - در همين سوره مبارکه که گويي سوره‌اي است که خاص و مستقل براي لغو و قمع امتيازات موهومي که از آثار جاهليت است در آيه 10 آن مي‌فرمايد: ﴿إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ (الحجرات /10)، و با اعلام برادري اسلامي تمام امتيازات و افتخارات نژادي را که بنيادش بر موهومات و خرافات جاهليت است از بين برداشته بعناوين مجعوله سيد قرشي و عبد حبشي قلم نسخ مي‌کشد.

د - در آيه 11 همين سوره مبارکه مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَومٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن يَكُونُوا خَيْرًا مِّنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِّن نِّسَاءٍ عَسَى أَن يَكُنَّ خَيْرًا مِّنْهُنَّ (الحجرات /11).

«يعني اي کساني‌که ايمان آورده‌ايد نبايد گروهي از شما گروهي ديگر را مسخره کند که بسا باشد آن‌گروه (مسخره شده) از ايشان بهتر باشند».

و چون علم بهتر بودن با خداست از اين جهت است که نبايد کسي بر ديگري فخر کرده و او را مسخره کند چه نمي‌داند که مسخره کننده بهتر است و يا مسخره شده؟! پس در اين دنيا داشته نمي‌شود که چه قوم و چه کسي از چه قوم و چه کسي ديگر بهتر است! شايد تصور شود که پيغمبر زادگي امتيازي است که خدا به پاره‌اي از بندگان خود داده‌است، چنانکه منصب پيغمبري چنين است و بهمين جهت بايد به آنان خمس که يک امتياز خاصي از اموال و ماليات است داده شود؟! اين تصور از هر جهت غلط است زيرا:

اولاً: خمسي که در مذهب شيعه براي سادات تعيين کرده‌‌اند بجهت پيغمبر زادگي‌اي ايشان نيست بلکه به‌جهت انتساب آنان بهاشم که جد پيغمبر است مي‌باشد و حتي به برادرزادگان هاشم يعني فرزندان مطلب (برادر هاشم) که بتصديق تاريخ بت‌پرست بودند بايد خمس داد و فقط از اين جهت که خويشاوندان رسول‌الله مي‌باشند اين امتياز را براي ايشان قائل شده‌اند!!!!

ثانياً: هيچ نسبتي حتي پيغمبرزادگي در دين حق براي کسي مزيت و فضيلتي نخواهد بود، هرگاه خود او از تقوا بي‌بهره باشد!. چنانکه خداوند در بارة نوح در قرآن مي‌فرمايد: ﴿لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ (هود:46) يعني اين پسر از خانواده تو نيست زيرا عمل او صالح نيست بلکه مي‌توان گفت: پسر نوح مشمول نفرين خود نوح است که در دعاي خود بخدا عرض مي‌کند. ﴿رَبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الأَرْضِ مِنَ الكَافِرِينَ دَيَّارًا (نوح:26) پروردگار من در روي زمين از کافران دياري را باقي مگذار و تنها از نسل پيغمبر بودن و حتي در خانه او بزرگ شدن هر گاه مؤمن نباشد براي کسي امتيازي نمي‌آورد چنانکه حضرت نوح (ع) ضمن دعا و استغفار تصريح مي‌کند:﴿رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِنًا وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالمُؤْمِنَاتِ (نوح:28). يعني خدايا مرا و والدين مرا و آنکسي که با حال ايمان در خانه من داخل شده‌است و مردان مؤمن و زنان مؤمنه را بياموز.

پس در دين اسلام پسر پيغمبر بودن و در خانه پيغمبر بزرگ شدن هيچگونه امتيازي براي کسي تحصيل نمي‌کند و فقط ايمان و عمل صالح مميز افراد است.

خداوند منان در آيه 68 سوره آل‌عمران مي‌فرمايد: ﴿إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آَمَنُوا وَاللهُ وَلِيُّ المُؤْمِنِينَ (آل‌عمران / 68)، «محققاً دوستدارترين مردم به ابراهيم هر آينه کساني هستند که پيروي مي‌کنند او را و اين پيغمبر و کساني که ايمان آورده‌اند. و خدا دوست مؤمنين است».

در اين آيه شريفه با کمال صراحت کساني را که بفرزندزادگي ابراهيم مفاخرت مي‌کنند ملامت کرده مي‌فرمايد: اولي به ابراهيم آن‌کساني‌اند که او را متابعت مي‌کنند و اين پيغمبر و کساني‌که ايمان آورده‌اند. يعني کسان ديگر هر چند فرزندزادگان ابراهيم باشند به او اولي نيستند و اين معني ناظر به يهود و بني‌اسرائيل است که خود را فرزندان ابراهيم مي‌دانستند و بدان فخر مي‌فروختند!

شايد کساني تصور و يا تشبث کنند که آيه شريفه:﴿إِنَّ اللهَ اصْطَفَى آَدَمَ وَنُوحًا وَآَلَ إِبْرَاهِيمَ وَآَلَ عِمْرَانَ عَلَى العَالَمِين. ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَاللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (آل عمران:33-34) يعني: «خدا آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر عالميان برگزيد ذريه‌اي که پاره‌اي پاره ديگرند و خدا شنواي داناست.». امتياز و اختصاص براي خاندان هاشم احراز مي‌کند، در حالي که اين برگزيدگي چنانکه صدر و سياق آيه مي‌رساند نظر به انتخاب پيغمبر از اين خاندان‌هاست و هرگز امتيازي بر افراد ديگر آنها نيست، چنانکه آيه شريفه قبل آن را نفي کرد وگرنه لازم مي‌آيد که يهودان بني‌اسرائيل و همچنين فرزندان عمران که عيسي مسيح از آن خاندان است هم‌رديف سادات بني‌هاشم و لااقل بعد از پذيرش اسلام بوده و با آنان شريک و همشأن باشند، و چنين نيست! بعلاوه آيات شريفه قرآن ناقض اين تصور است چنانکه آيات سورة الحجرات و آيه: ﴿إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ (آل عمران:68) و آية شريفه و آيات ديگر کاملاً بر ضد اين تصور است.

احاديث شريفه‌اي که مؤيد اين حقيقت است:

اولاً: در احاديث بسياري که بحد تواتر از پيغمبر اکرم در اين باره رسيده مخصوصاً جملاتي از خطبات آن‌حضرت مانند: ((كُلُّكُمْ لِآدَمَ وَآدَمُ مِنْ تُرَاب‏)): همه شماها از آدميد و آدم از خاک است، و((النَّاسُ سَوَاءٌ كَأَسْنَانِ المُشْطِ)): همه مردم مساوي، مانند دنده‌هاي يک شانه‌اند و ((لا فضل لعربي على عجمي ولا لعجمي على عربي و لا لأحمر على أسود و لا لأسود على أحمر إلا بالتقوى‏)): هيچ عربي بر هيچ عجمي و هيچ سفيدي بر هيچ سياهي فضيلت ندارد جز بتقوي.

و اساساً يکي از مزاياي درخشان اسلام بر ساير اديان و سنن اقوام و ملل ديگر جهان آن است که امتيازي در آن براي نژاد و رنگ و امثال آن نيست، و در صدر اول همين مزيت اسلام موجب پيشرفت محيرالعقول آن شد.

ثانياً - احاديث شريفه ديگر از خود آن‌جناب و اهل بيت عصمت سلام‌الله عليهم بحد استفاضه و تواتر در اين باب رسيده‌است. از آن جمله:

الف - در من لايحضره‌الفقيه (ص575، چاپ سالک، تهران): وصايا النبي لعلي(ع): ((يَا عَلِيُّ إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى قَدْ أَذْهَبَ بِالْإِسْلَامِ نَخْوَةَ الجَاهِلِيَّةِ وَتَفَاخُرَهَا بِآبَائِهَا أَلَا إِنَّ النَّاسَ مِنْ آدَمَ وَآدَمَ مِنْ تُرَابٍ وَأَكْرَمَهُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاهُمْ)). يعني اي علي همانا خداوند تبارک و تعالي نخوت جاهليت و افتخار کردن بپدران را در جاهليت بوسيله اسلام از بين برد آگاه باش که همه مردم از نسل آدم مي‌باشند و آدم خود از خاک آفريده شده‌است و گرامي‌ترين آدميان در نزد خدا باتقواترين آنان است. اين حديث شريف در طبقات ابن‌سعد (ص25، ج 1) بدينطريق است: عن ابي هريره قال رسول‌الله(ص): ((النَّاسُ وَلَدُ آدَمَ وآدَمُ مِنْ تُرَابٍ)).

ب - در کتاب اشعثيات (ص147)... عن جعفربن محمد(ع) عن ابيه عن جده علي بن‌الحسين عن ابيه عن علي بن ابيطالب(ع) قال: قال رسول‌الله(ص): ((إن الله تبارك و تعالى رفع عنكم عُبِّـيَّـة [عنية] الجاهلية وفخرها بالآباء فالناس بنو آدم و آدم خُلِقَ من تراب و أکرمهم عند الله أتقاهم.)). مضمون همان حديث من لا يحضره ‌الفقيه‌است.

ج - در رجال‌کشي (ص9) و در امالي طوسي (146)... عن حنان بن سدير عن عن ابي‌جعفر(ع) قال: ((جلس جماعة من أصحاب رسول الله (ص) ينتسبون ويفتخرون، و فيهم سلمان (رحمه الله)، فقال له عُمَر ما نسبتك أنت يا سلمان و ما أصلك؟ فقال: أنا سلمان بن عبد الله، كنت ضالاً فهداني الله بمحمد(ص)، وكنت عائلاً فأغناني الله بمحمد(ص) وكنت مملوكاً فأعتقني الله بمحمد(ص)، فهذا حسبي وَنَسَبي يا عُمَر. ثم خرج رسول الله(ص) فذكر له سلمان ما قال عمر، وما أجابه، فقال رسول الله(ص): يا معشر قريش! إن حسب المرء دينه، ومروءته خلقه، وأصله عقله، قال الله (تعالى): ﴿يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثى‏ وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاكُمْ ثم أقبل على سلمان (رحمه الله) فقال له يا سلمان، إنه ليس لأحد من هؤلاء عليك فضل إلا بتقوى الله، فمن كنت أتقى منه فأنت أفضل منه.)).

يعني حنان‌بن سدير از پدرش از حضرت امام محمد باقر(ع) روايت مي‌کند که آن‌حضرت فرمود: عده‌اي از اصحاب رسول خدا(ص) نشسته نسب‌هاي خود را مي‌شمردند و بآن افتخار مي‌نمودند و در ميان آنها سلمان فارسي هم بود. عمر رو به او کرده گفت اي سلمان نسب و نژاد تو چيست؟ سلمان گفت من سلمان فرزند بندة خدايم، من گمراه بودم خدا مرا بوسيله محمد(ص) هدايت فرمود و درويش و بينوا بودم خدا مرا بوسيله محمد(ص) بي‌نياز نمود و نيز برده بودم خدا مرا بوسيله محمد(ص) آزاد ساخت اينها حسب و نسب من است. در اين هنگام رسول خدا(ص) از منزل بيرون آمد سلمان آنچه را عمر يا آنمردم به او گفته بودند و آنچه را او در جواب به ايشان گفته بود به حضرت عرض کرد. رسول خدا(ص) فرمود: اي گروه قريش همانا نژاد مرد، دين اوست و مردانگي او، خلق او واصل و ريشه او، عقل اوست. خداي تعالي فرموده‌است ما شما را از يک انسان نر و يک انسان ماده آفريديم و شما را طائفه طائفه و قبيله، قبيله گردانيدم تا يکديگر را بشناسيد همانا گرامي‌ترين شما در نزد خدا با تقواترين شماست، آنگاه رسول خدا متوجه سلمان شده و فرمود: اي سلمان هيچ يک از اين مردم را بر تو فضيلتي نيست مگر به تقواي از خدا. پس اگر تقواي تو از ايشان بيشتر بود تو از آنها بهتري.

د - در کتاب صفات‌ الشيعه صدوق (ص16): ((...عن أبي عبيدة الحذاء قال سمعت أبا عبد الله (ع) يقول: لما فتح رسول الله (ص) مكة قام عَلَى الصَّفَا فَقَالَ: يَا بَنِي هَاشِمٍ! يَا بَنِي عَبْدِ المُطَّلِبِ! إِنِّي رَسُولُ اللهِ إِلَيْكُمْ وَإِنِّي شَفِيقٌ عَلَيْكُمْ. لَا تَقُولُوا إِنَّ مُحَمَّداً مِنَّا، فوَاللهِ مَا أَوْلِيَائِي مِنْكُمْ وَلَا مِنْ غَيْرِكُمْ إِلَّا المُتَّقُون‏)). يعني از حضرت صادق (ع) شنيدم که هنگامي که رسول خدا(ص) مکه را فتح نمود بر کوه صفا ايستاده فرمود: آهاي بني‌هاشم اي فرزندان عبدالمطلب من رسول خدا(ص) به سوي شما هستم و بر شما بسي دلسوز و مهربانم، مگوئيد که محمد از ماست (يعني بدان مغرور و مفتخر نشويد) بخدا سوگند که دوستان من از ميان شما و از غير شما کسي نيست جز پرهيزکاران.

در آخر رسول خدا فرمود: ((أَلَا وَإِنِّي قَدْ أَعْذَرْتُ فِيمَا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَفِيمَا بَيْنَ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ وَبَيْنَكُم وَإِنَّ لِي عَمَلِي وَلَكُمْ عَمَلَكُمْ))، يعني من آنچه را وظيفه‌ام بود بين من و شما و بين من و خدا (يعني تبليغ رسالت الهي، وشما را ترسانيدن) همان کردار من از آن من و کردار شما از آن شماست.

ه‍ - در مناقب ابن شهرآشوب: ((دَخَلَ زَيْدُ بْنُ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ (ع) عَلَى المَأْمُونِ فَأَكْرَمَهُ وَعِنْدَهُ الرِّضَا (ع) فَسَلَّمَ زَيْدٌ عَلَيْهِ فَلَمْ يُجِبْهُ فَقَالَ أَنَا ابْنُ أَبِيكَ وَلَا تَرُدُّ عَلَيَّ سَلَامِي؟! فَقَالَ (ع): أَنْتَ أَخِي مَا أَطَعْتَ اللهَ فَإِذَا عَصَيْتَ اللهَ لَا إِخَاءَ بَيْنِي وَبَيْنَك))، يعني زيد فرزند حضرت موسي‌بن جعفر(ع) بر مأمون وارد شد مأمون او را گرامي داشت در حالي که حضرت رضا(ع) هم در نزد مأمون بود پس زيد به حضرت سلام داد ليکن حضرت جواب او را نداد! زيد گفت من فرزند پدر تو هستم و تو جواب سلام مرا نمي‌دهي؟ حضرت فرمود تو برادر مني مادامي که خدا را اطاعت مي‌کني پس همين‌که خدا را معصيت کردي ديگر در ميان من و تو برادري نيست!

و - در عيون اخبارالرضا (ع) و معاني‌الاخبار صدوق...((عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى الْوَشَّاءِ الْبَغْدَادِيِّ قَالَ: كُنْتُ بِخُرَاسَانَ مَعَ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا (ع) فِي مَجْلِسِهِ وَزَيْدُ بْنُ مُوسَى حَاضِرٌ وَقَدْ أَقْبَلَ عَلَى جَمَاعَةٍ فِي المَجْلِسِ يَفْتَخِرُ عَلَيْهِمْ وَيَقُولُ نَحْنُ وَنَحْنُ، وَأَبُو الْحَسَنِ (ع) مُقْبِلٌ عَلَى قَوْمٍ يُحَدِّثُهُمْ، فَسَمِعَ مَقَالَةَ زَيْدٍ فَالْتَفَتَ إِلَيْهِ فَقَالَ: يَا زَيْدُ! أَ غَرَّكَ قَوْلُ بَقَّالِي الْكُوفَةِ إِنَّ فَاطِمَةَ أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَحَرَّمَ اللهُ ذُرِّيَّتَهَا عَلَى النَّارِ؟ وَاللهِ مَا ذَلِكَ إِلَّا لِلْحَسَنِ وَالحُسَيْنِ وَوُلْدِ بَطْنِهَا خَاصَّةً فَأَمَّا أَنْ يَكُونَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ (ع) يُطِيعُ اللهَ وَيَصُومُ نَهَارَهُ وَيَقُومُ لَيْلَهُ وَتَعْصِيهِ أَنْتَ ثُمَّ تَجِيئَانِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ سَوَاءً؟! لَأَنْتَ أَعَزُّ عَلَى اللهِ عَزَّ وَجَلَّ مِنْه، إِنَّ عَلِيَّ بْنَ الحُسَيْنِ (ع) كَانَ يَقُولُ لِمُحْسِنِنَا كِفْلَانِ مِنَ الْأَجْرِ وَلِمُسِيئِنَا ضِعْفَانِ مِنَ الْعَذَابِ.

وَقَالَ الحَسَنُ الْوَشَّاءُ: ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ وَقَالَ: يَا حَسَنُ! كَيْفَ تَقْرَءُونَ هَذِهِ الْآيَةَ ﴿قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ؟ فَقُلْتُ: مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقْرَأُ ﴿إِنَّهُ عَمِلَ غَيْرَ صَالِحٍ وَمِنْهُمْ مَنْ يَقْرَأُ ﴿إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ نَفَاهُ عَنْ أَبِيهِ. فَقَالَ (ع): كَلَّا لَقَدْ كَانَ ابْنَهُ وَلَكِنْ لَمَّا عَصَى اللهَ عَزَّ وَجَلَّ نَفَاهُ اللهُ عَنْ أَبِيهِ، كَذَا مَنْ كَانَ مِنَّا لَمْ يُطِعِ اللهَ فَلَيْسَ مِنَّا، وَأَنْتَ إِذَا أَطَعْتَ اللهَ فَأَنْتَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْت.)). يعني حسن بن موسي‌الوشا گفت: من در خراسان با حضرت علي‌بن موسي‌الرضا در مجلس او بودم و زيد بن موسي نيز حاضر بود و در حالي‌که روي بجماعت نموده و برايشان افتخار کرده مي‌گفت: ما چنينيم، ما چنانيم... حضرت رضا روبروي مردم بود و با ايشان در گفتگو بود که گفتار زيد را شنيد لذا به او متوجه شده و فرمود: اي زيد آيا گفتار بقالان (يا نقالان) کوفه ترا مغرور کرده‌است که مي‌گويند: چون فاطمه عفت خود را حفظ کرد خدا ذريه او را بر آتش حرام کرد؟! بخدا سوگند اين موهبت جز براي حسن و حسين و فرزندان خاص او که از شکم او بيرون آمدند نيست و اما هر گاه که چنين باشد که موسي‌بن جعفر اطاعت خدا کند که روزه خود را روزه دارد و شب خود را به عبادت قيام کند و تو خدا را معصيت کني آنگاه هر دو شما در روز قيامت يکسان باشيد در آن صورت تو در نزد خدا عزيزتر از او خواهي بود؟؟!!!

حسن‌الوشا مي‌گويد: حضرت پس از اين گفتار متوجه من گشته فرمود: اي حسن شما اين آيه را چگونه قرائت مي‌کنيد که خدا مي‌فرمايد: ﴿قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ (هود:46). يعني اي نوح اين پسر از خاندان تو نيست او را عملي ناصالح است من گفتم: مردم آنرا چنان مي‌خوانند که او عمل غيرصالح بود يعني پسر نوح نبود حضرت فرمود: ((كَلَّا لَقَدْ كَانَ ابْنَهُ وَلَكِنْ لَمَّا عَصَى اللهَ عَزَّ وَجَلَّ نَفَاهُ اللهُ عَنْ أَبِيهِ، كَذَا مَنْ كَانَ مِنَّا لَمْ يُطِعِ اللهَ فَلَيْسَ مِنَّا، وَأَنْتَ إِذَا أَطَعْتَ اللهَ فَأَنْتَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْت.)). مي‌فرمايد نه چنين است، براستي او پسر نوح بود لکن چون خداي عز و جل را عصيان نمود خدا او را از پدرش نفي کرد همچنين است هر که از ما بوده باشد چون اطاعت خدا نکند از ما نيست تو هر گاه اطاعت خدا کني پس تو از ما خانواده‌اي.

ز - ايضاً در کتاب عيون‌ اخبارالرضا... ((تَمِيمٌ الْقُرَشِيُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيٍّ الْأَنْصَارِيِّ عَنِ الْهَرَوِيِّ قَالَ سَمِعْتُ الرِّضَا (ع) يُحَدِّثُ عَنْ أَبِيهِ أَنَّ إِسْمَاعِيلَ قَالَ لِلصَّادِقِ (ع): يَا أَبَتَاهْ! مَا تَقُولُ فِي المُذْنِبِ مِنَّا وَمِنْ غَيْرِنَا؟ فَقَالَ (ع): لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ وَلا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ))، يعني حضرت رضا(ع)از پدر بزرگوارش روايت مي‌کند که اسمعيل (پسر بزرگ حضرت صادق)، به حضرت صادق(ع) عرض کرد: پدر جان چه مي‌گويي در باره گناهکار از ما و از غير ما؟ حضرت اين آيه شريفه را تلاوت فرمود (که خدا مي‌فرمايد): نه کار به آرزوهاي شماست و نه به آرزوهاي اهل کتاب، هر کس عمل بدي کند بدان کيفر مي‌شود. يعني چون اهل کتاب از يهود و نصاري که خود را پسران خدا و دوستان او مي‌دانستند و معتقد بودند که در قيامت اهل نجاتند و همچنين مسلماناني که خود را بدون عمل، اهل نجات مي‌دانند چنين نيست هر که عملي کند بدان پاداش يابد.

ح‍ - در امالي صدوق (ص110 مجلس 34)... ((عَنْ عَبَّادٍ الْكَلْبِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ فَاطِمَةَ الصُّغْرَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أُمِّهِ فَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِمْ قَالَتْ: خَرَجَ عَلَيْنَا رَسُولُ اللهِ r عَشِيَّةَ عَرَفَةَ فَقَالَ: إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى بَاهَى بِكُمْ وَغَفَرَ لَكُمْ عَامَّةً وَلِعَلِيٍّ خَاصَّةً وَإِنِّي رَسُولُ اللهِ إِلَيْكُمْ غَيْرَ مُحَابٍ لِقَرَابَتِي))، يعني حضرت صادق(ع) از پدران بزرگوارش از حضرت حسين بن علي سيدالشهداء(ع) و او از مادرش فاطمه دختر پيغمبر خدا روايت کرد که فرمود: پيغمبر خدا در شامگاه غرفة بر ما وارد شد تا آنجا که فرمود: همانا من رسول خدايم بسوي شما بدون اينکه طرفدار خويشانم باشم(17).

ط‌ - در «الحدائق ‌الناضره» (ص227، ج12، چاپ نجف): ((روى الشيخ في التهذيب بسنده عَنْ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ (ع) يَقُولُ وَسُئِلَ عَنْ قَسْمِ بَيْتِ المَالِ فَقَالَ: أَهْلُ الْإِسْلَامِ هُمْ أَبْنَاءُ الْإِسْلَامِ أُسَوِّي بَيْنَهُمْ فِي الْعَطَاءِ وَفَضَائِلُهُمْ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ اللهِ أُجْمِلُهُمْ كَبَنِي رَجُلٍ وَاحِدٍ لَا نُفَضِّلُ أَحَداً مِنْهُمْ لِفَضْلِهِ وَصَلَاحِهِ فِي الْمِيرَاثِ عَلَى آخَرَ ضَعِيفٍ مَنْقُوصٍ. وَقَالَ: هَذَا هُوَ فِعْلُ رَسُولِ اللهِ(ص) فِي بَدْوِ أَمْرِهِ..)) حفص بن غياث مي‌گويد: شنيدم که حضرت صادق(ع) مي‌فرمود در حالي‌که از او سؤال کرده بودند از قسمت کردن بيت‌المال پس فرمود: تمام اهل اسلام فرزندان اسلامند و من در تقسيم عطا بين آنها بطور مساوي عمل مي‌کنم و فضائل آنها بين خودشان و خداست من آنان را چون فرزندان يک نفر مي‌دانم که هيچکدام بجهت فضل و صلاح او در ميراث بر فرد ديگير که ضعيف و منقوص است فضيلتي ندارد و کردار رسول خدا نيز در ابتداي امر چنين بوده(18).

ي - در عيون‌ اخبارالرضا (ع) از محمد بن موسي بن نصر از پدرش روايت است که مردي به حضرت رضا (ع) عرض کرد: ((واللهِ مَا عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ أَشْرَفُ مِنْكَ أَباً! فَقَالَ: التَّقْوَى شَرَّفَتْهُمْ وَطَاعَةُ اللهِ أَحْظَتْهُمْ. فَقَالَ لَهُ آخَرُ: أَنْتَ وَاللهِ خَيْرُ النَّاسِ! فَقَالَ لَهُ: لَا تَحْلِفْ يَا هَذَا! خَيْرٌ مِنِّي مَنْ كَانَ أَتْقَى لِـلَّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَأَطْوَعَ لَهُ. وَاللهِ مَا نَسَخَتْ هَذِهِ الْآيَةَ آيَةٌ: ﴿.. وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاكُمْ.. [الحجرات/13].)). يعني بخدا سوگند در روي زمين کسي از جهت نسبت پدران از تو شريفتر نيست حضرت فرمود: شرف آنها بواسطه تقواي آنها بود و فرمانبرداري از خدا سرمايه ايشان بود، شخص ديگري گفت: بخدا قسم تو بهترين مردمي. حضرت فرمود، اي فلان سوگند مخور، بهتر از من آن کسي است که نسبت به خدا باتقواتر و فرمانبردارتر است. بخدا قسم اين آيه شريفه نسخ نشده‌است که مي‌فرمايد: ﴿وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاكُمْ (الحجرات:13). ترجمه آيه شريفه قبلاً گذشت.

احاديث شريفه که دلالت دارد بر اينکه هيچگونه امتيازي از حيث نژاد و نسب بين فرزندان اسلام نيست و در دين مبين اينگونه موهومات هيچ ارزشي ندارد و ملاک فضيلت تنها تقوا و خداپرستي است شماره آنها شايد از صد حديث هم متجاوز باشد و چون چنين احاديثي مورد تأييد و تصديق قرآن مجيد است و همان ميزان و دليل صحت و اعتبار آن است، لکن متأسفانه ما در اينجا براي گريز از تطويل بيش از اين نمي‌توانيم بياوريم و برحسب عادت و سيره خود که در هر مورد معمولاً بعد از حجت اکتفا مي‌نمايم که تلک عشره کامله لذا بدين بسنده کرده‌ايم.

اساساً اينگونه امتيازات و افتخارات که متأسفانه اخيراً بين ملت‌هاي حتي متمدن بسختي جان گرفته و بنام ناسيوناليسم (نژادپرستي) شيوع يافته حتي در بين امت اسلام خصوصاً عربها شايع شده‌است بکلي با دين اسلام مباين و مخالف و در تمام مذاهب و اديان حقه مردود و منفور بوده‌است(19).

شايد تصور شود که اين امتياز براي بني‌هاشم يک امتياز مالي است که در آن نظري بامتياز نژادي نيست که در اسلام ملغي است خر چند بعيد است که شخص عاقلي چنين تصوري کند زيرا اين امتياز براي اين طائفه فقط بر اصل نژاد و نسب است و آن را فضيلتي بزرگ تصور مي‌کنند که موجب اين امتياز مالي گشته‌است. معهذا براي رد چنين تصوري مي‌گوييم:

هم تاريخ و هم سيرة رسول‌الله (ص) حاکي است که در صدر اسلام بني‌هاشم را هيچگونه مزيت از حيث امتياز حقوق مالي بر ديگران نبوده‌است و اگر گاهي ديده مي‌شود که رسول خدا بيک فردي که تصادفاً با رسول خدا قرابتي داشت از خمس غنائم چيزي مي‌داد، آن بخشش هرگز بجهت قرابت با آن حضرت نبوده‌است چنانکه در صفحات قبل آورديم که رسول خدا خمس خود را بين خويشاوندان و زنان خود و بين مردان و زنان مسلمين تقسيم مي‌کرد مثلاً بفاطمه (ع) دويست وسق خرما مي‌داد و به علي‌بن ابيطالب (ع) صد وسق آنگاه به اسامه‌بن زيد نيز دويست وسق مي‌داد در حاليکه زيد نه تنها از بني‌هاشم نمود بلکه اصلاً از قريش نبود همچنين بعيسي بن نُقَيْم دويست وسق و به ابوبکر صديق نيز دويست وسق و به بسياري از زنان و مردان ديگر چنانکه در غنائم هوازن و حنين نيز از خمس آن بقريش و اهل مکه عطا فرمود که از آن جمله به ابوسفيان صد شتر داد و به يزيد بن ابوسفيان صد شتر همچنين به معاويه بن ابي سفيان صد شتر و به عباس بن مرداس پنجاه شتر و همچنين بساير مسلمين جديدالاسلام. و بعد از رسول خدا نيز بني‌هاشم در هيچ‌يک از حکومت‌هاي حق و باطل سهمي خاص بجهت انتساب به هاشم و قرابت برسول‌الله نداشتند.

و اگر در زمان عمر که ديوان نهاد و پاره‌اي از ازواج و اقارب رسول‌الله و اصحاب و امثال آنان‌را بر پاره‌اي ديگر امتياز داد برخلاف روح و قانون روشن اسلام بوده چنانکه گويند خود او بعداً پشيمان شده و در صدد تغيير اين سنت غلط برآمد و بدان تصميم داشت که آنرا از ميان بردارد لکن اجل مهلتش نداد. و در حکومت اميرالمؤمنين علي(ع) احدي از بني‌هاشم کمترين امتيازي بر ديگري نداشت. زيرا علي تابع دين خدا و مطيع رسول‌الله بود و خود ديده بود که رسول خدا(ص) به احدي از خويشان خود چنين امتيازي نداد و جنابش بهتر از هر کس بحقايق اسلام اطلاع و ايمان داشت، و اگر چنين امتياز بود آنرا اجرا مي‌فرمود.

در کتاب «‌المصنف» عبدالرزاق بن همام‌ الصنعاني که قديم‌ترين کتابي است که در فن فقه و حديث بدست ما رسيده‌است زيرا مؤلف آن در سال 126 متولد و در سال 211 فوت نموده‌است و بتصريح علماي رجال، شيعي مذهب بوده‌است وي در کتاب خود (ص238، ج5) از قيس بن مسلم از حسن بن محمدالحنفيه آورده‌است که حسن گفته‌است در سهم خمس رسول‌الله و ذي‌القربي پس از وفات رسول خدا اختلاف افتاده‌است. پاره‌اي گفته‌اند سهم ذي‌القربي مال خويشاوندان رسول‌الله و پاره‌اي گفته‌اند سهم ذي‌القربي متعلق به خويشاوندان خليفه‌است و رأي اصحاب رسول‌الله بر اين اجتماع يافته‌است که اين دو سهم را در راه ساز و برگ جهاد در راه خدا بگذارند و در خلافت ابوبکر و عمر نيز چنين بوده و اميرالمؤمنين علي نيز چنين مي‌کرد زيرا کرامت داشت که ادعا شود که او مخالف ابوبکر و عمر است. و در حديث ابن‌اسحق از حضرت ابي‌جعفر امام محمد باقر(ع) است که به آن‌حضرت گفته اند: چرا علي در اين مورد برأي خود عمل نکرد؟ حضرت فرمود: بخدا سوگند کراهت داشت از اينکه بر آن‌حضرت ادعا شود که او برخلاف ابوبکر و عمر است.!!

طحاوي نيز اين حديث را در (ص136، ج 2) کتاب خود آورده‌است اما ما هرگز اين ادعا را نمي‌پذيريم. زيرا اميرالمؤمنين علي کسي نبود که دين خدا و حکم قرآن و تبعيت رسول‌الله (ص) را بگذارد و تابع رأي ابوبکر و عمر گردد.

چنانکه در احاديث صحيحه و تواريخ معتبر، آمده‌است که هنگامي‌که طلحه و زبير به آن‌حضرت اعتراض مي‌کردند که چرا به سنت ابوبکر و عمر عمل نمي‌کند؟ به ايشان فرمود: ((فَسُنَّةُ رَسُولِ اللهِ(ص) أَوْلَى بِالِاتِّبَاعِ عِنْدَكُمَا أَمْ سُنَّةُ عُمَرَ؟ قَالَا: سُنَّةُ رَسُولِ اللهِ)). و در جواب آنها صريحاً مي‌فرمود: ((وأَمَّا القَسْمُ وَالأُسْوَةُ فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ فِيهِ بَادِئَ بَدْءٍ قَدْ وَجَدْتُ أَنَا وأَنْتُمَا رَسُولَ اللهِ r يَحْكُمُ بِذَلِكَ وكِتَابُ اللهِ نَاطِقٌ بِهِ وهُوَ الكِتَابُ الَّذِي لا يَأْتِيهِ الباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ ولا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ)).

مگر او نبود که در شوراي سته همين‌که از او خواستند که بروش شيخين عمل کند قبول نکرد و فرمود بکتاب خدا و سنت رسول‌الله و اجتهاد خود عمل مي‌کنم؟

مگر علي آن شخصيت بيمانند و آواز رسالت عدالت انساني نيست که مي‌فرمايد: ((وَاللهِ لَوْ أُعْطِيتُ الأَقَالِيمَ السَّـبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِـيَ اللهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جِلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ)) (خطبه 219 نهج‌البلاغه) يعني بخدا سوگند اگر اقاليم سبع را با آنچه در زير آسمانهاي آن است بمن بدهند که معصيت خدا را در باره موري که پوست جوي را از دهان آن مور بگيرم چنين کاري نخواهم کرد.

مگر علي آن امام بي‌نظير نيست که هنگامي‌که طايفه‌اي از اصحاب آن حضرت بجنابش پيشنهاد کردند که از اين اموال مقداري بمردم بيده و اشراف عرب را بر ديگران و قريش را بر موالي و عجم برتري بخش و دل کساني را که از مخالفتشان مي‌ترسي بخود مايل کن فرمود: ((أَتَأْمُرُونِّي أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بالجَوْرِ؟؟ لَا وَاللهِ مَا أَفْعَلُ مَا طَلَعَتْ شَمْسٌ وَما لَاحَ فِي السَّمَاءِ نَجْمٌ. وَاللهِ لَوْ كَانَ مَالُهُمْ لِي لَوَاسَيْتُ بَيْنَهُمْ وَكَيْفَ وَإِنَّمَا هِيَ أَمْوَالُهُمْ؟!)). يعني آيا بمن دستور مي‌دهيد که من نصرت و پيروزي را بوسيله ظلم و جور طلب کنم؟ نه بخدا سوگند چنين کاري نخواهم کرد مادامي که آفتاب طلوع مي‌کند و مادامي‌که ستاره‌اي در آسمان مي‌درخشد بخدا سوگند اگر اين مال، مال خود من بود با ايشان مواسات مي‌کردم پس چگونه خواهد بود در حالي‌که آن مال مال خودشان است؟

آيا چنين کسي حاضر است که به تبعيت از ابوبکر و عمر حقوق ذوي‌القربي را هر گاه حقي داشته باشند از بين ببرد؟ معاذ الله و نستجير بالله من هذا المقال.

سخن در اين بود که پيغمبر خدا(ص) در زمان حيات خود هيچگونه مزاياي مالي براي بني‌هاشم و خويشان خود قائل نشد. بلکه تا سر حد امکان از امتيازي که ديگران داشتند و اموري که براي عموم مردم مباح بود خويشان و نزديکان خود را از آن مضايقه کرده و محروم مي‌داشت از آن جمله:

1- در سنن بيهقي (ص32، ج 7) آمده‌است که هنگامي‌که ربيعه و عباس (پسرعمو و عموي رسول خدا (ص)) مي‌خواستند خدمت رسول خدا آمده از حضرتش تقاضا کنند که پسران ايشان را رسول خدا جزو مأمورين صدقات کند تا از آن حقوقي که از اين بابت (عامليت زكات) به ديگران داده مي‌شود اينان نيز بهره‌مند گردند. در اين هنگام اميرالمؤمنين(ع) نيز وارد شد و دانست که ربيعه و عباس چنين قصدي دارند و به ايشان فرمود: لا تفعلا فوالله ما هو بفاعل يعني چنين نکنيد بخدا سوگند که رسول خدا چنين کاري نخواهد کرد که فرزندان شما را بچنين مأموريت اختصاص دهد. لکن ربيعه‌بن‌الحارث بن عبدالمطلب قبول نکرد و سخناني بين او و علي(ع) رد و بدل شد. همينکه رسول خدا(ص) برخاست که نمازگزاران فرزندان اين دو نفر (ربيعه و عباس) سبقت گرفتند بحجره آن حضرت و اتفاقاً آن روز حضرت در خانه يکي از زوجاتش بنام زينب بنت جحش بود چون اداي آن سخن کردند و مقصود خود را بعرض آنحضرت رسانيدند که ما بحد زناشوئي رسيده‌ايم و آمده‌ايم تا ما را مأمور اخذ صدقات فرمائي تا آنچه از اين بابت بديگران مي‌دهي بما نيز بدهي تا بدينوسيله بمقصود خود نائل گرديم. حضرت مدتي طولاني سکوت کرد آنگاه فرمود: همانا اين صدقه براي آل‌محمد (ص) سزاوار نيست زيرا آن چرک‌هاي دست مردم است(20).

2- در همين کتاب (ص31، ج 7) از ابن‌عباس روايت است که گفت: ((وَاللهِ مَا اخْتَصَّنَا رَسُولُ اللهِ r بِشَيْءٍ دُونَ النَّاسِ إِلاَّ ثَلاَثٍ: أَمَرَنَا أَنْ نُسْبِغَ الوُضُوءَ وَأَمَرَنَا أَنْ لاَ نَأْكُلَ الصَّدَقَةَ وَلاَ نُنْزِيَ الحُمُرَ عَلَى الخَيْلِ))(21). يعني بخدا سوگند رسولخدا، ما بني‌هاشم را بچيزي اختصاص نداد که با مردم ديگر فرق داشته باشيم مگر به سه چيز: امر فرمود ما را که وضوء را بطور کامل بگيريم و امر کرد ما را که صدقه را نخوريم و امر کرد ما را که خران را بر اسبان نرانيم(22).

در اينجا تذکار اين نکته براي مطالب بعدي لازم است که خوردن صدقه که در اين احاديث و حديث‌هاي وارده از اهل‌بيت مذموم است در رديف اعمالي است که مکروه‌است زيرا راندن خر بر اسب و عدم اسباغ وضو از اعمال مکروهه‌است و حرام نيست چنانکه خواهد آمد انشاءالله.

3- با اينکه پيغمبر خدا (ص) در آخر عمر خود و با دسترسي او به اموال بي‌حد و حصر چنانکه در غنائم خيبر و غزوه حنين و امثال آن وارد شد، بيش از يکدختر نداشت، معذلک در بذل مال به آن حبيبة آنقدر راه احتياط و احتراز مي‌پيمود و از دادن اندک چيزي زائد مضايقه مي‌فرمود که وقتي آن معصومه(ع) از آن جناب خادمه‌اي براي کمک و معاونت کارهاي خانه خود خواست از آن مضايقه داشت و در عوض تسبيح معروف به (تسبيح فاطمه زهرا(ع)) را به او آموخت چنانکه حديث آن در کتب معتبره از آن جمله در من لا يحضره ‌الفقيه (ص 88- چاپ سالک تهران)، کتاب‌ الصلوات آمده‌است: ((وَ رُوِيَ أَنَّ أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ (ع) قَالَ لِرَجُلٍ مِنْ بَنِي سَعْدٍ أَ لَا أُحَدِّثُكَ عَنِّي وعَنْ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ أَنَّهَا كَانَتْ عِنْدِي فَاسْتَقَتْ بالقِرْبَةِ حَتَّى أَثَّرَ فِي صَدْرِهَا وطَحَنَتْ بِالرَّحَى حَتَّى مَجِلَتْ يَدَاهَا وكَسَحَتِ البَيْتَ حَتَّى اغْبَرَّتْ ثِيَابُهَا وأَوْقَدَتْ تَحْتَ القِدْرِ حَتَّى دَكِنَتْ ثِيَابُهَا فَأَصَابَهَا مِنْ ذَلِكَ ضُرٌّ شَدِيدٌ فَقُلْتُ لَهَا لَوْ أَتَيْتِ أَبَاكِ فَسَأَلْتِهِ خَادِماً يَكْفِيكِ حَرَّ مَا أَنْتِ فِيهِ مِنْ هَذَا العَمَلِ فَأَتَتِ النَّبِيَّ r فَوَجَدَتْ‏ عِنْدَهُ حُدَّاثاً فَاسْتَحْيَتْ فَانْصَرَفَتْ فَعَلِمَ r أَنَّهَا قَدْ جَاءَتْ لِحَاجَةٍ فَغَدَا عَلَيْنَا ونَحْنُ فِي لِحَافِنَا فَقَالَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ فَسَكَتْنَا واسْتَحْيَيْنَا لِمَكَانِنَا ثُمَّ قَالَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ فَسَكَتْنَا ثُمَّ قَالَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ فَخَشِينَا إِنْ لَمْ نَرُدَّ عَلَيْهِ أَنْ يَنْصَرِفَ وقَدْ كَانَ يَفْعَلُ ذَلِكَ فَيُسَلِّمُ ثَلَاثاً فَإِنْ أُذِنَ لَهُ وإِلَّا انْصَـرَفَ فَقُلْنَا وعَلَيْكَ السَّلَامُ يَا رَسُولَ اللهِ ادْخُلْ فَدَخَلَ وجَلَسَ عِنْدَ رُءُوسِنَا ثُمَّ قَالَ يَا فَاطِمَةُ مَا كَانَتْ حَاجَتُكِ أَمْسِ عِنْدَ مُحَمَّدٍ فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ نُجِبْهُ أَنْ يَقُومَ فَأَخْرَجْتُ رَأْسِي فَقُلْتُ أَنَا وَاللهِ أُخْبِرُكَ يَا رَسُولَ اللهِ إِنَّهَا اسْتَقَتْ بِالقِرْبَةِ حَتَّى أَثَّرَ فِي صَدْرِهَا وجَرَّتْ بِالرَّحَى حَتَّى مَجِلَتْ يَدَاهَا وكَسَحَتِ البَيْتَ حَتَّى اغْبَرَّتْ ثِيَابُهَا وأَوْقَدَتْ تَحْتَ القِدْرِ حَتَّى دَكِنَتْ ثِيَابُهَا فَقُلْتُ لَهَا لَوْ أَتَيْتِ أَبَاكِ فَسَأَلْتِهِ خَادِماً يَكْفِيكِ حَرَّ مَا أَنْتِ فِيهِ مِنْ هَذَا العَمَلِ قَالَ أَ فَلَا أُعَلِّمُكُمَا مَا هُوَ خَيْرٌ لَكُمَا مِنَ الخَادِمِ إِذَا أَخَذْتُمَا مَنَامَكُمَا فَكَبِّرَا أَرْبَعاً وثَلَاثِينَ تَكْبِيرَةً وسَبِّحَا ثَلَاثاً وثَلَاثِينَ تَسْبِيحَةً واحْمَدَا ثَلَاثاً وثَلَاثِينَ تَحْمِيدَةً فَأَخْرَجَتْ فَاطِمَةُ (ع) رَأْسَهَا وقَالَتْ رَضِيتُ عَنِ اللهِ وعَنْ رَسُولِهِ رَضِيتُ عَنِ اللهِ وعَنْ رَسُولِهِ.)).

خلاصه مضمون حديث شريف آن است که حضرت علي(ع) به مردي فرمود آيا ترا حديث نکنم از وضع خودم و فاطمه زهرا؟ همانا فاطمه در حنانه من انقدر با مشک آب کشيد که در سينه او اثر گذاشت و آنقدر دست آسيا کرد که دست‌هاي او پينه کرد و آنقدر خانه را رفت و رو کرد تا آنکه لباس‌هاي او غبار‌آلود شد و آنقدر در زير ديگ آتش افروخت تا لباس‌هاي او چرکين شد و از اين جهت به او صدمه شديدي رسيد پس من به او گفتم اگر خدمت پدرت رسول خدا بروي و خادمي از او بخواهي ترا از شدت اين عمل کفايت خواهد کرد. لذا فاطمه خدمت رسول خدا مشرف شد و چون در نزد آن حضرت کساني را در حال گفتگو يافت شرم نموده برگشت رسول خدا دانست که حاجتي فاطمه را بآنجا آورده‌است پس صبحگاهي بر ما وارد شد در حالي که ما در زير لحاف خود بوديم سلام داد اما ما سکوت کرديم و شرم داشتيم آنگاه بار ديگر سلام داد باز ما سکوت کرديم و چون مرتبه سوم سلام داد ترسيديم که اگر جواب نگوئيم باز گردد زيرا عادت آن‌حضرت چنين بود که مرتبه سوم سلام مي‌گفت اگر جواب نمي‌شنيد برمي‌گشت پس جواب سلام را داديم و عرض کرديم داخل شو پس وارد شد و بالاي سر ما نشست و گفت اي فاطمه ديروز چه حاجتي با من داشتي؟ من مطلب را تماماً گفتم که وضع فاطمه چنين و چنان است حضرت فرمود آيا بشما چيزي تعليم نکنم که براي شما از خادم بهتر است؟ همين‌که در خوابگاه خود قرار گرفتيد سي و چهار مرتبه الله اکبر بگوئيد و سي و سه مرتبه سبحان‌الله و سي و سه مرتبه الحمدالله، در اين هنگام فاطمه سر خود را از لحاف بيرون آورد و دو مرتبه عرض کرد از خدا و رسول او راضي شدم.

اين داستان که مسلماً بعد از جنگ بدر و در زماني بوده‌است که فاطمه زهرا سالها خانه‌داري کرده‌است. يعني در زمان فتوحات رسول‌الله و دسترسي آنجناب بغنائم فراوان بوده‌است معهذا به يگانه دختر محبوبه‌اش حتي از بخشيدن يک کنيز مضايقه فرمود! و در راه احتياط و احتراز از امتياز حتي به اين امتياز ناچيز تن در نداد!!

4- در کتاب ذخائرالعقبي (ص51) از حضرت ثامن‌الائمه علي‌بن موسي‌الرضا (ع) روايت کرده‌است که آن حضرت از اسماء بنت عميس آورده‌است که او گفت: ((كُنْتُ عِنْدَ فَاطِمَةَ جَدَّتِكَ إِذْ دَخَلَ عليها النبيُّ(ص) وَفِي عُنُقِهَا قِلَادَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَتَى بِهَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ(ع) اشْتَرَاهَا لَهُ مِنْ سَهْمٍ صَارَ إليه فَقَالَ النَّبِيُّ(ص): يَا بُنَيَّةُ! لَا تَغْتَرِّي أَنْ يَقُولَ النَّاسُ فَاطمةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَعَلَيْكِ لِبَاسُ الجَبَابِرَةِ! فَقَطَعَتْهَا لِسَاعَتِها وَبَاعَتْهَا لِيَوْمِهَا وَاشْتَرَتْ بالثَّمَنِ رَقَبَةً مُؤْمِنَةً فَأَعْتَقَتْهَا. فبلغَ رَسُولَ اللهِ(ص) فَسُـرَّ)). يعني اسماء بنت عميس نزد فاطمه بود که ناگاه رسول خدا (ص) وارد شد در حالي‌که در گردن فاطمه حلقه‌اي از طلا بود که آنرا علي‌بن ابيطالب از سهم غنائم خود براي فاطمه آورده بود و رسول خدا فرمود اي دخترک من بگفته مردم مغرور مشو که فاطمه، دختر محمد است در حاليکه بر تو لباس جباران است! پس فاطمه در همان ساعت حلقه را بريد همان روز فروخت و بقيمت آن يک برده خريد و آزد کرد و همين‌که اين خبر به رسول خدا رسيد خوشحال و مسرور شد.

5- در همان کتاب از ثوبان روايت کرده‌است که رسول خدا(ص) از غزوه‌اي مراجعت فرمود و به خانه فاطمه آمد (و اين عادت رسول خدا بود که از هر سفر که برمي‌گشت اول به خانه فاطمه مي‌آمد) در حالي که در خانة او پرده‌اي آويخته‌ بود و در پاي حسن و حسين خلخال‌هائي از نقره بود رسول خدا همين‌که چنين ديد فوراً برگشت! فاطمه چون اين وضع را مشاهده نمود تصور کرد که پيغمبر خدا را از آن جهت بروي وارد نشد که آن تجمل را بر او و بر کودکانش ديد، پس پرده را گشود و خلخال‌ها را از پاي حسن و حسين بيرون آرود در حالي‌که آن دو طفل گريه مي‌کردند و به دست آن دو کودک داد و آنان‌را روانه خدمت رسول‌الله کرد پس رسول‌ خدا(ص) آنها را گرفت و فرمود اي ثوبان اين اشياء را به خانة بني فلان ببر! يعني آنها مستحق‌ترند. و در داستان نظير اين، همين‌که رسول خدا اشياء تجملي (پرده و انگشتر و خلخال که در فاطمه ديده بود) که آنها را براي تصدق و انفاق بفقرا بخدمت رسول خدا فرستاده بود آنقدر خوشحال شد که سه مرتبه فرمود: فعلت فداها أبوها. اين سيرة رسول خدا بود با نزديکان و خويشان خود که ما بمقدار مختصري از آن اکتفا کرديم.

با اين بيان چگونه مي‌توان باور کرد که رسول خدا خمس چنين براي فرزندزادگان هفتاد نسل بعد تعيين فرموده باشد؟! در حالي‌که کتاب و سنت آنرا تکذيب مي‌کند.

اما سيرة اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) در دادن امتياز به افرادي از هر خاندان در تقسيم اموال از آن روشن‌تر است که بشرح و بيان احتياج داشته باشد. زيرا حضرتش همواره مي‌فرمود: ((إِنِّي نَظَرْتُ فِي كِتَابِ اللهِ فَلَمْ أَجِدْ لِوُلْدِ إِسْمَاعِيلَ عَلَى وُلْدِ إِسْحَاقَ فَضْلاً)) يعني من هر چه در کتاب خدا نظر کردم در آيات آن نيافتم که فرزندان اسمعيل (قريش و بني‌هاشم) را بر فرزندان اسحاق (بني اسرائيل و يهود) فضلي و برتري باشد.

با اينکه مهم‌ترين علت تقاعد مردم از آن ‌حضرت امر مال بود از آن جهت که آنجناب هرگز شريفي را بر مشروف و عربي را بر عجم و سفيدي را بر سياه و خواجه‌اي را بر برده فضيلت نمي‌نهاد و ديناري به احدي زياده از ديگران نمي‌داد! و از اين جهت بود که بصورت ظاهر متحمل آنهمه صدمات شد، زيرا در اولين روز بيعت خود بخلافت چنانکه در شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد آمده است: ((رَوَى عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي سَيْفٍ المَدَائِنِيِّ عَنْ فُضَيْلِ بْنِ الجَعْدِ قَال: آكَدُ الأَسْبَابِ كَانَ فِي تَقَاعُدِ العَرَبِ عَنْ أَمِيرِ المُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَمْرُ المَالِ، فَإِنَّهُ لَمْ يَكُنْ يُفَضِّلُ شَرِيفاً عَلَى مَشْرُوفٍ، وَلَا عَرَبِيّاً عَلَى عَجَمِيٍّ)). يعني: مهم‌ترين اسباب در تقاعد عرب از اميرالمؤمنين علي(ع) امر مال بود از آن‌جهت که آن‌جناب در بخشيدن مال هيچ شريفي را بر دني و هيچ عربي را بر عجم فضيلت نمي‌نهاد(23).

الف - هنگامي‌که در تسويه عطا مورد اعتراض طلحه و زبير قرار گرفت که چرا ايشان را بر ديگران امتياز نداده با کمال صراحت فرمود: ((لا وَلكنكما شريكاي في الفي‏ء والله لا أستأثر عليكما وَلا على عبد [حبشي] مجدع بدرهم فما دونه لا أنا وَلا وَلَدَاي هذان‏ الحسن والحسين)). يعني بخدا سوگند شما را امتياز و اختصاص نمي‌دهم و نه خودم را و نه اين دو فرزندم حسن و حسين را بر بنده گوش و دماغ بريده بيک درهم و کمتر از آن.

ب - چنانکه در خطبه 125 نهج‌البلاغه آمده‌است: ((وَمن كلام له (ع) لما عوتب على التسوية في العطاء: أَتَأْمُرُونِّي أَنْ أَطْلُبَ النَّصْـرَ بِالجَوْرِ فِيمَنْ وُلِّيتُ عَلَيْهِ؟! وَاللهِ لَا أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ سَمِيرٌ وَمَا أَمَّ نَجْمٌ فِي السَّمَاءِ نَجْماً. لَوْ كَانَ المَالُ لِي لَسَوَّيْتُ بَيْنَهُمْ فَكَيْفَ وَإِنَّمَا المَالُ مَالُ اللهِ؟)) يعني هنگامي‌که آن ‌حضرت را در مساواتي که در بين افراد در تقسيم بيت‌المال عده‌اي مورد عتاب قرار دادند فرمود آيا مرا امر مي‌کنيد که نصرت و پيروزي را بوسيله جور و ستم در حق کساني که من برايشان والي و زمامدار شده‌ام خواستار شوم؟! نه بخدا سوگند هيچگاه بر پيرامون چنين عملي نخواهم بود مادامي که ستاره‌اي در اسمان دنبال ستاره ديگر مي‌درخشد (يعني هرگز چنين کاري نخواهم کرد)، اگر اين مال مال خودم هم بود در بين افراد رعايت مساوات مي‌کردم. پس چگونه مي‌توان مساوات نکرد و حال اينکه مال، مال خداست؟.

ج - در روضة کافي (ص34، چاپ اسلاميه) و در وسايل‌الشيعه (ص431، ج2، چاپ اميربهادر): ((... عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ: لَمَّا وُلِّيَ عَلِيٌّ (ع) صَعِدَ المِنْبَرَ فَحَمِدَ اللهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: أَمَا إِنِّي وَاللهِ مَا أَرْزَؤُكُمْ مِنْ فَيْئِكُمْ هَذَا دِرْهَماً مَا قَامَ لِي عِذْقٌ بِيَثْرِبَ، فَلْتَصْدُقْكُمْ أَنْفُسُكُمْ، أَفَتَرَوْنِي مَانِعاً نَفْسِي وَمُعْطِيَكُمْ؟؟ قَالَ: فَقَامَ إِلَيْهِ عَقِيلٌ كَرَّمَ اللهُ وَجْهَهُ فَقَالَ: فَتَجْعَلُنِي وَأَسْوَدَ فِي المَدِينَةِ سَوَاءً؟؟ فَقَالَ: اجْلِسْ مَا كَانَ هَاهُنَا أَحَدٌ يَتَكَلَّمُ غَيْرُكَ وَمَا فَضْلُكَ عَلَيْهِ إِلَّا بِسَابِقَةٍ أَوْ تَقْوَى.)). يعني محمد بن مسلم از حضرت صادق روايت مي‌کند که ان‌حضرت فرمود همين‌که اميرالمؤمنين علي(ع) زمامدار شد بر منبر برآمد و حمد و ثناي الهي را بجاي آورد آنگاه فرمود: بخدا قسم من از اين فيء و غنائم شما، درهمي را کم و زياد نمي‌کنم مادامي که نخلي براي من در مدينه برپا باشد بايد خودتان اين را باور کرده باشيد که ممکن نيست که من خودم را مانع شوم ولي بشما ببخشم در اين هنگام عقيل (برادر آن‌حضرت) برپاي خاست و گفت بخدا سوگند (با اين کيفيت) تو مرا با يک سياه در مدينه يکسان خواهي گرفت. حضرت بر او فرمود: بنشين. آيا در اينجا کسي غير از تو نبود که سخن گويد؟! ترا بر يک سياه چه فضيلتي است؟ آيا در سابقه به اسلام يا در تقوي؟ (يعني اگر فضيلتي براي کسي باشد در سبقت باسلام يا در تقوي است که مزد هر دو با خدا است).

د - در جلد هشتم بحارالانوار (ص393) چاپ تبريز از کتاب شريف کافي آورده‌است...((.. عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ العَقَبِيِّ رَفَعَهُ قَالَ: خَطَبَ أَمِيرُ المُؤْمِنِينَ (ع) فَحَمِدَ اللهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ آدَمَ لَمْ يَلِدْ عَبْداً وَلَا أَمَةً وَإِنَّ النَّاسَ كُلَّهُمْ أَحْرَارٌ وَلَكِنَّ اللهَ خَوَّلَ بَعْضَكُمْ بَعْضاً فَمَنْ كَانَ لَهُ بَلَاءٌ فَصَبَرَ فِي الخَيْرِ فَلَا يَمُنَّ بِهِ عَلَى اللهِ عَزَّ وَجَلَّ أَلَا وَقَدْ حَضَـرَ شَيْ‏ءٌ وَنَحْنُ مُسَوُّونَ فِيهِ بَيْنَ الأَسْوَدِ وَالأَحْمَرِ فَقَالَ مَرْوَانُ لِطَلْحَةَ وَالزُّبَيْرِ مَا أَرَادَ بِهَذَا غَيْرَكُمَا قَالَ فَأَعْطَى كُلَّ وَاحِدٍ ثَلَاثَةَ دَنَانِيرَ وَأَعْطَى رَجُلًا مِنَ الأَنْصَارِ ثَلَاثَةَ دَنَانِيرَ وَجَاءَ بَعْدُ غُلَامٌ أَسْوَدُ فَأَعْطَاهُ ثَلَاثَةَ دَنَانِيرَ فَقَالَ الأَنْصَارِيُّ: يَا أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ! هَذَا غُلَامٌ أَعْتَقْتُهُ بالأَمْسِ تَجْعَلُنِي وَإِيَّاهُ سَوَاءً فَقَالَ: «إِنِّي نَظَرْتُ فِي كِتَابِ اللهِ فَلَمْ أَجِدْ لِوُلْدِ إِسْمَاعِيلَ عَلَى وُلْدِ إِسْحَاقَ فَضْلًا»)).

مضمون حديث شريف آن‌است که اميرالمؤمنين(ع) خطبه‌اي خواند پس حمد خدا را کرد و ثنا بر وي گفت آنگاه فرمود: ايها الناس همانا آدم فرزندي بحالت برده و کنيز نياورده در حقيقت همه مردم آزادند وليکن اين يک سنت غلطي است که در ميان شماها رايج شده و پاره‌اي بپاره‌اي بزرگي مي‌فروشد پس کسي را که آزمايشي پيش آيد و در آن صبر کند نبايد بر خداي جليل و عزيز منت گذارد. آگاه باشيد مقداري مال موجود است ما آن را بنحو مساوي بر سفيد و سياه تقسيم مي‌کنيم. مروان بطلحه و زبير گفت: مقصودي غير از شما ندارد، راوي گفت: آنگاه حضرت بهر کس سه دنيار داد بمردي از انصار نيز سه دينار داد و پس از آن غلام سياهي آمد حضرت به او هم سه دينار داد آن مرد انصاري بحضرت عرض کرد يا اميرالمؤمنين اين غلامي است که من ديروز او را آزاد کردم آيا مرا و او را يکسان مي‌گيري؟ حضرت فرمود: «من بکتاب خدا نظر کردم در آن راي فرزندان اسمعيل نسبت به فرزندان اسحق فضيلتي نيافتم».

اين شعار علي است که از ايمان علي بکتاب خدا مايه و منشأ گرفته‌است که فرزندان اسماعيل که زبدة آنها قريش و بني‌هاشمند بر فرزندان اسحق که آن روز و امروز، پست‌ترين آنها يهودند فضيلتي از جهات مادي نيست و همه بايد يکسان بخورند و يکسان بپوشند و يکسان زندگي کنند تا به پروردگار خود برگردند و هر کس به سزاي اعمال نيک و بد خود برسد.

ه‍ - علامه مجلسي در جلد هشتم بحارالانوار (ص367، چاپ تبريز) و ابن‌اثير در «کامل‌ التواريخ» داستان بيعت آن‌حضرت را بعد از قتل عثمان آورده‌است تا آنجا که مي‌نويسد: ((فَلَمَّا أَصْبَحُوا يَوْمَ الْبَيْعَةِ وَهُوَ يَوْمُ الجُمُعَةِ حَضَرَ النَّاسُ المَسْجِدَ وَجَاءَ عَلِيٌّ (ع) فَصَعِدَ المِنْبَرَ وَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ عَنْ مَلَإٍ وَإِذْنٍ إِنَّ هَذَا أَمْرُكُمْ لَيْسَ لِأَحَدٍ فِيهِ حَقٌّ إِلَّا مَنْ أَمَّرْتُمْ وَقَدِ افْتَرَقْنَا بِالْأَمْسِ عَلَى أَمْرٍ وَكُنْتُ كَارِهاً لِأَمْرِكُمْ فَأَبَيْتُمْ إِلَّا أَنْ أَكُونَ عَلَيْكُمْ أَلَا وَإِنَّهُ لَيْسَ لِي دُونَكُمْ إِلَّا مَفَاتِيحُ مَا لَكُمْ مَعِي وَلَيْسَ لِي أَنْ آخُذَ دِرْهَماً دُونَكُمْ فَإِنْ شِئْتُمْ قَعَدْتُ لَكُمْ وَإِلَّا فَلَا آخُذُ عَلَى أَحَدٍ فَقَالُوا نَحْنُ عَلَى مَا فَارَقْنَاكَ عَلَيْهِ بِالْأَمْسِ فَقَالَ اللَّهُمَّ اشْهَد)). يعني: همين‌که مردم روز بيعت را صبح کردند و آن روز جمعه بود همه مردم حاضر شدند و اميرالمؤمنين علي(ع) بر بالاي منبر برآمد پس فرمود: ايها الناس از نزديک و دور، اين امر حکومت شما را کسي حق ندارد مستبدانه صاحب شود جز آن کسي را که شما امارت و زمامداري دهيد و مرا نمي‌رسد که بدون شما درهمي اخذ کنم. اگر مي‌خواهيد من از زمامداري صرفنظر کرده کناري مي‌نشينم وگرنه هيچکس را بر هيچکس مزيتي نيست مردم گفتند ما بهمان قول و قراريم که ديروز با تو کرديم، پس حضرت عرض کرد خدايا تو گواه باش.

آنگاه داستان اعتراض طلحه و زيبر را بآن حضرت در خصوص تسويه عطاء آورده‌است که طلحه و زبير بآن حضرت عرض کردند: ((خِلَافَكَ عُمَرَ بْنَ الخَطَّابِ فِي الْقَسْمِ. إِنَّكَ جَعَلْتَ حَقَّنَا فِي الْقَسْمِ كَحَقِّ غَيْرِنَا وَسَوَّيْتَ بَيْنَنَا وَبَيْنَ مَنْ لَا يُمَاثِلُنَا فِيمَا أَفَاءَ اللهُ تَعَالَى بِأَسْيَافِنَا وَرِمَاحِنَا وَأَوْجَفْنَا عَلَيْهِ بِخَيْلِنَا وَرَجِلِنَا وَظَهَرَتْ عَلَيْهِ دَعَوْتُنَا وَأَخَذْنَاهُ قَسْراً وَقَهْراً مِمَّنْ لَا يَرَى الْإِسْلَامَ إِلَّا كَرْهاً)). يعني از جمله اعتراضات ما بر تو اينست که تو بر خلاف عمربن‌الخطاب در تقسيم اموال، حق ما را چون حق ديگران قرار داده و بين ما و کساني که هم‌شأن ما نيستند و اسلام را جز از روي کراهت نپذيرفتند در آنچه از اموال که خداوند تعالي بوسيله شمشيرها و سر نيزه‌هاي ما غنيمت داد و ما بر آن غنايم با اسبان و نيروي خود تاختيم و دعوت ما بر آن ظهور يافت و آنها را جبراً و قهراً بزور شمشير گرفتيم يکسان و مساوي گرفتي.

بعد از آنکه حضرت جواب اعتراضات آنها را مفصلاً داد آنگاه در خصوص تقسيم بالسويه فرمود: ((وَ أَمَّا الْقَسْمُ وَالْأُسْوَةُ فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ فِيهِ بَادِئَ بَدْءٍ قَدْ وَجَدْتُ أَنَا وَأَنْتُمَا رَسُولَ اللهِ(ص) يَحْكُمُ بِذَلِكَ وَكِتَابُ اللهِ نَاطِقٌ بِهِ وَهُوَ الْكِتَابُ الَّذِي لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ وَأَمَّا قَوْلُكُمَا جَعَلْتَ فَيْئَنَا وَمَا أَفَاءَتْهُ سُيُوفُنَا وَرِمَاحُنَا سَوَاءً بَيْنَنَا وَبَيْنَ غَيْرِنَا فَقَدِيماً سَبَقَ إِلَى الْإِسْلَامِ قَوْمٌ وَنَصَرُوهُ بِسُيُوفِهِمْ وَرِمَاحِهِمْ فَلَمْ يُفَضِّلْهُمْ رَسُولُ اللهِ(ص) فِي الْقَسْمِ وَلَا آثَرَهُمْ بِالسَّبْقِ وَاللهُ سُبْحَانَهُ مُوَفٍّ السَّابِقَ وَالْمُجَاهِدَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَالَهُمْ وَلَيْسَ لَكُمَا وَاللهِ عِنْدِي وَلَا لِغَيْرِكُمَا إِلَّا هَذَا)). يعني: اينکه مرا به تقسيم بالسويه و يکسان گرفتن همه مردم معترضيد، اين امري نيست که من آن را اختراع کرده و اولين مرتبه بآن حکم کرده باشم خود من و شما (طلحه و زبير) رسول خدا را يافتيم که بهمين رويه و طريق حکم مي‌فرمود و کتاب خدا نيز بدان ناطق است و آن کتابي است که باطل‌ کننده‌اي بر او نه در زمان نزول آن و نه بعد از آن نيامده‌است و از جانب خداي حکيم و حميد نازل شده‌است، و اما اينکه مي‌گوئيد فيء و غنايم ما را و آنچه بوسيله شمشيرها و نيزه‌هاي ما بدست آمده‌است ما را با غير مادر آن يکسان گرفتي؟ پيش از اين هم گروهي بودند که اسلام را بوسيله شمشيرها و نيزه‌هاي خود نصرت و ياري کردند، لکن رسول خدا در تقسيم بر ايشان مزيتي و فضيلتي قائل نشد و امتيازي بعلت سبق در اسلام به ايشان نداد. البته خود خداي سبحان آنکس را که سبقت در اسلام دارد و مجاهد بوده‌است در روز قيامت به اعمال ايشان جزاي کامل خواهد داد، پس براي شما و غير شما در نزد من جز همين مقدار چيزي نيست.

و - در مناقب ابن شهر آشوب (ص111، ج2) چاپ قم: ((وفي رواية عن أبي الهيثم بن التيهان و عبد الله بن أبي رافع أن طلحة و الزبير جاءا إلى أمير المؤمنين و قالا: لَيْسَ كَذَلِكَ كَانَ يُعْطِينَا عُمَرُ! قَالَ: فَمَا كَانَ يُعْطِيكُمَا رَسُولُ الله(ص)؟ فَسَكَتَا. قَالَ: أَلَيْسَ كَانَ رَسُولُ اللهِ يَقْسِمُ بِالسَّوِيَّةِ بَيْنَ المُسْلِمِينَ؟ قَالَا: نَعَمْ. قَالَ: فَسُنَّةُ رَسُولِ اللهِ(ص) أَوْلَى بِالِاتِّبَاعِ عِنْدَكُمْ أَمْ سُنَّةُ عُمَرَ؟ قَالَا: سُنَّةُ رَسُولِ الله(ص) يَا أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ. لَنَا سَابِقَةٌ وَعَنَاءٌ وَقَرَابَةٌ. قَالَ: سَابِقَتُكُمَا أَسْبَقُ أَمْ سَابِقَتِي؟ قَالَا: سَابِقَتُكَ. قَالَ: فَقَرَابَتُكُمَا أَمْ قَرَابَتِي؟ قَالَا: قَرَابَتُكَ. قَالَ فَعَنَاؤُكُمَا أَعْظَمُ مِنْ عَنَائِي؟ قَالَا: عَنَاؤُكَ. قَالَ: فَوَ اللهِ مَا أَنَا وَأَجِيرِي هَذَا إِلَّا بِمَنْزِلَةٍ وَاحِدَة و أومأ بيده إلى الأجير)). ابولهيثم بن‌التيهان و عبدالله بن ابي رافع که هر دو از اصحاب و شيعيان اميرالمؤمنين (ع) بودند روايت کرده‌اند طلحه و زبير خدمت اميرالمؤمنين (ع) آمدند و عرض کردند تقسيمي که تو کردي آن‌چنان نيست که عمر از بيت‌المال بما ميداد حضرت فرمود: رسول خدا بشما چگونه و چه مقدار مي‌داد؟ طلحه و زبير سکوت کردند حضرت فرمود: مگر نه اين بود که رسول خدا(ص) در ميان مسلمانان بطور تساوي قسمت مي‌فرمود؟ گفتند: آري. فرمود: پس سنت رسول‌الله در نزد شما سزاوارتر و اولي به پيروي است يا سنت عمر؟ گفتند سنت رسول‌الله ليکن يا اميرالمؤمنين ما داراي سابقه و زحمت و رنج در اسلام بوده بعلاوه با رسول خدا قرابت و خويشاوندي داريم. حضرت فرمود: سابقه شما اقرب است يا سابقه من؟ گفتند: سابقه تو. فرمود: پس زحمت و رنج شما (بعقيدة شما) بيش از زحمت و رنج من است؟ گفتند: زحمت و رنج تو بيشتر است. فرمود: پس بخدا سوگند که من و اين اجير و کارگر من در بيت‌المال جز بيک منزلت نيستيم و به اجيري که در آنجا بود اشارت فرمود.

اين سلوک آن حضرت با رجال قريش و خويشاوندان نسبتاً دور بود با اينکه زبير پسر عمه آن حضرت يعني پسر صفيه دختر عبدالمطلب بود.

اينک ببينيم با اقرباي نزديک و فرزندان هاشم و عبدالمطلب و ابيطالب چگونه سلوک مي‌فرمود و چه امتيازي براي آنان قائل بود؟

1- در کتب معتبره مخصوصاً نهج‌البلاغه خطبه 219 که بدين جمله شريف آغاز مي‌شود: ((وَ اللهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً أَوْ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللهَ وَرَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَغَاصِباً لِشَيءٍ مِنَ الحُطَام‏...))... تا آنجا که مي‌فرمايد: ((وَ اللهِ لَقَدْ رَأَيْتُ عَقِيلًا وَقَدْ أَمْلَقَ حَتَّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرِّكُمْ صَاعاً وَرَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْثَ الشُّعُورِ غُبْرَ الْأَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ كَأَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ وَعَاوَدَنِي مُؤَكِّداً وَكَرَّرَ عَلَيَّ الْقَوْلَ مُرَدِّداً فَأَصْغَيْتُ إِلَيْهِ سَمْعِي فَظَنَّ أَنِّي أَبِيعُهُ دِينِي وَأَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقاً طَرِيقَتِي فَأَحْمَيْتُ‏ لَهُ حَدِيدَةً ثُمَّ أَدْنَيْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي دَنَفٍ مِنْ أَلَمِهَا وَكَادَ أَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيسَمِهَا فَقُلْتُ لَهُ: ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ يَا عَقِيلُ! أَتَئِنُّ مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ وَتَجُرُّنِي إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ؟؟ أَتَئِنُّ مِنَ الْأَذَى وَلَا أَئِنُّ مِنْ لَظى؟!)). يعني بخدا سوگند عقيل را ديدم در حال شدت فقر تا آنکه از من صاعي (يکم تبريز) از گندم شما تقاضا نمود در حالي‌که کودکان او را پريشان مو و چرک و غبارآلود ديدم چنانکه گوئي صورتهايشان از فقر نيل اندود و قيرآلود است او چند مرتبه با تأکيد تمام بمن مراجعه نمود و گفتار خود را بر من مردد و تکرار کرد. چون بجانب او گوش فرا داشتم گمان کرد که من دين خود را باو مي‌فروشم و دلبخواه او را، در حالي‌که طريقة خود را مفارقت کرده‌ام پيروي مي‌نمايم، پس آهن پاره‌اي را داغ نموده آنگاه آنرا ببدن او نزديک کردم تا بدان عبرت گيرد. او همچون دردمندي از الم آن بضجه درآمد و نزديک بود از داغ آن بسوزد به او گفتم زنان فرزند مرده بر تو گريه کنند، اي عقيل آيا ناله مي‌کني از پاره آهني که انساني آنرا ببازيچه خود گرم و داغ نموده‌است؟ و مرا بسوي آتشي مي‌کشي که آفريدگار جبار آنرا از روي غضبش برافروخته‌است؟ آيا تو آزاري اندک مينالي و من از جهنم سوزان نالم؟

و چنانکه مي‌دانيم عقيل نتوانست بر حقوق خويش در حکومت عدل علي(ع) قانع شود و بطرف معاويه رفت.

2- در تاريخ الخلفاء سيوطي (ص204، چاپ سال 1964): - ابن عساکر از حميد بن حلال روايت کرده‌است که او گفت عقيل بن ابيطالب از اميرالمؤمنين علي(ع) درخواست نمود که من محتاج و فقيرم چيزي بمن عطا فرما. حضرت فرمود صبر کن تا موقع پرداخت ما به مسلمانان برسد. حق ترا نيز با ايشان پرداخت مي‌نمايم. عقيل اصرار کرد، حضرت بمردي فرمود دست عقيل را گرفته (زيرا عقيل کور بود و بايد کسي دست او را بگيرد) او را به دکان‌هاي بازار ببر و بگو اين قفل‌ها را بشکن. عقيل گفت: ميخواهي مرا بعنوان دزدي بگيرند حضرت فرمود: تو هم ميخواهي من نيز به تهمت دزدي مأخوذ شوم به اين طريق که اموال مسلمانان را بگيرم و بتو تنها بدهم؟ عقيل گفت: ميروم بطرف معاويه حضرت فرمود: خود دان! پس عقيل بطرف معاويه رفت و او وي را صد هزار دينار داد.

3- ابن ابي‌الحديد در شرح نهج‌البلاغه (ص200، ج2) و مجلسي در بحارالانوار جلد هشتم از هرون بن‌مسعده (سعد خ ل) روايت کرده‌اند: عبدالله بن جعفر بن ابيطالب گفت: به عمويم اميرالمؤمنين(ع) عرض کردم اگر امر کني بمن کمکي شود يا نفقه‌ام را زياد کنند بسي بجاست، بخدا سوگند که من نفقه خود را ندارم مگر اينکه اسب خود را بفروشم، حضرت در جواب فرمود: ((لَا وَاللهِ، مَا أَجِدُ لَكَ شَيْئاً إِلَّا أَنْ تَأْمُرَ عَمَّكَ يَسْرِقُ فَيُعْطِيكَ!)). يعني نه بخدا سوگند من چيزي را براي تو سراغ ندارم مگر اينکه دستور دهي که عمويت دزدي کند و بتو ببخشد.

4- در مجموعة ورام بن ابي فراس (ص3، ج2) و در کتاب شريف تهذيب الأحکام شيخ طوسي (ص151، ج10، چاپ نجف) و ساير کتب معتبره، داستان عاريه مضمونه گرفتن عقد مرواريد دختر اميرالمؤمنين علي(ع) از علي بن ابي رافع خزانه‌دار بيت‌المال مفصل و مشهور است که اميرالمؤمنين پس از انکه خزانه‌دار را مذمت کرد که چرا به اموال بيت‌المال مسلمين خيانت کرده‌است و معلوم شد که آن عقد مرواريد را دختر اميرالمؤمنين(ع) بعاريه مضمونه گرفته‌است دستور داد که آن را فوراً به بيت‌المال برگردانند آنگاه فرمود: اگر نه اين بود که آنرا بعاريه مضمونه برده‌است، اولين دستي که از بني‌هاشم به سرقت مي‌بريدم دست دخترم بود.

ه - داستان عسل برداشتن حضرت حسين(ع) از خيک‌هاي عسل بيت‌المال است که با اينکه اندک عسلي بعنوان قرض برداشته بود تا از ميهمان خود پذيرائي کند و در هنگام پخش و تقسيم عسل آن مقدار از سهم آن‌حضرت کم کنند همين‌که اميرالمؤمنين(ع) بخزانه‌ بيت‌المال آمد و سر خيک عسل را باز ديد و از آن پرسيد خزانه‌دار ماوقع را بعرض آن حضرت رسانيد چنان خشمناک شد که بلافاصله باحضار حضرت حسين دستور داد و همين که حسين ترسان و لرزان بحضور آن حضرت رسيد و حالت متغير و غضب‌آلود آن‌جناب را ديد آن‌چنان بر خود ترسيد که با عذرخواهي و قسم دادن آن‌جناب را از قهر و ضرب آن حضرت مأمون شد، اما خود آن‌حضرت در گوشه‌اي از خزانه نشست و با گريه غضب خود را فرونشاند. اينها و ده‌ها داستان از اين قبيل نمونة رفتار آن‌حضرت با اقربا و فرزندان و خويشان او بود. حال بايد ديد کساني که ادعاي پيروي و تشيع علي(ع) را مي‌نمايند چگونه مي‌توانند رفتار خود را با کردار آن‌حضرت تطبيق نمايند و مذهبي را که بعنوان مذهب شيعه قلمداد مي‌کنند بتبعيت و پيروي از آن حضرت نسبت دهند.

آيا امکان دارد خمسي را که اينان مدعيند علي(ع) از آن بي‌خبر بوده يا با باخبر بودن از آن حق بني‌هاشم و اقرباي خود را تضييع کرده و يا اين رفتار خود قلم نسخ بر حقوق آنان کشيده‌است و کسي‌که راضي نيست اقاليم سبعه را و آنچه آسمان بر آن سايه مي‌افکند دريافت دارد و در عوض دانه‌اي را از دهان موري بظلم بيرون آورد، يا اينکه چنانکه خود مي‌گويد بخدا سوگند اگر بر روي خار مغيلان بخوابم و يا با غل و زنجير در روي زمين کشيده شوم براي من آسان‌تر است از اينکه به پاره‌اي از بندگان خدا ستم کرده باشم آن‌وقت چنين بزرگواري چگونه حق خمس چنين افرادي را نديده گرفت و امتيازي را که بني‌هاشم نسبت بديگران داشتند به‌هيچ انگاشت و آنان را با ديگران مساوي دانسته و فرمود: ((إِنِّي نَظَرْتُ فِي كِتَابِ اللهِ فَلَمْ أَجِدْ لِوُلْدِ إِسْمَاعِيلَ عَلَى وُلْدِ إِسْحَاقَ فَضْلًا))، و يا چنانکه در کتاب (الغارات) از ابي اسحق همداني روايت شده‌است آن‌جناب در تقسيم فيء و غنايم مي‌فرمود: ((وَاللهِ لَا أَجِدُ لِبَنِي إِسْمَاعِيلَ فِي هَذَا الْفَيْ‏ءِ فَضْلًا عَلَى بَنِي إِسْحَاق))(24).

اما اينکه گفته‌اند صدقه بر بني‌هاشم که منسوبين پيغمبرند حرام است و بهمين جهت خمس براي آنان وضع شده‌است.

اين ادعا را نيز نه تنها کتاب خدا تصديق نکرده و در آن ساکت نيست بلکه صريحاً ناطق است که صدقه بر منسوبين پيغمبر حرام نيست بلکه حتي بر کساني‌که فرزند بلافصل پيغمبر و بدون واسطه از نسل آن سرورند حلال است پروردگار عالم در کتاب محکم خود در سوره يوسف آيه 88 مي‌فرمايد: ﴿فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قَالُوا يَا أَيُّهَا العَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللهَ يَجْزِي المُتَصَدِّقِينَ (يوسف / 88) «يعني هنگامي‌که برادران يوسف بر يوسف وارد شدند (در حالي‌که او را نمي‌شناختند) گفتند اي عزيز مصر (لقبي که حاکي از منصب بزرگي در مصر بود) بما خاوندان ما سختي و بينوائي مستولي شده و سرمايه‌اي اندک و ناچيز آورده‌ايم در پيمايش بر ما رسا و پر پيما باش و بر ما صدقه بخش که خدا صدقه‌دهندگان را پاداش خواهد داد».

مي‌بينيد که پيغمبرزادگان بلافصل از عزيز مصر که بنظر آنان شخصي بيگانه و شايد بت‌پرست و لااقل خارج از دين آنان مي‌نمود تقاضاي صدقه کرده و آن را دون شأن خود و مخالف کرامت و پيغمبرزادگي خود نمي‌شمارند. در فهم تفسير اين آيه شريفه بايد چند نکته را در نظر داشت.

1- اينکه اين تقاضا در وقتي است که برادر آنان (بن‌يامين) به تهمت سرقت گرفتار شده و جاي هيچ ترديدي نيست که دولت مصر که مخالف طريقه و رويه بني‌اسرائيل است به اينان بچشم عداوت و نفرت مي‌نگرد.

2- در اين آيه کلمه﴿ يَا أَيُّهَا العَزِيزُ قيد شده‌است تا متشبثين بهانه جوي نگويند که برادران يوسف، از يوسف تقاضاي صدقه کردند و بنابراين صدقه پيغمبرزاده بر پيغمبرزاده حرام نيست و چون کلمه عزيز قبلاً در آيه 20 همين سوره آمده‌است: ﴿وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي المَدِينَةِ امْرَأَةُ العَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَفْسِهِ (يوسف:30) بروشني مسلم است که لقب عزيز، مخصوص صدراعظم مصر است و به يوسف ارتباطي ندارد.

3- در آيه شريفه قيد: ﴿مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ (يوسف:88) است و اين قيد و شرط در تمام صدقه گيرندگان جاري است و انحصار به پيغمبرزادگان ندارد پس هر کس که در حال اضطرار بود حق دارد که تقاضاي صدقه کند يا از صدقه استفاده ارتزاق کند خود و خانواده‌اش.

4- در آية شريفه جمله: ﴿وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الكَيْلَ (يوسف:88) آمده‌است تا دلالت کند بر اينکه هر گاه پيغمبرزاده‌اي چيزي اندک به کسي داد مثل اينکه در گدايان سادات معمول است که حبه‌اي نبات يا نقل و يا خرمائي بکسي مي‌دهند و در مقابل آن انتظار احساني دارند هر چند زياده از داده خود مي‌گيرند صدقه‌است که اگر در حال اضطرار و بينوايي باشند بر ايشان جايز است و الا فلا.

5- شرافت و برتري محسن از روح آيه شريفه برمي‌آيد هرچند آن محسن (احسان‌کننده) در مذهب باطل و مخالف مذهب حق صدقه‌گير باشد زيرا مقام احسان‌کننده مقام شامخي است هر چند کافر باشد.

6- ادب و تواضع گيرنده صدقه را در مقابل دهندة صدقه تعليم مي‌دهد که در پيشگاه او چگونه رعايت احترام شود حال بايد ديد چه شد که بر فرزندان يعقوب و زادگان بلا فصل ابراهيم ابوالموحدين که ابا عن جد پيغمبرزاده بودند بنص صريح قرآن صدقه حلال است و اما بر فرزندان حارث و ابولهب (عبدالعزي) که پدرانشان بت‌پرست بودند از جهت شرافت نسب، صدقه بر آنها حرام و خمس کذائي دادن به آنها واجب شده است؟! اين امتياز از جانب هر کسي باشد برخلاف عقل و وجدان و شريعت حقه قرآن است و ارتباطي به پيغمبر و امامان ندارد.

اساساً قضيه حرام بودن صدقه بر آل محمد(ص) که به استناد پاره‌اي از احاديث ضعيفه شهرت يافته‌است با دقت در کتب اخبار و سير معلوم مي‌شود که مطلب غير از آنست که مشهور است.

حقيقت قضيه آن‌است که در ابتداي تشريح فريضه زكات چون پرداخت آن بر مسلمانان گران مي‌آمده‌است (چنانکه شرح اين کراهت با دلائل آن در کتاب زكات گذشت و عده‌اي از مسلمانان در صدد خيانت برآمده و اموال خود را که در آن زمان معمولاً همان شتر و گاو و گوسفند و احياناً پولهاي طلا و نقره بود پنهان نموده و به مأمورين اخذ صدقات که از جانب رسول خدا(ص) گسيل مي‌شدند نمي‌پرداختند لذا رسول خدا بر طبق فرمان خدا دستور مي‌فرمود که علاوه بر اخذ زكات از خائنين شطر اموال ايشان نيز بعنوان غرامت مأخوذ شود آنگاه آنچه را که بعنوان غرامت اخذ شده بود آنرا بر آل‌محمد حرام کرده و به ايشان نمي‌داد. ولي بعداً اين حکم اخذ غرامت منسوخ شد. چنانکه در سنن بيهقي (ص105، ج4)...((عَنْ بَهْزِ بْنِ حَكِيمِ بْنِ مُعَاوِيَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ -صلى الله عليه وسلم- يَقُولُ:«فِى كُلِّ أَرْبَعِينَ مِنَ الإِبِلِ سَّائِمَةِ ابْنَةُ لَبُونٍ مَنْ أَعْطَاهَا مُؤْتَجِرًا (أي راضياً ومحتسباً أجره عند الله) فَلَهُ أَجْرُهَا، وَمَنْ كَتَمَهَا فَإِنَّا آخِذُوهَا وَشَطْرَ إِبِلِهِ عَزِيمَةً مِنْ عَزَمَاتِ رَبِّكَ لاَ يَحِلُّ لِمُحَمَّدٍ وَلاَ لآلِ مُحَمَّدٍ». كَذَلِكَ رَوَاهُ جَمَاعَةٌ عَنْ بَهْزِ بْنِ حَكِيمٍ وَقَالَ أَكْثَرُهُمْ: عَزْمَةً مِنْ عَزَمَاتِ رَبِّنَا.)).

مضمون حديث يعني رسول خدا(ص) پس از تعيين نصاب زكات حيوانات فرمود: هر که زكات اموال خود را بدهد در حالي‌که خواهان اجر آن است (يعني براي رضاي خدا بدون کراهت مي‌دهد) البته به اجر آن خواهد رسيد اما کسي که آنرا پنهان کند بهر صورت ما زكات آنرا اخذ مي‌کنيم بعلاوه نيمي از شترانش اين غرامتي است از غرامات پروردگار يعني از جانب اوست ولي بر محمد و خاندان محمد حلال نيست. سپس بيهقي مي‌نويسد: ((وَقَدْ كَانَ تَضْعِيفُ الْغَرَامَةِ عَلَى مَنْ سَرَقَ فِى ابْتِدَاءِ الإِسْلاَمِ، ثُمَّ صَارَ مَنْسُوخًا)) يعني چند برابر کردن غرامت بر کسي‌که دزدي کند (اموال مشمول زكات را پنهان کند) در ابتداي اسلام معمول بود سپس منسوخ شد.

اين حديث در سنن نسائي (ص12، ج5) آمده‌است و محشي سنن نسائي نيز مي‌نويسد: اين حديث منسوخ است يعني هم غرامت گرفتن و هم حرام بودن صدقه منسوخ است. شواهدي که بعداً مي‌آيد نيز اين ادعا را تصديق مي‌کند پس چنانکه معلوم مي‌شود چون امر زكات در ابتداي تشريع زكات بر مسلمانان دشوار و ناگوار بود رسول خدا(ص) نيز آنرا بشدت اخذ مي‌فرمود حتي بوسيله جنگ ضربت شمشير چنانکه شرح آنرا در کتاب زكات آورديم لذا براي احتراز از هر گونه انديشه ناروا و تهمتي که ممکن بود از طرف منافقين و اشخاص ضعيف ‌الايمان زده شود آنرا بر خود و خاندان موجود خود حرام فرمود تا اين شبهه و تصور نابجا و خيال اينکه او اموال مردم را بشدت اخذ مي‌کند تا خود و خانواده‌اش از آن ارتزاق نمايند در خاطره‌اي خطور نکند و بهمين جهت است که مي‌بينيم در آن زمان وسائل معيشت خود و زنان و فرزندان خود را از طريق غنائم خيبر و اموال بني‌النظير و امثال آن فراهم مي‌کند(25). زيرا آن اموال کفار بود و ارتزاق رسول خدا و خانواده‌اش از آن اموال بر مسلمين تحميل و ناگوار نبود و از شدت احتراز از اين لحاظ است که حتي بخويشانش مأموريت و عاملي صدقات را هم نمي‌داد چنانکه شرح آن گذشت.

لکن بعد از آن‌حضرت چون ديگر خوف چنين انديشه و تهمتي در بين نبود مي‌بينيم که مسئله حرمت صدقه اثر خود را از دست داد و اهل‌بيت و اقربا و زنان پيغمبر و کساني‌که در زمان آن‌حضرت جزو خاندان و عائله او بودند عموماً از بيت‌المال که رقم مهم آنرا زکوات و صدقات تشکيل مي‌داد استفاده و ارتزاق مي‌نمودند و هم منسوبين رسول‌الله مأمور اخذ صدقات و زکوات مي‌گرديدند چنانکه کتب تواريخ و سير و احاديث صحيح و معتبر بدان گواه و صراحت دارند و ما برخي از آنها را در اين اوراق مي‌آوريم انشا‌ء‌الله و از احاديثي هم که در کتب معتبره شيعه‌است معلوم مي‌شود که اين صدقه يا زکوه فقط بر شخص پيغمبر حرام بوده و بر کساني‌که مستقيماً و بلافصل در تحت کفالت و نفقه آن‌حضرت بوده و عيال و نانخور آن بزرگوار محسوب مي‌شدند اين حرمت سرايت داشته‌است چنانکه در کتاب تهذيب‌الاحکام شيخ طوسي (ص58، ج4، چاپ نجف) و در کتاب کافي آمده‌است.

1- از حضرت باقر و حضرت صادق عليهما‌السلام روايت است که فرمودند: ((قال رسول ‌الله: إِنَّ الصَّدَقَةَ أَوْسَاخُ أَيْدِي النَّاسِ وَإِنَّ اللهَ حَرَّمَ عَلَيَّ مِنْهَا وَمِنْ غَيْرِهَا مَا قَدْ حَرَّمَهُ))، يعني رسول خدا فرمود صدقه (زکات) چرک‌هاي دستهاي مردم است و خدا از آن و غير آن بر من حرام کرده‌است آنچه بايد حرام کند، که معلوم مي‌دارد صدقه از آن جهت که چرک‌هاي دست مردم است يعني نتيجه زحمت و رنجدست مردم است بر رسول خدا حرام بوده‌است زيرا ممکن است آن اجراي در مقابل رسالت فرض شود پس چنانکه اجر رسالت بر آن‌حضرت حرام است زکوه که رنجدست مردم است خصوصاً که رسول خدا با وجود غنائم از کفار از آن بي‌نياز بوده‌است حرام است، ضمن چيزهاي ديگري که بر آن‌حضرت حرام بوده‌است زيرا مي‌فرمايد: ((مِنْهَا وَمِنْ غَيْرِهَا)).

اينک تفصيل اشيائي که بر آن‌حضرت حرام بوده‌است. (در پاورقي صفحات قبل آورده شد):

 

الهوامش:

(2) در کتب تواريخ و سِير از جمله کتاب تاريخ قم که از کتب معتبرة شيعه است (ص 291) مي‌نويسد: ابو مالک اشعري آنکسي است که خمس را قسمت کرد قبل از نزول قرآن بذکر خمس. و در (ص 278) مي‌نويسد: مالک بن عامر که از جمله مهاجران است ابتدا کرد پيش از نزول آيه خمس، خمس را قسمت کرد و اين معني در وقتي بود که مالک بن عامر غنيمتي را يافت در بعضي از غزاوات، رسول (ص) فرمود او را که يک سهم از آن بهر خدا بنه، مالک بن عامر گفت خمس آن از بهر خداست، پس حق سبحانه و تعالي به قسمت مالک بن عامر رضا داده و آن قسمت را امضاء فرموده اين آيه را فرستاد: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِـلَّهِ خُمُسَهُ (الأنفال:41) و در پاره‌اي از تواريخ است که اولين خمس را عبدالله بن جحش قبل از جنگ بدر در سريه خود بخدمت رسول خدا آورد. (تاريخ ابو الفدا و واقدي و ابن خلدون).

(3) قرطبي در تفسير خود جلد هشتم ص 12 مي‌نويسد: در جاهليت معمول بوده که يک چهارم غنيمت را مخصوص رئيس سپاه مي‌دانستند و شاعر جاهلي مي‌گويد: «لك المرباع منها والصفايا *** وحكمك والنشيطة والفضول». در سيره ابن هشام (ص224، ج4) ضمن وفود بني تميم بر رسول خدا (ص)... و خطبه خطيب آنان (عطارد بن حاجب) در جوابي که ثابت بن قيس شماس به ايشان مي‌دهد، ضمن شمردن مفاخر قوم خود در ايام جاهليت مي‌گويد: ((مِنّا المُلُوكُ وَفِينَا تُقْسَمُ الرّبَعُ)). (يعني پادشاهان از طايفه ما هستند و در ميان ما يک‌چهارم غنيمت تقسيم مي‌شود). آنگاه ابن‌هشام در توضيح اين مدعي مي‌نويسد: ((كان من عاداتهم إذا غنموا أن يعطوا الرئيس ربع الغنيمة ويُسمَّى المرباع)). يعني از جمله عادات قبيله ايشان آن بود که هر گاه غنيمتي بدست مي‌آوردند يک چهارم آنرا به رئيس قبيله مي‌دادند و آنرا مِرباع مي‌ناميدند. در همين کتاب در ص 230 در ضمن اشعار زبر خان بدر است که در حضور رسول خدا ضمن مفاخرت ميسرايد: «وَأَنّ لَنَا المِرْبَاعَ فِي كُلّ غَارَةٍ... نُغِيرُ بِنَجْدٍ أَوْ بِأَرْضِ الْأَعَاجِمِ.». بروشني معلوم است که اين ربع مخصوص غنائم در غارت‌هاي جنگي بوده است. باز در همين کتاب ص 246 در داستان وفود عدي بن حاتم، خود او مي‌گويد: ((وَكُنْت نَصْرَانِيّا، وَكُنْت أَسِيرُ فِي قَوْمِي بِالمِرْبَاعِ.)) يعني من در ميان قوم خود با اخذ يک‌چهارم غنائم جنگي زندگي مي‌کنم. رسول خدا (ص)... او را باين روش ملامت فرمود. اصمعي نيز گفته است: «ربع في الجاهلية وخمس في الإسلام، وكان يأخذ بغير شرع ولا دين ربع الغنيمة». در مجموع‌البيان طبرسي (ص261، ج5) چاپ اسلاميه نيز همين مضمون آمده است ((ربع الجيش يربعه رباعه رباعه إذا أخذ الغنيمة). فاضل جواد عليه‌الرحمه در مسالک ‌الافهام (ص95، ج2) نيز مي‌نويسد: ((كان في الجاهلية أن الرؤساء منهم كانوا يستأثرون بالغنيمة لأنهم أهل الرياسة والدولة والغلبة)). يعني در جاهليت رؤسا ايشان غنيمت را بجهت رياست و دولت و غلبه بخود اختصاص مي‌دادند معني آيه شريفه هم که در ذيل آيه فَيء است ﴿..كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الأَغْنِيَاءِ مِنْكُمْ.. ﴾ (الحشر:7} در همين جهت نازل شده است که معناي آن اينست ((كي لا يكون أخذه غلبةً وأثرةً جاهليةً.)). تا اين يک اخذ غلبه و چيرگي و امتياز جاهلي نبوده باشد. پس حاصل مطلب آن است که در جاهليت گرفتن مقداري از غنائم و غارت‌هاي جنگي براي رئيس قبيله معمول بوده است. و در اسلام چنين نيست علامه حلي در کتاب منتهي‌المطلب (ص922، ج2) عبارتي باين مضمون دارد: غنيمت در اديان گذشته حرام بوده است غنيمت را جمع مي‌کردند آنگاه آتشي مي‌آمد و آنرا مي‌سوزانيد! اما چون خدا پيغمبر اسلام را فرستاد به او انعام فرموده خمس غنيمت را براي او قرار داد. علامه مزبور در کتاب تذکره‌ الفقهاء (ص419، ج1) نيز همين مضمون را آورده است. علامة مجلسي نيز در مرآت‌ العقول (ص422، ج1) همين عبارت را آورده است. اما باتتبع و تحقيق در کتب آسماني موجود اين ادعا عاري از حقيقت است! ظاهراً اتکاء اين آقايان بر حديثي است که عامه از جابر و نيز در المصنف صنعاني (ص241، ج5) از ابوهريره و بخاري آن را از طريق ابن المبارک از همام روايت کرده‌اند که رسول خداص فرمود: ((أُعْطِيتُ خَمْساً لَمْ يُعْطَهُنَّ أَحَدٌ قَبْـلى... وَأُحِلَّتْ لِىَ الْغَنَائِمُ وَلَمْ تُحَلَّ لأَحَدٍ قَبْلِى..)). اولاً در صحت اين حديث ترديد است. چون مخالف آيات کتاب مجيد است. ثانياً برحسب آيات موجوده در کتب عهد عتيق و عهد جديد غنائم جنگ بر انبياي گذشته صلوات‌الله عليهم نيز حلال بوده است. در سفر تثنيه از تورات باب بيستم از آيه 10 چنين آمده است: «چون بشهري آئي تا با آن جنگ نمائي آنرا براي صلح ندا کن... تا آيه 12. و اگر با تو صلح نکرد و با تو جنگ نمايد پس آن را محاصره کن و چون يهوه خدايت آنرا بدست تو سپارد جميع ذکورش را به دم شمشير بکش، لکن زنان و اطفال و بهائم و آنچه در شهر باشد يعني تمام غنيمتش را بر خود بتاراج ببر و غنائم دشمنان خود را که يهوه خدايت بتو دهد بخور. به همه شهرهائي‌که از تو بسيار دورند که از شهرهاي اين امت‌ها نباشد چنين رفتار نما. و در سفر پيدايش باب 14 پس از جنگ ابراهيم برادر لوط با ملک عيلام و شکست خصم در آيه 20 مي‌گويد: متبارک باد خدايتعالي که دشمنانت را بدستت تسليم کرد و او را از هر چيز ده يک (يعني يک دهم) بداد. در همين معني در کتب عهد جديد در رساله پولس به عبرانيان باب 7 آيه 4 مي‌نويسد ابراهيم به آتر بارخ از بهترين غنائم جنگ ده يک بداد. در سفر اعدادا تورات باب 21 در شرح جنگ موسي بامديانيان و غنائمي که موسي و لشگريانش از دشمن گرفته‌اند در آيه 9 آورده است: و بني‌اسرائيل زنان مديانيان و اطفال ايشان را به اسيري بردند و جميع بهائم و جميع مواشي ايشان و همه املاک ايشان را غارت کردند. در آيه 11 مي‌نويسد: و تمامي غنيمت و جميع غارت را از انسان و بهائم گرفتند. در آيه 18 و از زنان هر دختري را که مرد را نشناخته بود و با او هم بستر نشده براي خود زنده نگاهداريد. در آيه 26 و خداوند به موسي خطاب کرده گفت: تو و العازار کاهن و سروران خاندان آباي جماعت حساب غنائي که گرفته شده است چه از انسان و چه از بهائم بگيريد و غنيمت را ميان مردان جنگي که بمقاتله بيرون رفته‌اند و تمامي جماعت نصف نما. آنگاه بشرح زکاتي است که از غنائم پرداخته مي‌شود تا در آيه 31 مي‌گويد، پس موسي و العاذار برحسب آنچه خداوند بموسي امر فرموده بود عمل کردند. سپس بشرح غنائم مي‌پردازد. در کتاب اول سموئيل شرح جنگ داود با عمالقه است و شرح غنائي که داود از ايشان گرفت. در کتاب دوم سموئيل باب 8 نيز اشارتي بغنائم داود از پادشاه صوبه است که آنرا تصرف کرده استفاده نمودند. در کتاب اول تاريخ ايام از ملحقات توراه باب 26 آيات 26-27 نيز اشارتي بغنائم و موقوفاتي است براي تعمير خانه خدا. اما موضوع در آتش سوزانيدن غنائم صرفنظر از اينکه برخلاف عقل و شريعت الهيه است در کتب توراه و انجيل نيز بدان اشاراتي نشده است و فقط در سفر اعداد تورات باب 31 آيه 26 مي‌گويد، طلا و نقره و برنج و آهن و روي و سرب يعني هرچه متحمل آتش شود آنرا از آتش بگذرانيد و طاهر خواهد شد و به آب نيز آنرا طاهر سازيد. که معلوم است اين دستور براي تطهير اشيائي است که تحمل آتش را دارند. در خصوص حرام بودن غنيمت تنها در يک مورد در کتاب مقدس در کتاب اول سموئيل چنين آمده است، داود بر آن دويست نفر که از شدت خستگي نتوانسته بودند عقب داود بروند و ايشان را نزد وادي سور واگذاشته بودند آمد و ايشان به استقبال داود و استقبال قومي که همراهش بودند بيرون آمدند و چون داود نزد قوم رسيد از سلامتي ايشان پرسيد اما جميع کسان شرير و مردمان بليمال از اشخاصي که با داود رفته بودند متکلم شده گفتند: چونکه همراه ما نيامدند از غنيمتي که باز آورده‌ايم بايشان چيزي نخواهيم داد. اما اين پيشنهاد هم مورد قبول داود نشد و فرمود اي برادران چنين مکنيد. بلي در صحيفه يوشع باب ششم در داستان فتح اريحا که محاصره آن بنحو خاصي انجام گرفت در آيه 17 مي‌گويد: و خود شهر و هر چه در آن است براي خداوند حرام خواهد شد. و چون بنا بود که تمام شهر و آنچه در آن است نابود شود چنانکه در آيه 21 مي‌گويد: هر آنچه در شهر بود از مرد و زن و جوان و پير و حتي گاو گوسفند و الاغ بدم شمشير هلاک شدند و در آيه 34 مي‌گويد: و شهر را با آنچه در آن بود به آتش سوزانيدند... تا در آيه 26 آمده است در آنوقت يوشع ايشان را قسم داد و گفت: ملعون باد بمحضر خداوند کسي‌که برخاسته اين شهر اريحا را بنا کند. پس حرام بودن غنائم و سوزانيدن آن منحصر و خاص شهر اريحا بوده است وگرنه در اديان گذشته نيز غنائم جنگ بر انبياء و مسلمين حلال بوده است چنانکه در اسلام. بنا براين سوزانيدن غنائم بوسيله آتشي از آسمان در امم گذشته نيز نبوده است و در اين مورد خاص هم خود غانمين شهر را آتش زده‌اند نه اينکه آتش آسماني آنرا سوزانيده باشد.

(4) مرحوم فاضل شيرازي (ميرزا محمد باقر) در ذخيره‌العباد در اين باره فرموده است: لان الغانمين و ان ملکوا الغنيمة باختيار الا ان ملکهم في غايه‌الضعف... و للامام ان يقسم بينهم... پس تا امام عنيمت را بين مجاهدين و غانمين تقسيم ننمايد مالکيت غانمين در غنائم در غايت ضعف است لذا خطابي متوجه ايشان در دادن نيست. همچنين شهيد ثاني (ره) در فوائد، قطع کرده است بتوقف مالکيت در آن بر قسمت غنيمت پس چنانکه گفته شد آيه شريفه که مُصَدَّر بکلمه واعلموا است کسي را امر به ايتاء خمس نمي‌کند زيرا کسي مالک چيزي نيست تا مورد خطاب آمرانه واقع شود بدادن آن و مالي است که در ميان غانمين و رياست جُند مشترک و مشاع است از اين جهت براي تقسيم و رفع نزاغ مُصَدَّر بکلمة واعلموا است و مانند زکات نيست که مي‌فرمايد خذ من اموالهم صدقه... در مسئله خمس مالکيت طرفين (امام و مجاهدين) قبل از تقسيم ضعيف است و لذا مورد خطاب آمرانه قرار نمي‌گيرد چنانکه نيست والله اعلم.

(5) ا ز اين روشن‌تر آنکه در آيات شريفه قرآن هر جا که نامي از غنائم آمده‌است مسلمانان گيرنده‌اند نه دهنده! چنانکه در آية شريفة 15 سوره الفتح مي‌فرمايد: ﴿سَيَقُولُ المُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلَى مَغَانِمَ لِتَأْخُذُوهَا ذَرُونَا نَتَّبِعْكُمْ... [الفتح/15]، تا آنجا که مي‌فرمايد: ﴿وَمَغَانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَهَا [الفتح/19]، و در آيه 20 همين سوره مي‌فرمايد: ﴿وَعَدَكُمُ اللهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا [الفتح/20]. و در قسمت کردن فِـيْء نيز همين معني آمده‌است چنانکه در آيه 7 سوره حشر مي‌فرمايد: ﴿مَا أَفَاءَ اللهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ مِنْكُمْ [الحشر/7]، تا آنجا که مي‌فرمايد ﴿وَمَا آَتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا [الحشر/7]

(6) ابو يوسف معاصر هارون‌ الرشيد وضع گرفتن زکات و خراج را در کتاب (الخراج) خود که آنرا براي هارون نوشته است بدين صورت بيان مي‌کند: بمن خبر رسيده است که مأمورين ماليات، خراج‌گذاران را در مقابل آفتاب وامي‌دارند و آنان‌را بسختي مي‌زنند و برايشان اشياء سنگين مي‌آويزند. جهشياري در تاريخ الوزراء (ص 32) آورده است که سليمان بن عبدالملک به عامل خود در مصر نوشت: ((اجلب ‌الذر حتي ينقطع واجلب‌ الدم حتي ينصرم))، يعني شير را بدوش تا قطع شود و خون را بمک تا تمام شود. و در باره دولت عباسي گفته‌اند که: عمال خراج انواع وسائل شدت و عذاب را نسبت به بدهکاران استعمال مي‌‌کردند چنانکه گوئي رحم و ايماني در قلوب ايشان نيست. بدتر از همه مارو افعي مردم را ميزدند و همچنين حبس مي‌کردند و يا يکدست و يک پا آنان‌را مي‌آويختند تا بميرند!) در کتاب (الامام الصادق والمذاهب الأربعه) (536) از کتاب الحضاره (ص 336) داستاني از خراج گرفتن ابن‌الفرء از محمدبن جعفر بن‌الحجاج آورده است که با بدهکار مظلوم چه جناياتي انجام مي‌دادند.

(7)- مرحوم مقدس اردبيلي در کتاب (زبده‌البيان) (ص 209) مي‌نويسد: ((الذي ينبغي أن يذكر هنا مضمون الآية فهي تدل على وجوبه في غنائم دار الحرب مما يصدق عليه شيء، وأي شيء كان منقولاً وغير منقول)). مي‌فرمايد آنچه لازم است که در اين‌مورد يادآور شد آن است که آيه فقط دلالت مي‌کند بر وجوب خمس و در غنائم دارالحرب بهر چيزي که اسم چيز بر آن صدق کند هر چه مي خواهد باشد منقول يا غيرمنقول. و نيز همان مرحوم در (ص 110) آن کتاب بعد از آنکه حديث وارد در کافي و تهذيب را که در (ص121، ج4) تهذيب چاپ نجف است از علي بن فضال از حکم مؤذن بني عبس روايت شده که: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ (ع) عَنْ قَوْلِ اللهِ تَعَالَى ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِـلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى..‏ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ (ع) بِمِرْفَقَيْهِ عَلَى رُكْبَتَيْهِ ثُمَّ أَشَارَ بِيَدِهِ ثُمَّ قَالَ: هِيَ وَاللَّهِ الْإِفَادَةُ يَوْماً بِيَوْمٍ إِلَّا أَنَّ أَبِي جَعَلَ شِيعَتَهُ فِي حِلٍّ لِيَزْكُوا)). فقال: ((الظاهر أن لا قائل به، فإنَّ بعض العلماء يجعلونه مخصوصاً بغنائم دار الحرب كما عرفت)). مي‌فرمايد: ظاهر اين‌است که هيچکس قائل به چنين خمسي (در فائده روزانه) نيست و آيه را چنين تفسير نمي‌کند براي اينکه بعضي از علما خمس را فقط مخصوص به غنائم دارالحرب گرفته‌اند چنان‌که دانستي! و نيز همان مرحوم در باره اينکه خمس شامل جميع اشياء مي‌نويسد: ((وأنه تكليف شاق، وإلزام شخص بإخراج خمس جميع ما يملكه بمثله مشكل، والأصل والشـريعة السهلة السمحة ينفيانه، والرواية غير صحيحة وفي صراحتها تأمل)). يعني اين يک تکليف شاقي است که شخص را مجبور و ملزم کنند که هر چه را مالک شده خمسش را اخراج کند و خود امر مشکلي است و اصل برائت شريعت سمحة سهله نيز آن را نفي مي‌کنند و روايت هم صحيح نيست (زيرا راوي آن علي بن فضّال ضالّ مضّل است و همچنين حکيم که مجهول است) و در صراحت روايت نيز تأمل است (زيرا معلوم نيست چه مي‌گويد و چه مي‌خواهد). مرحوم محقق سبزواري در ذخيره‌العباد مي‌فرمايد: ((احتج الموجبون بقوله تعالى ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِـلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى..الآية﴾ (الأنفال/41) وفيه نظر، لأن الغنيمة لا تشمل الأرباح لغةً وعُرْفاً على أن المتبادر من الغنيمة الواقعة في الآية غنيمة دار الحرب كما يدل عليه سوق الآيات السابقة واللاحقة: يعني آنان‌که خمس را در ارباح مکاسب واجب گرفته‌اند به آيه: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِـلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى..الآية احتجاج کرده‌اند و حال اينکه در آن جاي تأمل و نظر است براي اينکه غنيمت شامل ارباح مکاسب نمي‌شود نه لغتاً و نه عرفاً علاوه بر آنکه آنچه در کلمه غنيمت در آيه شريفه متبادر مي‌شود آن است که مراد از غنيمت، غنيمت دارالحرب است چنان‌که آيات سابق بر اين آيه (يعني آيه و قاتلوهم و امثال آن) بر آن دلالت دارد. همين جناب در جاي ديگر در همين کتاب و در همين باب که پاره‌اي از علماي شيعه گفته‌اند که آيه شريفه شامل معناي خمس است در ارباح مکاسب مي‌فرمايد: ((وأنكر بعض أصحابنا صحة هذه الدعوى مدعياً اتفاق العُرْف وكلام أهل اللغة على خلافها، ولعله متجهٌ وما وجدته من كلام أهل اللغة يساعد عليه)). يعني پاره‌اي از اصحاب ما (علماي شيعه)صحت اين ادعا را منکرند در حالي‌که مدعي‌اند که تمام فرق اسلامي و جميع علماي لغت نيز بر خلاف اين ادعا اتفاق کره‌اند؟ و در انکار بر شيخ طبرسي قول منکرين را ترجيح مي‌دهد و مي‌نويسد: ((ولعله متجهٌ وما وجدته من كلام أهل اللغة يساعد عليه)). يعني بسا باشد که قول منکرين موجود باشد و من نيز آنچه از سخنان علماي لغت يافتم اين معني را تقويت و مساعدت مي‌کند! جناب ايشان در ذخيره‌العباد در آخر کتاب خمس آنجا که سقوط خمس را ترجيح مي‌دهد در جواب آناني‌که به آيه شريفه استناد مي‌کنند مي‌فرمايد: ((أما الآية فظاهرها اختصاصها بالغنائم فلا يعم غيرها مع أنها لا تشمل زمن الغيبة...)): يعني ظاهر آنچه خمس را اختصاص به غنائم دارالحرب مي‌دهد که با اين کيفيت شامل غير غنائم دارالحرب نمي‌شود و در زمان غيبت نيز خمس را شامل نيست (زيرا در زمان غيبت جهادي نيست تا غنيمتي باشد و غنيمتي نيست تا خمسي باشد!). مرحوم فاضل جواد هم چنانکه سبق تحرير يافت در مسالک‌الافهام مي‌فرمايد: ((ظاهر الغنيمة ما أخذت من دار الحرب، ويؤيّده الآيات السابقة واللاحقة، وعلى ذلك حملها أكثر المفسـّرين...)) يعني: ظاهر اين‌است که غنيمت در آيه شريفه مخصوص دارالحرب است و آيات سابق و لاحق نيز اين معني را تأييد مي‌کند و اکثر مفسرين هم بر اين عقيده‌اند. پس بنابر عقيده بزرگان فقهاي شيعه غنيمت که مشمول خمس است همان غنيمت دارالحرب است چنانکه روايات هم آنرا تأييد مي‌کند.

(8) از جمله آياتي که دلالت بر ماضي در موضوع زکات دارد: آيه 177 سوره البقره - آيه 277 سوره البقره - از جمله آياتي که دلالت بر حال (فصل امر) دارد آيه 110 سوره البقره آيه 77 سوره النساء - آيه 7 سوره الحج - آيه 56 سوره النور. آياتي که دلالت بر مضارع (استقبال دارد) آيه 55 سوره الماعده - آيه 71 سوره التوبه آيه 156 سوره الاعراف.

(9) مرحوم فاضل جواد در کتاب مسالک‌الافهام (ص 20 ج 2) در اين باره آنچه مضمونش اين است مي‌نويسد: مراد از قرابت (در اين آيه غنيمت) قرابت خود شخص است پس امر است بصله رحم بوسيله مال و جان يا اينکه مراد نفقة اقاربي است که بر شخص واجب است و مقتضاي آيه شريفه: للرسول ولذي‌القربي، عموم است (و فرد يا افراد خاصي نيستند) و مرحوم شيخ طوسي نيز در تفيسر (التبيان) (ص 521 جد 2 چاپ تهران) ذيل آيه شريفه: و ات ذي‌القربي حقه مي‌نويسد: ((و روي عن ابن‌ عباس والحسن أنهم قرابة الإنسان)) يعني ابن‌عباس و حسن گفته‌اند مراد از ذي‌ القربي خويشاوندان خود شخص است.

(10) در اين جا کلمه دعاکم که مفرد است خداست هرچند ضمير متصل يحييکم مرجعش (فاعلش) ما باشد.

(11) در کتاب (‌الأموال) قاسم ‌بن سلام (ص453) از ابن ‌عباس روايت شده‌است که گفت: ((كانت الغنيمة تقسم على خمسة أخماس، فأربعة منها لمن قاتل عليها، وخمس واحد يقسم على أربعة، فربع لِـلّهِ وللرسول ولذي القربى، يعني قرابة النبي صلى الله عليه وسلم، قال: فما كان لِـلّهِ وللرسول منها فهو لقرابة النبي صلى الله عليه وسلم، ولم يأخذ النبي صلى الله عليه وسلم من الخمس شيئا، والربع الثاني لليتامى، والربع الثالث للمساكين، والربع الرابع لابن السبيل، وهو الضيف الفقير الذي ينزل بالمسلمين)). يعني غنيمت بر پنج تقسيم مي‌شود چهار قسمت آن براي کساني است که جنگ کرده‌اند و يک‌پنجم آن به چهار قسمت تقسيم مي‌شود. يک‌چهارم آن که مال خدا و رسول و ذي‌القربي يعني خويشاوند پيغمبر است. پس آنچه مال خدا و رسول است مال خويشاوند پيغمبر است و خود پيغمبر چيزي از آن برنمي‌داد و يک‌چهارم دوم از آن يتيمان است و يک‌چهارم سوم از آن مسکينان است و يک‌چهارم چهارم از آن در راه مانده است و آن مهمان فقيري است که به مسلمانان وارد مي‌شود.

(12) در رساله (المحکم والمتشابه) مرحوم سيد مرتضي علم‌الهدي از تفسير نعماني (ص 59) از فرمايش اميرالمؤمنين آورده است که آن حضرت فرموده است: ((ثُمَّ قَالَ إِنَّ لِلْقَائِمِ بِأُمُورِ المُسْلِمِينَ بَعْدَ ذَلِكَ الْأَنْفَالَ الَّتِي كَانَتْ لِرَسُولِ اللهِ (ص))) يعني انفالي که در زمان رسول خدا اختيار آن با رسول‌الله بوده است بعد از آن حضرت اختيار آن با کسي است که قائم به امور مسلمين است (يعني پيشواي سياسي اسلام) معهذا از اين حديث بدست نمي‌آيد که زمامدار مسلمين حقي خاص به انفال داشته باشد چنانکه از آن حقي خاص براي رسول خدا استنباط نمي‌شود. در کتب عامه آمده است که رسول خدا (ص) از غنائم جنگ آنچه را که براي کفايت مؤونه يکساله خود و عيالش لازم بود برداشت مي‌نمود و بقيه را صرف مصالح مسلمين مي‌کرد چنانکه در بدايه‌ المجتهد ابن رشد (ص38، ج1) و نهايه‌المحتاج (ص106، ج5) و البحرالزخار (ص440، ج5) و تفسيرالمنار (ص7، ج10) و تفسير قرطبي (ص11، ج8) آمده است. اما فقهاء عامه و خاصه را در موضوع سهم رسول‌الله(ص) از خمس غنائم نظرات و فتاوائي است که نتيجه همه آنها يکي است! شافعي معتقد است که سهم رسول‌الله از غنائم بعد از آن حضرت صرف مصالح مسلمين مي‌شود و سهم ذوي‌القربي بين اغنياء و فقراي ايشان للذکر مثل حظ‌الانثيين تقسيم مي‌شود و بقيه مال فرق ثلاثه يتامي و مساکين وابن‌سبيل عموم مسلمين است. اما ابوحنيفه قائل است که سهم رسول خدا پس از وفات آنحضرت ساقط است و همچنين سهم ذوي‌القربي که ايشان نيز در صورت فقير بودن مانند ساير فقرا هستند که از زکات و بيت‌المال استفاده مي‌کنند پس خمس غنائم بين يتامي و مساکين وابن‌سبيل عموم مسلمين تقسيم مي‌شود. اما مالک، امر خمس غنائم را مفوض برأي امام و زمام‌دار مسلمين مي‌داند و در نتيجه رأي تمام آنها يکي مي‌شود يعني خمس غنائم تحويل بيت‌المال مسلمين مي‌شود.

(13) از طريق عامه در مراسيل ابن‌داود (ص 13) و از طريق خاصه در المصنف عبدالرزاق صنعاني (188) حديث مرفوعي است که رسول خداص فرمود: ((إذا مات ‌الرجل بعد ما يدخل أرض ‌العدو و يخرج من أرض‌ المسلمين و أرض‌ الصلح فإن سهمه لأهله.)). همينکه مرد مجاهد براي جهاد از زمين مسلمانان و صلح خارج شد و مرد سهم غنيمت او به اهلش مي‌رسد.

(14) مرحوم صاحب مدارک پس از نقل ‌قول ابن‌جنيد آورده است: ((والظاهر أن هذا القيد (اذا استثنى عنها ذوي‌ القربى) على سبيل الأفضيله لا على سبيل ‌التعيين و يدل على ما ذکره إطلاق الآية‌ الشريفة)).

(15) ابو عبيد قاسم بن سلّام متوفاي سال 224 هجري (معاصر ائمه) «از حضرت صادق تا حضرت هادي» در کتاب (الأموال) (ص 457) مي‌نويسد: ((أن الخمس إنما هو من الفيء، والفيء والخمس جميعاً أصلهما من أموال أهل الشرك، فرأوا رد الخمس إلى أصله عند موضع الفاقة من المسلمين إلى ذلك)). قبلاً در باره صرف خمس غنائم مي‌نويسد: ((إن النظر فيه الى ‌الامام و هو مفوَّض إليه علي قدر ما يرى)). آنگاه در خصوص زكات مي‌نويسد: ((إن‌ الصدقه إنما هي من أموال‌ المسلمين خاصة فحکمها أن توخذ من أغنيائهم فتردّ إلى فقرائهم، فلا يجوز فيها نفل و لا عطاء فهذه من أموال ‌المسلمين و ذاک من أموال‌ الکفر فافترق حکم ‌الخمس والصدقه لما ذکر.)) ترجمه: همانا خمس همان فيء است و فيء و خمس هر دو اصل آنها از اموال اهل شرک است پس چنين نظر داده‌اند که خمس را در هنگامي‌که مسلمانان دچار پريشانيند به اصل خود برگردانده شود و بدانچه پيشواي مسلمين صلاح بداند مصرف شود، اما زكات چون از اموال خاص مسلمين است حکمش آن است که از اغنياء ايشان گرفته شده بفقراء ايشان داده شود پس بخشش و عطاء از آن جائز نيست زيرا زكات از اموال مسلمانان و خمس از اموال کفر است. لذا حکم خمس و زكات بدانچه مذکور شد با هم تفاوت دارد. بنظر أبو عبيد چون خمس از اموال مشرکين و کفار است پس امام مي‌تواند هم از آن بخشش کرده و هم صرف امور سياسي نمايد لکن زكات چون بيت‌المال و اموال مسلمين است بايد در مصارف خاص خود صرف شود اما بنظر بعضي از فقهاء امام چنين اختياري ندارد.

(16) در کتاب زكات از (ص 189) ببعد شرح حال علي بن فضال مفصّل است که مختصر آن بدين‌قرار است: باتفاق علماي رجال علي بن فضال فطحي مذهب و قائل بامامت عبدالله بن جعفر‌الصادق بوده و حتي بتصريح نجاشي در رجال خود (ص 196) چاپ تهران کتابي هم در اثبات امامت عبدالله نوشته است و چون عبدالله بعد از وقات حضرت صادق بيش از هفتاد و چند روز نبوده است پس اينکه بعضي گفته‌اند علي بعد از وفات عبدالله از او عدول نموده است صحيح نيست زيرا مسلماً وي اين کتاب را در ظرف هفتاد و چندروز ننوشته است، در اين مدت کوتاهي معارضي براي عبدالله و مجالي براي علي‌بن فضال نبوده است بلکه بطور قطع آنرا بعد از وفات عبدالله نوشته و تا آخر خود بر اين عقيده باقي بوده است. چنانکه اکثر ارباب رجال بدان معتقد و بعداً قائل به امامت جعفر گذاب شده‌است پس روي قواعد و موازين علماي رجال کسي که امامي نباشد و از ائمه‌ اثني‌عشر (هر کدام را که درک کرد) از وي منحرف شود ضال و مضل بوده و احاديث او از درجة قبول ساقط است يا صحيح نيست اينک اقوال علماي رجال در باره اين شخص: 1- نجاشي در رجال خود (ص195) چاپ جديد تهران در ضمن علي‌بن فضال مي‌نويسد ((علي بن الحسن بن علي بن فضال... كان فطحياً، و لم يرو عن أبيه شيئاً و قال كنت أقابله و سنِّيْ ثمان عشرة سنة بكتبه و لا أفهم إذ ذاك الروايات و لا أستحل أن أرويها عنه.)) (يعني من روايت کردن احاديث او را از وي حلال نمي‌دانم). 2- علامه حلي: الف- در کتاب رجال خود (ص93) چاپ نجف او را فاسد‌المذهب ميداند و مي‌نويسد ((کان مذهبه فاسداً)) ب - در کتاب منتهي‌المطلب (ص534) در روايت اعطاي زكات به بني‌هاشم مي‌نويسد ((و في طريقه ابن‌فضال و هو ضعيف)) ج - و نيز در همان کتاب (ص524) در ذيل حديثي مي‌نويسد ((و في طريقه علي بن‌فضال و هو ضعيف)) د - باز هم در کتاب مختلف‌الشيعه جلد دوم (ص7) در ذيل حديثي که علي‌بن فضال از محمد مسلم و ابوبصير و بريد و فضيل از حضرت صادق (ع) از اشياء تسعه سؤال مي‌کنند چون راوي آن علي‌بن فضال است مي‌نويسد ((والرواية ممنوعة‌ السند فإن في طريقها علي ‌بن فضال)). ه‍ - ايضاً در کتاب منتهي‌المطلب (ص492) (ص535) در ذيل احاديث او را ضعيف شمرده است. 3- ابن‌داود حلي در کتاب رجال خود (ص483) او را در قسم مجروحين و مجهولين آورده است. 4- محمد بن ادريس ‌الحلي از اعيان علماي شيعه، در کتاب ‌السرائر در باب تقسيم خمس از شيخ طوسي انتقاد شديدي نموده است که از علي‌بن فضال روايت کرده است آنگاه مي‌نويسد ((رواي أحدهما فطحي‌المذهب کافر ملعون و هو علي‌ بن‌الحسن‌الفضال)) و در بارة پدر و طائفه علي‌بن فضال مي‌نويسد ((و بنو فضال کلهم فطحيه والحسن رأسهم في‌الضلال)). 5- مرحوم محقق سبزواري در کتاب ذخيرة المعاد در هر جا که نامي از علي‌بن فضال آورده است او را ضعيف خوانده است. 6- صاحب مدارک نيز در مواردي بسيار او را بضعيفي نکوهيده است. 7 و 8 - مرحوم شهيد ثاني و مرحوم محقق حلي در کتاب مسالک و شرايع او را ضعيف شمرده‌اند. 9- مرحوم شيخ يوسف بحراني در کتاب حدائق (ص380، ج12) و در (ص 253) با نقل از صاحب ملل و نحل و قول محقق در المعتبر، او را ضعيف دانسته است. 10- يحيى بن سعيد الحلي (689هـ) صاحب کتاب «نزهة الناظر في الجمع بين الأشباه والنظائر» در (ص 68) او را [فطحي مذهب و] ضعيف شمرده است. 11- مولانا اسمعيل‌الخاجوئي بنا بنقل صاحب روضات ‌الجنات و در ضمن انتقادي ‌که علي‌بن فضال از علي‌ بن ابي حمزه بطائني کرده است او را نمرود خوانده و گفته است ((ويلٌ لمن کفَّره نمرود!)). 12- مرحوم حاج شيخ عبدالله مامقاني در جلد دوم تنقيح‌المقال (ص 279) در باره او نوشته است ((صدر عن جمع من ‌التوقف في رواية ‌الرجل)) و از او انتقاد کرده است. علي‌بن فضال علاوه بر اينکه فطحي مذهب بوده اخيراً قائل بامامت جعفر کذاب شده است که شرح آن در (ص 194) ببعد کتاب زكات آمده‌است.

(17) اما حديث معروف که از رسول‌الله (ص) روايت شده‌است که: ((ألا إن كل سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلا سببي ونسبي)). به‌طوري‌که ابن‌جوزي در الموضوعات (ص282، ج1) آورده‌است از موضوعات است و کذب بر رسول خدا است.

(18) در کتاب‌الاموال قاسم بن سلام (ص 375) مي‌نويسد: ((ذهب أبو بكر في التسوية إلى أن المسلمين إنما هم بنو الإسلام، كإخوة ورثوا آباءهم، فهم شركاء في الميراث تتساوى فيه سهامهم، وإن كان بعضهم أعلى من بعض في الفضائل ودرجات الدين والخير)).

(19) عدم امتياز خويشاوندي و بي‌اساس بودن افتخار به آباء و اجداد مورد تأييد تمام کتب آسماني و لغو اين آثار جاهلي از مأموريت‌هاي مهم جميع ابناي الهي بوده است. چنانکه در انجيل متي باب 3 آيه 9 از قول حضرت يحيي(ع) به يهوديان آمده است که به ايشان فرمود: و اين سخن را بخاطر خود راه مدهيد که پدر ما ابراهيم است زيرا بشما مي‌گويم. خدا قادر است که از اين سنگها فرزندان براي ابراهيم برانگيزاند و الحال تيشه به ريشه درختان نهاده است پس هر درختي که ثمره نيکو نياورده بريده و در آتش افکنده مي‌شود يعني هر کس در گرو عمل خويش است پدر و جدش هر که هست. در انجيل مرقس باب 3 آيه 35 حضرت عيسي مي‌فرمايد زيرا هر که اراده خدا را بجا آورد همان برادر و خواهر من مي‌باشد. در انجيل لوقا باب 8 آيه 21 در جواب کساني که بعيسي گفتند. مادر و برادرانت بيرون ايستاده مي‌خواهند ترا ببينند در جواب ايشان گفت، مادر و برادران من اينانند که کلام خدا را شنيده آنرا بجاي آورند. چقدر شبيه است اين فرمايش حضرت عيسي بفرمايش حضرت رضا(ع) که يزيد مي‌فرمايد: تو برادر مني مادامي‌که خدا را اطاعت کني و اگر معصيت خدا را کردي در آنحال ببين من و تو برادري نيست. آري دين حق بهر نام باشد همان اسلام است که از منبع ‌الوهيت سرچشمه گرفته است. [لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ] {البقره:285}.

(20) در کتاب‌الاموال قاسم بن سلام نيز اين داستان بتفصيل بهمين سبب آمده است. بهترين دليل اينکه حرمت صدقه بر آل‌محمد و بني‌هاشم اختصاص بزرمان رسول خدا (ص) و حيات آنحضرت داشت همين قضيه است که آنحضرت در زمان خود باحدي از بني‌هاشم عاميت زكات و ولايت بلاد نداد مگر مدتي اندک بحضرت علي(ع) که آنجناب را بولايت و حکومت يمن و اخذ زکوات و صدقات آن زمان مأمور کرد اما در زمان خلافت علي(ع) مي‌بينيم که اکثر بني‌هاشم از جانب آنحضرت بولايت بلاد واجبات زکوات مأمور شدند چنانکه فرزندان عباس هر کدام در بلاد بولايت و اخذ زكات گماشته شدند: عبدالله بن عباس در بصره و عبيدالله بن عباس در يمن و قثم بن‌العباس در مکه و معبدبن العباس را در مدينه و نيز آنها در ساير بلاد و جعده‌بن هيبره‌بن وهب پسر خواهر خود را بولايت خراسان و اخذ زكات و خراج آن گماشت.

(21) در وسائل شيعه (ص 36، ج2) چاپ امير بهادر نظير اين حديث را از فضل‌بن الحسن‌الطبرسي از صحيفه‌ رضا نقل کرده است بدين عبارت: ((الفَضْلُ بْنُ الحَسَنِ الطَّبْرِسِيُّ فِي صَحِيفَةِ الرِّضَا (ع) بِإِسْنَادِهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللهِ (ص): إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ لَا تَحِلُّ لَنَا الصَّدَقَةُ وَأُمِرْنَا بِإِسْبَاغِ الوُضُوءِ وَأَنْ لَا نُنْزِيَ حِمَاراً عَلَى عَتِيقَةٍ، ولَا نَمْسَحَ عَلَى خُفٍّ).

(22) مرحوم شهيد اول در کتاب (الذکري) در خصوص امامت در نماز جماعت درباره مقدم بودن قرشي و هاشمي عبارتي آورده است بدين مضمون ابوالصلاح در امامت بعد از افقه بودن، قرشي بودن را جعل کرده است! و ابن‌زهره، هاشمي بودن را! و همچنين سيدمرتضي و ابن‌الجنيد و علي‌بن بابويه و پسرش (صدوق) و سلّار و ابن ادريس و شيخ نحيب‌الدين يحيي بن سعيد و پسرعمش (محقق) در معتبر و نيز آن را در شرايع ذکر کرده است همچنين فاضل (علامه) در مختلف که گفته‌است اين يک مطلب مشهوري است، يعني مقدم داشتن هاشمي! بعد خود مرحوم شهيد مي‌فرمايد: چيزي را که در اين معني ذکر شده باشد من در اخبار نمي‌بينم مگر آنچه را که سلّار بطريق مرسل، که سندش غيرمسلم است آورده است که پيغمبر خدا فرمود قدموا قريشاً و لا تقدموها يعني قريش را به جلو اندازيد و بر اين طايفه پيشي نگيريد و بر فرض که تسليم چنين حديث غيرمسلمي شويم در اين مدعا صراحت ندارد و آن فقط در نماز ميت تقدمش مشهور است بدون آنکه روايتي بر آن دلالت داشته باشد. پايان فرمايش شهيد اول.

(23) بر طبق تواريخ متعبره ضمن شرح برنامه دولت حقه خود فرمود: ((أَيُّمَا رَجُلٍ اسْتَجَابَ لِـلَّهِ وَلِلرَّسُولِ فَصَدَّقَ مِلَّتَنَا وَدَخَلَ فِي دِينِنَا وَاسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا فَقَدِ اسْتَوْجَبَ حُقُوقَ الإِسْلَامِ وَحُدُودَهُ فَأَنْتُمْ عِبَادُ اللهِ وَالمَالُ مَالُ اللهِ يُقْسَمُ بَيْنَكُمْ بِالسَّوِيَّةِ لَا فَضْلَ فِيهِ لِأَحَدٍ عَلَى أَحَدٍ وَلِلْمُتَّقِينَ عِنْدَ اللهِ غَداً أَحْسَنُ الجَزَاءِ وَأَفْضَلُ الثَّوَابِ لَمْ يَجْعَلِ اللهُ الدُّنْيَا لِلْمُتَّقِينَ أَجْراً [جَزَاءً] وَلَا ثَوَاباً وَما عِنْدَ اللهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرار)). يعني آگاه باشيد هر مردي که خدا و رسول او را اجابت کرده است (يعني به خدا و رسول خدا ايمان آورده است) و تصديق ملت ما را نموده و بقبله ما روي آورده است چنين کساني مستوحب تمام حقوق اسلامي و حدود آن است. پس شما مردم بندگان خدائيد اين مال هم مال خداست بطور تساوي بين شما تقسيم مي‌شود هيچکس را بر هيچکس فضلي و فزوني نيست، و براي پرهيزکاران فرداي قيامت بهترين جزا و فاضلترين ثواب است خدا دنيا را براي پرهيزکاران اجر و ثواب قرار نداده بلکه آنچه در نزد خداست براي نيکوکاران بهتر است. و در خطبه روز چهارم فرمود: ((فَأَمَّا هَذَا الفَيْ‏ءُ فَلَيْسَ لِأَحَدٍ عَلَى أَحَدٍ فِيهِ أَثَرَةٌ فَقَدْ فَرَغَ اللهُ مِنْ قِسْمَتِهِ فَهُوَ مَالُ اللهِ وَأَنْتُمْ عِبَادُ اللهِ المُسْلِمُونَ وَهَذَا كِتَابُ اللهِ بِهِ أَقْرَرْنَا وَلَهُ أَسْلَمْنَا). و اما اين فيء و غنيمت هيچکس را بر هيچکس امتيازي نيست خدا خود از تقسيم آن فارغ شده يعني ذات احديت خود متصدي تقسيم آن شده‌است و اين هم کتاب خدا است که ما بدان اقرار داشته و تسليم آن گشته‌ايم.

(24) مرحوم شيخ طوسي در کتاب (الخلاف) (ص322، ج1) مسئله 151 مي‌نويسد: (مصرف‌الخمس من‌الرکاز والمعادن مصرف ‌الفيء) که معلوم مي‌دارد مصرف خمس و فيء يکي است و بنا بفرمايش مولاي متقيان(ع) فرقي بين بني ‌اسمعيل (قريش و بني‌هاشم) و غير آن نيست.

(25) در تواريخ معتبره چون سيرة ابن‌هاشم (ص140، ج2) و (ص412، ج3) والاحکام‌السلطانيه ماوردي (ص161) و فتوح‌البلدان بلاذري (ص 26) والخراج يحيي بن آدم (ص 36) چنين آورده‌اند: اولين سرزميني که رسول خدا(ص) فتح کرد سرزمين يهود بني‌النضير بود که چون با رسول خدا پيمان‌شکني کردند و کعب بن اشرف و رئيس آن طايفه با چهل سوار به مکه آمده با قريش هم قسم و هم‌پيمان شد و آنان‌را بقتال رسول خدا تحريض کرد و زماني‌که رسول خدا از يهود در ديه و مقتول کمک خواست در صدد برآمدند که ناگهان آن‌حضرت را بکشند. رسول خدا نيز ايشان را امر به جلاي وطن کرد، آنان اعلان جنگ برسول خدا دادند و همينکه حضرت پانزده شبانه‌روز آنانرا محاصره کرد ناچار با آن حضرت مصالحه کردند که از آن بلد اخراج شوند و هر چه باريک شتر باشد از اموال خود با خود ببرند لذا عده‌اي به خيبر مهاجرت کردند که از جمله ايشان آل ابي‌التحقيق و آل حيي بن اخطب بود و پاره‌اي از ايشان بشام مهاجرت کردند و سرزمين آنها خالص براي رسول خدا شد جز دو نفر از آنان که يکي از ايشان يا مين بن عمير و ديگري ابي سعد بن وهب بود که اسلام آوردند و جميع اموالشان را اسلامشان محرز داشت. و اين قضيه شش ماه پس از جنگ احد يعني در ربيع‌الاول سال چهارم هجرت واقع شد. پس رسول خدا اموال منقول ايشان‌را جز اراضي بر مهاجرين اولين تقسيم فرمود و به انصار چيزي نداد جز بدو نفر يکي سهل بن حنيف و ديگري ابودجاله سماک بن خرشه که فقرشان محرز بود. و سرزمين زراعي بني‌النضير را خود رسول خدا بر نفس مبارک حبس فرمود که از صدقات آن حضرت بود. رسول خدا(ص) از اين سرزمين هزينه ساليانه خود و عائله خود را از آن برداشت مي‌نمود و بقيه را در تهيه اسلحه و آلات جنگ در راه خدا قرار مي‌داد. قبل از قضيه بني‌النضير آنحضرت اراضي و حوائط مخيريق را حيازت فرموده بود مخيريق يکي از دانشمندان و احبار بزرگ يهود بود و نيز از علماي همين طائفه بني‌النضير بود که از مطالعه کتب آسماني رسول خدا را شناخته بود و به او ايمان آورده بود و در جنگ احد نيز يهود را بياري رسول خدا دعوت و تحريض مي‌کرد و به آنان مي‌گفت شما بدانيد که محمد برحق است و نصرت او بر ما واجب است. لکن يهود عذر آوردند که امروز روز شنبه است و اما جنگ نمي‌کنيم لذا خود او شمشير برداشت و بياري رسول خدا شتافت و به کسان خود گفت: اگر من کشته شوم اموال من از آن محمد است که در آن هر چه خواهد مي‌کند پس با کفار قتال کرد تا کشته شد و اموال او عبارت از هفت باغ بزرگ بود که رسول خداص آنها را جزو صدقات خود قرار داد و در فتح خيبر نيز قلعه کتيبه يکي از قِلاع هفتگانه را بعنوان خمس غنائم برداشته بقيه را بمسلمين واگذاشت، و فدک نيز مصالحه برسول خدا واگذاشته شده بود که نصف محصول آن از آن‌حضرت بود. پس چنانکه در متن آورديم رسول خدا بي‌نياز بود از اينکه از صدقات و زکوات استفاده و ارتزاق نمايد لذا از آن احتراز داشت. رسول خدا(ص) از زکوات و صدقات ارتزاق نمي‌نمود و کلمه حرمت که درباره‌اي از احاديث آمده است ظاهراً نابجاست يا از باب کراهت است. در بسياري از کتب احاديث چون صحيح بخاري اصلاً کلمه حرام در اين‌مورد استعمال نشده است بلکه آنچه آمده است کلمه لا يأکل است چنانکه در حديث تمر حنين که از احاديث مشهوره است که رسول خدا تمر را از دهان حضرت حسن يا حضرت حسين بيرون آورده فرمود: ((أما علمت آن آل محمد(ص) لا يأکلون‌ الصدقة؟)) (يعني مگر نمي‌داني که خانواده محمد صدقه نمي‌خورند) و در حديث ديگري بحضرت حسن مي‌فرمايد: ((أما شعرت أنا لا نأکل ‌الصدقة)) (آيا نمي‌داني که ما صدقه نمي‌خوريم). پس کلمه حرام که در احاديث ديگر هست به احتمال قوي کار کاسه‌هاي داغتر از آش است که بجاي کلمه لا تأکل آورده‌اند و اگر چنين کاري را حرام گويند براي رسول‌خدا از اينگونه حرام‌ها بسيار بود که آنرا بايد از شئون و خصوصيات شخصي نبيص شمرد و بديگران سرايت نمي‌کند چنانکه آورده‌‌اند که رسول خدا چند چيز را براي خود جايز نمي‌شمرد اول زکات را به شرحي که در متن آورديم که هيچ دلايلي از آيات الهي بر آن نيست. دوم- خوردن سير و پياز و گندنا و چيزهايي که داراي بوي بد بود که بايد گفت مکروه است نه حرام بمعني مصطلح. سوم- اکل غذا در حالي‌که تکيه داده باشد چنانکه مي‌فرمود (أنا فلا آکل متَّکِئاً). چهارم خط نوشتن چنانکه آيه شريفه نيز بدان دلالت دارد [وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَارْتَابَ المُبْطِلُونَ] {العنكبوت:48}. پنجم- شعر گفتن بمدلول آيه شريفه: [وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآَنٌ مُبِينٌ] {يس:69} ششم - بيرون کردن جامه جنگ بعد از پوشيدن آن چنانکه در قضيه جنگ احد پس از مشورت با اصحاب و بعد از انکه اسلحه جنگ پوشيد هنگامي‌که اصحاب رأي آن‌حضرت را در جنگ در داخل شهر پسنديدند و بحضرتش رجوع کرده خواستند بر طبق رأي مبارک عمل کند و برگردد به شهر فرمود: ((لاَ يَنْبَغِي لِنَبِيٍّ إِذَا أَخَذَ لأْمَةَ الْحرْبِ وَأَذَّنَ فِي النَّاسِ بِالخُرُوجِ إِلَى الْعَدُوِّ أَنْ يَرْجِعَ حَتَّى يُقَاتِلَ)). هفتم - التفات بزخارف دنيا بمدلول آيه شريفه [وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِنْهُمْ زَهْرَةَ الحَيَاةِ الدُّنْيَا] {طه:131} هشتم - خائنة اعين و اشارت بسر و چشم چنانکه در قضيه فتح مکه و امان دادن بعبدالله بن مسعد فرمود: لاينبغي للنبي ان يکون له خائنة‌ الاعين نهم - کسي را عطا کردن و هديه دادن بقصد آنکه افزون‌تر از آنچه داده است بگيرد بمدلول آيه شريفه: ﴿وَلَا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ {المدَّثر:6}. دهم - داشتن زني را که آن زن نکاح او را مکروه دارد چنانکه دختر نعمان را که پس از ازدواج گفت: اعوذبالله منک. رسول خدا او را رها کرد. يازدهم - نکاح حره کتابية. دوازدهم - نکاح کنيزک مسلمه زيرا نکاح کنيز بدو شرط جايز است اول خوف عفت دوم فقد قدرت و اين دو شرط در رسول خدا منتفي است. سيزدهم - حرمت ازدواج با زنان ديگر: [لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاءُ] {الأحزاب:52} من‌بعد تا آخر آيه پس اينها اختصاصات آن جناب است که بر فرض حرمت سرايت آن بديگران بعيد است.