استدلال سيد مرتضي بيك حديث نبوي و
جواب آن
اگر يادتان باشد در
متن روايت (40) دربارة رجعت به حديث معروف نبوي كه در ذيل بنظر
شما ميرسد استدلال شده بود، و مرحوم سيد بن طاووس و جمعي ديگر
نيز بطوريكه مرحوم مجلسي در ج13 بحار در خاتمة روايات رجعت در
صفحة 232 تا 236 مينويسد رسماً بآن استدلال كردهاند ـ اينك
بطوري كه وعده داده بودم راه استدلالشانرا نقل كرده سپس در
مقام جواب آن وشرح حديث شريف نبوي بر ميآيم حديثي كه فريقين
آنرا از پيغمبر اكرم نقل ميكنند اين است: روي الحميدي في
الجمع بين الصحيحين عن أبي سعيد الخدري قال قال رسول الله
ﷺ
لَتَتَّبِعُنَّ سُنَنَ مَنْ قَبْلَكُمْ شِبْرًا بِشِبْرٍ
وَذِرَاعًا بِذِرَاعٍ حَتَّى لَو دَخَلُوا جُحْرَ ضَبٍّ
تَبِعْتُمُوهُمْ! قُلْنَا: يَا رَسُولَ
اللهِ! الْيَهُودَ
وَالنَّصَارَى؟ قَالَ: فَمَنْ؟. يعني حميدي در جمع بين
صحيحين از ابي سعيد خدري روايت كرده كه پيغمبر فرمود شما
مسلمين اخلاق و آداب وبالاخره روية مردميكه پيش از شما بودند
بدون كم و زياد پيروي خواهيد كرد، بطوريكه آنان اگر در سوراخ
سوسماري داخل شوند شما پيروي خواهيد كرد، راوي ميگويد عرض
كردم اين مردميكه مسلمين از آنان پيروي ميكنند آيا يهود و
نصاري هستند؟ فرمود اگر اينان نباشند پس كيستند؟ روي الزمخشري
في الكشاف عن حذيفة: أنتم أشبه الأمم سمتاً ببني اسرائيل
لتركبن طريقهم حذو النعل بالنعل والقذَّة بالقذَّة حتي أني لا
أري أتعبدون العجل أم لا! يعني پيغمبر فرمود شما مسلمين
شبيهترين جمعيتي هستيد از جهت طريقه و رويه به يهوديها،
ورويه آنان را طابق النعل بالنعل پيروي خواهيد كرد، بطوريكه من
نميدانم آيا گوساله را كه آنها پرستش كردهاند، پرستش خواهيد
كرد يا نه؟
خلاصة استدلال مرحوم
سيد بحديث مزبور اين است:
"شيعه و سني اين دو
حديث را از پيغمبر اكرم نقل كرده وصحت آن را تصديق دارند،
مقتضاي تصديقشان اين است كه در مسأله رجعت وزنده شدن مردگان در
اين دنيا اختلاف نداشته باشند، زيرا اين حديث نبوي ميگويد
مسلمين آداب و سنن يهود ونصاري را پيروي خواهند كرد، و از طرفي
قرآن و اخبار متواتره ميگويند در بين امم گذشته وملت يهود خدا
كسان چندي را، وقتيكه بموسي گفتند ما بتو ايمان نميآرويم تا
اينكه خدا را آشكارا به بينيم ـ ميرانده و سپس زنده گردانيد،
پس بموجب اين احاديث نبوي كه ميگويد مسلمين آداب و سنن يهود
را روي خواهند كرد در بين ملت اسلام هم بايد كساني باشند كه
خدا آنانرا پس از مردن در دنيا زنده بكند، حصال چون در بين ملت
يهود عدهاي رجعت كردند، پس بموجب اين حديث نبوي كه ميگويد
مسلمين سنن يهود را پيروي خواهند كرد، بايد در بين اينان نيز
عدهاي رجعت بكنند".
اكنون در مقام جواب
اين استدلال و شرح حديث شريف بر آمده ميگويم:
1ـ ﴿وَإِذْ قُلْتُمْ
يَا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللهَ جَهْرَةً
فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ثُمَّ
بَعَثْنَاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ
تَشْكُرُونَ﴾[البقرة:55-56] صريحاً دلالت ندارد كه در زمان
حضرت موسي خدا جمعي را پس از مردن زنده كرده وبالاخره رجعت
كرده باشند زيرا محتمل است مراد از (بعثناكم من بعد موتكم)
بعثت انبياء باشند، يعني پس از اينكه شما را ميرانديم در بين
شما پيمبراني مبعوث كرديم(403).
و نيز محتمل است
مراد از موت غشوه باشد مانند آية ﴿وَيَأْتِيهِ المَوْتُ مِنْ
كُلِّ مَكَانٍ وَمَا هُوَ بِمَيِّتٍ﴾ و مقصود از بعث، افاقه و
هوش آمدن باشد، يعني بعد از اينكه در اثر صاعقه بيهوش شديد
شما را بهوش آورديم، و باز احتمال ميرود مقصود از موت ناداني
و جهالت باشد مانند آية ﴿أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا
فَأَحْيَيْنَاهُ﴾ چنانكه شعرا هم اين كلمه را در جهالت زياد
استعمال كرده اند مانند:
اخو العلم حي خالد
بعد موته
و اوصاله تحت التراب رميم
وذو الجهل ميت وهو
ماش علي الثري
يُظن من الاحياء و هو عديم
يعني شما را پس از
اينكه جاهل ونادان بوديد، دانا و عالم كرديم(404) و همچنين
احتمال ميرود مقصود از بعث كثرت نسل باشد، يعني پس از آنكه در
اثر صاعقه مرديد و گمان ميرفت كه بطور كلي منقرض شده باشيد
اولاد شما را زياد كرديم(405) در هر حال اين آيه دلالت ندارد
كه در زمان حضرت موسي جمعي پس از مردن زنده شده و رجعت كرده
باشند.
2ـ بر فرض اينكه اين
آيه دلالت بر اين معني داشته باشد وبالاخره تصديق بكنيم كه در
زمان موسي جمعي پس از مردن به دنيا برگشتند، شبههاي نيست كه
اين قضيه در مورد معجزه آنحضرت بوده، يعني بني اسرائيل چون
دعوت موسي را تكذيب ميكردند و زير بار مبداء ومعاد نميرفتند؛
لذا خدا براي تثبيت پيغمبري موسي عدهاي از آنان را ميرانده
سپس زنده كرد، و اين موضوع با جريان نظام عالم طبيعي و غير
عادي را معرّف و دليل رسالت او قرار داد، اين چه تماسي دارد به
زنده شدن جمعي در آخر الزمان براي انتقام از يكديگر؟ مگر در
آخر الزمان هم پيغمبري مبعوث ميشود كه خدا براي اثبات رسالتش
براي تودة مردم چنين معجزهاي ابراز بكند؟!
3ـ پيغمبر در
اين حديث شريف ميگويد مسلمين پيروي ميكنند سنن و طريقة يهود
و نصاري را، زنده كردن خدا مردگن را مگر از سنن و آداب يهودست
تا اينكه گفته شود چون مسلمين بطوريكه اين حديث خبر ميدهد
متابعت سنن يهود را ميكنند، پس بايد در بين اينان هم خدا جمعي
از مردگان را زنده بكند؟ اگر كسي بگويد دهاتيها غالباً آداب و
سنن شهريها را پيروي خواهند كرد بطوريكه اگر آنان وارد
هرسياهچال وگودالي شوند اينان هم كوركورانه از آنان پيروي
ميكنند، آيا مقصود اين است كه چون شهريها در هر سال مثلا هزار
نفر باجل حتمي و دو هزار نفر در اثر زلزله و ديگر پيش آمدها
تلف ميشوند دهاتيها هم چنين خواهند شد؟ روشن است كه هيچ بچه
اي از اين جمله اين معني را نميفهمد، بلكه مقصود اينست كه
مردمان ده در اثر ضعف ادبي، علمي و اخلاقي، اخلاق و عادات
خلاصه سنن و رويه شهريها را بدون تامل پذيرفته كوركورانه از
آنان تقليد ميكنند، و بالاخره مفتون مظاهر مدنيت آنان شده
آئين قوميت و سنن مليت خود را بطور كلي از دست داده ديوانهوار
بدنبالشان ميدوند، اين حديث نبوي هم كه ميگويد: مسلمين سنن
يهود را پيروي خواهند كرد مقصود آن نيست كه چون در بين ملت
يهود خدا عدهاي از مردگان را زنده كرد، در بين مسلمين نيز
بايد جمعي رجعت بكنند، زيرا بديهي است كه زنده كردن مردگان از
سنن خداوند است نه ملت يهود! بلكه مقصود اين است كه مسلمين
تعاليم قرآن كريم و سنت وسيره آورندة آنرا پشت سر انداخته
وميزان آئين خود را از دست داده، متخلق باخلاق يهود خواهند شد:
همان اخلاقيكه آنان را به گرداب مذلت و تيرهبختي انداخته،
وملتي بدان عظمت را در برابر ساير ملل حتي ملل ضعيفة دنيا
كاملا سرافكنده و ذليل ساختهاست، همان اخلاق و رويهاي كه
نظام اجتماعي آنانرا از هم پاشيده و هر عدهاي را بدياري آواره
كردهاست، خلاصه همان اخلاقي كه ـ چنانكه قرآن كريم ميگويد ـ
ذلت و مسكنت را توام با وجود آنان كرده جزو لاينفكشان قرار
دادهاست! آري چنين است، همين طوريكه اين حديث شريف نبوي
ميگويد، مسلمين بسياري از اخلاق و سنن يهوديان را از آنان
پيروي كردهاند:
1ـ خروج از دايرة
توحيد ـ يهوديها چنانكه در اثر خلطه و آميزش با مصريهاي قديم
گوساله پرستي وعادات وثنية را از آنان گرفته و تقليد كردهاند،
بعضي از مسلمين ـ بخصوص جمعي از شيعه ـ هم از دير زماني
يكتاپرستي و آن حريت اولية خود را از دست داده طوق پرستش
هزاران گوسالههاي دو پا را بگردن انداختهاند! كاش اين مقلدان
نادان بهمين اكتفا كرده ديگر كاسه از آش گرمتر نميشدند: سنگ
پرستي، درخت پرستي و قبر پرستي را شعار خود قرار نميدادند!
2ـ غرور در امر دين
بمناسبت اعتقاد بشفاعت گزاف ـ يهوديها چنانكه مغرور بشفاعت
پدران خود شده آتش جهنم را جز چند روزي بر خود حرام
ميپنداشتند و از اينرو از مقررات كتاب خدا (تورات) اعراض
ميكردند، بعبارت ديگر در ساية انتساب به يعقوب و اعتقاد به
گزاف، خويشتن را از حد وسط بين خوف و رجاء و آن حالت معتدلهاي
كه تنها محرك بشر بطرف كمالي ميباشد بيرون كرده، رجائي محض
شدند و در نتيجه كتاب خدا را پشت سرانداخته هر چيز قبيح را
بجاي ميآوردند و فقط دلخوش بودند كه خدا با يعقوب معاهده بسته
كه اينانرا جز چند روزي نخواهد معذب كرد ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى
الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبًا مِنَ الْكِتَابِ يُدْعَوْنَ إِلَى
كِتَابِ الله لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ
مِنْهُمْ وَهُمْ مُعْرِضُونَ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لَنْ
تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّامًا مَعْدُودَاتٍ
وَغَرَّهُمْ فِي دِينِهِمْ مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ﴾ [آل
عمران:23-24] اينچنين برادران ما نيز چنانكه همه ميدانيم يك
چنين شفاعت گزاف دربارة پيغمبر و ائمة كرام قائل شده، قرآن و
بيشتر مقررات اسلام را فداي يك محبت دروغي نسبت به خاندان علي
وسوگواري سراسر ريا و تزوير نسبت بآنها كرده آشكارا ميگويند:
آنهمه زحماتيكه پيغمبر، علي و ديگر مردان بزرگ اسلام در راه
انتشار اسلام متحمل شده و عاقبت هر يك با وضع رقت باري جان خود
را در اين راه باختهاند: آن ضربت خوردن علي
عليه السلام
در محراب عبادت و كشته شدن حسين
عليه السلام در كربلاء، اسارت و گرفتاري زنان و
اطفال بي گناهش و آنهمه ناملايمات وارده بر ديگر ائمه كرام،
همه براي شفاعت گناهكاران از شيعه بود؛ همه براي اين بود كه ما
شيعيان علي
عليه السلام در دنيا هر منكر و كار زشتي را بجاي
آورده، در آخرت هم فقط بمناسبت اينكه در دنيا قسمتي از دارائي
خود را در راه دوستي خانوادة علي
عليه السلام صرف كردهايم يعني هر سال دو ماه را
بنام سوگواري حسين
عليه السلام با يكديگر ملعبه نموده مجلسي كه
داراي چندين مفسدة اخلاقي و اجتماعي بوده، بنام عزاداري برپا
داشتهايم ـ با وجود اينكه اطراف هر يك از ما را فقيراني چند
احاطه كرده، صداي بيچارگي زنان گرسنه و اطفال برهنه شان همواره
بلند بود، و با اينكه هر چند سالي يكدفعه بنام زيارت، ولي در
معني تجارت و تفريح به قم، مشهد و بين النهرين مسافرت
كردهايم، ائمة اطهار بدون تأمل دست ما را گرفته در يكي از
غرفههاي زيباي بهشت در آغوش حوريان مهوش جاي دهند ! !
خلاصه همانطوريكه يهوديان جاه طلب يك معني غلط و بي اساس براي
شفاعت قائل شده، در نتيجه تعاليم كتاب خدا و آئينشان را در
كمال خونسردي تلقي ميكردند، برادران ما نيز از موضوع شفاعت
مانند آنان كاملا سوء استفاده كرده بالاخره بيشتر تعاليم قرآن
كريم و اسلام را با نظر بي قيدي مينگرند.
خواننده عزيز! كسيكه
نسبت بقوانين و دستور العمل هاي اسلام ـ جز معدودي كه از روي
عادت و تقليد بجاي ميآورد ـ چندان عنايت ندارد و پيوسته در
مقام هتك نواميس شريعت اسلام برآمده بيشتر منكرات را مرتكب
ميشود، كسيكه در اثر اخلاق زشت و كارهاي ناشايستهاش خويشتن
را همواره از رحمت حق دور كرده، قابليت غفران و آمرزش را از
خود سلب ميكند، خلاصه كسي كه جز اظهار دوستي نسبت به پيغمبر
اكرم و ائمة كرام، عملا هر لحظه روان پاك آن ذوات مقدس را از
خود منزجر و خويشتن را آمادة عذاب دردناك خدا ميكند، آيا ممكن
است پيغمبر و ائمه از چنين كسي كه روحاً بهيچ وجه شباهت و
تناسبي بينشان نيست در محكمة عدل خدا شفاعت بكنند؟! رستگاري و
سعادت اخروي مگر از چيزهاي مادي مانند مال و جاه و منصب است كه
خداوند در اثر توسط پيغمبر بمردم اعطا نمايد؟ آيا ميتوان تصور
كرد كه خداوند عادل علي الاطلاق، با اينكه صريحاً در قرآن
ميگويد: ﴿فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ
وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ﴾
[الزلزلة:7-8] و در جاي ديگر ميگويد: ﴿وَمَنْ كَانَ فِي
هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الْآَخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ
سَبِيلًا﴾ [الإسراء:72] بكسي اذن بدهد كه از چنين كساني شفاعت
كند؟
[توضيح معني شفاعت]
اكنون كه سخن باينجا
رسيد، خوبست با رعايت اختصار در مقام توضيح معني (شفاعت) آن
اندازهاي كه فكر ضعيفم اجازه ميدهد برآيم:
شفاعت مشتق از
(شفيع) بمعني جفت است، حاجتمند چون خود را تنها ميبيند، در
حقيقت شخص شفيع را جفت و قرينش قرار ميدهد، يعني چون خويشتن
را براي قضاي حاجت و رسيدن بمقصودش عاجز ميداند، لذا دست توسل
بدامن شخص ديگري يعني (شفيع) دراز كرده او را بهمراهي و كمك
خود ميطلبد، بايد دانست كه طرز شفاعت شفيع در همه جا يكجور
نيست، و به نسبت تفاوت چيزيكه مورد احتياج حاجتمند است از
اينكه از ماديات و يا از امور معنويهاست ـ كيفيت شفاعت تغيير
ميكند، مثلا محصل فقيريكه معلمش را نزد وزير معارف شفيع
وواسطه قرار ميدهد كه وسائل زندگانيش را فراهم آورد، طرز
شفاعت معلم در اينمورد غير از آنطوريست كه او را شفيع قرار
بدهد براي اينكه وزير او را بيكي از مقامات علميه منصوب بكند،
زيرا در صورت اول شفاعت شفيع باين است كه دست محصل را گرفته
ببرد پيش وزير و مراتب فقر او را بوزير معرفي كرده سپس از او
تقاضاي كمك خرج محصل را بكند، ولي در مورد دوم چون درخواست
محصل از امور مربوطه بروح است، بعبارت روشن، چيزي است كه
گروبند رقي نفس و مولود سعة روح و خلاصه از مقامات
نفسانيهاست، شفاعت معلم در اين مورد باين است كه وسائل ترقيات
نفس و مزاياي استكمال روح، خلاصه شرائط قابليت آن مقام علمي را
بمحصل خاطرنشان كرده روحش را متوجه بآن بنمايد، بعبارت ديگر
محصل را در تحت تعليم و ترتيبت خود قرار داده آنچه كه وسيلة
رسيدن محصل بآن مقام است، از مزاياي علمي و اخلاقي، بوي
بياموزد، حال محصل اگر كاملا از معلمش پيروي بكند، كردار،
گفتار و دستور العملهاي او را نصب العين خود قرار داده ميزان
عملش قرار بدهد، خلاصه روحش را با روح معلم پيوند كرده و
خويشتن را از اين راه شبيه و قرين او قرار داده و بالاخره
قابليت آن مقامي كه منظورش بوده حائز بشود البته در اين موقع
همينكه آن وزير دانشمند از ماجري آگاهي يافت، او را بهمان مقام
علمي منصوب خواهد كرد، اينجاست كه بايد گفت معلم درپيشگاه
وزير، از آن محصل شفاعت كرده و محصل هم داخل در شفاعت او
شدهاست، ولي چنانچه محصل شانه از زير بار تحصيل خالي كرده
تعاليم معلم را با كمال بي قيدي تلقي بكند و تمام اوقاتش را با
تنبلي و تن پروري گذرانده، در عوض اينكه نسبت به كردار و گفتار
معلمش ابراز علاقه بكند، نسبت بشخص او اظهار دوستي كرده و در
عين حال متوقع باشد باينكه بتوسط معلم مورد عنايت وزير واقع
شده بمقام استادي مثلا نائل شود، بدون شبهه چنين كسي چون بسوء
اختيارش خويشتن را از شفاعت معلم بيرون كردهاست، با چنين توقع
بيجا نبايد در شمارة عقلا شمرده شود.
حاصل اينكه شفاعت در
مورد دوم داراي مبادي چندي هست، و در حقيقت مانند درختي است كه
براي او بذر و شاخ و برگ و ميوه ميباشد، بذرهاي آن همان
تعاليمي است كه معلم در اعماق قلب محصل ميفشاند، شاخ و برگ و
ميوه اش عبارت از آن مقامات علميهاست كه محط نظر محصل بودهاست؛
محصل چنانچه آن بذرهاي علمي و اخلاقي را با اعمال خود آبياري
كند، البته در موقعش از ميوة آن بهره مند ميشود؛ يعني در اين
موقع روح معلم يا روحيات همين محصل كه در حقيقت از رشحات و
مظاهر روح معلم است او را قهراً بهمان مقام علمي كه منظورش
بوده رسانده، خلاصه او را در جرگة معلم و در حريم شفاعت او
قرار ميدهد خوانندة محترم البته از همين مثال معني شفاعت پيغمبران
و اين آموزگاران دبستان انسانيه را دريافته و بخوبي فهميدهاند
كه شفاعت اينان نيز داراي مبادي چندي ميباشد، و براي آن بذر و
شاخ و برگ و ميوهاي هست؛ بذرش آن دستورها وتعاليمي است كه اين
مربيان بني آدم هر يك بنوبة خود از طرف مربي عالم در دلهاي
تودة بشر افشاندهاند، آنانيكه آن بذرها را با اعمال خود طبق
دستور پيغمبران در اعماق قلب خود پرورش ميدهند، حتماً در
انجام كار درختي با شاخ و برگ شده و به نسبت زحماتي كه در راه
رويانيدن و پروراندن آنها متحمل شده اند از ميوة آن كه فلاح و
رستگاري ميباشد بهرهمند خواهند شد، و روزگار بي پاياني را در
زير ساية آن بسر خواهند برد، خلاصه هر آنكه در دنيا روحش را با
ذوات مقدسة پيغمبر و ائمة اطهار پيوند و براهنمائي اين
راهنمايان گم شدگان در اين وادي سراسر حيرت و ضلالت، براه
افتد. يعني قرآن و سنت و سيره پيغمبر و ائمه را نصب العين خود
كرده ميزان اعمالش قرار دهد، عاقبت خويشتن را بسر منزل سعادت
ابدي رسانده و بالاخره داخل در حريم شفاعت آنان شده و با آنان
محشور خواهد شد ﴿ قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ
فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ
ذُنُوبَكُمْ وَاللهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ [آل عمران:31] اينكه در
احاديث منقوله از طريق شيعه و سني (علماء) را نيز در عداد
شفعاً قرار ميدهد بخوبي همين معني را تأييد ميكند، چه علماء
در حقيقت نمايندگان عمومي پيغمبرند، اينان كساني هستند آنچه را
كه از اين آموزگاران خدائي مييابند بمردم ميآموزند، و هر
آنچه كه از كتاب خدا و سنت و سيرة پيغمبر و ائمه استفاده ميكنند
بمردم ميرسانند، و بالاخره اينان نيز بنوبة خود بذر شفاعت را
در زمين دلهاي افراد بشر ميفشانند، هر آنكه طوق پيروي آنانرا
كه در حقيقت پيروي از پيغمبر است بگردن انداخت، گفتارشان را
بقبول تلقي كرد، و بالاخره روحاً خود را قرين آنان قرار داد
البته در آخرت در دايرة شفاعت آنان داخل شده و در زمرهشان
محشور خواهد شد.
اين است معني شفاعت
انبياء واولياء، اين است آن شفاعتي كه در عوض اينكه در انسان
بمناسبت اتكاء بغير در امور دين، ايجاد ضعف نفس كرده، او را به
تنبلي و كسالت وادار بكند، همواره انسانرا بسعي و عمل سوق ميدهد،
و بجاي اينكه يك اميدواري گزاف در انسان ايجاد كرده و در نتيجه
او را نسبت بهتك نواميس شرع، جسور نموده خلاصه انسان را در امر
دين مغرور بكند، او را بين خوف ورجاء كه تنها عامل موثر در سعي
و عمل است نگاه ميدارد، رعب و ابهت هر يك از نواميس الهي در
دل او جايگير شده همواره تمام آنها را با نظر عظمت و احترام
مينگرد، و بالنتيجه خويشتن را كوچكتر از اين ميداند كه
بتواند در راه مخالفت آنها كوچكترين قدمي بردارد، خلاصه آن
شفاعتيكه موجب سعادت دنيا و آخرت مسلمان است مراد از آن همين
است و بس، نه اينكه پيغمبر و ائمه جمعي را در آخرت از لحاظ
اينكه نسبت بآنان در ظاهر اظهار علاقه ميكردند ـ با اينكه
مقررات دين را در كمال بي اعتنائي تلقي ميكردند ـ از آتش جهنم
كه از لوازم لاينفك سرپيچي از ايشان است نجات داده، بروضه
رضوان كه رهين پيروي خدا و رسول است، رهسپار بكنند، زيرا مكرر
گفتم سعادت و شقاوت اخروي بر حسب شريعت عقل و بحكم نصوص قرآن
كريم گروبند عمل انسان است ﴿فَالْيَوْمَ لَا تُظْلَمُ نَفْسٌ
شَيْئًا وَلَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾
[يس:54] يعني: امروز ستم كرده نميشود هيچ نفسي چيزيرا، وپاداش
داده نميشود مگر آنچه را كه ميكرديد، يعني هر كس طبق كردار و
رفتار خود جزا داده ميشود، نه از ثوابشان چيزي كاهيده ميشود
و نه زياده بر استحقاق، عقوبه ميشوند بلكه كاملا طبق عدالت
رفتار خواهد شد ﴿الْيَوْمَ تُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا
كَسَبَتْ لَا ظُلْمَ الْيَوْمَ إِنَّ اللهَ سَرِيعُ
الْحِسَابِ﴾ [غافر:17] امروز پاداش شود هر كسي بآنچه كه كسب
كرده: از اعمال حسنه و افعال سيئه، هيچگونه ستمي در اينرو نيست،
نه ثواب كسي كمتر از اعمال شايستة او باشد، و نه عقاب شخصي
زياده بر كردار ناشايستة او باشد، و نه كسي را بگناه ديگري
مؤاخذه بكنند و نه نيكي را پاداش بدي دهند، بتحقيق خداوند سريع
الحساب است.
3ـ كتمان حق چنانكه
علماء ورؤساي مذهبي يهود براي حفظ منافع شخصي خود يك رشتة
معاني باطله را پيش خود اختراع نموده با حقايق توارت مخلوط ميكردند،
وهمواره در مقام كتمان آنها بر ميآمدند، خلاصه جهل و اشتباه
كاري را دو حامي بزرگ خود قرار داده حفظ شؤون و منافعشانرا در
اغفال تودة عوام تشخيص داده بودند ﴿يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ
اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ
وَأَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَإِيَّايَ
فَارْهَبُونِ وَآَمِنُوا بِمَا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقًا لِمَا
مَعَكُمْ وَلَا تَكُونُوا أَوَّلَ كَافِرٍ بِهِ وَلَا
تَشْتَرُوا بِآَيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا وَإِيَّايَ
فَاتَّقُونِ وَلَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ
وَتَكْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾
[البقرة:40-42].
اينچنين در بين
مسلمين هم جمعي روحاني نما از دير زماني همين رويه را پيش
گرفته و بالاخره وضعيت اسلام و تشكيلات اجتماعي مسلمين را
بحالت رقت باري درآورند.
4ـ نفاق ـ يهوديها
چنانكه در اثر ضعف نفس و جبن فطري، ملكه صداقت را از دست داده،
نفاق و دوروئي را كه از مظاهر ملكة رذيلة دوغگوئي و بر هم
زننده انتظام جامعهاست پيشة خود قرار داده و در نتيجه اركان
اجتماعيشان را متزلزل ساخته و هر دستهاي در كمال زبوني در
محلي بسر ميبرند ﴿وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آَمَنُوا قَالُوا
آَمَنَّا وَإِذَا خَلَا بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ قَالُوا
أَتُحَدِّثُونَهُمْ بِمَا فَتَحَ اللهُ عَلَيْكُمْ
لِيُحَاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ أَفَلَا تَعْقِلُونَ؟﴾
[البقرة:76] اينچنين در بين مسلمين نيز روح صداقت كه اساس
فضليت و ريشه بيشتر مكارم اخلاقي است مفقود گشته، نفاق و
دورنگي خلاصه دروغ با تمام مظاهرش جايگير آن شدهاست.
5ـ مردمرا امر به پرهيزكاري
نمودن وخويشتن را فراموش كردن چنانكه در بين ملت يهود جمعي
بودند كه مردمرا به تقوي و نيكوكاري امر نموده و در عين حال
خودشان دچار هزاران گونه اخلاق نكوهيده بودند، و در حقيقت
خودشانرا فوق قانون و عزيز بيجهت پنداشته بهيچ وجه
بمقررات ديني و مزاياي اخلاقي عنايت نداشتند، باصطلاح واعظ غير
متعظ بودند ﴿أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْنَ
أَنْفُسَكُمْ وَأَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلَا
تَعْقِلُونَ؟﴾ [البقرة:44] اينچنين بين مسلمين هم جمعي همين
روية زشت يهود را پيش گرفته در عين اينكه مردم را دعوت باخلاق
وآئين انسانيت ميكنند، خود بمراحلي از آداب انسانيه دور مانده
عملا آشنائي به اخلاق ندارند؛ با وجود اينكه در هر محفلي نسبت
بدين اظهار دلبستگي و علاقة شاياني ميكنند؛ و همواره سنگ
اسلام را به سينه ميزنند، عملا خويشتن را دشمن اسلام معرفي
كرده در راه آن كوچكترين قدمي كه تماس بامنافعشان داشته باشد
بر نميدارند! آري اگر چنين نبود امروز اسلام دچار اين انحطاط
و مسلمين گرفتار چنين مذلت و مسكنه نميشدند.
6ـ تحريف كتاب خدا
همانطوريكه علماء يهود براي پيشرفت مقاصد شخصي خود كتاب خدا
(توارت) را تحريف كرده اند ﴿وَقَدْ كَانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ
يَسْمَعُونَ كَلَامَ الله ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ
مَا عَقَلُوهُ وَهُمْ يَعْلَمُونَ﴾ [البقرة:75] اينچنين
در بين مسلمين هم فرقة غلاة از شيعه چنانكه در ص 102-103
مبسوطاً نوشتم قرآن كريم را تحريف كرده يعني يكمشت مطالبي طبق
عقايد سخيفة خود بعنوان قرآن منتشر كرده وبراي تأييد آن
احاديثي نيز بنام ائمة اطهار ساخته اشاعه داده بودند، نهايت
آنكه يهود در اين خصوص موفقيت حاصل كرده يعني آنچه را كه
ميخواستند، از توارت كم كرده و يا بوي افزوده و بالاخره تورات
كنوني را تشكيل دادند، ليكن آيات ساختگي فرقة غلاة خوشبختانه
هنوز هم در خلال همان احاديث ساختگي باقيمانده وبالاخره تا
كنون قرآن مقدس را ملوث نكردهاست.
خوانندگان محترم
چنانچه در عادات و اخلاق فردي و اجتماعي يهوديها وتودة مسلمين
ـ بخصوص شيعه ـ قدري دقت كنند، ميفهمند كه بسياري از اخلاق
يهوديها علاوه بر آنچه كه شرح دادم در مسلمين سرايت كرده
وبالاخره تصديق خواهند كرد كه اين حديث شريف از جمله معجزات
حضرت ختمي مرتبت است.
بطوريكه در صفحه 128
گفتم رجعيين براي اثبات رجعت جز (خبر) دليلي اقامه نكرده، بلكه
اصلا جز آن دليلي در دست ندارند، گرچه تمسك بچند آية قرآن و
اجتاع منقول هم جستهاند، ولي چون معمولا بتوسط احاديثي كه
متضمن شرح و تفسير آيات است، متمسك بآيات ميشوند، وبدون آن
اصلا متوجه بقرآن كريم نميشود، واجماع منقول هم چون از شعب
خبر واحد و باصطلاح خبر واحد لبي است؛ از اينرو مرجع آن دو به
همان خبر است، ولي ما بشما وعده داده بوديم كه با اينحال با
رجعيين مماشات كرده هر يك از آنها را بعنوان دليل علي حده پذيرفته
در اطراف هر يك جداگانه بحث كنيم.
در بارة (خبر) چيزي
را فروگذار نكرده آنچه كه گفتني بود گفتم، در خصوص قرآن آنچه
آياتي كه بآنها متمسك شدهاند در ذيل همان خبرهائي كه متضمن
شرح آنها بوده پس از جواب استدلالشان مبسوطاً در مقام شرح و
تفسير آنها بر آمدهام، اما راجع به اجماع كه سيد مرتضي ـ
بطوريكه مرحوم مجلسي نقل ميكند ـ بأن متمسك شدهاست، همه
محققين برآنند كه اجماع منقول دليل مستقلي نيست بلكه از اقسام
خبر واحد است، بطوريكه آنرا بخبر واحد لبي تعبير ميكند، در هر
حال جمعي از محققين مانند شهيد ثاني و شيخ مرتضي انصاري وآخوند
خراساني و غيره آنرا بطور كلي حتي در مسائل فرعيه كه ادله ظنيه
هم در آنها كفايت ميكنند حجت نميدانند، چه رسد بمسائل
اعتقاديه كه متوقف بر علم و يقين است؛ خلاصه اجماع منقول بر
فرض ثبوت حجيتش از ادلة ظنيهاست، و دليل ظني چنانكه در صفحه
48-52 نوشتم در مسائل اعتقاديه بطور كلي مردود و غير قابل قبول
است.
پس از اين مذكورات
بخوبي دانسته شده كه رجعت و برگشت مردگان باين دنيا چون بر
خلاف اصل ثابت در عالم كون و سنت حتمية خداونداست و بر طبق
آنهم هيچگونه دليل عقلي و نقلي در دست نداريم كه ما را وادار
باعراض از آن اصل مسلم بكند، از اينرو ناگزيريم كه آنرا جز
امري موهوم وبى اصل چيزي ندانيم.
بلي اين اخبار، گذشته
از جنبة مخالفت يا عدم موافقت آنها با قرآن و حكم عقل، چنانچه
صحيح بود، ممكن بود كه بگوئيم مراد از رجعت، رجعت آثار و دولت
ائمة اطهار است چنانكه سيد مرتضي ـ بطوريكه مرحوم مجلسي از او
نقل ميكند ـ ميگويد "جمعي از اصحاب ما رجعت را تأويل برجعت
آثار ودولت ائمه كرده اند" يعني چون عقول و افكار بشر پيوسته
در ترقي و تكامل است و بالاخره روزي خواهد رسيد كه اكثريت هر
جمعيتي از مردمان عاقل و مفكر تشكيل بشود، البته در آنروز مردم
حقايق دين اسلام و اين آئين فطرت و عقل را كه اصلا توجهاش
عقلا ميباشد، كاملا دريافته و بالاخره عظمت ورونق اولية اسلام
كه در حقيقت از آثار ائمة كرام است، بحالت اوليهاش بر گشته
ورجعت ميكند.
البته بر هر مسلماني
فرض است كه به رجعت باين معني معتقد بوده و همواره منتظر همچو
روزي بوده باشد.
در خاتمه به كسانيكه
پيرو دين حق و يا در جستجوي آن ميباشند درود ميفرستم.
و صـلي الله علي
سـيدنا محمد و آله الطيِّـبيـن و الطاهريـن.
***
الهوامش:
(403) مجمع البيان
ج1 ص48.
(404) روح المعاني
ج1 ص339 ـ 340.
(405) تفسير شيخ
محمد عبده ج1 ص322.