أمّا جلد 51 بحار

در ص 1 مي‌گويد: امام ثاني عشر «نور الأنوار» است. و اين، سخن باطلي است، حکما و فلاسفه و شيخيه بفکر ناقص خود، خدا را فقط خالق عقل اول و يا نور الأنوار مي‌دانند، ولي خدا در سورة انسان آية 2 فرموده: ﴿إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ (إنسان/2) يعني: ما انسان را از نطفة مخلوط پدر و مادر خلق کرديم. و هر انساني حتي انبياء از نطقه خلق شده اند نه از نور.

و در ص 1 مي‌گويد: «خليفة الرحمن الحجة بن الحسن»، که آن غايب را خليفة خدا خوانده‌است، در صورتيکه خدايتعالي غايب نشده و نمرده و نرفته تا جانشين بخواهد و حقتعالي مکان ندارد تا کسي جاي او باشد و مقام خود را به مخلوق نداده تا مخلوقي در جا و مقام او باشد، مگر به عقيدة خرافاتيان، که از خودخواهي نمي‌خواهند قبول کنند که خدا خليفه ندارد، ولي چنانکه در سورة بقره آمده چون خدا به ملائکه فرمود: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً (بقره/30) من در زمين خليفه‌اي پديد مي‌آوردم، ملائکه مخاطبين فهميدند که خدا مي‌خواهد بجاي مفسدين و سفاکين که قبلا در زمين بودند و هلاک شدند بجاي آنان جانشيني خلق کند، و لذا گفتند: ﴿أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ؟ آيا کسي را بيافريني که در آنجا فساد کند و خونريزي نمايد؟ وگرنه خليفة خدا که سفاک و مفسد نمي‌شود. شما ملاحظه کنيد از خطبة اول کتاب خرافات جاري است. و البته بايد دانست که تمام مردم چه مفسد و چه مصلح و چه مؤمن و چه کافر، همه خليفه هستند أما نه خليفة خدا بلکه خليفة سابقين، که انسانهاي هر قرن و زماني، جانشين و وارث انسانها و نسلهاي گذشته مي‌باشند که قدرت و تمدن آنان را بارث مي‌برند. بنابراين همة ما بدين معنا خليفه هستيم چنانکه خداوند در سورة فاطر آية 39 مي‌فرمايد: ﴿هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ فِي الْأَرْضِ فَمَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ... (فاطر/ 39)، اوست كه شما را جانشيناني در زمين قرار داد هر كس كافر شود، كفر او به زيان خودش خواهد بود، در حاليکه خليفة خدا اگر انسان باشد نمي‌توان گفت که نسبت به او کافر مي‌گردد؟!!. پس خدا انسان را باعتبار اينکه پشت اندر پشت در زمين، زندگي مي‌کند او را خليفه ناميده چنانکه بهمين اعتبار دربارة شب و روز مي‌فرمايد: ﴿وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً (فرقان/62) يعني: و اوست آنكه شب و روز را جانشين يكديگر قرار داد. ولي چه بايد كرد كه خرافات سدّ حقايق گرديده‌است؟!.

ص2 - باب ولادته و احوال أمّه

در اينجا در باب تولد او و احوال مادر او چندين قول ضد و نقيض آورده است:

اما سال تولد او را مجهول قرار داده، زيرا در ص 4 مي‌گويد: در سال 256 و همچنين در ص 15 و در ص 2 روايت کرده که سال تولد او در سال 255 مي‌باشد. و در ص 23 گويد: سال 258 متولد شده است. و در ص 25 روايت نموده در سال 257 بدنيا آمده است. و در ص 16 روايت نموده که در سال 254 تولد گرديده است. از مجموع اين روايات معلوم مي‌شود سال تولد او مجهول است.

و أما روز تولد: در ص 2 روايت کرده 15 شعبان، و در صفحة 23 روايت کرده که 23 رمضان، و در ص 24 روايت کرده و در روز 9 ربيع الأول، و در ص 19 روايت کرده از حکيمه عمة او که شب نيمة شهر رمضان متولد شده است. و در ص 25 روايت کرده در 3 شعبان پا به جهان گشود. و در ص 15 نقل کرده که در روز 8 شعبان و در ص 16 روايت کرده که شب جمعة ماه رمضان تولد او بوده است. و در ص 19 نقل کرده از حکيمه عمة او که چون به دنيا آمد تکلم کرد، و شهادتين گفت و چند آيه از قرآن قرائت کرد، و اين مخالف قرآن است که در سورة نحل آية 78 فرموده: ﴿وَاللهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئاً (نحل/78) يعني: خداوند شما را از شكمهاي مادرانتان [در حالي] بيرون آورد كه چيزي نمي‌دانستيد. باضافه رسول خدا (ص) تا چهل سال از آيات قرآن هيچ نمي‌دانست. أما اين طفل که يکي از أمت او مي‌باشد (اگر بوجود آمده باشد)، وقت ورود به دنيا قرآن مي‌خواند. و باز روايت 14 را از همين حکيمه بشکل ديگري نقل کرده است، در حاليکه از همين کتاب بحار معلوم مي‌شود که حکيمه اصلا طفل را نديده، بلکه شنيده است. و راوي روايت 14 مردي است مجهول بنام محمد بن ابراهيم الکوفي. شما نگاه کنيد چه دروغها بنام اسلام ساخته و پرداخته‌اند.

و أما مادر او معلوم نيست که بوده؟!

در ص 2 از ابي الحسن روايت کرده که نام مادر مهدي نرجس است.

در ص 5 روايت کرده که نام مادر او صيقل و يا صقيل است که در زمان حيات حضرت عسکري فوت شده است.

در ص 7 روايت کرده که نام مادر او (يعني مهدي) مليکه بنت يشوعا است.

و در ص 15 حديث آورده که نام مادر او ريحانه بوده است.

و در ص 15 نيز روايت کرده که نام مادر او سوسن بوده است.

و در ص 23 روايت کرده که نام مادر او حکيمه بوده. و در ص 24 حديث آورده که نام مادر او خمط است.

و در ص 28 روايت نموده که نام مادر او مريم دختر زيد العلويه مي‌باشد.

و أما راويان اين باب و اين احاديث از نظر علماي رجال شناس شيعه:

روايت اول بي سند و بي مدرک است.

روايت دوم گويد «أخبرني بعض أصحابنا»: که معلوم نکرده آن بعض نامش چه بوده؟! کجائي بوده؟! عادل بوده يا فاسق؟!، بکلي مجهول است.

روايت سوم، راوي آن حسين بن رزق ﺍﻟﻠﻪ است که مهمل مي‌باشد و نامي از او در کتاب رجال نيست که بوده آيا وجود داشته يا خير؟! آيا مسلمان بوده يا کافر؟! آيا فاسق بوده يا عادل؟! آيا راستگو بوده يا دروغگو؟!. و او روايت کرده از مجهول ديگري بنام موسي بن محمد بن القاسم که او نيز طبق رجال شيعه مهمل و مجهول است. پس معلوم مي‌شود مجهولي از مجهول ديگر براي ما امام و حجت آورده‌اند!!. اين راويان آن، و أما متن آن، حکيمه دختر حضرت جواد مي‌گويد: من وقت تولد بودم و ماماي او شدم، و او را ديدم، ولي در ص 364 از همين حکيمه پرسيده اند: آيا شما آن فرزند حسن عسکري را ديده‌اي؟ در جواب گفته: نديده‌ام، ولي شنيده‌ام.

أما روايت 4، راوي آن حسين بن محمد بن عامر که حال او مجهول و مذهب او نامعلوم.

روايت 5 راوي آن علي بن محمد مجهول الحال ومشترک بين چندين نفر.

روايت 6 راوي آن حسين بن علي النيشابوري که اهل رجال مي‌گويند: چنين کسي وجود نداشته، يعني به دنيا نيامده‌است. او نقل کرده از نسيم و ماريه که هر دو مجهول مي‌باشند. و اين دو مجهول روايت کرده‌اند که چون طفل به دنيا آمد عطسه کرد، و خود را حجت خدا خواند!! کسي نبوده از اين راويان مجهول بپرسد آيا خدا بايد کسي را حجت بخواند يا هر طفل صغيري مي‌تواند خود را حجت بخواند. قرآن که مي‌فرمايد: پس از پيغمبران کسي حجت نيست چه طفل باشد چه غير آن، چه امام باشد و چه مأموم.

روايت هفتم، روايت کرده ابراهيم بن محمد مجهول مشترک بين چند نفر، او روايت کرده از نسيم خادم که معلوم نيست چه کاره بوده؟! آيا عادل بوده يا فاسق؟!.

روايت هشتم، اين روايت نيز مانند روايت قبل از نسيم خادم مجهول است.

روايت نهم، روايت شده از اسحاق بن رياح که طبق علم رجال، او مهمل و مجهول الحال است.

روايت دهم، روايت شده از ماجيلويه از ابي علي خيزراني که حال او و مذهب او مجهول است. و او روايت کرده از کنيزي که نه اسم آن کنيز معلوم و نه رسم او.

حال انسان تعجب مي‌کند از قطارکردن اين روايات مجهوله، آخر چه حجتي و چه اصلي و فرعي مي‌توان با اين اشخاص مجهول الحال ثابت کرد؟.

روايت يازدهم، روايت کرده ابن المتوکل که نام او مجهول و او روايت کرده از ابي غانم الخادم که حال او مجهول و نام او غير معلوم.

روايت دوازدهم، روايت کرده ابوالمفضل که نام او مجهول و حال او غير معلوم است. اوروايت کرده از محمد بحر که هم غالي بوده و هم قائل به تفويض که موجب کفر است. و او روايت کرده از بشر بن سليمان که در کتب رجال حال او مجهول و مهمل است. ولي ممقاني خواسته به اين روايت که از مادر امام زمان گفتگو کرده و او را خريداري کرده او را توثيق کند، ولي اين اشتباه است، زيرا از خود اين روايت نمي‌توان حال او را معلوم کرد، بلکه بايد قبلاً حال او معلوم و ثقه باشد تا روايت او قبول شود، وگرنه ممکن است جعل کرده باشد. تازه همين روايت در ذم اوست زيرا مي‌گويد: او نحاس يعني برده فروش بود. و برده فروش را رسول خدا (ص) بدترين مردم خوانده است. حال بدترين مردم مي‌خواهد براي ما مادر حجت را معرفي کند. «شر الناس من باع الناس».

روايت سيزدهم نيز از همان مرد مجهول برده فروش روايت شده ضعيف کالسابق.

روايت چهاردهم، روايت کرده محمد بن اسماعيل مجهولي طبق علم رجال، از مجهول ديگري بنام محمد بن ابراهيم الکوفي.

روايت پانزدهم، روايت کرده از حسن بن علي بن زکريا که تمام علماي رجال او را ضعيف شمرده اند، يعني از جهت دين و ديانت ضعيف بوده است.

روايت 16، روايت کرده از مردي که حال او مجهول و اسم او نامعلوم. اين هم شد حديث (عن رجل).

روايت 17، روايت کرده از همان مرد مجهول محمد بن ابراهيم الکوفي که در حديث 14 گذشت.

روايت 18، روايت کرده ماجيلويه از حسن بن علي نيشابور که حال او مجهول است بقول علماي رجال شيعه، و او روايت کرده از مجهول ديگري بنام حسن بن المنذر، و او روايت کرده از حمزه بن ابي الفتح که وجود او معلوم نيست. و او گويد: به من بشارت دادند که براي ابي محمد فرزندي داده شده است.

حال بشارت دهنده که بوده و براي چه به او بشارت داده مگر او چه کاره بوده است؟! الان در ايران چهل ميليون جمعيت است که هر ساله روضه خوانها آنان را بشارت مي‌دهند به تولد مهدي، آيا اين بشارتها براي حفظ دکان است ويا بشارت دهندگان مهدي را ديده‌اند وفقط قربتاً إلي الله بشارت مي‌دهند!! و تازه اين راوي نامعلوم مي‌گويد: آن طفل مکناي به ابي جعفر است، در حاليکه اين برخلاف روايات ديگري است که مي‌گويند: کنية او کنية پيغمبر است. و کنية رسول خدا (ص) ابوجعفر نبوده است. و باضافه اين خودش طفل را نديده است. اگرچه تمام اين هيجده روايتي که تا بحال ذکر کرديم اکثراً بلکه کلاً راويانش طفل مولود را نديده بودند.

روايت 19، روايت کرده است از حسن بن علي بن زکريا که تمام علماي رجال او را ضعيف شمرده اند چنانکه در حديث 15 گذشت. او روايت کرده از محمد بن خليلان مجهول الحال و او از پدرش، مجهول الحال و او از جدش مجهول الحال و او از غياث بن اسد مجهول الحال.

شما تماشا کنيد صد هزار از اين رواياتي که راويانش مجهول الحال مي‌باشند آيا يک پول ارزش دارد؟!، اين آقايان کلاغ چين کرده اند که چهل کلاغ به يک سنگ فرار مي‌کنند.

خوب غياث بن اسد مجهول چه فرموده، فرموده: من شنيدم که مهدي نور از بالاي سرش تتق مي‌کشد تا به بالاي آسمانها، اگر او خرافي نبود و راستگو بود تازه سخنش مورد قبول نبود.

روايت 20، راويانش همان راويان حديث 19 مي‌باشند، ولي در اين روايت يک مطلب خرافي ديگر وجود دارد و آن اين است که مي‌گويد: مادر ائمه نفاس نمي‌شوند، و خون نفاس ندارند، يعني، مانند ساير افراد بشر نيستند، و اين ضد آيات إلهي است که خدا به رسول خود فرموده: ﴿قُلْ ِإنَّمَا أنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ (الكهف/110) بگو: جز اين نيست كه من بشري مانند شما هستم. عجب اين است که در ص 19 حديث کرده از حکيمه که روز سوم رفتم ديدم بحالت نفاس است!! آيا اين روايات ضد و نقيض را چگونه بايد قبول کرد؟!!.

روايت 21، روايت شده از احمد بن حسن بن اسحاق مجهول الحال.

روايت 22، ايضا از حسن بن حسين علوي مجهول الحالي که گفته: من حضرت عسکري را تهنيت گفتم به ولادت فرزندش، خيلي خوب آيا فرزند را ديده يا نديده تهنيت گفته، روايت ساکت است. حال صرف تهنيت او چه فائده دارد؟! البته هيچ.

حديث 23، روايت کرده علي بن محمد بن حباب که حال او مجهول است. آيا روايات مردمان مجهول چه چيزي را مي‌تواند ثابت کند! حديث 24، روايت شده از همان حسن بن حسين علوي مجهول که در حديث 22 ذکر شد.

حديث 25، روايت کرده از حکيمه که ولد را ديده و مامائي کرده ولي در ص 364 گويد: من نديده ام ولي شنيده ام، و خود او اين حديث را تکذيب نموده است.

حديث 26، روايت کرده از علي بن سميع بن بنان که مجهول الحال و مهمل است، و او روايت کرده از حکيمه که مادر مهدي را درحال نفاس ديدم و اين ضد روايت بيستم است.

حديث 27،روايت کرده از احمد بن علي مجهول و او از حنظله بن زکريا که او نيز در رجال شيعه مجهول الحال است. و اين حديث مانند احاديث سابقه است، ولي خرافتي دارد که آنها نداشتند و آن اين است که مي‌گويد: يک روز بمانند يکسال بزرگ مي‌شود، يعني، اين طفل پانزده روز پس از تولد 15 ساله مي‌باشد، يعني «بشر مثلکم» نيست بلکه «بشر غيرکم» است.

حديث 28 نيز از همان حنظله بن زکرياي مجهول الحال است که تمام علماي شيعه حديث راوي مجهول را معتبر نمي‌دانند، حال چگونه اين روايات مجاهيل را جمع کرده‌اند، آنهم در اصول دين و عقايد.

حديث 29، ذکر راوي نشده يعني گويد «رُوِيَ» يعني، روايت شده، حال راوي آن کيست؟ نامش چه بوده؟ چه مذهبي داشته؟! هيچ معلوم نيست، آن راوي بي نام روايت کرده از بعضي از خواهران ابي الحسن، ولي نام آن بعض را معلوم نکرده است، يک نفر بي نام و نشان روايت کرده از يک بي نام و نشان ديگر.

حديث 30، علان بسند خود روايت کرده است، حال علان کيست و سند او چگونه بوده معلوم نيست، او چيزي نقل کرده که صدق و کذبش را بايد تاريخ معين کند و در تاريخ چيزي ذکر نشده است. و آن اين است که سيد پس از دو سال از فوت ابي الحسن متولد شده است. بايد پرسيد: کدام سيد و کدام ابوالحسن. چون وقت روايت ما نبوديم که بپرسيم، علان هم که نپرسيده است، و اگر مقصود از ابي الحسن، حضرت عسکري باشد و آنکه فرزند او پس از دو سال از فوت او متولد شده يقينا دروغ است، زيرا طفل دو سال در شکم مادر نمي‌ماند. حال اين علماي شيعه اين روايات مسلم الکذب را براي چه جمع کرده‌اند؟!!

حديث 31، راوي آن شلمغاني مرد بي ديني است که به قول مجلسي، توقيعاتي از امام در لعن او صادر شده و او مدعي نيابت شد و با حسين بن روح خواست در گرفتن وجوهات شرکت کند و لذا مورد لعن حسين بن روح شد. و اين شلمغاني از جمله دانشمندان و مؤلفي کتب شيعه بود، اما چون او را وکيل نکردند و به او رياست ندادند کفريات او ظاهر گرديد. حال اين روايت و روايت 32 نقل شده از اين چنين کسي، و او روايت کرده از مرد مجهولي که حضرت عسکري دو عدد گوسفند براي او فرستاده که آنها را عقيقه کن و خود بخور و به ديگران اطعام کن، حال مقصود از ذکر اين احاديث چيست و مجلسي چه چيزي را مي‌خواهد با اين روايات نادرست و مبهم اثبات کند معلوم نيست؟.

حديث 33، روايت شده از خشاب که مهمل و مجهول است. و اما متن آن، از رسول خدا (ص) نقل شده که اهل بيت من مانند ستارگانند هر ستاره اي غروب کند ستارة ديگري طلوع کند تا وقتيکه شما به آن ستاره توجه کرديد ملک الموت او را بميراند!!، حال اين، چه مربوط به مهدي است بايد از نويسندگاني که فعلاً مرده‌اند پرسيد؟!

حديث 34، نقل کرده از يک نفر منجم يهودي که هر کس مي‌داند يهودي دشمن اسلام است آيا روايت از يک نفر يهودي به چه دردي مي‌خورد؟!! و بعلاوه خود شيعه از پيغمبر (ص) روايت کرده‌اند که سخن منجم را تصديق نکنيد و هر کس تصديق کند کافر است. حال آيا چنين چيزهائي را ميتوان مدرک قرار داد؟!!

حديث 35، کشف الغمه، پس از چندين قرن از زمان حضرت عسکري گذشته نقل کرده از مرد مجهولي که حجت بن الحسن در سال 258 در «سر من رآي» متولد شده است. أما روضه‌خوانهاي ايران پس از چندين سال از آن نقل گذشته، همه نقل مي‌کنند برخلاف آن!، آيا اين نقل چه فايده دارد؟! و هم‌چنين است روايت 36 که نقل شده از کتاب ارشاد که آن کتاب تاريخي است از شيخ مفيد که دو قرن از زمان حضرت عسکري متأخر است.

حديث 37، باز نقل شده از کتاب کشف الغمه، مانند حديث 35. آيا نقل از چنين کتبي چيزي را حجت قرار مي‌دهند؟! خير، مگر آنکه بگوئيم: هر چه در تاريخ ذکر شده حجت ديني است. در اينجا، مجلسي از مردم کذابي مانند سهل بن زياد چيزهايي نقل کرده که مخالف عقل و قرآن است. از جمله اينکه چون امام به دنيا مي‌آيد ستون نوري براي او بوجود مي‌آيد که بواسطة آن به خلائق و اعمال مردم نظر مي‌کند و کارهاي مردم را مي‌بيند.

نويسنده گويد: چرا اين ستون نور براي رسول خدا (ص) نصب نشد و چرا رسول خدا (ص) از کار مردم بي خبر بود و حتي از همسايگان خود خبر نداشت. مگر خدا ستارالعيوب نيست که عمل مردم را به کسي نشان دهد!!!. در اينجا مجلسي نقل کرده که چون حکيمه در شبي که بنا بود زايمان صورت گيرد، هيچ اثري از حاملگي در مادر طفل نديد، تعجب نمود، لذا حضرت عسکري به او گفت: تعجب نکن، ما گروه اوصياء، حملمان در شکم مادر نيست، بلکه حمل ما در جنوب ايشان مي‌باشد و از رحم خارج نمي‌شويم، بلکه از ران راست مادرهايمان خارج مي‌شويم. بايد گفت: آيا بنوشتن اين خرافات ضد قرآني حجتي ثابت مي‌شود. پس در اين باب از اين اخبار که تمامش ضعيف و راويانش مجهول و يا فاسد العقيده بودند چيزي بدست نمي‌آيد، بپردازيم به باب ديگر:

 

بابُ أسمائه و ألقابه و کناه و عللها

حديث 1، روايت کرده از دروغگوترين مردم محمد بن جمهور العمي و او با يک واسطه نقل يعني از کسيکه او را ذکر، «عمن ذکره» کرده کرده و نه نام او نه هويت او را بيان کرده که به حضرت باقر وحي شده که چون حسين را کشتند ملائکه ضجه زدند و گريه کردند و گفتند: خدايا، آيا غافلي که برگزيدة تو را کشتند!. حال بايد پرسيد که علي -عليه السلام - در نهج البلاغه مي‌گويد: «ختم به الوحي» يعني، به پيغمبر اسلام (ص) وحي ختم شد، پس چگونه حضرت باقر خبر شد که ملائکه گريه کردند. مزخرفي از اين بزرگتر مي‌شود؟.

حديث 2، نقل کرده از حسن بن علي الکوفي مجهول الحالي و او از مجهول ديگري و او از مجهول ديگري و او از عمرو بن شمر، شما را به خدا توجه کنيد مجهولي از مجهولي و او ازمجهول ديگري آيا نويسندگان اين روايات فکر و کسبي نداشته اند. و أما متن آن مي‌گويد: تمام اموال دنيا نزد مهدي جمع مي‌شود و او به هرکس هر چه مي‌خواهد مي‌دهد. بايد گفت: راويان هم هر چه مي‌خواهند مي‌نويسند، و اين روايات را براي تطميع مردم نوشته‌اند.

حديث 3، اصلاً سندي ندارد. و متن او مي‌گويد: به قائم، قائم مي‌گويند براي اينکه پس از مردن ذکر او قيام مي‌کند. حال بايد پرسيد: اين سخن چه فايده دارد و چه چيز را ثابت مي‌کند. و گويندة اين سخن چه کس است معلوم نکرده‌است.

حديث 4، روايت کرده از عبن عبدوس مجهول الحال، او از مجهول ديگري و آن مجهول از مجهول ديگر، و او از مجهول ديگر که حضرت رضا چون ياد مهدي کرد گريه نمود، حال مگر چه شده که او گريه کرد در اين حديث بيان نشده است.

حديث 5، مرفوع و بدون راوي است.

حديث 6، راوي آن عبدﺍﻟﻠﻪ بن القاسم الحضري مجهول و يا ضعيف است و در متن آن مطلب مفيدي نيست.

حديث 7، مانند حديث سابق است حديث 8، يک راوي مجهولي بدون تعيين راويان ديگر قبل از خود، از حضرت باقر، روايت کرده که آية ﴿وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا َفَقدْ جَعَْلنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطانًا دربارة امام حسين است، کسي نبوده از اين راويان کذاب بپرسد که قتل فعل ماضي است، و آن وقتي که اين آيه نازل شده، امام حسين مظلوم نبود و کشته نبوده، و آيات قانوني قرآني مخصوص اشخاص نيست.

حديث 9، کشف الغمه که در قرن هفتم بوده نقل کرده از مردم مجهولي که کنية مهدي، ابوالقاسم، و داراي دو اسم است، حال به چه مدرک معلوم نيست. اين بود آنچه در اين باب بود و مطلبي را که دردي دوا کند و مجهولي را معلوم کند نبود.

باب النهي عن التسمية (حرام است نام اورا بردن)

حديث 1، روايت شده از ابي خالد کابلي که از حضرت باقر سؤال کرده از اسم و رسم صاحب اين امر تا اگر در بعضي از راهها او را ديد دست او را بگيرد؟! او در جواب مي‌گويد: سؤال کردي از امر بسيار مشکلي که اگر به کس مي‌گفتم به تو مي‌گفتم. بايد گفت:

اولاً، راويان اين روايت غالباً مردمان سادة کم‌سواد کم‌فکر مجهولي بوده‌اند، آيا اسم و رسم صاحب کدام امر معلوم نيست؟ اگر مهدي را مي‌گويد که در زمان حضرت باقر مهدي وجود نداشته تا در بعضي از راهها اگر اورا ديد دست او را بگيرد.

ثانياً، امام به او فرموده از امر بسياري مشکلي سؤال کرده‌اي او نپرسيده که اين امر بسيار ساده و سؤال بسيار ساده‌اي است و مشکل آن کجا است؟مگر معادلات هندسي است؟!. شما توجه کنيد نه سؤال معقول و نه جواب. ولي علماي شيعه بهمين سخنان دل خود را خوش کرده، و مردم را سرگرم مهملات نموده‌اند.

حديث 2، روايت از مرد مجهولي از ابي هاشم جعفري است که در روايات او ضد و نقيض بسيار است، در وافي روايت کرده از حضرت جواد که او اسم و رسم و هويت امام دوازدهم را به او معرفي کرد. ولي در اينجا پس از مدتي از حضرت هادي روايت کرده که خلف پس از خلف خود را به او معرفي نکرده، و همين قدر گفته نام بردن او حلال نيست. حال چرا حلال نيست اگر از ترس است که زمان ابي هاشم، نام مهدي را بردن ترس نداشته است. مجلسي در اينجا گويد: در خبر لوح تصريح به اسم او شده است. بايد گفت: خبر لوح اصلاً دروغ است و ما خبر لوح را در کتاب بت شکن ذکر نموده، و 28 نشانه از نشانه هاي کذب آن را ذکر کرد هايم، مراجعه شود.

مختصر اينکه در اين باب مجلسي 13 روايت آورده که نام مهدي برده نمي‌شود و حرام است، و کسي که نام او را برد ملعون و کافر است. حال اگر کسي از دست مروجين اين احاديث احتمال هتک و اذيتي نمي‌دهد، بپرسد: براي چه نام بردن او حرام باشد؟ آيا اين حرام را خدا حرام کرده مدرک آن کجا است؟! ثانياً، حجت خدا آيا به اين نارسائي است که نه اسم اورا کسي بگويد و نه شخص او را ببيند مگر خدا هم زورگو است. بايد گفت: ﴿فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللهِ كَذِباً لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ (الأنعام/144)، يعني: «پس كيست ستمكارتر از كسي كه بر خداوند دروغ بندد تا مردم را از روي ناداني گمراه كند؟؟».

اگر نام بردن نزد دشمنان حرام بوده از ترس، نزد دوستان چرا، و اگر حرام بوده، پس چرا امامان سابق نام او را در رواياتشان که همه مجعول است نزد ما برده‌اند. عجب اين است که در خبر 13 عُمَر از عَلِي سؤال کرده از نام مهدي؟ و او در جواب گفته: رسول خدا (ص) از من پيمان گرفته که نام اورا نگويم تا خدا او را مبعوث کند. در اينجا بايد گفت: خوب رسول خدا (ص) از علي پيمان گرفته از ديگران که پيمان نگرفته براي چه بر ديگران حرام باشد؟!! ثانياً، خدا امامي را مبعوث نکرده، بعثت مختص انبياء است. و بعلاوه دين اسلام، سِرِّي نبوده، که رسول خدا (ص) به بعضي بگويد، به بعضي نگويد، بلکه بطور مساوي به همه اعلام نموده چنانکه خدا به پيغمبر (ص) مي‌فرمايد: ﴿فَقُلْ آَذَنْتُكُمْ عَلَى سَوَاءٍ (أنبياء/ 109) يعني: پس اگر روي برگرداندند بگو: من به شمابه طور يكسان آگاهي و هشدار دادم و نيز فرموده: ﴿وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ المُبِينُ (عنكبوت/18) يعني: و بر عهده اين پيامبر جز رساندن آشكار [پيام وحي] نيست.

باب صفاته و علاماته و نسبه

خبر 1، روايت کرده محمد بن احمد بن الحسين بغدادي که مجهول الحال است، او نقل کرده از احمد بن فضل که فاسقي بوده، او روايت کرده از بکر بن احمد القصري که مجهول الحال است، اين مردمان مجهول از قول يکديگر روايت کرده که قائم، امام پسر امام است، حال کدام امام، اگر امام هدايت باشد که هزاران نفرند و اگر زمامدار باشد که هر زمامداري خود را امام مي‌داند، و در لغت به زمامدار امام مي‌گويند، و هر زمامداري وصي دارد. پس اين خبر مانند خبر کسي است که مي‌گويد ماست سفيد است.

خبر 2، خبر داد، عباس بن عامر مجهولي از موسي بن هلال الضبي، يک خبر مهملي را که حضرت صادق فرموده: من صاحب شما نيستم، صاحب شما کسي است که ولادت او را مردم ندانند. نويسنده گويد: شيعه مدعي است که ولادت او را مي‌داند و در باب ولادت او اخباري آورده اند. معلوم مي‌شود تماما دروغ است بنا به قول حضرت صادق.

خبر 2، اين خبر با اينکه سوم است، مجلسي حواسش پرت شده و آنرا دوم شمرده‌است. و آنرا احمد بن علي الرازي که از غاليان بدتر از مشرک است روايت کرده از مجهولي بنام محمد بن اسحاق المقري و او از فاسقي بنام علي بن عباس و او روايت کرده از مجهولي بنام بکار، و او روايت کرده از مجهول الحال ديگري بنام حسن بن حسين، و او روايت کردهاز مجهول ديگري بنام سفيان جريري. او مي‌گويد: محمد بن عبدالرحمن که ممقاني مي‌گويد: ضعيف است، قسم خورده که مهدي نام هرگز بوجود نمي‌آيد مگر از اولاد حضرت حسين، با اينکه مهدي فرزند منصور دوانقي هم مهدي بوده، معلوم مي‌شود او قسم دروغي خورده است. آخر اين هم شد حديث؟. زمان ما هزاران سيد و روضه خوان نام او مهدي است که تماماً اولاد حسين نيستند.

خبر 3، بهمان اسناد مجهولي از مجهول ديگر و او از مجهولي (بقول ممقاني) از زيد بن علي که گفته: منتظر از اولاد حسين بن علي است. آري، زيد بن علي بن الحسين خود را امام مي‌داند، و مي‌فرمود: امامي که در خانه بماند و پرده بيندازد امام نيست، امام کسي‌است که قيام کند و امر به معروف کند وحتي برادر خود حضرت باقر را قبول نداشت. حال خيلي مضحک است که شيخ طوسي و مجلسي گفتار او را دليل قرار داده‌اند براي مهدي موهوم خودشان.

خبر 4، روايت کرده اسدي غالي از برمکي غالي و او از کذاب و ملعوني و او از علي (ع) که در منبر خبري فرموده -که يقيناً راويان جعل کرده‌اند- که فرمود: مردي از اولاد من خروج مي‌کند و داراي چنين و چنان وصفي است که بر هزاران نفر ممکن است تطبيق گردد. آخر اين نقل چه فايده‌اي دارد و چه فرعي و يا اصلي از اصول ديني بيان شده؟! البته هيچ. در اين خبر پس از آنکه اوصاف خروج کننده را که رانهاي او عريض و چنين و چنان است، بيان مي‌کند، مي‌گويد: پس از آنکه پرچم او حرکت کند مردگان در قبر همه خوشحال مي‌شوند، و در قبرهاشان به زيارت يکديگر مي‌روند. و بهم مژده مي‌دهند.

خبر 5، مهمل تر از تمام اخبار گذشته است، زيرا راويان مجهول از قول حضرت باقر روايت کرده که علم به کتاب ﺍﻟﻠﻪ و سنت رسول در دل مهدي مي‌رويد و هر که از شما او را ملاقات کرد، به او سلام کند و روايت شده که به او بگوئيد: السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللهِ فِي أَرْضِهِ. حال بايد از اين کذابين پرسيد: علم يا از وحي است و يا از تعلم، علم روئيدني کدام است؟. ثانيا: مگر اصحاب حضرت باقر مهدي را که به دنيا نيامده ممکن است ملاقات کنند. ثالثاً «بَقِيَّةَ اللهِ» در اين خبر يعني چه؟؟ خدايتعالي بقيه و غير بقيه دارد؟! اينان هر چه دل و هوي و هوسشان خواسته بنام امام بقالب زده‌اند، و چون اکثراً بي سواد بوده اند چيز معقولي نياورده اند.

خبر 6، مکرر خبر 13 که در باب سابق گذشت، آيا از تکرار اين قبيل اخبار چه مقصودي است جز تضييع وقت!!.

خبر 7، مکرر خبر دوم همين بابست که گفتيم اعتباري ندارد، در اين خبر حضرت باقر، پس از آنکه مانند خبر دوم مي‌گويد: من صاحب شما نيستم، مي‌گويد: با انگشت و بالا انداختن ابرو به يکي از ما اشاره نشود مگر اينکه يا کشته شود و يا بغيظ خود بميرد. شما را به خدا آيا اين هم شد حديث؟! چگونه مجلسي اين خرافات را مکرر مي‌کند؟!

خبر 8، مخالف مذهب شيعه و اماميه است که «اولي الأمر» يعني صاحبان امر را منحصر به دوازده امام مي‌دانند، و هر يک از آنان را صاحب الأمر مي‌دانند. در اينجا راوي به حضرت رضا گويد: آيا شما صاحب الأمر مي‌باشيد؟ فرموده: خير، غلامي است که تولد او مخفي باشد. باضافه حضرت رضا در اين روايت فرموده: هريک از ما يا مسموم مي‌شود و يا در بستر مي‌ميرد. و اين برخلاف مذهب شيعه است، زيرا اينان معتقدند که امام فرموده: «مامنا إلا مسموم أو مقتول»، ولي حضرت رضا قول ايشان را در اين حديث رد کرده و فرموده: بعضي از ما بر بستر مي‌ميرد. حال چگونه مجلسي متوجه نشده و اين تناقض را آورده‌است.

خبر 9، روايت کرده عبدﺍﻟﻠﻪ بن موسي که حال و مذهب او مجهول است از مجهول ديگر بنام عبدالاعلي بن حصين الثعلبي از پدرش که او نيز مجهول است که گفته از حضرت باقر سؤال کرد: آيا فرج کي است؟ و امام به او وقت فرج را نگفته و فقط فرموده: او مطرود تنهاي يکتاي بريده شده از اهل خود که والدش کشته شده و کنية او کنية عم او است و صاحب پرچمها، و نام او نام پيمبري است. حال خواننده توجه کند آيا از اين خبر چيزي معلوم و مشکلي حل شده است؟ نه وﺍﻟﻠﻪ.

خبر 10، مجهولي از مجهولي و او از مجهول ديگر روايت کرده همان خبر مهمل نهم را.

خبر 11، عده‌اي که همه مجهولند از يکديگر نقل کرده‌اند همان خبر نهم را.

خبر 12، روايت کرده‌اند که مطلوب شما از مکه خارج مي‌شود، حال بايد ديد چه بسيار اشخاصي که از مکه خارج شده‌اند. چنين چيزي امتيازي نباشد. و مبهم گذاشته، نه اسم او معلوم، ونه وصف او معلوم، مثلا محمد بن جعفر الصادق از مکه خروج کرد و کشته شد و خود مدعي امامت بود.

خبر 13، روايت کرده احمد بن هلال خبيث ملعون: «هرگاه سه نام محمد و علي و حسن پشت سر هم آيد چهارمي قائم است»! آيا خبر چنين کسي که مورد لعن امام بوده قبول است؟.

خبر 14، محمد بن احمد المديني مجهول الحال روايت کرده از داود الرقي غالي که حضرت صادق به او گفته: اسم مهدي اسم پيغمبري است و نام پدرش نام وصي پيغمبري است. و اين روايت علاوه بر اينکه حواله به مجهول داده با روايات ديگري که مي‌گويد: رسول خدا (ص) فرموده: «نام پدرش نام پدر من است» مخالف مي‌باشد.

خبر 15، عباد بن يعقوب مجهول الحالي روايت کرده که حضرت باقر به او معماگوئي کرده و فرموده: صاحب اين امر از همة ما کوچکتر است از سال، و وقت او وقتي است که: «يَرْفَعُ كُلُّ ذِي صِيصِيَةٍ لِوَاءً!» مجلسي مي‌گويد: «ذِي صِيصِيَةٍ لِوَاءً» يعني هر صاحب قدرتي پرچمي بلند مي‌کند و معماي حضرت را روشن کرده است. حال چرا حضرت معما گفته؟ بايد گفت: به تو چه!

خبر 16، عده‌ا‌ي از مردمان مجهول الحال روايت کرده‌اند که «چون قائم قيام مي‌کند بيعتي در گردن او نيست» بايد گفت: اکثر مردم چنين مي‌باشند، اين چه امتيازي شد؟ و هم چنين خبر بعدي يعني 17 خبر 18، شعيب بن ابي حمزه که مجهول است و عقيده به امامي نداشته از حضرت صادق پرسيده صاحب اين امر شمائيد؟ فرموده: خير، او در زمان فترت مي‌آيد. حال اگر کسي جرئت دارد بپرسد هزار سال است در فترتيم پس چرا نيامد؟.

خبر 19، عبيدﺍﻟﻠﻪ بن موسي روايت کرده از بعضي از رجال خود که نه اسم آن معلوم و نه رسم او، و آن مرد نامعلوم روايت کرده از ابراهيم بن حسين مجهول الحال، و او روايت کرده از مجهول ديگري بنام اسماعيل بن عياش. اين شد سند؟. و اما متن آن: علي (ع) فرموده: از صلب حسين مردي بنام پيغمبرتان خروج مي‌کند، و بعد قسم خورده که اگر خروج نکند گردن او زده شود. حال شما توجه کنيد چرا اگر خروج نکند گردن او زده شود؟ و کي گردن او را مي‌زند؟ و چرا حضرت قسم خورده؟ اينها تمام في بطن الراوي الجعال است.

خبر 20، روايت کرده مرد مجهولي بنام احمد بن هوذه که حمران نامي آمده حضرت باقر را قسم داده که صاحب و اولوالأمر توئي؟ فرموده: خير، او کسي است که ابروي او چنين و صورت او چنان و شانه هاي او چنين است. حال بايد از مجلسي و ناقلين اين خبر پرسيد که اولا اين خبر را که ضد عقيدة خودتان است که هر امامي را اولي الأمر مي‌دانيد چرا آورده‌ايد. ثانياً اين صفات چشم و ابرو و شانه در بسياري از مردم وجود دارد آيا تمام مردمي که چنين باشند صاحب الأمرند؟!!

خبر 21 نيز مانند بيستم است که مجهولي از مجهول ديگري چيزي نقل کرده مبهم و بلافائده.

خبر 22، روايت کرده مرد مجهولي بنام حسين بن ايوب از مجهول ديگري تا برسد به ابي بصير و او گفته: حضرت باقر و يا صادق و خود ندانسته کدام امام که او چيزي راجع به قائم گفته است که خود راوي نفهميده. و عجب اين است که مجلسي مي‌گويد: روات اين اخبار واقفي هستند يعني يازده امام را قبول ندارند چه برسد به قائم غايب.

خبر 23، روايت کرده محمدبن فضل بن قيس که مجهول الحال و معلوم نيست چه کار بوده و چه ديني داشته و او روايت کرده از مجهول ديگر مانند خودش بنام احمد بن حسن بن عبدالملک و مجهول ديگري بنام محمد بن حسن قطواني تا برسد به حضرت باقر که فرموده: قائم شبيه به يوسف و مادر او کنيز سياهي است، در حاليکه نرجس خاتون بسيار سفيد و خوشگل بوده و روايات ديگر اين روايت را تکذيب مي‌کند. سپس حضرت باقر فرموده «خدا به يک شب کار او را اصلاح مي‌کند»: يعني چه؟ مگر کار او فاسد است که خدا اصلاح مي‌کند؟! شمارا به خدا ببينيد عده‌اي مي‌خواهند بهمين مبهمات و کلمات مجملات براي مردم درب فتنه باز کنند و هر روز کسي بنام قائم قيام کند و مردم را به جان يکديگر بيندازد.

خبر 24، روايت کرده مجهولي بنام عبدالواحد از مجهول ديگري بنام احمد از مجهول ديگري بنام احمد بن علي از مجهول ديگري بنام حکم که او به امام باقر گفته معني قول اميرالمؤمنين: «بأبي ابن خيرة الإماء» فاطمه است، يعني علي فرموده: پدرم فداي بهترين کنيزان. آن بهترين کنيز فاطمه است. درحاليکه قطعاً علي چنين سخني نمي‌گويد و هر مسلماني مي‌داند که فاطمه کنيز نيست مگر آنکه بسيار احمق باشد. و بعلاوه فداي غير خدا نبايد شد، حال شما بنگريد اين روايات چه دردي را دوا مي‌کند؟.

خبر 25، روايت کرده قاسم بن محمد مجهول الحال از مجهول ديگري بنام ابي الصباح که گفت: وارد شدم بر امام صادق؟ فرمود: چه خبر آوردي؟ گفتم: خوشحالي از عمويت زيد که خروج کرده و گمان مي‌کند که پسر شش ساله و يا فرزند ششمي است و قائم اين أمت او است و او فرزند بهترين کنيزان است؟ حضرت صادق فرمود: او دروغ گفته، اگر خروج کند کشته شد. نويسنده گويد: شما به ببينيد اين راويان چه قدر بدبين به مرد مجاهد و جليل القدري بمانند امام زيد هستند و تهمت به او زده که گفته: من شش ساله و يا فرزند ششمي هستم. آن وقت مجلسي خواسته اصلاح کند بدتر کرده و گويد: مقصود او اين است که من فرزند شش معصومم. با اينکه عصمت فلان امام از مجعولات شيعه‌است و هيچ يک از ائمه و اولادشان خود و يا پدرانشان را معصوم نمي‌دانستند. ثانيا اين روايت چه ربطي به مهدي فرزند امام حسن عسکري دارد. مجلسي خواسته به ذکر اين روايات نامربوط کتاب خود را بزرگ کند. و عجيب اين است که مجلسي که خود را اعلم اهل زمان خود مي‌دانسته و شيعه او را اعلم العلماء مي‌داند، در اين روايات کوشش کرده سخن و روايات راويان بي سواد را تفسير و تأويل و اصلاح کند يعني تعصب مذهبي اين قدر زياد است.

خبر 26، مجهولي بنام علي بن الحسين روايت از مجهول ديگري بنام محمد و يا احمد بن الحسن و او روايت کرده از پدر خود که او نيز مجهول الحال است و او از مجهول ديگري بنام ثعلبه و او از مجهول ديگري بنام يزيد. و أما متن آن بر ضرر خود امام تراشان است وموجب فتنه و فساد است. زيرا يزيد مذکور مي‌گويد: از کوفه خارج شدم و وارد بر امام صادق شدم و سلام کردم فرمود: آيا کسي همراه تو بود؟ گفتم: مردي از معتزله، فرمود: چه صحبت مي‌کرد؟ گفتم: او گمان مي‌کند محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ بن الحسين، امام قائم است و دليل بر آن اين است که نام او، نام رسول خدا (ص) و نام پدر او نام پدر رسول خدا (ص) است، من به او گفتم: اگر مدرک تو نام است، اين نام در فرزند حسين محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ ابن علي است؟ اوجواب داد که مادر او کنيز است، ولي محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ بن الحسن حره است؟ امام صادق فرمود: چه جواب گفتي؟ گفتم: من جوابي نداشتم که بگويم، «فقال: لو تعلمون أنه ابن سـتَّة» (يعني القائم). شما ملاحظه کنيد اين خبر مهدي هر روز موجب فتنه‌اي شده، اخباري از رسول خدا (ص) براست و يا دروغ نقل کرده‌اند، حتي علماي اماميه که مهدي نامش محمد و نام پدرش عبدﺍﻟﻠﻪ است، يعني محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ. و لذا همين اخبار بهانه‌اي شد براي نفس زکيه نوادة امام حسن مجتبي که نام او محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ بن الحسن الحسن بن علي بن ابي طالب بود، در مدينه قيام کرد و صدها و بلکه هزارها با او بيعت کردند و حتي فرزندان حضرت صادق نيز با او بيعت کردند، و او بر ضد سلطان وقت يعني منصور ذوانقي خروج کرد و صد نفر را به کشتن داد و خود او کشته شد، و چه قدر اموال مردم بغارت رفت و نفوس پايمال شد. آخر هم هيچ فايده‌اي نداشت، بلکه سرتاسر فتنه و فساد ايجاد شد بنام مهدي و يا قائم. حال مجلسي و ساير آخوندهاي شيعه روايات محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ نام را از رسول خدا (ص) نقل مي‌کنند و باز به انتظار قيام کس ديگر و فتنه و فساد ديگرند.. از جمله همين خبر 26.

خبر 27، مجهولي بنام علي بن احمد از مجهول ديگري بنام عبدﺍﻟﻠﻪ بن موسي از کذابي و او از ملعوني بنام ابي الجارود روايت کرده كه حضرت باقر گفته: «امر در بارة كوچكترين سن ما و خاموشترين ذكر ما است». حال به نويسندگان و راويان بايد گفت: اين مجمل گوئي چه فايده دارد و هزاران نفر موصوف به صفاتي اند که حضرت باقر گفته‌است، و از اين روايات جز در فتنه باز کردن چه حاصلي است؟!!.

خبر 28، روايت کرده احمد بن مابنداد مجهول از مجهول الحال ديگري بنام احمد بن هليل او از مجهول ديگر. آيا اين هم شد روايت. پس معلوم مي‌شود اکثر اخبار مجلدات راجع به مهدي از راويان مجهول الحال است. و أما متن آن راست و يا دروغ، راوي از امام پرسيده اما خود راوي ندانسته از کدام امام پرسيده آيا حضرت صادق يا حضرت باقر. بهرحال سؤال کرده‌است آيا امر أولوا الأمري به نابالغ هم مي‌رسد؟ او جواب داده: بزودي خواهد شد. حال اين چه ربطي به مهدي دارد آيا اين راويان توقع دارند هر نابالغي مي‌تواند قيام کند بنام مهدي.

خبر 29، عده‌اي از مجهولين از يکديگر نقل کرده از کذابي و او از ملعوني همان خبر 27 را.

خبر 30، روايت کرده مجهولي بنام احمد بن مابندار از مهملي بنام احمد بن هليل و او از مجهولي بنام اسحاق بن صباح، او از حضرت رضا يک مطلب مزخرفي را که شأن حضرت رضا از اين مطالب أجل است که فرموده باشد: «إن هذا سيفضي إلي من يکون له الحمل»: اين امر بزودي مي‌رسد به کسيکه داراي حمل باشد.

خبر 31، کشف الغمه مرفوعا نقل کرده از حضرت رضا خلف صالح از فرزندان ابي محمد الحسن بن علي است. و اين چند اشکال دارد اولا که مرفوع است. ثانيا خلف صالح او است، معلوم مي‌شود ساير امامان خلف ناصالح اند و گرنه به يک نفر نتوان گفت خلف صالح. و ثالثا مي‌گويد: از فرزندان ابي محمد است بطور جمع، با اينکه ابومحمد فرزنداني نداشته‌است. و فقط يک فرزند آنهم مهدي و مورد اختلاف است که همين يک فرزند را هم نداشته‌است.

خبر 32، روايت کرده از منخل مهمل مجهول که حضرت باقر فرموده: «مهدي فرزند فاطمه مردي است آدم»: خواننده تعجب مي‌کند مگر کسي گفته جن است که او فرموده آدم است.

خبر 33، بيشتر موجب فتنه‌است، زيرا فصول المهمه گفته: مهدي جواني است چهار شانه خوشرو و موي او ريخته بر شانه اش و دماغ او نازک و پيشاني او بالا و در سال 276 در سرداب غايب شد.

اين حديث و صفاتي که شمرده هزاران نفر داراي اين صفاتند و هرکس مي‌تواند اين خبر را بهانه کرده و قيام کند. ثانياً، فصول المهمه چه حق دارد براي ملت اسلام مهدي تعيين کند؟. ثالثاً، اين خبر ضد آن اخباري است که مي‌گويد: وقت تولد غايب شد. معلوم مي‌شود اين مؤلفين ضد و نقيض را هم اهميت نمي‌دهند. و روايات ديگر مي‌گويد: در سال 255 و يا 260 در سرداب غايب شد، و وقت تولد غايب شد. و چون خواستند براي حضرت عسکري نماز ميت بخوانند او ظاهر گرديد و دو مرتبه غايب شد.

باب الآيات المأوّله بقيام القائم

بدان که يک آيه در قرآن که صراحت داشته باشد و يا اشاره کرده باشد به قيام مهدي، وجود ندارد. ولي عده‌اي از اشخاص خواسته‌اند با قرآن بازي کرده و يا تفسير و يا تأويل بي‌مناسبت کنند و دلبخواهي با هر آيه که خواسته بازي کرده‌اند. ثانياً، ما در جاي خود و کتب خود ثابت کرده‌ايم که تأويل آيات قرآن مخصوص خداست چنانکه فرموده: ﴿وَمَا يَعَْلمُ تَْأويَلهُ ِإلاَّ اللهُ (آل عمران/ 7) «تأويل آن را جز خدا [كسي] نمي‌داند». و «واو» در جملة: ﴿وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم)=«و راسخان در علم» واو استينافي است، وگرنه کفر لازم مي‌آيد.

بهرحال آياتي در قرآن است که صريحاً و يا اشارتاً ضد قيام امامي است که بزور شمشير قيام کند. و ما بعضي از آن آيات را قبلاً ذکر کرديم. و در اينجا آياتي را که مذهب سازان طبق رأي خود تطبيق با مهدي کرده‌اند مي‌آوريم و عدم مناسبت آنها را روشن مي‌سازيم تا دکان مهدي تراشان بلکه بسته شود:

آية اول، تفسير علي بن ابراهيم گفته آية 8 سورة هود: ﴿وَلَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِلَى أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَيَقُولُنَّ مَا يَحْبِسُهُ أَلَا يَوْمَ يَأْتِيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفًا عَنْهُمْ وَحَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ (هود / 8) «و اگر ما عذاب را از ايشان تا وقت معيني به تأخير افکنيم، البته مي‌گويند چه چيز عذاب را مانع شده، آگاه باش روزي که عذاب براي ايشان بيايد برگشت ندارد، و فرود آيد به ايشان آنچه بدان استهزاء مي‌کردند».

علي بن ابراهيم گفته: مقصود اين است که اگر عذاب را تا خروج قائم عقب بيندازيم و روايت کرده از علي که او فرموده: ﴿أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ، اصحاب قائمند. نويسنده گويد: أمت در اينجا به معني وقت است نه به معناي اصحاب. بهر حال مي‌گوئيم: اولاً، سورة هود در مکه نازل شده و آن وقت مشرکين خود رسول خدا (ص) را قبول نداشتند تا چه برسد به امامت، آنهم امام دوازدهم، آن هم قيام او را. اصلاً در آنوقت سخني از اين موضوعات نبوده‌است تا کسي انکار کند، و اين مسخره‌است که به مشرکين وعدة عذاب هزاران سال بعد در وقت قيام قائم را بدهد. ثانياً، آية قبل از اين آيه، معلوم مي‌کند که اين آيه راجع به عذاب قيامت و عذاب پس از مرگ است، زيرا آية قبل يعني آية 7 فرموده: ﴿ولَئِنْ أَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِلى‏ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَيَقُولُنَّ ما يَحْبِسُهُ؟. (هود/7). «اگر بگوئي که شما پس از مرگ زنده خواهيد شد البته کفار مي‌گويند: اين سخن نيست مگر سحر آشکار». پس آية 8 مربوط است به عذاب قيامت. و خود علي بن ابراهيم در همانجا گفته: ﴿أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ، به معني وقت معين است نه اشخاص معين.

ثالثاً، علي بن ابراهيم قائل به تحريف قرآن است و چنين کسي اسلامش مشکوک است، چه برسد بقول او، و چه برسد به تأويل او. باضافه تأويل آيات براي احدي جايز نيست جز حقتعالي. خوانندة محترم! تأمل کن به بين چگونه با آيات قرآن بازي کرده اند؟!.

آية دوم، آية 5 سورة ابراهيم: ﴿وََلَقدْ َأرْسلنَا مُوسَى ِبآياتِنَا َأن َأخرجْ َقوْمَكَ مِنَ الظُّلمَاتِ ِإَلى النُّور وَذَكِّرْهُمْ ِبَأيَّاِم الله (إبراهيم/5). «و به يقين ما موسي را با آيات خودمان فرستاديم که بيرون آور قومت را از تاريکيها به سوي نور، و ايشانرا به روزهاي خدائي متذکر کن» يعني روزيکه شما را از فرعون نجات داديم و روزي که از غرق نجات داديم و روزيکه بر شما من و سلوي فرستاديم وو... ولي علي بن ابراهيم گفته: «مقصود از ايام ﺍﻟﻠﻪ روز قيام قائم و روز مرگ و روز قيامت است»!. آيا اصحاب حضرت موسي به قيام قائم معتقد بودند؟!!، بهرحال در جواب گوئيم:

اولاً، اين سوره مکي است و در مکه سخن از قيام مهدي نبود تا آيه نازل شود.

ثانياً، در خود قرآن بيان شده که ايام مهم زمان موسي -عليه السلام- چه ايامي بوده، لازم نيست علي بن ابراهيم بيان کند. شما آيات پس از اين آيه را در همين سوره و سورة بقره ملاحظه فرمائيد که مي‌فرمايد: ﴿ِإذ َأنْجَاكمْ (ابراهيم/6): «زماني كه شما را نجات داد» ﴿وَِإذْ تََأذَّنَ رَبُّكمْ (ابراهيم/7): «و آنگاه كه پروردگارتان اعلام داشت»، و در آية 49 سورة بقره به بعد فرموده: ﴿وَِإذ نَجَّيْنَاكمْ مِنْ آل فِرْعَوْن (بقره/49): «و [نيز بياد آوريد] هنگامي كه شما را از فرعونيان نجات داديم». ﴿وَِإذْ َفرَْقنَا ِبكُمُ الْبَحْرَ (بقره/50): «و (به خاطر بياوريد) هنگامي را كه دريا را براي شما شكافتيم». ﴿وَِإذْ وَاعَدْنَا مُوسَي (بقره/51). «و آن وقت كه ميعاد مقرر كرديم با موسي». ﴿وَِإذْ آتَيْنَا مُوسَي الْكِتَابَ وَالْفُرْقَان (بقره/53) «و هنگامي كه به موسي كتاب (تورات) و فرقان (معجزه‌هاي جدا كننده حقّ از باطل). داديم». اين قبيل آيات ايام و اوقاتي را که موسي براي قوم خود تذکر داده تماماً در قرآن موجود است. منتهي علي بن ابراهيم کم سواد بوده و متوجه نشده و بلکه بدلبخواه خود با آيات قرآن بازي کرده‌است. علي بن ابراهيم کسيکه قابل توجه باشد نبوده تا استدلال به سخن او شود.

آية سوم، آية 4 تا 8 سورة اسراء: ﴿وَقَضَيْنَا إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ وَكَانَ وَعْدًا مَفْعُولًا ثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَأَمْدَدْنَاكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَجَعَلْنَاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيرًا إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآَخِرَةِ لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِيُتَبِّرُوا مَا عَلَوْا تَتْبِيرًا عَسَى رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ وَإِنْ عُدْتُمْ عُدْنَا وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ حَصِيرًا (الإسراء/4 - 8)

«ما قضاوت کرديم در کتاب (تورات) به سوي بني اسرائيل که شما دو مرتبه در زمين فساد مي‌کنيد و برتري مي‌جوئيد برتري بزرگي، پس چون وعدة اولي آيد بندگاني را که داراي نيروي شديدي باشند بر شما مسلط مي‌کنيم که ميان خانه‌ها راه بگردند و تجسس کنند و اين وعده شدني است، سپس براي شما تاخت و تاز بر ايشان را برگردانيم و شما را باموال و فرزندان مدد دهيم و شما را نفرات بيشتري کنيم، اگر نيکي کرديد به خود کرديد و اگر بد کرديد به خود کرديد، پس چون وعدة ديگري آيد براي اينکه وجوه شما را بد کنند و براي اينکه داخل مسجد شوند چنانکه اولين مرتبه داخل شدند و تا نابود کنند آنچه را که برتري يافته، نابودي کردني، اميد است پروردگار شما رحم کند و اگر برگشتيد ما برمي گرديم و دوزخ را زندان کافرين قرار داديم».

علي بن ابراهيم طبق دلخواه خود گفته: مخاطب: ﴿لَتُفْسِدُنَّ = (در زمين فساد مي‌کنيد): مقصود امت محمد يعني شيخين و اصحابشان است که نقض عهد مي‌کنند و برتري مي‌جويند يعني مدعي خلافت مي‌شوند. و مقصود از بندگان صاحبان نيروي شديد حضرت علي و روز جنگ جمل است. و مقصود از جملة ﴿وَجَعَلْنَاكُمْ َأكْثرَ نَفِيرًا = (و شما را نفرات بيشتري كنيم): حسين و اصحاب او و اسيراي زنان آل محمد است. و مقصود از جملة ﴿وَعْدُ الآخِرَة = (وعدة ديگر): قائم و اصحاب او است، تا آخر بافته‌هاي او. بايد گفت:

اولاً، سورة اسراء، مکي است و در مکه صحبت از خلافت شيخين و جنگ جمل نبوده و کسي از قائم خبري نداشته و منکري نبوده تا آياتي نازل شود.

ثانياً، مخاطب اين آيات، يهود و بني اسرائيل است، و اين چه ربطي به امت محمد (ص) دارد مگر خدا هم نامربوط مي‌گويند: نعوذ بالله! اول مي‌گويد: ﴿وَقَضَيْنَا ِإَلى بَنِي إسْرائِيلَ يک مرتبه آن را رها مي‌کند و خطاب به امت محمد (ص) مي‌کند. ما نمي‌دانيم اين شيعيان چه حرصي به تحريف و تأويل قرآن دارند که آيات را بزور سريشم مي‌خواهند به قيام قائم بچسبانند، آيا هيچ امتي با کتاب آسماني خود اينطور بازي نموده‌اند؟! آن وقت تعجب است از مجلسي که توجيه مي‌کند سخنان علي بن ابراهيم را.

آية چهارم، آية 113 سورة طه: ﴿وَكذلِكَ َأنْزَْلنَاهُ قُرْآنًا عَرَِبيًّا وَصَرَّْفنَا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ َلعَلَّهُمْ يَتَُّقونَ َأوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْرًا. (طه/113): «اين چنين ما قرآن را عربي نازل کرديم و انواع تهديد را در آن مکرر نموديم تا شايد ايشان بپرهيزند و يا تذکري بر ايشان بوجود آيد».

علي بن ابراهيم گفته ﴿أوْ يُحْدِثُ َلهُمْ ذِكْرًا: «يا تذکر برايشان بوجود آيد» يعني از امر قائم و امر سفياني!! گوئيم:

اولاً، سورة طه مکي است و در مکه در همين آيات تهديداتي از قيامت است مگر شما آيات قبل از اين آيه را نخوانده‌ايد که در آية 109 به بعد مي‌گويد: ﴿يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ (طه/109).«در آن روز شفاعت كسي سودي ندهد» تا مي‌رسد به آية 113 که تماماً راجع به قيامت است، و چه ربطي به قائم و سفياني دارد؟! شما از خدا بترسيد و اين طور با آيات خدا بازي نکنيد.

ثانياً، کلمة ذکر در قرآن مکرر شده و در هيچ جا مربوط به قائم و سفياني نيست، و در سورة قمر خدا مکرر فرموده: ﴿وَلَقدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآن لِلذِّكِْر َفهَلْ مِنْ مُدَّكٍِر (القمر/17) «به تحقيق اين قرآن را آسان نموديم براي ياد گرفتن پس آيا ياد گيرنده‌اي هست؟». بنابراين آيات قرآن روشن است و احتياج به بيان علي بن ابراهيم ندارد.

آية پنجم، آية 12 سورة أنبياء: ﴿فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنَا إِذَا هُمْ مِنْهَا يَرْكُضُونَ (الأنبياء/12) «چون عذاب ما را احساس کردند ناگه از آن فرار مي‌کنند». علي بن ابراهيم گفته: چون بني اميه قائم را به بينند از آن فرار مي‌کنند. گوئيم:

 اولاً، اين سوره در مکه نازل شده و آن وقت ذکري از قائم نبوده تا بني اميه را بترساند، زيرا آن وقت بني اميه از خود رسول خدا (ص) نمي‌ترسيدند چه برسد به فرزند دوازدهم حضرت علي. راستي علي بن ابراهيم آيات قبل و بعد اين آيه را نديده، اين آيات راجع به تمام ستمگران است و به تمام قري و بلاد مربوط است و مخصوص بني اميه نيست. زيرا آية قبل از اين آيه فرموده: ﴿وَكَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْيَةٍ كَانَتْ ظَالِمَةً وَأَنْشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا آَخَرِينَ (الأنبياء/11): «چه قدر از شهرها و قري که ستمگر بودند ما خراب کرديم و پس از آنها قوم ديگر را پديد آورديم» و کلمات: ﴿َقصَمْنَا، (كانَتْ، ﴿أنْشَأنَا و(أحَسُّوا تماما فعل ماضي است. و زمان نزول آيات، مکه خراب نشده بود که راجع به بني اميه باشد.

ثانياً، در زمان‌هاي ما بني اميه وجود ندارد تا از قائم خيالي فرار کنند!

 آية ششم، آية 105 سورة انبياء: ﴿وَلَقدْ َ كتَبْنَا فِي الزَّبُور مِنْ بَعْدِ الذِّكْر أنَّ الأرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُون. (الأنبياء/105) «و البته ما در زبور پس از ذکر (تورات) نوشتيم که زمين را بندگان صالحم ارث مي‌برند». علي بن ابراهيم گفته: بندگان صالح قائم و اصحاب او است. گوئيم:

اولاً: آيا حضرت داود و سليمان -عليهما السلام- بندگان صالح نبودند که در زمين سلطنت پيدا کردند؟ آيا حضرت موسي -عليه السلام- بندة صالح نبود؟ آيا حضرت محمد (ص) و يارانش صالح نبودند که در زمين تسلط و قدرت پيدا کردند؟ آيا فقط قائم خيالي شيعه و اصحابش صالحند؟! آيا اين توهين به انبياء و ساير صالحين نيست، چگونه شيعه جرئت کرده براي مهدي فرضي خود به تمام صالحين توهين کند.

ثانياً: در آيات قبل و بعد از آية فوق صحبت از قيامت است چنانکه در آية قبل يعني آية 104 مي‌فرمايد: ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْدًا عَلَيْنَا إِنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ (الأنبياء/104) «روزي که مي‌پيچيم آسمان را مانند پيچيدن طومار براي نوشته ها چنانکه اول آفرينش را آغاز کرديم اعاده مي‌دهيم» و کلمة ﴿الصَّالِحُون در آية فوق محلي به الف و لام است که شامل تمام صالحين مي‌شود نه يک دسته از صالحين که در آينده بيايند، آيه مي‌گويد: خداوند وعده داده که زمين را تمام صلحاء بارث مي‌برند، و خدايتعالي در سورة زمر آية 74 فرموده که چون صالحين داخل بهشت مي‌شوند، مي‌گويند: ﴿الحَمْدُ لِـلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ (الزمر/74). «و گويند: ستايش خدائي را که وعدة خود را نسبت به ما راست نمود و ما را وارث زمين کرد، جاي گيريم از بهشت هر جا را که بخواهيم پس چه خوبست اجر کارگران».

يعني زمين خدا که اکنون بصورت بهشت درآمده، در اين بهشت هرجا که بخواهيم جاي مي‌گيريم. بنابراين، زميني که ما اکنون در آن زندگي مي‌کنيم به قسمتي از بهشت تبديل خواهد شد چنانکه خدا در آية 48 سورة ابراهيم مي‌فرمايد: ﴿يَوْمَ تُبَدَّل الأرْضُ غيْرَ الأرْض وَالسَّمَاوَاتُ (ابراهيم/48): «روزي که زمين و آسمان به زمين و آسمان ديگري تبديل شود».

ثالثاً، در آية بعد از آية مورد بحث يعني آية 106 سورة انبياء فرموده: ﴿ِإنَّ فِي هَذا َلبَلاغًا لَِقوٍْم عَاِبدِينَ (الأنبياء/106)، بي گمان در اين [امر] براي عبادت گزاران كفايتي هست. البته در اين که ذکر شد پيام و نويدي است براي بندگاني که عبادت کننده‌اند. که معلوم مي‌شود اين آيه اختصاص به يک عدة بخصوصي ندارد، بلکه شامل همة عبادت کنندگان است، و خداوند فرموده زمين را به همة ايشان مي‌دهيم. و از جمله اصحاب رسول خدا (ص) که اين پيام و نويد را شنيدند شامل آنان نيز مي‌گردد. و نمي‌توان گفت: آنان مشمول اين نويد نيستند.

آية هفتم، آية 39 سورة حج: ﴿أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللهَ عَلَى نَصْـرِهِمْ لَقَدِيرٌ «به کسانيکه با ايشان قتال مي‌شود اذن جهاد داده شده بواسطة اينکه ايشان مظلوم شدند وخدا بر ياري ايشان توانااست». علي بن ابراهيم گفته که عامه يعني اهل سنت گفته‌اند که اين آيه راجع به محمد و اصحاب اوست که قريش به ايشان ظلم کردند و ايشان را از مکه بيرون نمودند و اموال و خانه‌هايشان را تصاحب کردند، ولي خير اين آيه راجع به قائم است فقط، وقتي که خروج کند به طلب خون حسين، و گويد: ما اولياء خون و طالبين خون حسين هستيم. گوئيم:

اولاً، اين آيه مربوط به رسول خدا (ص) و اصحاب او است بدليل اينکه در آية بعد فرموده: ﴿الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ (الحج/40) «آنانکه از خانه هاشان بدون حق اخراج شدند».و ﴿أُخِْرجُوا فعل ماضي است، و مربوط به قائمي که در مستقبل شايد بيايد نيست. و باضافه مي‌گويد: اهل سنت گفته‌اند که اين آيه راجع به محمد و اصحاب اوست، و اين دروغ روشني است، زيرا اين تفسير طبرسي و طوسي و ديگران از علماي شيعه، همه گفته‌اند: اين آيه راجع به رسول خدا (ص) و اصحاب او است. و حضرت باقر چنانچه طبرسي نقل کرده فرموده: اين آيه راجع به محمد و اصحاب او است.

ثانياً، کسي قائم و اصحاب او را از خانه‌هايشان خارج نکرده تا بر ايشان آيه نازل شود.

ثالثاً، اين آيه راجع به موجودين است نه به آنانکه در زمان نزول اصلاً وجود نداشتند.

رابعاً، چون رسول خدا (ص) و اصحاب او در مکه بودند اذن جهاد نداشتند و بعد که در مدينه آمدند به جهاد مأذون شدند و تا قيامت آن اذن براي مسلمين باقي است، ديگر احتياج به اينکه اذني به قائم و اصحابش داده شود نيست. شما ملاحظه فرمائيد يک نفري که اصلاً تفکر در آيه نکرده هرچه خواسته نوشته و پس از هزار سال قول او را مدرک خود قرار داده‌اند براي تفرقه و ايجاد فساد.

 آية هشتم، آية 60 سورة حج: ﴿ذَلِكَ وَمَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اللهُ إِنَّ اللهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ «اين عنايت خدا نسبت به مهاجرين است و آنکه عقاب کند بمانند آنچه عقاب شده البته خدا او را ياري کند زيرا خدا داراي عفو و غفران است». شيخ طبرسي و ساير مفسرين عامه و خاصه نوشته‌اند که اين آيات راجع به مهاجريني است که بزور از خانه‌هاشان اخراج شده و هجرت کردند و خانه‌ها و اموالشان را مشرکين تصاحب کردند، و بعد ايشان تلافي کردند و براي گرفتن مقداري از مال خود سر راه مشرکين آمدند، ولي مشرکين ابتداءً حمله کردند و ايشان در مقامي دفاع در آمدند و بر مشرکين غلبه کرده و مشرکين را کشتند و تلافي بمثل کردند، و چون اين قضيه در ماه محرم الحرام بود مسلمين از اين کار خود منفعل بودند، آيه نازل شد که عقاب بمثل، کار بدي نيست و خدا عفو مي‌کند. حال در اينجا که آيات قبل وبعد راجع به مهاجرين است، و هيچ مناسبتي با قائم ندارد زيرا آية قبل صريحا فرموده: ﴿وَالَّذِينَ هَاجَرُوا فِي سَبِيلِ اللهِ (الحج/58) «و کسانی که در راه خدا هجرت نمودند و فعل ﴿هَاجَرُوا ماضي است و هيچ مربوط به قائم آينده ندارد.» ولي علي بن ابراهيم مي‌گويد: مربوط به قائم است. معلوم مي‌شود اينان هيچ تناسب براي کلام خدا قائل نيستند، از کجاي اين آيات قائم درآمده معلوم نيست.

آية نهم، آية 41 سورة حج ﴿الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآَتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالمَعْرُوفِ... (الحج/41) «آن مهاجرين که اگر به ايشان در زمين تمکن داديم نماز را اقامه کرده و زکات داده و امر به معروف کرده‌اند.». کلمة ﴿الَّذِينَ صفت است براي ﴿الَّذِينَ أخْرجُوا مِنْ دِيَارهِمْ ِبغَيْر حَقٍّ (حج/40)، همانها كه از خانه و شهر خود، به ناحق رانده شدند، که در آية قبل است، يعني آن مهاجرين که بدون حق از خانه‌‌هاي خود اخراج شدند کساني‌اند که اگر تمکن پيدا کردند اوامر الهي نماز و زکات و امر به معروف را اجراء نمايند. اين آيه هيچ ربطي به مهدي ندارد. ولي علي بن ابراهيم مي‌گويد: اين آيه در شأن آل محمد و ائمه و مهدي نازل شده، توجه به آيات قبل نکرده وگرنه چنين سخن نامربوطي نمي‌گفت. واقعاً سخن او تفسير برأي و باطل است.

 آية دهم، آية 4 سورة شعراء: ﴿إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ آَيَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِينَ وآية قبل از آن: ﴿لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ (الشعراء/3). يعني: شايد تو (اي محمد) خود را کني (از غصه) که چرا ايمان نمي‌آورند (و مي‌خواهي آنان مجبور به ايمان شوند) ما اگر بخواهيم مي‌توانيم ايشان را وادار به ايمان کنيم که آيه ويا عذابي از آسمان نازل کنيم که گردنهاي ايشان در مقابل آن خاضع شود (و به جبر ايمان آورند ولي ما با اين قدرت، اين کار را نکرديمزيرا ايمان اجباري نمي‌خواهيم).

اين معني بقرينة آيات ديگر از قبيل: ﴿أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ (يونس/99) آيا مي‌تواني مردم را وادار كُني تا مؤمن گردند، روشن است. و اين آيه چنانکه قبلا گفتيم رد مي‌کند قيام قائمي را که باجبار و بزور شمشير مردم را مسلمان کند، زيرا خدا ايمان جبري نمي‌خواهد و ايمان جبري ارزشي ندارد و ارسال انبياء و انزال کتب دليل است بر اينکه خدا ارادة جبر نکرده است. ولي تعجب است از کسانيکه مطلب به اين روشني را درک نکرده و علي بن ابراهيم مي‌گويد: اين آيه راجع به قيام قائم است که مردم را مجبور به ايمان مي‌کند. واقعا انسان متحير مي‌ماند آيه اي که رد بر ايشان است دليل بر مطلب خود مي‌آورند و از حضرت صادق روايت کرده که مقصود از اين آيه به اين است که بني اميه براي قائم گردنشان خاضع مي‌شود. اينان گويا خبر ندارند که هزار سال بيشتر است که بني اميه و دولتشان از بين رفته‌اند. ورود اين اخبار از ائمه براي دل خوش کردن دوستانشان که در دولت بني اميه در فشار بودند، بوده‌است که قائم مي‌آيد و شما را به نوائي مي‌رساند و بني اميه فرار مي‌کنند، و هر چند وقت يکبار اخباري جعل مي‌شد که بالأخره يک نفر قائم بالسيف (قيام کنندة با شمشير) خواهد آمد و حکومت را از دشمنان مي‌گيرد. اتفاقا همة ان نويدها لغو درآمد زيرا بني اميه دولتشان زايل شد بدون آنکه چنان قائمي بيايد.

آية يازدهم، آية 62 سورة نمل: ﴿أَمْ مَنْ يُجِيبُ المُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ أَإِلَـهٌ مَعَ اللهِ؟ قَلِيلًا مَا تَذَكَّرُونَ (النمل/62) «آنکه مضطر را اجابت مي‌کند هرگاه او را بخواند و بدي را برطرف مي‌کند و شما را جانشينان يکديگر مي‌کند در زمين (جمعيت هر قرني را جاي قرن سابق قرار مي‌دهد) آيا با اين خداي کامل الذات و الصفات خدائي هست؟ کم متذکر مي‌شويد». اين آيات راجع به قدرت نمائي خدا و دعوت مشرکين است به يکتاپرستي چنانکه آية قبل مي‌فرمايد: ﴿أَمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ؟... (النمل/60)، ﴿أَمْ مَنْ جَعَلَ الأَرْضَ قَرَاراً وَجَعَلَ خِلَالَهَا أَنْهَاراً؟... (النمل/61)، «آيا آنکه آسمان‌ها وزمين را آفريده؟» «آيا آنکه زمين را آرامگاه خود قرار داده و در خلال آن نهرها و جويها جاري ساخته شريک دارد؟» تا مي‌رسد به اين آيه و آيات بعد که تماماً استفهام انکاري و اقرار به خداي يکتا است. حال تعجب است از علي بن ابراهيم که از حسن بن علي فضال که واقفي مذهب و هفت امامي است و اصلاً امام هشتم تا دوازدهم را دروغ مي‌داند، از چنين کسي روايت کرده که اين آيه راجع به قائم مهدي است. بايد گفت: اگر اين آيه دلالت بر وجود قائم دارد که ديگر حديث نمي‌خواهد، آن هم از يک نفر واقفي منکر مهدي قائم. اينان از تعصبي که دارند اگر خجالت نکشد تمام آيات قرآن را بدون تناسب راجع به قائم خواهند دانست. تعجب اين است که مي‌گويند: قرآن را کسي نمي‌فهمد ولي چون راجع به قائم است آيات را فهميده‌اند که مربوط به او است. -خدا هدايت کند ايشان را-. باضافه سوره مکي است و در مکه کسي مدعي و يا منکر مهدي نبود تا آيه نازل شود.

آية دوازدهم: آية 10 سورة عنکبوت: ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آَمَنَّا باللهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اللهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللهِ وَلَئِنْ جَاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَوَلَيْسَ اللهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِي صُدُورِ الْعَالَمِينَ (العنكبوت/10). «و بعضي ازمردم کسانيند که مي‌گويند به خدا ايمان آورديم و چون در راه ايمان به خدا عذاب شود فتنة مردم را مانند عذاب خدائي قرار دهد، و اگر نصرتي از پروردگارت آيد البته مي‌گويند ما با شما بوديم آيا خدايتعالي داناتر نيست به آنچه در سينه هاي جهانيان است». طبرسي و ساير مفسرين گفته‌اند: اين آيه راجع به منافقين است و يا راجع به عياش بن أبي ربيعه که مسلمان شد و از ترس خانواده هجرت کرد به سوي مدينه قبل از هجرت رسول خدا، پس مادرش قسم خورد که نخورد و نياشامد و سرش را نشويد و داخل اطاقي نشود تا پسرش برگردد، پس فرزندان او ابوجهل و حارث که برادران مادري او بودند در طلب او به مدينه آمدند و آن قدر اصرار و پيمان بستند که او را راضي کردند برگردد، و چون از مدينه او را خارج کردند کت او را بستند وهر يک صد تازيانه به او زدند تا از دين محمد (ص) اظهار برائت کرد. حال اين آيه يا راجع به منافقين آنچناني است که اظهار ايمان مي‌کنند و چون مبتلا شوند بر مي‌گردند و چون نصرت خدا را براي مؤمنين ديدار کنند، مي‌گويند: ما باشما بوديم، و يا راجع به عياش بن ربيعه و امثال او باشد، و هيچ ربطي به مهدي قائم ندارد و کسي هم احتمال نداده، ولي علي بن ابراهيم که ميل دارد هر آيه در شأن قائم باشد اين آيه را مربوط به قائم دانسته و عجب است از مجلسي که اقوال او را در بحار جمع کرده‌است. و بعلاوه در قرآن آيه بصورت: ﴿وَلَئِنْ جَاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ مي‌باشد (=واگر پيروزي از سوي پروردگارت براي شما بيايد)، ولي ايشان آنرا بطور غلط و بصورت «وإذا جاءهم نصر من ربک» نوشته اند!

آية سيزدهم، آية 41 سورة شوري: ﴿وَلَمَنِ انْتَصَـرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولَئِكَ مَا عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ... و اين آيه مربوط است به آيات قبل از آن (آية 37 به بعد) که مي‌گويد: مؤمنين که توکلشان به خداست از گناهان کبيره اجتناب مي‌کنند و چون ستمي به ايشان برسد طلب ياري مي‌کنند، تا اين آيه که مي‌گويد «وآنكه طلب ياري کند پس از مظلوم شدن راه ايرادي بر او نيست». شما اين آيات را ملاحظه کنيد آيا هيچ مربوط به مهدي قائم است؟!. ولي علي بن ابراهيم طبق نقل مجلسي مي‌گويد: يعني قائم چون قيام کند از بني اميه و مکذبين و دشمنان خود ياري مي‌جويد!! آيا هيچ عاقلي از دشمن ياري جسته که مهدي اين کار کند؟!. آيا اين مؤلفين چه مرض و غرضي داشته‌اند که اين مطالب را ضبط کرده‌اند؟!. باضافه اين سوره مکي است و در مکه کسي مدعي و يا منکر مهدي نبوده تا آيه نازل شود.:

آية چهاردهم، سورة قمر آية 1: ﴿اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ «ساعت قيامت نزديک شد و ماه بشکافت». و اين آيه مربوط به قيامت است و ﴿اقْتَرَبَتِ و ﴿انْشَقَّ هر دو ماضي است، زيرا مستقبل محقق الوقوع را متکلم بصورت ماضي مي‌آورد مانند آية: ﴿وَنُفِخَ فِي الصُّور (يس/51) «و دميده شد در صور»، و ممکن است جملة ﴿انْشَقَّ ماضي حقيقي باشد که انشقاق قمر چنانکه در تفاسير سني و شيعه آمده در زمان رسول خدا (ص) قبل از هجرت در مکه انجام يافته باشد. بهرحال اين آيه هيچ مربوط به مهدي قائم نيست، شما تفاسير شيعه را ملاحظه کنيد. ولي علي بن ابراهيم گفته: ساعت قيامت يعني خروج قائم! مي‌گوئيم: کلمة «ساعت» در قرآن مكرر آمده و همه جا بمعني قيامت‌است، و ابدا به معني خروج کسي نيست. ثانياً اهل مکه که قرآن و پيغمبر را قبول نداشتند آيا مي‌توان گفت: خدا خليفة دوازدهمي پيغمبر را به ايشان وعده داده؟ مگر خدا و رسول هم بيهوده‌گو مانند علي بن ابراهيم اند؟!، و اين سوره مکي است. شما آيات بعد از اين آيه را ملاحظه کنيد که هيچکدام ارتباطي به قائم ندارد.

آية پانزدهم، سورة الرحمن آية 64: ﴿مُدْهَامَّتَانِ «آندو بهشت سياهند از کثرت سبزي» و اين کلمة «مدهامتان» صفت است براي «جنتان» که در آية قبل آمده‌است. ولي علي بن ابراهيم مي‌گويد: ما بين مکه و مدينه درخت خرما بهم متصل است. راستي ممکن است بگوئيم: علي بن ابراهيم نمي‌فهميده است؟! يا غرضي داشته که هر چه خواسته بهم بافته‌است. آيا بين مکه و مدينه درخت خرما بهم متصل است، در کجاي اين آيه است؟! آيا بين مکه و مدينه را کسي نديده که بيابان خشک گرم شن زاري است، چگونه درختهاي خرما بهم متصل است؟!! هيچ عاقلي چنين سخنان پرت و پلا مي‌گويد؟، باضافه اين سوره مکي است اگر چنين سخني خدا براي اهل مکه مي‌گفت همه مسخره مي‌کردند. حال بايد پرسيد: اين آيه چه ارتباطي با مهدي دارد؟!!

آية شانزدهم، سورة صف، آية 8: ﴿يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ «يعني کفار و مشرکين مي‌خواهند نور هدايت الهي را خاموش کنند و خدا نور خود را به اتمام مي‌رساند و اگر چه کافران کراهت دارند». علي بن ابراهيم گفته خدا نور هدايت را بقائم به اتمام مي‌رساند.

بايد گفت: آيا کافران که اصلاً نام قائم را نشنيده بودند چگونه کراهت داشتند؟. باضافه کلمة «بالقائم» در کجاي آيه است؟ آيا خدا تقيه کرده که بالقائم را نگفته؟!! يا خدا خودش قدرت نداشته و گفته قائم به اتمام مي‌رساند. بايد گفت: خدا کساني را که نور اسلام را می خواهند خاموش کنند، موفق نمي‌دارد چنانکه بيش از هزار سال است مهدي ساختگي آورده‌اند، ولي توفيقي بدستشان نيامده‌است. بلکه دنيا و آخرت خود و مردم را خراب کرده‌اند.

آية هفدهم، سورة صف آية 17: ﴿وَأُخْرَى تُحِبُّونَهَا نَصْـرٌ مِنَ اللهِ وَفَتْحٌ قَرِيبٌ يعني: اي مؤمنين، آيا بشارت دهم شما را به دو چيز در اثر جهاد: يکي بهشت و ديگري که شما آن را دوست داريد، و آن ياري خدا و فتح نزديک (که همان فتح مکه باشد). ولي علي بن ابراهيم بر خلاف تمام مفسرين مي‌گويد: ﴿فَتْحٌ قَرِيبٌ: يعني فتح قائم.

انسان در جواب اين بافته چه بگويد؟ آخر آيا اين معقول است که خدا به اصحاب رسول خود بگويد: اي مؤمنين شما اگر جهاد کرديد فتح قائم نصيب شما خواهد شد؟! آيا اصحاب نپرسيدند: قائم کيست و کجاست و چه وقت است فتح او؟ و خدا هم در جواب بگويد: اين فتح قريب هزاران سال بعد از مردن شما!!

آية هيجدهم، سورة جن آية 24: ﴿حَتَّى إِذَا رَأَوْا مَا يُوعَدُونَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ نَاصِراً وَأَقَلُّ عَدَداً در آية قبل از اين آيه فرموده: ﴿... وَمَن يَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً هرکس خدا و رسول او را عصيان کند براي او دوزخ تا هميشگي است، و در اين آيه مي‌گويد وقتيکه آنچه وعده داده مي‌شوند ببينند (يعني دوزخ را) پس خواهند دانست چه کسي ياورش ضعيف و نفراتش کمتر است، زيرا کفار مکه مي‌گفتند: ياوران ما قوي و عدد ما بسيار است، و اين سوره نيز مکي است.

ولي علي بن ابراهيم برخلاف تمام اهل قرآن و برخلاف تمام مفسران مي‌گويد: چون قائم و اميرالمؤمنين را به بينند خواهند فهميد که چه کس ناصرش ضعيف تر و عددش کمتر است!! آيا اهل مکه بايد صبر کنند تا قائم را ببينند و بفهمند که چه کس عددش کمتر است؟! آيا هيچ عاقلي چنين سخني گفته چه برسد به خدا و رسول و آيات او؟ اتفاقا بيشتر آياتيکه اين خرافاتيان براي قائم آورده‌اند، آيات مکي است که ممکن نيست به قائم تطبيق نمود

آية نوزدهم، سورة طارق آيات 15 و 16 و 17: ﴿إِنَّهُمْ يَكِيدُونَ كَيْدًا وَأَكِيدُ كَيْدًا فَمَهِّلِ الْكَافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْدًا «محققا اين کفار را نيرنگي شديد و مرا نيرنگي است شديد، پس کافران را اندکي مهلت ده».

اين سوره مکي است و خدا تهديد کرده کفار را که با رسول او نيرنگي داشتند. ولي علي بن ابراهيم گفته: «مهلت بده كفار را تا قائم قيام کند و از طواغيت قريش و بني اميه انتقام بکشد!!».

 آيا خود خدا قدرت نداشته که انتقام بکشد؟؟، آيا کفاري مانند ابي جهل و عتبه و شيبه بايد صبر کنند تا قائم مهدي بيايد و انتقام از ايشان بکشد؟! آيا هيچ ديوانه‌اي چنين سخني گفته است؟!. ما از مجلسي و ساير علماي شيعه که سخنان علي بن ابراهيم را براي وجود مهدي مدرک قرار داده‌اند، مي‌پرسيم که اين علي بن ابراهيم کم سواد قمي چه کاره‌است و چه حق دارد که آيات إلهي را بدلخواه تأويل کند؟! آيا او حجت است، آيا پيغمبر است؟ خدا که مي‌فرمايد: (وَمَا يَعَْلمُ تَْأويَلهُ ِإلاَّ اللهُ (آل عمران/ 7) تأويل آن را جز خدا [كسي] نمي‌داند. آيا مي‌شود گفت: «ما يعلم تأويله إلا علي بن ابراهيم القمي»؟!

آية بيستم، سورة ليل آية 1 و 2: ﴿وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى «قسم به شب هنگاميکه فرا گيرد، و قسم به روز چون جلوه کند».

علي بن ابراهيم روايت کرده از حضرت باقر که او فرموده‌است «ليل در اينجا خليفة ثاني که در دولت خود با اميرالمؤمنين علي غش کرد يعني خيانت کرد و او را امر کرد که صبر کند تا دولت ايشان منقضي شود»، و فرمود: «نهار در اين آيات يعني روز قيام قائم ما اهل بيت هرگاه قيام کند و بر دولت باطل غلبه کند».گوئيم: ازاين روايت قمي معلوم مي‌شود او بسيار کم سواد بوده زيرا کلمة: ﴿يَغْشَى از مادة «غشي» معتل اللام است، ولي «غش» بمعناي خيانت، مضاعف است و دو حرف شين دارد، ويقينا حضرت باقر که عرب بوده «غشِيَ» را از «غشَّ» تميز مي‌داده‌است. ولي راوياني مانند علي بن ابراهيم عجم بوده و اين مطلب را تميز نداده‌اند. باضافه شب و روز دو آيه از آيات پروردگار مي‌باشند و خدا به آندو قسم خورده و اگر می خواست به عمر خليفة ثاني قسم بخورد اسم او را مي‌برد، لابد خدا تقيه کرده و ترسيده نام خليفه را ببرد. بعلاوه مي‌گويد: به علي امرکرد که صبر کند تا دولت آنان منقضي شود وعلي هم کاملاً اطاعت کرد، معلوم مي‌شود علي کاملاً مطيع خليفه بوده‌است. اينجانب سيّدي را سراغ دارم که از علي بن ابراهيم تقليد کرده و تفسيري بنام جامع نوشته کسي تفسير او را ديده بود، به او گفته بود هرگاه طبق گفتة شما مقصود از «والليل» خليفة ثاني باشد، معلوم مي‌شود عمر بسيار مهم و مقدس بوده و نزد خدا ارزشي داشته که خدا به او قسم خورده‌است.

آية بيست و يکم، سورة ملک آية 30: ﴿قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ: «به کفار و مشرکين مکه بگو: اگر صبح آب شما فرو رود چه کس براي شما آبِ گوارا مي‌آورد؟» اين سوره مکي است و خدا آيات قدرت خود را به اهل مکه تذکر مي‌دهد بلکه ايمان آورند، ولي علي بن ابراهيم روايت کرده از حضرت رضا که خدا در اين آيه فرموده: «به اهل مکه بگو اگر امام شما غايب شود چه کس براي شما امام مي‌آورد»؟. لابد اهل مکه در جواب خواهند گفت: اصلاً ما امام نداريم و نمي‌خواهيم، و اي محمد! بخداي خود بگو اين سخنان بيهوده را ترک کند. و قطعا امام رضا چنين سخن مهملي نگفته‌است بلکه راوي کذاب به او بسته‌است.

آية بيست و دوم، سورة توبه آية 33: ﴿هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدَى وَدِينِ الحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ المُشْـرِكُونَ «او آن خدائي است که رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا آن را بر تمام اديان ظاهر و غالب کند و اگرچه مشرکين کراهت دارند». علي بن ابراهيم گفته اين آيه نازل شده دربارة قائم که امام مي‌باشد. در جواب او بايد گفت:

أولاً، خدا فرموده ﴿رَسُوَلهُ، و نفرموده: «إمامه».

ثانياً، شما اماميه مي‌گوئيد: امام قائم همة دين‌ها را از بين مي‌برد و همه را مسلمان مي‌کند، پس خدا بايد بگويد: «ليمحوا الأديان کلها»، أما، خدا فرموده ﴿لِيُظْهرَهُ، که بايد اديان ديگر باقي باشد تا اسلام بر آنها ظاهر و غالب گردد بالحجه؛ و اينهم در صدر اسلام واقع شد و تمام اديان در مقابل اسلام شکست خوردند، و «يظهره» بهمين معناست، که دين اسلام بر اديان ديگر غلبه کند و غلبه هم نمود، بنابراين در آيه ظاهر و غالب آمده چنانکه همين معنا در آيات ديگر نيز ذکر شده از آن جمله در سورة صف آية 14 آمده: ﴿فَأَيَّدْنَا الَّذِينَ آَمَنُوا عَلَى عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظَاهِرِينَ «و سرانجام بر آنان پيروز شدند»، که کلمة ﴿ظاهِرِينَ در اين آيه، بمعناي غالبين مي‌باشد. و خود قرآن خبر داده که کفر و شرک و فرقه هاي يهود و نصاري تا قيامت باقي هستند و هيچ وقت محو نخواهند شد، و اگر بگوئيم: تمام اديان از بين مي‌روند با قرآن مخالفت کرده و ضد آن گفته‌ايم. بهرحال ما از علي بن ابراهيم کم سواد توقع نداريم که آنقدر عوامانه ببافد يا نه، ولي تعجب از مجلسي و دانشمندان ديگر اماميه‌است که سخن علي بن ابراهيم را مدرک خود قرار مي‌دهند.

آية بيست و سوم، خدا در چند جاي قرآن مکرر کرده: ﴿أيَّامَ اللهِ را از آن جمله سورة ابراهيم آية 5 فرموده: ﴿وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآَيَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللهِ «ما فرستاديم موسي را با آيات خودمان که قوم خود را از تاريکي‌ها به سوي نور بيرون بر و أيام إلهي را بيادشان آور».

در اين آيه ايامي معين نزد قوم موسي - عليه السلام- بوده که مي‌دانسته‌اند که خدا به حضرت موسي -عليه السلام- فرموده بيادشان آور. حال آن ايام بقول تمام مفسرين روزهائي بوده که خدا نعمتي به ايشان داده و يا عذابي نازل کرده و يا روز مرگ و يا قيامت است. مثلا از جملة ايام ﺍﻟﻠﻪ روزي است که فرعونيان غرق شدند و قوم موسي -عليه السلام- نجات پيدا کرد، و روزي که گوساله پرستي کردند و سپس خدا توبة ايشان را قبول کرد، و روزيکه من و سلوي و يا تورات را خدا بر ايشان نازل کرد. أما علي بن ابراهيم بر خلاف تمام مفسرين گفته است: ايام ﺍﻟﻠﻪ يکي روز قيام قائم است، و يکي روز رجعت است، ديگر فکر نکرده در زمان حضرت موسي -عليه السلام- قيام قائم و يا رجعت را چه مي‌دانستند که خدا فرموده باشد بيادشان آور. أما مريدان علي بن ابراهيم هر چه او گفته خيال مي‌کنند وحي إلهي است.

آية بيست و چهارم، سورة غاشيه آية 1 و 2: :﴿هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ الْغَاشِيَةِ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خَاشِعَةٌ «آيا حديث هول فراگيرنده براي تو آمده؟ چهره هايي در آن روز خاشع و ذلّت بارند»، که خدا غاشيه راتا آية 16 شرح داده‌است. اينجا علي بن ابراهيم آمده تمام آن آياتي را که خداي تعالي شرح روز غاشيه را بيان کرده، ناديده گرفته و گويد: غاشيه قائم است که همه را فرا مي‌گيرد شمشير او. آيا جايز است تمام آياتي که در ذيل غاشيه آمده کسي رها کند وبه سخن اين عجمي قانع شود. خدا عقلي به مريدان علي بن ابراهيم بدهد. باضافه امامي که شمشيرش همه را فرا گيرد عذاب است و جلاد، نه امام هدايت.

آيه بيست و پنجم، سورة انعام آية 158: ﴿هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ المَلَائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آَيَاتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آَيَاتِ رَبِّكَ لَا يَنْفَعُ نَفْسًا إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آَمَنَتْ مِنْ قَبْلُ يعني «اهل مکه و مشرکين انتظار مي‌کشند و ايمان نمي‌آورند جز اينکه ملائکه نزد ايشان بيايند ويا پروردگارت بيايد و يا بعضي از آيات پروردگارت بيايد، روزيکه بعضي از آيات پروردگارت بيايد ايمان کسيکه قبلاً ايمان نياورده نفع نمي‌دهد.» مردم مشرک همان بهانه و درخواستهاي يهود را داشتند که يا فرشته بر ما نازل شود و يا خدا بيايد به بينيم و يا بعضي آيات ديگر که در سورة بقره آيه 210 گذشت، و لذا ايمان نمي‌آورند. حال خواننده خوب دقت کند اين آيه چه ربطي به ائمه دارد که علي بن ابراهيم گفته: آيات در اينجا ائمه وامام قائم مي‌باشد که مورد انتظار بوده‌است. معلوم مي‌شود اماميه آيات را منحصر به ائمه مي‌دانند حتي آيات عذاب را!!.

آية بيست و ششم، سورة تکوير آية 15-16: ﴿فَلَا أُقْسِمُ بِالخُنَّسِ الجَوَارِ الْكُنَّسِ «قسم می خورم به ستارگان فرو رونده در زير نور مخفي شونده». اين است ترجمة آيه طبق لغت و تفسير جميع مفسرين. أما شيخ صدوق که کاسبي بوده در قم روايت کرده از حضرت باقر که مقصود امامي است که در زمان خودش پنهان مي‌شود سپس ظاهر مي‌شود و به أم هاني گفته که اگر او را ببيني چشمانت روشن مي‌شود. آيا ممکن است خدا براي اهل مکه که پيغمبرش را قبول نکرده و قرآن او را سحر مي‌دانند قسم بخورد به جانشين دوازدهم او که هيچ کس نديده و نشنيده و قبول ندارد. باضافه الجوار جمع است و امام غايب مفرد است مگر خدا عربيت نمي‌داند!!؟.

آية بيست و هفتم، همان آية بيست و يکم است که ذکر شد حال چرا مجلسي مکرر کرده آيا مي‌خواهد کتاب خود را بزرگ جلوه دهد. باضافه اين آيه را از قول و روايت علي بن ابي حمزة بطائني بمعناي امام غايب گرفته، در صورتيکه علي بن ابي حمزة بطائني واقفي است و امام غايب را منکر است، چگونه علماي شيعه غفلت کرده‌اند؟.

آية بيست و هشتم، سورة بقره آية 3: ﴿..هُدًى لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ «قرآن راهنماي متقين است که از ضرر پرهيز دارند وگرنه کفار بي‌پروا و بي‌بندوبار که احتمال ضرر را براي خود لازم الدفع نمي‌دانند هدايت نمي‌يابند و طالب هدايت نيستند. متقين کساني‌اند که به غيب ايمان مي‌آورند. صدوق از حضرت صادق روايت کرده که متقين کساني‌اند که اقرار به قيام قائم دارند. بايد از ايشان پرسيد: آيا پيغمبر خاتم که از متقين بود ايمان به فرزند دوازدهم خود اگر نداشت مؤمن نبود؟! آيا خود آن امام قائم بايد از متقين باشد و لابد به خودش که غايب است ايمان آورده که مسلمان شده و بايد خود از خودش غايب باشد تا ايمان به غيب و ايمان به غايب داشته باشد. هيچيک از مفسرين غيب را بمعناي امام نگرفته‌اند زيرا غيب آن است که هميشه غايب باشد مانند ذات احديت و به اين معني در آيات ديگر قرآن نيز ذکر شده‌است مانند: ﴿وَأَنْزَلْنَا الحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ... (الحديد/25) يعني: و نازل کرديم آهن را که در آن صلابت شديدي است و منافعي براي مردم دارد تاخدا بداند چه کس او را که غيب و ناديدني است ياري مي‌کند. و نيز رسولان او را ياري مي‌كند.

و يا مي‌فرمايد: ﴿إِنَّمَا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِيَ الرَّحْمَنَ بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَأَجْرٍ كَرِيمٍ (يس/11)، يعني: تنها كسي را مي‌تواني هشدار دهي كه از پند پيروي كند و از [خداي] رحمان در نهان بترسد. پس او را به آمرزشي پاداشي ارزشمند بشارت ده. و بعلاوه هرگاه امام غايب ظاهر شود ديگر غيب نيست و متقين که وظيفه دارند به غيب ايمان داشته باشند، در آن وقت چگونه به غيب ايمان آورند، آيا در آن وقت آيه را کلامي لغو به حساب آورند؟!!.

آية بيست و نهم، سورة يونس/آية 20: ﴿وَيَقُولُونَ لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آَيَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِـلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ المُنْتَظِرِينَ يعني: و (مشرکين) مي‌گويند: چرا بر محمد نشانه و معجزه‌اي از پروردگارش نازل نمي‌شود (در جواب خدا مي‌فرمايد) بگو: جز اين نيست که آمدن معجزه از طرف خدا امريست غيبي و مخصوص خدا است شما منتظر باشيد من هم با شما از منتظرينم. اين آيه دلالت دارد که معجزه کار رسول نيست و امر غيبي است و رسول خدا (ص) حتي از آمدن و وقت ايجادش خبر ندارد، حال اين آيه چه ربطي به مهدي دارد آيا در جواب مشرکين مکه که معجزه مي‌خواسته‌اند خدا فرموده: منتظر مهدي باشيد آيا چنين گفتاري معقول است؟!!، أما چه بايدکرد که علي بن ابي حمزة بطائني واقفي که اصلاً امام دوازدهم را قبول ندارد براي شيخ صدوق و مقلدين او روايت آورده و روايت او مدرک شده است!!!.

آية سي‌ام، همان آية 21 مي‌باشد که مجلسي مکرر کرده است!.

آية سي و يکم، سورة ذاريات آية 22: ﴿وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ فَوَرَبِّ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ يعني: و در آسمان است روزي شما و آنچه وعده داده مي‌شويد، پس قسم به پروردگار آسمان و زمين که آن حق است بمانند آنچه را که سخن مي‌گوئيد. (يعني همانطور که وقتي سخن مي‌گوئيد، نطق و سخن را حق مي‌دانيد يعني به نطق و تکلم يقين داريد و شک نداريد که به تکلم مشغول مي‌باشيد، همانطور است قيامت وآنچه وعده داده مي‌شويد که امري است يقيني و وقوع آن مسلم و قطعي است.). ولي شيخ طوسي از يک عده مردم مجهول الحال ضعيف از ابن عباس روايت کرده که او گفته است: مقصود خروج مهدي است. بايد گفت: آيا ابن عباس به وعده هاي قرآن آشنا نبوده و آيا عربي نمي‌دانسته است؟!!، و يا خير، راويان دروغ مي‌گويند!!. يقينا چنين اخباري جعلي است.

آية سي و دوم، سورة حديد آية 17: ﴿اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا يعني: بدانيد که خدا زنده مي‌کند زمين را پس از مردن آن، (يعني زمين بائر را مي‌روياند و اين از قدرت او است). ولي راويان مجهول الحال ضعيف از ابن عباس روايت کرده‌اند که گفته خدا به قائم آل محمد زمين مرده را زنده مي‌کند. يعني تا بحال زنده نکرده، پس کي زنده مي‌کند معلوم نيست، اين هم شد تفسير، آيا ابن عباس گفته يا راويان جعال؟! حتماً راويان جعال.

آية سي و سوم، شيخ طوسي باز همان قول ابن عباس را در اية 31 (الذاريات / 22) تکرار کرده آيا از تکرار مطلب سستي محکم مي‌شود؟! و ﺍﻟﻠﻪ اعلم. باضافه باز از راويان مجهول الحالي از قول ابن عباس آورده که آية 148 سورة بقره ﴿أَيْنَ مَا تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللهُ جَمِيعاً (البقره/148)، يعني: هر جا باشيد خدا شما را براي حساب قيامت جمع مي‌کند. ولي ابن عباس گفته: اين آيه خطاب به اصحاب قائم که خدا ايشان را در روزي جمع مي‌کند. حال ما از طرفداران اين روايات مي‌پرسيم: آيا خطاب ﴿أَيْنَ مَا تَكُونُوا = هر جا باشيد و ﴿يَأْتِ بِكُمُ به مخاطبين موجود بوده و يا به مخاطبين غير موجود؟ آيا خطاب به معدومين معني دارد؟! من نمي‌دانم چگونه ايشان به اين روايات دل خود را خوش نمود هاند؟!

آية سي و چهارم، روايت کرده از يک عده مردم مجهول از اسحاق بن عبدﺍﻟﻠﻪ مجهول الحالي که همان آية سي و يکم (اية 22 سورة ذاريات) را تأويل نموده‌اند به قائم. آيا هر کس حق تأويل آيات إلهي را دارد؟! ما جواب آن را قبلا داديم. باضافه آية 55 سورة نور را آورده که مي‌فرمايد: ﴿وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آَمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَـهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَـهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً وَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ، يعني: «خدا وعده داده به آنانکه ايمان آورده‌اند از شما (مخاطب محمد ص و اصحاب اوست) و عمل صالح نموده‌اند که ايشان را جانشين کند در اين زمين همانطور که قبلاً از ايشان را جانشين نمود، و البته ايشان را تمکن مي‌دهد که ديني را که بر ايشان پسند کرده اجراء کنند و البته خوف ايشان را تبديل به أمن مي‌کند که بندگي مرا کنند و چيزي را شريک من نکنند و هر کس بعد از آن کافر شود پس آنان خود فاسقند».

در اين آيه حق تعالي وعده داده به حاضرين زمان رسول خدا (ص)، بدليل کلمة ﴿مِنْكُمْ، که ايشان را در زمين خلافت دهد. و اينکه فرموده: ﴿كمَا اسْتَخَْلفَ الَّذِينَ مِنْ َقبْلِهِمْ، يعني همانطور که مردم پيش از ايشان در قسمتي از زمين خلافت نمودند نه همة زمين، ايشان نيز همانطور در قسمتي از زمين خلافت و حکومت کنند. و خدا به اين وعده وفا کرد و مسلمين زمان رسول خدا (ص) که واقعا ايمان داشتند و کارهاي شايسته را طبق فرامين خدا انجام مي‌دادند، جانشين کفار و مشرکين شدند و زمين هاي مشرکين و کفار بدست ايشان افتاد و در اجراي مراسم ديني تمکن پيدا کردند، و در نهج البلاغه خطبة 146 نيز آمده است که چون بهنگام جنگ مسلمين با ايران، عمر با علي مشورت کرد که آيا برايياري لشکر اسلام به ايران برود، حضرت علي به همين آيه اشاره و تکيه نموده، فرمود: ((وَنَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ الله واللهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ ونَاصِرٌ جُنْدَهُ)) كه لشكر اسلام ببركت اسلام بسيارند، و تو قطب آسيايِ اسلامي و همي جا بمان ((فَكُنْ قُطْباً واسْتَدِرِ الرَّحَى بِالْعَرَبِ وَأَصْلِهِمْ دُونَكَ نَارَ الْحَرْب... تا آخر)). أما مجلسي و شيخ طوسي بر ضد کلام خدا و بر ضد کلام علي مي‌گويند ما روايتي داريم که آيه مربوط به محمد و مسلمين صدر اسلام نيست بلکه راجع به مهدي معدوم در آن زمان است.

آية سي و پنجم، سورة قصص، آية 5: ﴿وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ (القصص/5). «و مي‌خواستيم بر آنانکه در آن سرزمين زبون شده بودند منت گذاريم و ايشان را اماماني (براي ديگران) قرار دهيم و ايشان را وارث گردانيم». اين آيه راجع به فرعون و بني اسرائيل است، زيرا در آية جلوتر فرموده: ﴿نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ بِالحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُون. إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا (القصص/3) تا مي‌رسد به ﴿وَنُرِيدُ.. يعني فرعون در سرزمين مصر علو کرد و اهل آنجا را شيعه شيعه و فرقه فرقه کرد و همه را ضعيف شمرد و ما که خدائيم اراده کرديم که منت گذاريم بر آنانکه ضعيف شمرده شدند در زمين مصر و ايشان را اماماني براي ديگران و ايشان را وارث (فرعونيان) قرار دهيم، در اين آيه کلمة ﴿اسْتُضْعِفُوا ماضي و راجع به گذشته‌است نه راجع به آيندگان، و کلمة: ﴿وَنُرِيدُ، مانند کلمات: ﴿وَنُمَكِّنَ و ﴿وَنُِريَ فِرْعَوْن... مي‌باشد که در آية بعد آمده‌است، و کلمة ﴿الأرْض نيز با الف و لام عهد آمده‌است، مانند آن آيه که راجع به رسول خدا (ص) فرموده: ﴿وَإِنْ كَادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الْأَرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْهَا (الإسراء/76) يعني: «و نزديك بود (با نيرنگ و توطئه) تو را از اين سرزمين بلغزانند، تا از آن بيرونت كنند». که مقصود آن نيست که رسول خدا (ص) را از کرة زمين بيرون اندازند بلکه در اينجا نيز کلمة ارض با الف و لام عهد آمده که مقصود مکه و مدينه‌است. و نيز منظور از «أَئِمَّةً» پيشوايان سياسي نيست زيرا تمام بني اسرائيل را مي‌گويد و اين، مانند آية 74 سورة فرقان است که فرموده يکي از دعاهاي بندگان صالح خدا آن است که مي‌گويند: ﴿وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا (الفرقان/74) «و ما را پيشواي پرهيزگاران ساز» چنانکه مهاجرين و انصار، ائمه هستند. و خدا در سورة توبه آية 100 متابعت و پيروي از ايشان را واجب شمرده و فرموده: ﴿وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ (التوبه/100) يعني: و كساني كه به نيكوكاري از آنان پيروي كردند. بنابر آنچه ذکر شد آية 5 سورة قصص مربوط به داستان موسي -عليه السلام- و فرعون و بني اسرائيل است، و خدا مقصود از ﴿وَنُِريدُ را بيان نموده، و فرموده اين اراده را تحقق بخشيديم وبه اين شکل که: ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى..، إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ المُرْسَلِينَ (القصص/7)، يعني: ما به مادر موسي الهام كرديم كه موسي را شير ده و هنگامي كه بر او ترسيدي، وي را در دريا (يِ نيل) بيفكن و نترس و غمگين مباش، كه ما او را به تو باز مي‌گردانيم، و او را از رسولان قرار مي‌دهيم تا آخر. و اين مطلب، چيزي است که هر کس اين آيات را بخواند مي‌فهمد، ولي شيخ طوسي ومجلسي بزور روايات ضد قرآني مي‌خواهند از اين آيه که راجع به گذشته‌است، براي آيندگان مهدي درست کنند، و لذا گفته‌اند اين آيه دربارة مهدي نازل شده است؟!!.

آية سي و ششم، سورة حديد آية 16: ﴿أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ (الحديد/16). در اين آيه خدا به کسانيکه ايمان آورده بودند ولي کاملاً در پيشگاه اوامر إلهي خاشع نبودند، مي‌فرمايد: آيا وقت آن نشده براي مؤمنين که دلهايشان براي ياد خدا خاضع گردد و براي نزول آيات قرآن مطيع شوند و نباشند مانند يهود و نصاري که از پيش کتاب داده شدند، پس مدت طولاني برايشان گذشت که دلهاشان قسي گرديد و بسياري از ايشان فاسقند حال شما نظر کنيد اين آيه هيچ ربطي مهدي قائم دارد و چگونه شيخ صدوق و مجلسي مي‌خواسته و گفته‌اند، و بزور روايت حمل بر مهدي قائم کرده‌اند. معلوم مي‌شود مرحوم ابن تيميه راست گفته که: «علماي شيعه أجهل الناس وأکذب الناس».

آية سي و هفتم، همان آية سي و دوم (آية 17 سورة حديد) است که صدوق آورده و جواب او گفته شد.

آية سي و هشتم، سورة آل عمران، آية 140: ﴿إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَتِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُـهَا بَيْنَ النَّاسِ. اين آيه راجع به مجروحين جنگ احد است که مي‌فرمايد: اگر به شما زخم و جراحتي رسيده‌است به اين قوم کفار نيز جراحتي همانند آن رسيد، اين روزگاران را بين مردم (به نوبت) پيش مي‌آوريم، تا مؤمن مخلص از غير مخلص متميز شود. يعني، در صحنه هاي روبرو شدن حق با باطل، مطلوب خدا محقق مي‌شود و مؤمنين واقعي از مؤمنين ادعايي جدا مي‌شوند. ولي صدوق روايت کرده که اين آيه دربارة قائم نازل شده‌است. و روايت کرده که هميشه از ابتداي خلقت آدم، دولتي براي خدا بوده و دولتي براي شيطان، پس دولت خدا کجاست، دولت خدا همان يک قائمي است. ولي بايد گفت: آيه به قرائن قبلي و بعدي آيات مخصوص مجروحين احد است. باضافه دولت خدا هرگاه منحصر به قائم ومدتش طبق روايات شيعه هفت سال باشد، لذتي ندارد و خدا چنين دولتي را نمي‌خواهد. بعلاوه طبق آيات قرآن شرک و کفر تا قيامت باقي خواهد بود.

آية سي و نهم، سورة مائده آية 4: ﴿الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ يعني: امروز (با نزول سورة مائده که آخرين سوره قرآن است، دين شما کامل شد) و امروز کفار از دين شما مأيوسند، پس از ايشان نترسيد، از من که خدايم بترسيد. مقصود آنکه ديگر از دشمنانتان کاري ساخته نيست و آسيبي به شما نمي‌توانند برسانند. در اينجا عياشي که يکي از علماي خرافي بوده تفسيري دارد از عمرو بن شمر که علماي رجال او را ضعيف شمرده‌اند روايت کرده‌است که «اليوم» در اين آيه: روز قيام قائم است که بني اميه مأيوس شوند. کسي نبوده به اين راويان بي سواد بگويد که بني اميه هزاران سال ديگر وجود ندارد که از وجود مهدي مأيوس شوند؟. و باضافه در اين آيه سه مرتبه «اليوم» آمده، که هيچکدام تناسبي با مهدي ندارد بلکه ضد آن است.

آية چهلم، سورة توبه آية 3: ﴿وَأَذَانٌ مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللهَ بَرِيءٌ مِنَ المُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ (التوبه/3)، يعني: اعلامي از طرف خدا و رسول او است به سوي مردم روز حج اکبر که خدا و رسول او از مشرکين بيزارند و اين آيه در همان سال نهم هجرت نازل شد که ابوبکر و علي مأمور شدند بروند و در ايام حج به مردم ابلاغ کنند. ولي عياشي گويا از همه جا بي خبر است گويد: اين آيه راجع به روز قيام مهدي است، و اين سخن زور را از حضرت باقر و صادق روايت کرده‌است که تهمت به ايشان مي‌باشد.

آية چهل و يکم، سورة توبه، آية 36: ﴿وَقَاتِلُوا المُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً. يعني: همگي با مشرکين بجنگيد چنانکه مشرکين همگي با شما مي‌جنگند. باز عياشي از حضرت صادق نقل کرده که تأويل اين آيه نيامده و اگر مهدي قيام کند شرکي روي زمين نمي‌ماند. گويا اينان از تاريخ صدر اسلام بي خبر و از نزول آيات بلکي بي اطلاعند و يا خواستند دکاني بنام مذهب باز کنند. بايد گفت: طبق صريح قرآن، شرک و ايمان و کفر و اسلام تا قيامت وجود خواهد داشت و يک زماني مهدي بيايد و شرک بر طرف شود دروغ است.

آية چهل و دوم، همان آية اول (آية 8 سورة هود) است که مجلسي و عياشي مکرر کرده‌است، و بطلان گفتة عياشي در آية اول ذکر گرديد.

آية چهل و سوم، باز همان آية اول مي‌باشد.

آية چهل و چهارم، اصلاً راجع به مهدي نيست و عياشي و مجلسي نيز براي مهدي نياورده اندو هم چنين است آية چهل و پنج که همان آية چهل و چهارم است.

آية چهل و ششم، سورة اسراء، آية 4 و 5 و 6 که همان آية سوم سابق الذکر است که جواب آن گفته شد. و همچنين آية چهل و هفتم که عياشي آورده‌است، و همچنين آية چهل و هشتم که عياشي از حضرت علي نقل نموده‌است.

آية چهل و نهم، آية 8 سورة مدثر: ﴿فَإِذَا نُقِرَ فِي النَّاقُورِ فَذَلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ يعني: چون در شيپور دميده شود پس آن روز روز سختي است. که تمام اهل قرآن باتفاق گفته‌اند: مقصود قيامت است. ولي غيبت نعماني از يک مرد مجهولي بنام محمد بن حسن و از يک نفر غالي روايت کرده که از حضرت صادق از اين آيه پرسيده و آن حضرت جواب داده که آن روز، روز قيامت امام مستور است. کسي نبوده به اين راويان بگويد: سورة مدثر از سوره هاي اوليه‌است که در مکه نازل شده و اهل مکه همه مشرک بودند و منکر قيامت. حال آيا خدا آمده خواسته روز قيام مهدي را به ايشان بفهماند! خداي تعالي کمي عقل به اين راويان بدهد.

آية پنجاهم، آية 55 سورة نور که همان آية سي و چهارم است که مجلسي و نعماني مکرر کرده‌اند و هم چنين آية پنجاه و يکم که همان آية اول (آية 8 سورة هود) است که بطلان گفته‌هاي متأولين ظاهر شد. و همچنين آية پنجاه و دوم که مکرر آية سي و سوم (آية 148 سورة بقره) مي‌باشد. و همچنين آية پنجاه و سوم که همان آية هفتم (آية 39 سورة حج) است. حال تکرار اين آيات براي چيست معلوم نيست.

آية پنجاه و چهارم، آية 41 سورة الرحمن: ﴿يُعْرَفُ المُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّوَاصِي وَالْأَقْدَامِ يعني: روز قيامت مجرمين به سيماشان شناخته شوند وموي پيشاني و قدمهاي ايشان گرفته شود و در دوزخ افکنده شوند. و آية بعد مي‌فرمايد: ﴿هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي يُكَذِّبُ بِهَا المُجْرِمُونَ يعني: اين است دوزخي که مجرمين به آن تکذيب مي‌کردند. ﴿فَإِذَا انشَقَّتِ السَّمَاء فَكَانَتْ وَرْدَةً كَالدِّهَانِ (الرحمن/37) يعني: پس چون آسمان بشكافد، آن گاه [مانند] گل سرخي همچون روغن گداخته شود و اين آيات مربوط به قيامت است و هر کس مي‌فهمد و مطلبي است روشن. ولي نعماني روايت کرده از راويان شاک در دين و يا مجهول الحال که اين آيه به اين روشني را حضرت صادق حمل نموده که در مورد قائم نازل شده‌است. من نمي‌دانم اينان از اين بيراهه رفتن چه هدفي داشته‌اند؟! آيا بازي کردن با قرآن بهتر از اين مي‌شود؟! آيا اينان جواب خدا را چه خواهند گفت؟.

آية پنجاه و پنجم، آية 21 سورة سجده: ﴿وَلَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَى دُونَ الْعَذَابِ الْأَكْبَرِ که خدا راجع به کفار و فساق بقرينة آية قبل ﴿وَأَمَّا الَّذِينَ فَسَقُوا فَمَأْوَاهُمُ النَّارُ مي‌فرمايد: «و البته مي‌چشانيم به ايشان از عذاب کمتر قبل از عذاب اکبر قيامت تا برگردند به راه حق.». ترجمة آيه طبق نظر تمام مترجمين همين بود. ولي کراجکي روايت کرده از مجهولي بنام جعفر بن عمر بن سالم و او از مجهول ديگري بنام محمد بن حسين عجلان و او از يک نفر سائل غالي که از حضرت صادق دربارة اين آيه سؤال نموده و آن حضرت در جواب فرموده: عذاب کمتر گراني و عذاب اکبر مهدي با شمشير است. بايد گفت: اولاً، اين آيات مکي و اين سوره در مکه نازل شده آيا خدا به اهل مکه که هنوز رسول او را نمي‌شناختند چگونه حواله به شمشير مهدي فرضي داده است؟!!. ثانياً، مگر شما امام مهدي را عذاب مي‌دانيد آن هم عذاب اکبر. ثالثاً، خدا در قرآن مکرر عذاب اکبر را بيان فرموده چنانکه در سورة زمر آية 26 فرموده: فَأَذَاقَهُمُ اللهُ الْخِزْيَ فِي الحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَعَذَابُ الْآَخِرَةِ أَكْبَرُ پس خداوند خواري را در زندگي اين دنيا به آنها چشانيد، و عذاب آخرت شديدتر است، و در سورة قلم آية 33 فرموده: ﴿كَذَلِكَ الْعَذَابُ وَلَعَذَابُ الْآَخِرَةِ أَكْبَرُ (القلم/33)، اين گونه‌است عذاب (خداوند در دنيا)، و عذاب آخرت از آن هم بزرگتر است، و در سورة غاشيه، آية 24 فرموده: ﴿إِلَّا مَنْ تَوَلَّى وَكَفَرَ فَيُعَذِّبُهُ اللهُ الْعَذَابَ الْأَكْبَرَ (الغاشيه/23 و24)، ليكن هركه روي بگرداند و كافر شود خداوند او را به عذاب بزرگ مجازات مي‌كند.

آية پنجاه و ششم، همان آية يازدهم (آية 62 سورة نمل) مي‌باشد که گفتيم هيچ ارتباطي با مهدي ندارد.

آية پنجاه و هفتم، همان آية شانزدهم (سورة صف آية 8) مي‌باشد که جواب آن گفته شد. بعلاوه در اينجا نقل شده از ابي الجارود ملعون که حضرت باقر فقط فرموده: «اگر شما اسلام را رها کنيد خدا آنرا رها نمي‌کند»، و در اينجا هيچ سخني از مهدي نشده، حال کراجکي چرا در کتاب خود آورده و چرا مجلسي آنرا نقل کرده نمي‌دانيم؟!. در اين فصل هيچ سخني از مهدي نيست، ولي چيز غيرمعقولي وجود دارد و آن اينکه دربارة آية 8 سورة تغابن که مي‌فرمايد: ﴿فَآَمِنُوا باللهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنَا: پس ايمان آوريد به خدا و رسول او و به آن نوري که نازل نموديم. گويد: آن نوري که نازل نموده امام است خدا امام را نازل کرده، حال کسي نبوده از راوي کذاب بپرسد امام از کدام آسمان از کجا نازل شده؟ آنزمان که امامي نبوده و ﴿َأنْزَْلنَا فعل ماضي است؟!. ثانياً خدا در قرآن مکرر کتب آسماني را نور توصيف فرموده و در سورة شوري آية 52 راجع به قرآن مي‌فرمايد: ﴿مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِي بِهِ.. (الشوري/52): «اي محمد تو نمي‌دانستي که (اين) کتاب چيست و ايمان کدام است؟ ولي ما (اين کتاب) را نوري قرار داديم که با آن هدايت مي‌کنيم»، و همچنين ايمان به قرآن را واجب شمرده چنانکه در سورة بقره در توصيف متقين فرمود: ﴿الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ (البقره/4): «و آنان كه به آنچه بر تو نازل شده، و آنچه پيش از تو (بر پيامبران پيشين) نازل گرديده، ايمان مي‌آورند». و عجب‌تر اينکه در اين روايت گفته هر کجا قرآن نور گفته مقصود امام است، آري چون نوبت به غلو رسيد هرچه بيشتر بهتر «أحسنها أكذبها». در اين روايت براي اثبات قائم آية بيست و دوم (آية 33 سورة توبه) را مکرر نموده که ما قبلاً جواب آنرا بيان نموديم.

آية پنجاه و هشتم، همان آية بيست و دوم (آية 33 سورة توبه) است که جواب او داده شد. ولي اينجا يک مطلب خرافي اضافه نموده و آن اينکه مي‌گويد: چون مهدي بيايد در دنيا يک کافر و يا مشرک باقي نمي‌ماند تا جائيکه اگر يک کافر و يا مشرکي در زير سنگي مخفي شوند آن سنگ به صدا درآيد که‌ اي مؤمن زير من کافر و مشرکي است بيا او را بکش: آري، دين اجباري همين است. و ديگر اينکه مي‌گويد: يک نفر يهودي و نصراني در دنيا باقي نمي‌ماند: گويا اينان قرآن نخوانده‌اند که در سورة مائده آية 14 فرموده ﴿فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ: «بين ايشان دشمني و کينه توزي برانگيخته‌ايم تا روز قيامت». و در آية 64 فرموده: ﴿وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ (المائدة/64): «و بين ايشان عداوت و کينه انداختيم تا روز قيامت» و آيات ديگر. تمام اين خرافات مال مذهب سازاني است که خواسته‌اند با خرافات خود اسلام و قرآن را از بين ببرند.

آية پنجاه و نهم، همان آية قبل يعني، آية بيست و دوم (آية 33 سورة توبه) است. باضافه در اين روايت آورده که هنگام قيام قائم، گوسفند و گرگ، و گاو و شير، و انسان و مار، در کنار هم زندگي نموده و از شرّ يکديگر در أمانند. بايد گفت: خدا خرافاتيان را هدايت نمايد.

آية شصتم، سورة قلم آية 15و16: ﴿إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آَيَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ سَنَسِمُهُ عَلَى الخُرْطُومِ، يعني: بر آن درشت خوي پست، چون آيات ما (آيات قرآن) تلاوت شود گويد: افسانه‌هاي پيشينيان است (مقصود از اين و مورد نزول وليد بن مغيره بوده)، بزودي بر دماغ او داغي مي‌گذاريم (روز جنگ بدر بر دماغ او زخمي وارد شد).

کراجکي گفته: مقصود تکذيب به قائم آل محمد است! حال کسي از او نپرسيده از کجاي آيه قائم را درآوردي؟. و بعلاوه کلمة آيات جمع و قائم مفرد است. آري، اينان هر چه دلشان خواسته بافته‌اند. آية شصت و يکم، سورة مدثر، آية 38 و 39: ﴿كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ إِلَّا أَصْحَابَ الْيَمِينِ فِي جَنَّاتٍ يَتَسَاءَلُونَ، «هر جاني گرو آن چيزي است که کسب کرده مگر اصحاب دست راست که در بهشتها مي‌باشند». معني آيه روشن است، ولي فرات بن ابراهيم که مرد کم سوادي بوده و تفسير نوشته گفته: حضرت باقر فرموده: ﴿أَصْحَابَ الْيَمِينِ ما و شيعة ما مي‌باشد. و در آية 43 که اهل جهنم گويند: ﴿لمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ (المدثر/43). «ما نماز نمي‌خوانديم» فرات گفته: نماز نمي‌خوانديم يعني شيعة علي نبوديم!، و در آيات 45 و 46 و 47 که کفار دوزخيان گويند: ﴿ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِينَ. وكُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ حَتَّى أَتانَا الْيَقِينُ، «با ياوه گويان ياوه مي‌گفتيم و به روز جزا تکذيب مي‌کرديم تا مرگ ما رسيد». آيات روشن است، ولي فرات گفته: ﴿ِبيَوِْم الدِّين، يوم قيام قائم است، و ﴿َأتَانَا الْيَقِينُ، يعني ايام قائم آمد، و اين معاني را از حضرت باقر نقل کرده، چون حضرت باقر عربي مي‌دانسته و يقينا چنين نگفته‌است، ما ناچاريم بگوئيم: شيعيان و معاصرين او از شيعيان علي بدتر بودند و هر چه توانسته‌اند به ايشان تهمت زده‌اند. خدا مقلدين آنان را بيدار کند. باضافه حضرت باقر عادت نداشته که به هر آية خوب برسد بگويد: مقصود مائيم، مقصود مائيم، يعني، تا اين اندازه خودپسند نبوده‌است. و اتفاقا در همين جا فرات گويد: حضرت صادق فرموده: ﴿السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولَئِكَ المُقَرَّبُونَ مائيم!.

آية شصت و دوم، سورة ص آية 86 و 87 و 88 ﴿قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَمَا أَنَا مِنَ المُتَكَلِّفِينَ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعَالَمِينَ وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ (ص/86 -88)، يعني: «خبر اينکه من بر رسالتم اجر نمي‌خواهم و قرآن براي همة جهانيان تذکري است بعد از هنگامي خواهيد دانست». خدا اين سخن را به مشرکين مي‌گويد و اين سوره مکي است، ولي کافي آمده طبق روايت ضعيف خود گويد: خبر آن را وقت خروج قائم خواهيد دانست!! آيا فکر نکرده که مشرکيني مانند ابوجهل و ابوسفيان تا قيام قائم مگر زنده هستند که خبر آن را خواهند دانست. وقتي انسان به خرافات افتاد فکر و عقل را از دست مي‌دهد. و کليني اين خبر مجعول را از مرد ضعيفي بنام علي بن عباس و او از راوياني مثل خود از حضرت باقر روايت نموده‌است.

آية شصت و سوم، باز کافي روايت کرده از علي بن ابي حمزة بطائني خبيث گمراه واقفي که بيش از هفت امام را قبول ندارد که راوي سؤال کرده از آية 53 سورة فصلت: ﴿سَنُرِيهِمْ آَيَاتِنَا فِي الْآَفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَـهُمْ أَنَّهُ الحَقُّ، يعني: «آيات خود را در آفاق آسمانها و در جانهاي خودشان به ايشان مي‌نمايانيم تا براي ايشان روشن گردد که خدا حق است». و حضرت صادق در جواب فرموده: ﴿فِي َأنْفُسِهمْ، يعني مسخشان مي‌کند تا آنجا که در ﴿يَتَبَيَّنَ َلهُمْ َأنَّهُ الْحَقُّ، فرمود: خروج قائم است که بر ايشان روشن شود که آن حق است از نزد خدا.

خوانندة باهوش ملاحظه کن چگونه در زير نام و پرچم امام با قرآن بازي کرده‌اند، اين سوره مکي است، اين راويان نادان مي‌گويند: خدا به رسول خود فرموده به اهل مکه (که تو را قبول ندارند و بلکه ديوانه و کذاب مي‌گويند)، بگو: آيات قدرت خود را به شما نشان مي‌دهيم تا بدانيد خروج قائم حق است! آيا چنين سخني هيچ مناسبتي دارد. نه وﺍﻟﻠﻪ.

آية شصت و چهارم، آية 75 سورة مريم: ﴿حَتَّى إِذَا رَأَوْا مَا يُوعَدُونَ إِمَّا الْعَذَابَ وَإِمَّا السَّاعَةَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَكَانًا وَأَضْعَفُ جُنْدًا، يعني: «تا زماني كه وعده الهي را با چشم خود ببينند يا عذاب (اين دنيا)، يا (عذاب) قيامت! (آن روز) خواهند دانست چه كسي جايش بدتر، و لشكرش ناتوانتر است». اين آيات مکي و اين سوره مکي است، خدايتعالي در آية 73 فرموده: چون آيات ما بر اهل مکه و مشرکين آن خوانده شود مي‌گويند: ﴿أَيُّ الْفَرِيقَيْنِ خَيْرٌ مَقَامًا وَأَحْسَنُ نَدِيًّا، يعني: کداميک از ما دو فريق مشرکين و مسلمين مقامش بهتر و مجلس او نيکوتر است؟ و بهمين کلمات که جمعيت ما بيشتر و قوي‌تر است به آيات قرآن بي اعتناء بودند و مسلمين را تحقير مي‌کردند تا مي‌رسد به آية 75 که مي‌فرمايد: «اين استهزاء ايشان تا وقتيکه وعدة خدا را ببينند يا عذاب دنيوي و يا قيامت، آنوقت مي‌فهمند که چه کس در مکان شر است و چه کس لشکر و افرادش ناتوانتر است». ولي کافي از قول علي بن ابي حمزة بطائني خبيث روايتي آورده که وعدة خدا خروج قائم است، يعني، کفار قريش آنقدر طول عمر مي‌کنند تا وقت خروج قائم، آنوقت مي‌فهمند و به نتيجة استهزايشان مي‌رسند. آيا سخن اين راويان نادان صحيح است!! آياخدا چنين سست و بي معني سخن مي‌گويد!. اين جعالان هر چه توانسته‌اند با قرآن بازي کرده‌اند. و ابي حمزه از حضرت باقر روايت نموده که قول خداي عزوجل در سورة معارج آية 26 که مي‌فرمايد: ﴿وَالَّذِينَ يُصَدِّقُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ (المعارج/26)، يعني: «آنانکه به روز جزاء تصديق دارند» مقصود تصديق به خروج قائم است!.

آية شصت و پنجم، همان آية سي و پنجم (آية 5 قصص) است که جواب آن داده شد. در اينجا مجلسي باز از کتب خرافي چند آيه و مطلب آورده که همان مکرر آيات قبل است. يعني آيات سي و يکم و سي و دوم و سي و چهارم و سي و پنجم را مکرر نموده‌است. و بعد شروع کرده در ابواب نصوص و رواياتي که جعالين و کذابين و يا مجهولين و غلات و مذهب سازان براي خود تراشيده‌اند و متن آنها تمام مخالف يکديگر و ضد و نقيض و غير معقول است و باضافه نشان ههاي کذب و جعل در آنها بسيار مي‌باشد، کلينی نيز چنين نموده‌است.

اكنون به ذكر آن ابواب مي‌پردازيم بحول و قوة الهي.

اشکال و جواب آن

اگر کسي بگويد: اين همه اخباري که وارد شده با اين کثرت آيا مي‌توان گفت: تماماً مجعول و ساختگي است؟ جواب گوئيم، اخبار مردمانِ مجهول الحال هزار خبر آن به يک درهم نمي‌ارزد. باضافه مي‌گوئيم:

«رُبَّ شهرة لا أصل لها»

اين جمله، يعني: «چه بسيار چيزي که مشهور شده ولي اصل ندارد»، و اين قاعده را تمام علماء قبول دارند. ما خود در زمان خود اخبار هزاران نفري را ديديم که بدون اصل و دروغ و مجعول عوام بود، مثلاً چون مقدماتي فراهم شد که شاه رفت و بنا شد يک نفر آيت ﺍﻟﻠﻪ العظمي که به نظر عموم مجسمة عدالت و تقوي بود براي ادارة مملکت وارد شود، خبري در زبان اکثر مردم بود که هر کس مي‌گفت عکس حضرت آيه ﺍﻟﻠﻪ را در صفحة ماه ديده و ميليونها نفر ناقل و بيننده و مدعي اين خبر بود با آنکه معلوم شد دروغ صرف بوده و مجعول سياست مداران بوده‌است.. و يا اينکه مثلاً بين مردم شايع كرده و مردم را بدان معتقد کرده‌اند که ما وهابي و دشمن علي بوده و از کشور عربستان پول مي‌گيريم در صورتيکه هر سه دروغ است نه ما وهابي هستيم و نه دشمن علي (بلکه خود را اول دوست علي مي‌دانيم) و نه تا کنون ديناري از عربستان و يا جاي ديگر پولي گرفته‌ايم بلکه فقيرترين آخوند ايران هستم.

و يا مثلاً خبر و اخباري از خضر در کتب فريقين وارد شده‌است،و چه بسيارند کساني که مدعي‌اند فلان کس خضر را ديده و از او سؤال نموده‌است، و يا حضرت امير دعاي کميل را از خضر نقل کرده‌است. مرشدان صوفيه چه بسيار مدعي رؤيت خضر مي‌باشند و خرقة خود را از او گرفته و منتسب به او مي‌دانند و چه بسيار مقدسين و بلکه ائمة دين خضر را ديده و از او مطالبي نقل کرده‌اند. در صورتيکه تماما دروغ و مخالف قرآن است، اگر مسلماني قرآن را قبول دارد نمي‌تواند اخبار خضر را بپذيرد، زيرا قرآن به خاتم انبياء محمد مصطفي مي‌فرمايد: بشرهاي قبل از تو همه مرده‌اند و کسي باقي نمانده‌است و کسي باقي ماندني نيست. چنانکه در سورة انبياء آية 34 مي‌فرمايد: ﴿وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الخُلْدَ أَفَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الخَالِدُونَ؟؟ «اي محمد ما براي هيچ بشري قبل از تو بقا و ماندن در دنيا قرار نداديم، آيا اگر تو بميري ديگران ماندني؟! هستند البته خير». و همه مي‌ميريم چنانکه در آية بعد مي‌فرمايد: ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ المَوْتِ (آل عمران/85) «هر نفس چشندة مرگ است».

 

باضافه ديدن با چشم بهتر از شنيدن خبر مي‌باشد

 

نويسنده: براي شما قضيه‌اي را نقل مي‌کنم که پانصد نفر مرد عاقل مسلمان در يک شب و يک مجلس مدعي ديدن امام زمان مهدي قائم شدند. و آن قضيه اين است که حقير درسن 35 سالگي با قبا و عبا و عمامه ساکن قم بودم وعازم شدم به رفتن بندر بوشهر براي رفتن به هند، چون حرکت کردم، رسيدم به شهر آباده که شهري است بين اصفهان و شيراز، اول مغرب هوا در شدت سرما، هم سفران ما هجوم کردند به داخل قهوه خانه‌اي براي نوشيدن چاي و اغذية گرم، ولي نويسنده مي‌خواستم اول نماز بخوانم، لذا از مسجد سؤال کردم گفتند: در کوچة جنب قهوه خانه مسجدي است بسيار زيبا و خوب. من به طرف مسجد رفتم تا اينکه داخل مسجد شدم، ديدم جمعيت بسيار (پانصد نفر بلکه بيشتر) نماز مغرب را خوانده وهمه نشسته‌اند براي شنيدن موعظه و چراغهاي برق مسجد را هم روشن ساخته و سماور بزرگ چائي هم مي‌جوشد. من با عجله نماز را خواندم، و بعد سؤال کردم اين مردم منتظر چه مي‌باشند؟ در جواب گفتند: همه منتظر واعظند و متأسفانه واعظ رفته اقليد و معلوم نيست چه ساعتي به اينجا برسد. من نزد خود خيال کردم بروم منبر و چند کلمة قربة إلي ﺍﻟﻠﻪ از آيات توحيد إلهي براي بصيرت مردم بطور اختصار بيان کنم. بهرحال منبر رفتم و تقريباً حدود نيم ساعت مطالب بسيار عالي و ارزشمند براي ايشان ذکر کردم و آيات چندي از قرآن بيان داشتم، ولي چون ممکن بود ماشين ما در صدد حرکت باشد با عجله از منبر فرود آمدم و روانه شدم و ديدم ماشين عازم حرکت است تا سوار شدم حرکت کرد. مردم مسجد از سخنان من بسيار لذت برده بودند، و چون از منبر پائين آمده بودم به يکديگر گفتند: اين سيد بسيار خوب سخنراني کرد و از منبريهاي ما به صد درجه بهتر است، خوبست او را به مدت ده شب دعوت کنيم تا مردم را به فيض سخنان خود برساند. پس از خروج من از مسجد چند نفر مي‌فرستند براي جستجو و دعوت من. آنان به سرعت به هر طرف مي‌دوند و از هر کس مي‌پرسند وهمه جا بلکه آن قهوه خانة جنب مسجد را هم جستجو مي‌کنند ولي هيچ خبري از من نمي‌يابند، پيش خود مي‌گويند: معلوم نيست اين آقا به آسمان رفته يا به زمين، بشرق رفته يا به غرب. بهرحال بهر طرف مي‌روند مرا نمي‌يابند و پيدا نمي‌کنند، لذا به مسجد برمي گردند و به مردم اعلام مي‌کنند که اين آقا همان امام زمان بوده که ما عمري اشتياق زيارتش را داشتيم، و پس از خروج از مسجد غايب گرديده‌است، و لذا ايشان و مردم بنا مي‌کنند به اظهار تأسف خوردن و ناله کردن و بر سر و سينه زدن و گريه و فرياد کردن که: اي آقا، اي امام زمان، فدايت شويم، به مسجد ما آمدي و ما تو را نشناختيم. و تا صبح در مسجد مي‌نالند. و به شيراز و علماي آنجا تلگراف کردند و دست جمعي خبر دادند که امام زمان شب گذشته آمده مسجد و سخن راني نموده و دوباره غايب گرديده‌است. اين خبر در شيراز شهرت پيدا کرد و در تمام منبرها از قول پانصد نفر اهالي آباده که امام زمان را ديده‌اند، در هر منبري روضه خوانها با آب وتاب گفتگو کرده و به مردم مژده مي‌دادند. من چون در مساجد شيراز وارد مي‌شدم، اين اخبار را از منبريها مي‌شنيدم ولي جرئت بيان نداشتم. حال مجلسي کتاب خود را پر کند از قول يک نفر يک نفر مجهول الحالي که ما يکجا پانصد خبر آنرا ديديم و شنيديم. شما به ابواب: «النصوص من ﺍﻟﻠﻪ تعالي ومن آبائه» نظر کنيد.، يک خبري که راويانش تمام ثقه و معلوم الحال باشد در ميان آنها وجود ندارد!!.